تحقیر...

امروز مجبور شدم به خاطر گشت ارشاد راهم رو کج کنم. برای من کمتر چنین چیزی پیش می یاد، چون بیشتر رفت و آمدهام به سرکار و دانشگاهه (و طبیعتاْ با قیافه در پیت!) و یا درنهایت با ماشینه، اما امروز پیش اومد...

به نظرم اگر فقط یک دلیل برای رفتن از اینجا لازم باشه، احساس عدم نیاز به تغییر مسیر در هرجایی که یک یونیفرم پوش هست، اون هم مثل یک مجرم، می تونه دلیل کافی ای باشه. از اونایی تعجب می کنم که از تحقیر ایرانی ها موقع انگشت نگاری و... می نویسن. اگر اینی که هر روز تو خیابون های خودمون اتفاق می افته تحقیر نیست پس چیه؟

بازرسی کار خیلی بدیه!!!!

قبلاْ ها شغلم طوری بود که یه جورایی یه سری آدم ها رو بازرسی می کردم (مسلماْ بخشی از فعالیت هاشون رو!) و کارهام توسط یک سری دیگه بازرسی می شد. یعنی مسئول نظارت بر عملکرد یک سری آدم های بیرون سازمان بودم و از طرف دیگه یه سری آدم های درون سازمان (و یا حتی بیرون) بر عملکرد خودم نظارت داشتند. راستش همیشه از بازرس ها می ترسیدم! وقتی به طور تصادفی یکی از کارهام رو برای بازرسی انتخاب می کردند، از روزی که اون کار می رفت زیر دستشون من به همه اشتباهاتی که ممکن بود انجام داده باشم فکر می کردم. بعضی از اشتباهات رو که خود آدم به مرور زمان متوجه می شه و من در تمام مدت به این فکر می کردم که اگر مثلاْ به اون صفحه برسه و متوجه بشه چی؟ بدتر از اون اشتباهاتی بود که ممکن بود انجام شده باشه و من حتی متوجه نشده باشم. خوبیش این بود که مطمئن بودم هیچکدومش عمدی نبوده، اما واقعاْ این دلیل کافی بود؟! و اگر بود بازرس و مراجع مربوطه هم به همین نتیجه می رسیدند؟!

اما نتیجه همیشه جالب بود، هر بار هم که هر بازرسی ای تموم می شد و من ایرادات بازرس رو (که همیشه هم خیلی جزئی بود) می دیدم، می خندیدم و با خودم فکر می کردم یعنی چطور متوجه صفحه ایکس نشد؟ یعنی چطور ممکنه اشتباه صفحه ایگرگ رو ندیده باشه؟ و همینطور تا آخر.. . برای ایرادهایی هم که می گرفت هم که همیشه دلایل قانع کننده ای وجود داشت و حتی اگر هم نمی داشت اینقدر جزئی بود که هیچ اهمیتی نداشت. (البته باور بفرمایید ایرادات همون صفحه ایکس و ایگرگ هم خیلی جزئی و بی تاثیر در نتیجه بود ها، اما خوب در مقایسه با چیزهایی که بازرس در نهایت موفق می شد ببینه مهمتر به نظر می رسید!)

به هر حال اون روزها گذشت. حالا جایگاه شغلی من یک مقداری تغییر کرده، دیگه کسی کارهای من رو بازرسی نمی کنه، برعکسش اینه که من علاوه بر افراد بیرون از سازمان، گاهی هم عملکرد آدم های درون سازمان رو بازرسی می کنم. اما اگر فکر می کنید این موضوع باعث آرامشم شده کاملاْ اشتباهه. همیشه فکر می کردم بازرس خیالش از همه چیز راحته. هیچ دغدغه ای نداره، ایرادهاش رو می گیره و می ره. کسی هم که نیست که کار خودش رو بازرسی کنه که! اما الان اصلاْ این احساس رو ندارم. باور نکردنیه، اما همونقدر که قبلاْ از بازرس ها می ترسیدم، الان از کسانی که می خوام بازرسی شون کنم می ترسم! یه وقت هایی هم (بیشتر وقت ها) خیلی از من پرتجربه تر و در این سازمان باسابقه تر هستند، هرکاری رو که دارم بررسی می کنم احساس می کنم این یک جنگه بین من و اون آدم. که اگر کوچکترین اشتباهی داشته باشم، یعنی مثلاْ ایرادات واقعی رو نبینم و یا حتی بدتر، ایرادهایی که می گیرم اشتباه باشه، اونوقت چی می شه. می ترسم که کم دقتی داشته باشم و بعد از رفتنم به بیسوادی ام بخندند! می ترسم همون چیزهایی که راجع به بازرس ها می گفتم، یا همون فکرهایی که راجع به اشون داشتم، درباره خودم تکرار بشه. خلاصه اش اینه که می ترسم دیگه! و همه اینها باعث شده آدم خیلی سختگیری باشم تو اینجور کارها، دچار وسواس بشم و سعی کنم کوچکترین زاویه های تاریک موضوع رو هم روشن کنم. احتمالاْ هیچکدوم از آدم هایی که کاراشون رو بررسی می کنم از من خوششون نمی یاد، اما نمی دونن که من ازشون می ترسم! می تونم بگم انرژی ای که الان می ذارم حداقل دوبرابر قبله، در حالی که فکر می کردم یک بازرس همیشه خیالش راحته، اما الان می بینم نیست، اصلاْ نیست! حداقل برای من که اینطوره!

رفیق، یک کم بیا نزدیک تر...

روابطم با آدم ها دوستانه و صمیمانه است، حداقل برداشت شخصی ام از برخوردهام اینطوره (یا شاید هم تلاشم). اما روابط صمیمانه با صمیمیت کاملاْ متفاوته (یا من اینطور فکر می کنم) و من آدم صمیمی ای نیستم، نمی دونم اینجا نوشتم یا نه. اما از نظر من هر آدمی دور خودش هزاران دایره مجازی با شعاع های مختلف ترسیم می کنه، و آدم های دور و برش رو تنها تا یه دایره خاصی (با یه شعاع خاص) راه می ده. یعنی نمی ذاره همه آدم ها به راحتی به مرکز و به دایره های کوچکتر نزدیک بشن. من هم دست آدم های دور و برم رو می گیرم، هر کدوم رو تا لب مرز یکی از دایره ها می برم و بعد ازشون خواهش می کنم از این خط نیان تو! خوب یا بد، به سختی دست کسی رو می گیرم و تا این دایره های درونی (با شعاع های کم!) دعوت می کنم. تعداد آدم های نزدیک خیلی کمه.

اصلاْ بذارین یه جور دیگه بگم. خوب اتم رو که همه می شناسن، هسته و پروتون و بار مثبتش رو هم. الکترون های اطرافش رو هم که هر کدوم تو یه لایه دور هسته می چرخن، با اون بار منفی اشون. این الکترون ها هرچقدر در لایه های بیرونی تر باشند راحت تر از اتم کنده می شند، اما هرچقدر نزدیک تر می شن، تحت تاثیر بار مثبت هسته، سخت تر ممکنه جدا بشن. خوب آدم ها هم همینطورن. اگر من هسته باشم، با همون بار مثبت (مسلمه که اینجا منظور از مثبت ارزش گذاری نیست!) و آدم های اطرافم الکترون های با بار منفی، اون هایی رو که ببرم به لایه های درونی سخت تر جدا می شن.

حالا همه این مقدمه ها رو نوشتم که بگم یه دوستی دارم، یه دوست عزیزی دارم، که یواش یواش دست هم رو گرفتیم و وارد دایره های کوچیک تر هم شدیم. این فرایند البته نزدیک به دو ساله که طول کشیده، شاید به خاطر اینه که تو یک سال اول ما فقط کمی هم رو تو کلاس ها و موقع درس دادن استادها می دیدیم و بعدش هر کلاس هم که من باید پرواز می کردم به طرف محل کار (بدی کار کردن و درس خوندن همزمان اینه که آدم شانس خوشگذرانی تو دانشگاه رو از دست می ده!!!)، و خوب تو سال بعد هم احتمالاْ محافظه کاری و توداری من این فرایند رو کند کرده. اما مدت ها بود حس می کردم این دختر خیلی جاها مثل من فکر می کنه (یا من مثل اون، هیچ فرقی نداره)، خیلی دغدغه هامون مشترکه، خیلی جاها می فهمیم اون یکی چی می گه. و از طرف دیگه، نه اینکه این صفحه دایره آخر باشه (که هیچوقت یک صفحه در فضای عمومی نمی تونه باشه)، اما جاییه که من بخشی (و البته فقط بخشی) از افکاری رو که تو مغزم زندانی کردم و با کسی نمی تونم در میان بذارم رو آزاد می کنم. دقیقاْ همون بخشی که می خوام این دوست بخونه (و البته خیلی چیزهای دیگه که ممکنه اینجا نیاد، اما دوست دارم این دوست بدونه). این بود که دست این دوست رو گرفتم، آدرس اینجا رو به اش دادم و الان هم می گم: "رفیق، یک کم بیا نزدیک تر..."

دوست من هم اینجا می نویسه. همه چیزایی که بالا نوشتم، بهانه ای هم بود برای معرفی آلبا. "ببینم چیکار می کنی رفیق..."

آهو خانوم

آهو خانوم همسایه خونه بچه گی های من بود. زنی تقریباً همسن و سال مادر بزرگ هام. خانواده ای روستایی بودند که به تهران مهاجرت کرده بودند و در یکی از مناطق جنوب تهران زندگی می کردند (همسایگی خونه بچه گی های من). آهو خانوم شوهرش سالها قبل مرده بود. اگر اشتباه نکنم (و کسی رو از قلم نیانداخته باشم!) آهو خانوم شش تا بچه داشت، چهار دختر به اسم های خاور، شوکت، آسیه و نازار و دو پسر به اسم های علی و بابک. آهو خانوم بچه هاش رو در فقر بزرگ می کرد. اون موقع یادمه شوکت ازدواج کرده بود، اما ازدواج موفقی نبود. شوکت سه تا بچه داشت، اون هم در فقر زندگی می کرد، اما شوهرش با یک زن دیگه هم ازدواج کرده بود. به هر حال شوکت چاره ای نداشت جز اینکه تو همون زندگی بمونه، چون خونه پدری هم چیزی منتظرش نبود و بالاخره بچه ها... خاور زندگی بهتری نداشت. اون هم ازدواج کرده بود و یک بچه داشت، اما شوهرش بیکار بود و هر سه نفر سربار آهو خانوم. تازه خود خاور هم اونطوری که خیلی گنگ به خاطر دارم کمی عقب افتاده بود. اون موقع آسیه و نازار جوون بودن، همسن و سال های مادرم. علی هم، درنهایت بیست و چند ساله. بابک هم که درنهایت چهار پنج سال بزرگتر از من.

 آسیه و نازار رو تو این خانواده بهتر از همه به خاطر دارم (صد البته بعد از خود آهو خانوم). چرا؟ چون تا اونجایی که یادمه هزار هزار بار وقتی مادرم خونه نبوده یا کاری داشته یا چیزی این دو تا بودن که از ما مراقبت می کردند. نه که فکر کنید با غرولندو غرغر، با عشق تمام. حتی همین الان هم یادمه، مثل روز. برادر و خواهرم دوران نوزادیشون تو بغل این دو تا سپری شد یه جورایی (خونه ما اون موقع ها از پدر بزرگ مادربزرگ ها خیلی دور و دسترسی مادرم به خواهرانش یا مادربزرگم امکان پذیر بنود، واضحه که جایی برای پرستار و این حرف ها نبود). خلاصه تصویر ونگ ونگ خواهر و برادرام تو بغل آسیه و نازار و محبت بی پایان اونها چیزی نیست که من بتونم فراموش کنم. حتی خاطره ماچ های آبدار آهو خانوم و البته طعم آش های تند و پر از فلفل، اما خوشمزه اش تو روزهای برفی.

از سالها پیش ما دیگه همسایه آهو خانوم و خانواده پر محبتش نیستیم، اما فکر نکنید ازشون بیخبریم. آهو خانوم یک نسبت فامیلی خیلی دوری با ما داره. راستش رو بخواین نمی دونم چه نسبتی، اما می دونم که اون هم مثل ما کرده و به همون گویشی صحبت می کنه که ما صحبت می کنیم، پس حتماْ اگر شجره نامه ای در دست بود ما با هم فامیل بودیم. به همین خاطر دست کم مادر بزرگم (و گاهی هم مادرم)، آهو خانوم (و گاهی هم بچه هاش) رو تو مراسم های ختم می بینن. باید توضیح بدم که مراسم های ختم در خانواده ما اتفاق خیلی مهمیه، پس تنها جاییه که می شه حتی آدم های خیلی دور رو هم ملاقات کرد. و البته همین اهمیتش باعث می شه بچه هایی مثل ما (باور کنید برای مراسم های ما آدم ۲۸ ساله ای مثل من بچه محسوب می شه، حتی مادر پنجاه و چند ساله من هم چون جوانه لازم نیست تو همه اشون شرکت کنه!!!!) زیاد جایی تو این مراسم نداشته باشند، مگر اینکه مرگ خیلی نزدیکی باشه، و این شد که من زیاد تو این سالها آهو خانوم رو ندیدم، حداکثر یکی دوبار.

پرت شدم از ماجرا، تو این سالها خبر رسید که آسیه و نازار هم ازدواج کردند. خوب این خیلی خبر خوبی بود، بخصوص با فقر اون خانواده، کم سوادی این دوتا و البته قلب بزرگی که داشتند و اون همه مهربانی که لایق هر خوشبختی ای بود. اما کم کم خبر رسید آسیه چندان هم خوشبخت نبوده، شوهرش تو کار قاچاق بوده و دردسرهای بعدی.. . خاور بیچاره هم که بعد از چند سال خودسوزی می کنه و می میره و آهو خانوم می مونه و یه بچه یتیم که البته از قبل هم سرپرستی اش عملاْ با اون بود. بچه ای که اسمش زیبا بود و چند سال پیش اون هم ازدواج کرد و چقدر دلم گرفت وقتی ازدواج کرد، خیلی بی ربط یاد قهرمان کتاب جای خالی سلوچ می انداخت منو. نازار اما دست کم خوشبخت بود، شوهرش آدم سربه راهی بود. این اواخر حتی موفق شده بود تو یه دامداری با یکی شراکت کنه و یک کمی داشت پیشرفت می کرد.

پارسال تو مراسم ختم مادربزرگ مامانم (که خوب دیگه این یکی از نزدیکان محسوب می شد و من مراسم هفتش رو اگر اشتباه نکنم رفتم) آهو خانوم رو دیدم. حتی آسیه و نازار رو هم دیدم و شما نمی تونید تصور کنید دیدنشون چه شادی ای داشت. اینقدر من رو گرم بوسیدند، اینقدر مهربانی کردند، اینقدر حال خواهر برادرها و پدرم رو پرسیدند، اینقدر برای خودم آرزوهای خوب کردند که برای اطرافیان عجیب بود ما فقط چندسال همسایه بودیم، اما خوب اونها نمی دونند که فقط همین نبود، نمی تونم اینجا بنویسم که چیه، اما عشق عجیبی بود (و هست) بین ما و این خانواده. دلم براشون تنگ شده و می دونم خیلی بی معرفتم که نمی رم بهشون سر بزنم، هرچند که دیگه همه پراکنده شدند و شدیم...

همه اینها رو نوشتم که بگم دیروز نازار هم بدبخت شد، با دوتا بچه کوچیک، شوهرش دیروز تصادف کرد و در عرض چند ساعت مرد، آهو خانوم دوباره مصیبت زده شد...، دوباره...


بی ربط: تعطیلات به بدترین وضع ممکن گذشت، هیچوقت اینقدر بی مصرف نبودم، هیچکدوم از کارایی که باید می کردم نکردم، آلمانی هم حتی نخوندم. احساس افسردگی همه وجودم رو گرفته بود. تا عصر امروز که رفتم کمی قدم زدم و به خیال خودم حالم بهتر شد، نزدیک خونه رفتم سوپرمارکت یک کمی خرید کردم. آخرش که پول پرداخت می کردم آقای فروشنده برگشته به من می گه "خیلی غم تو چهره اتونه، اینقدر فکر نکنید". یعنی معتاد شدم رفت؟!!!!!

مطالب قبلی- از دردسرهای شغل تمام وقت زن بودن (2)

سيزدهم مهر 1385

زمان: آخرای ماه {که کم کم باید گزارش کارای ماه رو تحویل بدین}، مکان: یه اتاقی تو یه سازمان!

بازم آخرای ماه شده و موقع ارائه گزارش پیشرفت کارا، از صبح که می یایی یکی یکی پروژه های خودتو به روز می کنی. باهاشون سروکله می زنی تا به نتیجه تقریباْ دلخواهت برسی و یه پرینت می گیری که ببری بدی به رئیست. خوب تا اینجای کار که مشکلی نیست. از پروژه های خودت خبر داری و می دونی این عدد و رقم هایی که داری تحویل می دی بالاخره یه ربطی به واقعیت دارن! کاراتو تحویل می دی و ازت تشکر می کنه. ولی، ولی طبق معمول هر ماه (و یه جورایی هر روز) ازت خواهش می کنه که به آقای ... هم کمک کنی و تو می دونی که این کمک کردن یعنی بری پروژه های اونو هم خودت به روز کنی! آخه آدمی که بیست سال تمامه هر روز فقط از صبح تا بعدازظهر دنبال بن خاروبار و وام ضروری و هدیه تحصیلی فرزند و بیمه همسر و مرخصی استعلاجی و ... و... است چه فضایی در مغزش باقی می مونه برای یاد گرفتن چیزای غیر ضروری ای مثل کار کردن با یه نرم افزار کنترل پروژه و حتی اصلاْ روشن و خاموش کردن کامپیوتر! می ری سراغش و با اکراه شروع می کنی به کار کردن. آمار کارای انجام شده رو دونه دونه می گیری و خودتو به درو دیوار می کوبی تا با این حجم کارای انجام شده درصد ها رو هم به حد دلخواه این جناب برسونی! (فرض کنید ۴ روز کار از یه فعالیت ۲۰ روزه انجام شده باشه، بعد بخوای درصد پیشرفت این کارو بالای ۷۰ در بیاری! زمان ها رو هم حتماْ درست وارد کنی! آخه با کدوم نرم افزار احمقییییی می شه اینکارو کرد؟!!!) بعد از کلی سر و کله زدن بالاخره یه جوری جمعش می کنی و آمارشو می دی دستش.

همکار محترم: {یه آقای شکم گنده کله نسبتاْ تاس کمی ریشو رو تصور کنید!} دستت درد نکنه. بازم زحمتش افتاد گردن تو.

من: خواهش می کنم!

همکار محترم: می دونی من اصلاْ از این کارای کامپیوتری خوشم نمی یاد! نه حوصلشو دارم نه به نظرم به درد می خوره این کارا!

من: بله!

همکار محترم: اصلاْ می دونی چیه به نظر من باید این جور کارای کامپیوتری ظریف مثل تایپ{جانم؟!!!!!!} و این جور چیزا رو که هم راحت تره هم ظریف تر بدن به خانوما و کارایی مثل بازدید و بررسی ماشین آلات و اینا رو که سنگین تره بدن به آقایون!

من: *٪!٫)(٪×٬~،)*ــ٬٫٪)ـ٬٫٪،(ـ+)!


کار کردن در فضاهای «مردانه» و «ضد زن» خیلی سخته. سختیش البته سختی فیزیکی نیست. سختی کار نیست. سختی فرسایشی و روحیه. جایی که تو مجبوری هر روز علاوه بر همه کارایی که می کنی چندین بار خودتو ثابت کنی. باید بهترین کارو تحویل بدی. راهی برای اشتباه نداری. و تازه وقتی هم که اینکارو می کنی به سادگی ممکنه با این واکنش روبرو بشی که حالا زیادم کار مهمی نکردی، اینکه چیزی نبود بابا!  هیچ روزی نباید پیش بیاد که تو وقت نداشته باشی یا با مسافرت مشکل داشته باشی (اون روز خاص فقط) یا... . چون معلومه دیگه این خانوما همش.. . هیچوقت نباید در برخورد با رئیس، همکار، متقاضی، مشاور و هر چیز دیگه ای کوتاه بیای. درغیر اینصورت بالاخره خانومه دیگه، نمی تونه.. . باید هر روز به نظریات مشعشع راجع به اینکه خانوما نباید کار کنن یا اگر می کنن چیزی تو مایه های تدریس باید باشه یا حداکثر یه کار ساده دفتری گوش کنی و بلد باشی یا طرفتو آدم حساب نکنی که باهاش بحث کنی یا منطقی، آروم و غیر احساسی حرف بزنی (و تازه تشخیص بدی کجا کدوم راهو باید انتخاب کنی!). خلاصه باید....

مرتبط:

از دردسرهای شغل تمام وقت زن بودن (1)

مطالب قبلی- از دردسرهای شغل تمام وقت زن بودن (1)

شانزدهم تير 1385

پرده اول: بوشهر ـ هتل x  ـ ساعت 10:30 شب

خسته از یک روز کاری ، یک پرواز طبق معمول با تاخیر و کلافه از هوای داغ و شرجی تابستان بوشهر به امید یک اتاق و کمی خوابو استراحت وارد هتل می شم. توی سالن تعداد زیادی از افراد پروازو می بینم که به امید پیدا کردن اتاق خالی اومدن و از پذیرش می شنون که باید منتظر بمونن شاید یکی از رزروی ها نیاد و اتاقی بهشون برسه (بازم طبق معمول تا سمیناری تو یه شهرستان برگزار بشه یا تیم ورزشی ای توی یه شهرستان مسابقه داشته باشه اتاق به هیچ کس نمی رسه، این تجربه منو به خاطر بسپرین و همیشه از قبل اتاق رزرو کنین). توی دلم از این همه درایت خودم (!!!) که از قبل اتاق رزرو کردم خوشحال می شم و با یه نگاه دلسوزانه به هم پروازان(!) به طرف میز پذیرش می رم.  بدون هیچ حرفی گواهینامه و جهت احتیاط حکم ماموریت رو می یارم بیرون و...

متصدی پذیرش: می تونم کمکتون کنم؟

من: من ... هستم. قبلاً اتاق رزرو کردم. لطف می کنید به من فرم پذیرشو بدین؟

متصدی پذیرش: ببخشید خانوم شما مجرد هستین؟

من: بله.

متصدی پذیرش:{در حالیکه سعی می کنه با نهایت ادب صحبت کنه} ببخشید ولی بدون مجوز اماکن نمی تونیم به شما اتاق بدیم.

من: چرا؟

متصدی پذیرش: ببخشید ولی دستور اماکنه.

من:{در حالیکه حکم ماموریتمو نشون می دم}  اما من حکم ماموریت دارم، از قبل اتاق رزرو کردم، دقیقاً سه روز قبل هم همکاران شرکت ما اینجا اقامت داشتن.

متصدی پذیرش: بله خانوم شما درست می فرمایین. همکارانتون رو هم به خاطر دارم. اما دستور اماکنه. همین دیشب یه خانومی که پزشک هستن و هر ماه اینجا برای ماموریت کاری می یان اینجا،  شب هتل ما بودن. ولی اماکن که اومدن بازرسی به شدت به ما ایراد گرفتن.

من: {دیگه واقعاً عصبانی از زور خستگی و بیشتر از اون ایراد به این مسخرگی شروع به داد زدن می کنم} یعنی از نظر شما منی که از قبل رزرو هم کردم امشب باید بیرون تو خیابون بخوابم. اما این آقایون {اشاره می کنم به منتظران اتاق} می تونن  اینجا اتاق داشته باشن؟ .....

(از سر و صدای من مدیر هتل می یاد بیرون)

مدیر هتل: خانوم مشکلتون چیه؟ می تونم کمکتون کنم؟

من: {با عصبانیت و یکمی دادو بیداد} من مشکلی ندارم آقا مشکل از شما و قوانین من در آوردیتونه.

مدیر هتل: {با احترام خیلی زیاد و درحالیکه سعی می کنه منو آروم کنه} حق با شماست خانوم. اما ما هم مقصر نیستیم. این دستور اماکن بوده. الان هم من از شما خواهش می کنم توی لابی استراحت کنین، من تلفن می زنم و سعی می کنم تلفنی مجوز بگیرم.

(بعد از حدوداً ده دقیقه)

مدیر هتل: من پیگیری کردم و خواهش کردم مشکل شما رو حل کنن. موافقت کردن که با توجه به حکم ماموریت شما برای امشب بهتون اتاق بدیم. بازهم از شما عذر خواهی می کنم خانوم. اما واقعاً ما مقصر نبودیم.

من:... 


پرده دوم: سنندج _ هتل Y _ ساعت 2:30 بعد از ظهر

بعد از بیدار شدن ساعت 4 صبح، 7ساعت توی ماشین نشستن با یک راننده پرچونه و دوست همکارت و یک بازدید خسته کننده قاعدتاً تصور اتاق هتل توی اون هوای سرد و برفی، کمی استراحت و احیاناً ناهار (!) خیلی امیدوار کننده و دلچسبه. منو همکارم که حالا دیگه توی ماموریتا حرفه ای شدیم و می دونیم برای خانومای مجرد حکم ماموریت ارزشی در حد شناسنامه و حتی بیشتر داره مدارک شناسایی و حکم ماموریتمونو رو می کنیم. راننده هم همینطور. اما...

متصدی پذیرش: ببخشید خانوما شما مجرد هستین؟

من: بله.

متصدی پذیرش: {اینجا دیگه نه چندان مودب و کمی طلبکار} ببخشید خانوم بدون نامه اماکن به خانوما اتاق نمی دیم. {و رو به راننده} آقا شما می تونین این فرمو پرکنین.{!!!}

من: {با نشون دادن حکم های ماموریت} آقا ما حکم ماموریت داریم. درضمن من قبلاً تو همین هتل اتاق گرفتم.

متصدی پذیرش: {نگاه مشکوکی به حکم ها می ندازه} این فرما مهر نداره  من نمی تونم قبول کنم.

من: {اینجا دیگه واقعاً عصبانی می شم} اولاً که اصلاً حتی حکم ماموریت هم احتیاجی نیست. ثانیاً این حکم ها هیچ مشکلی نداره. من اینجا اتاق رزرو کردم. قبلاً هم تو این هتل اتاق گرفتم. شما نمی تونین بی دلیل به ما اتاق ندین. مطمئن باشین پیگیری می کنم.

 متصدی طلبکار هتل می ره به طرف مدیر هتل و کسب تکلیف می کنه. مدیر هتل می یاد به طرف ما و...

مدیر هتل: ببخشید ولی حکم ماموریت شما مهر نداره. می شه لطفاًاز طریق فکس تاییدی چیزی براش بگیرین؟ 

هردومون اونقدر خسته ایم که حوصله اینکه بریم یه جای دیگه رو نداریم. بعدم اصلاً معلوم نیست جای دیگه برخوردشون بهتر از اینجایی که از قبل هم اتاق رزرو کردیم (و حتی من قبلاً اقامت داشتم) باشه. برای همین شروع می کنیم به زنگ زدن و تلاش برای پیدا کردن مدیرمون. بعد از نیم ساعت موفق می شیم به مدیرمون دسترسی پیدا کنیم و فکس کذایی ارسال می شه! تصمیم می گیریم برای فرار از تنهایی به جای دوتا اتاق یه اتاق دوتخته بگیریم و اینو به متصدی پذیرش می گیم. اما طوری نگاهمون می کنه که انگار مطمئنه که... . اونقدر خسته ایم که حوصله هیچ دردسر دیگه ای نداریم...

دوستم: {بی حوصله، عصبانی و خسته} نمی خواد آقا. همون دوتا اتاق یه تخته بدین...


*به قول دوست عزیزی زن بودن توی ایران خودش یک شغل تمام وقته و من با تمام وجودم این جمله رو درک می کنم...

مطالب قبلی-Bedtime Story

دوم مهر 1385

مرد موقع برگشتن به اتاق خواب خواب گفت: «مواظب باش عزیزم، اسلحه پر است.»

زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت: «این را برای زنت گرفته ای؟»

«نه، خیلی خطرناک است، می خواهم یک حرفه ای استخدام کنم.»

«من چطورم؟»

مرد پوزخندی زد: «بامزه است، اما کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن استخدام می کند؟»

زن لب هایش را مرطوب کرد، لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت.

«زن تو»


*جفری وایت مور

مطالب قبلی-متولد شدن، رشد جسمی، ازدواج، زایش، بچه داری و مردن؛ اینه همه چیزی که دنیا از منِ زن می خو

چهارم ارديبهشت 1385

 

پرده اول: فرودگاه مهرآباد - باجه تحویل بار و گرفتن کارت پرواز - پرواز تهران ـزاهدان

 

۱/۵ ساعت تا زمان پرواز باقی مونده که به سالن انتظار می رسم. با توجه به زمان زیادی که مونده صف انتظار جلوی باجه خلوته. سه نفر بیشتر جلوی من نیستن و من هم عجله ای ندارم. یکی یکی برای گرفتن کارت پرواز جلو می رن. متصدی هم که بیشتر اوقات بلیط ها رو چک می کنه و کارت پرواز می ده. نفر آخر که کارش تموم می شه یه پسر ۲۴-۲۳ ساله از راه می رسه و بدون توجه به منو حق تقدمو اینجور حرفا بلیطشو می ذاره روی میز. چون عجله ای ندارم، اول صبحه و اعصابم آرومه، حوصله بحثم ندارم چیزی بهش نمی گم. متصدی باجه هنوزم سرش پایینه. چون قبلاْ منو دیده بود یا اینکه بلیطی که الان روی میزش بود به اسم یه خانوم بود همونطوریکه سرش پایین بود گفتسرکار خانوم همراه هم دارین یا نه؟» پسره که یک کمی هم بهش برخورده بود جواب داد: «نه تنها هستن.» متصدی تازه این موقع بود که سرشو بالا آورد و پسره رو دید: «لطفاْ بارتونو بذارین اینجا» و به ریل کنار دستش اشاره کرد.


پرده دوم: داخل هواپیما - ردیف ۶ - صندلی

صبح زود ، دیر خوابیدن شب قبل و پیشگیری از گپ زدن اجباری با دختر صندلی کنار دستی باعث می شه که چشمامو ببندم. ولی رفت و آمد مکرر مسافرا و مهماندارا باعث می شه که از خوابیدن منصرف بشم. از توی کوله پشتیم کتاب» همه می میریم»رو بیرون می یارم شاید کمی سرگرم بشم. کمی می خونم، اما حوصله اونم ندارم. کتابو می بندمو می بینم که دختر کنار دستیم زیر چشمی نگاهم می کنه. تا کتابو می بندم رو می کنه به منو می گه: «می تونم چند لحظه کتابتو ببینم؟» کتابو می بینم و همزمان زیر چشمی زیر نظر می گیرمش که عکس العملشو ببینم. ۲۲-۲۰ ساله به نظر می رسه و انگار از کتاب خوشش نیومده. به هر حال بعد از چند دقیقه ورق زدن کتابو بهم بر می گردونه.

دختر: خونتون زاهدانه؟

من: نه.

دختر: پس برای چی داری می ری اونجا؟

من: برای کار.

دختر: تنهایی؟

من: بله.

دختر: مگه کارت چیه؟

من: کارشناس فنی

دختر: مگه چند سالته؟

من: ۲۵ سال

دختر: {با هیجان {اصلاْ بهت نمی خوره! حداکثر به نظر ۱۸-۱۷ ساله می رسی! هم قد و هیکلت، هم صورتت} اینو درست می گفت، البته نه با این شدت!}

دختر: نامزد داری؟

من: نه

دختر: چند وقت زاهدان می مونی؟

من: یه شب.

دختر: خوش به حالت! من نمی دونم چه جوری این دوماهو تحمل کنم. پدرم تو زاهدان منتقل شده و حالا خانوادم اونجان. اما خودم شمال زندگی می کنم. دلم براشون تنگ شده بود اومدم ببینمشون. اما همین که اومدم تو فرودگاه پشیمون شدم.

من: {با لبخند} زاهدان خیلی هم شهر بدی نیست.

دختر: آخه می دونی چیه وقتی داشتم می یومدم نامزدم تو فرودگاه کلی گریه کرد. خیلی منو دوست داره. نمی دونم چه جوری تحمل کنیم.

من: زود می گذره.

دختر: {علاقه حیرت انگیزی به حرف زدن راجع به خصوصی ترین قسمت های زندگیش داره. شایدم یه جورایی می خواد خودشو اثبات کنه}  خیلی درسو دوس داشتم. دلم می خواست تا اونجایی که می تونم ادامه بدم. توی امتحانا بود. امتحان عربی (۲) داشتم که مادرش برای سومین بار اومد خواستگاری. بازم گفتیم نه بهشون. مامانش گفت آخه پسر من داره از غصه دق می کنه. حداقل بذارین بعد از اینکه درسش تموم شد بیایم خواستگاری. مادرم گفت هر جور صلاح می دونین. هنوز امتحانام تموم نشده بود که مامانش دوباره اومد. گفت آخه اینجوری که نمی شه که ما صبر کنیم تا بعد از درس خوندن مریم جون. پسر من داره دق می کنه. خواب و خوراک نداره. مامانم گفت ما که از اول گفتیم نه. خلاصه اینقدر التماس کردن که آخر قبول کردیم. اینجوری شد که دیگه درسمو ول کردم.

من: {چیزی نمی تونم بگم. نصیحتم بلد نیستم. باشمم به درد این یکی نمی خوره} خوشبخت باشین.

دختر (که حالا دیگه فهمیدم اسمش مریمه): از شوهر کردن خیلی می ترسیدم. دختر عموم از وقتی نامزد گرفت بیچاره شد. هی بهش می گه دامن بپوش، موهاتو بکن تو، بلند نخند، بیرون نرو...آخه می دونی قبلاْ فیلمبردار بود. تو خونشون راحت بود. منم که دیدم اینجوریه چشمم ترسید. به مامانم گفتم چرا این آزادی ای که تو خونه دارم از دست بدم؟

من: همه آدما که مثل هم نیستن. شاید نامزد دختر عموتم به مرور زمان درست شد.

مریم: الان که دیگه شوهرشه. دیگه بعد از دوتا بچه هم که تغییری نمی کنه. قبلاْ همه می گفتن بچه دار که بشه خوب می شه. ولی بدتر شد.

من:  خوب چرا ازدواج کرد باهاش؟

مریم: آخه تو روستای ما دختر اگه به ۱۸-۱۷ سالگی برسه دیگه ترشیده حساب می شه. اونم ۱۷ سالش بود. با اینکه خیلی دختر خوبی بود دیگه خواستگار در خونشونو نمی زد. این که اومد خواستگاریش گفت اگه بمونم خواهرامم بدبخت می شن. واسه همین قبول کرد. من خودمم راستش یک کمی ترسیدم که قبول کردم.

مریم: {انگار که چیزی یادش اومده باشه} ولی نامزد من خدا رو شکر خیلی منو دوست داره. الان که تو فرودگاه بودیم می گفت کی بشه من بشینم تو این هواپیما بیام دنبالت{دو ماه بعد قرار بود بیاد دنبالش} من گفتم آخه هنوز یه ساعتم نشده که!

مریم: {انگار که لازم ببینه دوباره نامزدشو اثبات کنه} خیلی منو دوست داره.من الان خونشون زندگی می کنم. زنگ زده بود به مامانم می گفت تو رو خدا تو این دو ماه مواظبش هستین؟ {با یه علاقه و احساس شدیدی اینو می گفت} مامانم خندیده بود بهش گفته بود یعنی تو این ۱۵ سال ما مواظبش نبودیم، حالا تو تو این چند ماه مواظبش بودی؟

{دهنم باز مونده بود از تعجب، تصور اینکه فقط، فقط فقط ۱۵ سالشه و درسو همه چیشو ول کرده به خاطر نامزدش برام سخت بود}.

من: {به زور لبخند می زنم}خوب حتماْ خیلی دوستت داره.

مریم: شبو کجا می مونی؟

من: هتل.

مریم: تنهایی؟

من: آره.

مریم: تورو خدا بیا خونه ما. به خدا فقط یه خواهر دوساله دارم. بابام که ماموره، بیشتر شبا خونه نیست. تورو خدا بیا خونه ما.{واقعاْ و از ته دل می گفت. به طوریکه شرمنده شدم، فکر کردم اگه من بودم هیچوقت اینکارو نمی کردم.}

من: {لبخند می زنم، ولی ایندفه نه زورکی} خیلی لطف داری، خیلی ممنون، ولی مزاحم نمی شم.

مریم: ...{اصرار}

من: ممنونم. ولی چون کار زیاد دارم اینجا و یه روزه باید تمومش کنم این جوری راحت تره.

{کم کم داریم می رسیم، نزدیک فرود هواپیماس و من هنوزم تو فکراین دخترم. هزار تا فکر جورواجور. اینکه ده سال دیگه این دختر زندگیش چجوریه؟ چیکار می کنه؟ خوشحاله؟ راحته؟ زندگیش تلف شده؟}

من: سعی کن هر جوری شده درستو ادامه بدی. الان که هنوز نامزدین، پدرو مادرتم نیستن. حداقل برای اینکه دلت برای اونا تنگ نشه درس خوندنو ادامه بده.


پرده سوم: ندارد.


نتیجه گیری: ندارد.

مطالب قبلی...

شاید یه سری از خواننده های اینجا بدونن که قبلاْ هم وبلاگی داشتم، اما پاکش کردم. امروز خواهرم می خواست کامپیوتر قبلاْ مشترکمون رو فرمت کنه، به من دستور داد برم ببینم چه چیزایی توش دارم و نسخه پشتیبان بگیرم برای خودم، که من رسیدم به مطالب وبلاگ قبلی! می خوام اونارو دوباره بذارم اینجا، تاریخش نوشته شدنشون رو هم می نویسم و اگر توضیحی راجع به هرکدوم به ذهنم رسید هم... مسلمه که بعضی هاشون همون موقع هم تاریخ مصرف داشته، اما به هر حال تو پست های بعدی  می ذارمشون! راستی ترتیب ها هم متاسفانه قاطی پاطیه و من زیاد حوصله مرتب کردنشون رو ندارم! ببخشید دیگه!

پ.ن: یه سری رو منتقل کردم به تاریخ های نسبتاْ واقعی نوشته شدن (تو آرشیو- همون حول و حوش سال ۸۵!!!)، بعضی هاش هنوز اینجاست، اما اونها هم بعداْ منتقل می شه.

و باز هم 16 خرداد!

پارسال این موقع ها، فرادای امروز (چه ترکیبی!!!) من این پست رو نوشته بودم.

خوب امروز آخرین روز از اون ۳۶۴ روزه. شاید تلخی امروز هم به همین خاطره (اگه اینطور باشه فردا چی می شه پس؟!!!)

دوست ندارم روزهای تولدم رو. شاید بهترینش همون سالی بود که تازه حدود ۱۲ شب ۱۶ خرداد من یادم افتاد که اون روز تولدم بوده!

به هر حال این یک پیشداوری بود، شاید فردا روز بهتری باشه...، شاید...!


پ.ن۱: البته این ERTEHAL HOLIDAY هم که بی تاثیر نیست! بخصوص که بخوای بری شمال و از جاده کرج برگشت بخوری! این پنجمین مسافرتمه تو چند ماه اخیر که به هر دلیل کنسل می شه! نمی دونم چرا!

پ.ن ۲: آدم رو عصبانی می کنن دیگه. هی می خواد روزشو خوب شروع کنه، نمی ذارن. sms زده به من که کادوی تولدت رو می ذارم تو کتابخونه دانشگاه، برو بردارش. آخه وقتی نمی فهمی کادو دادن برای چیه اصلاْ من چی می تونم بهت بگم؟

سپر مدافع

چیزی که از آدم ها محافظت می کنه دوست داشتن هاشونه. اونقدر ضعیفند که اگر این یکی نبود نابود می شدند و من از دیروز دارم به همین فکر می کنم.

اونهایی که آدم رو دوست دارند هیچ نقش حفاظتی نمی تونند داشته باشند، دوست داشتن های خود آدمه که کمکش می کنه...

تو داستان های هری پاتر، موجوداتی هستند به اسم دیوانه ساز که یه بوسه اشون کافیه روح رو از بدن آدم خارج کنه. اونجا هر جادوگر قابلی می تونه یه سپر مدافع بسازه و هرچقدر سپر مدافع اش قوی تر باشه بیشتر می تونه دیوانه سازها رو از خودش دور کنه، حتی اگر تعدادشون زیاد باشه. سپر مدافع هرکس شکل مخصوص به خودش رو داره، مثلاْ مال هری شکل گوزنه، اما چیزی که به نظر من مهمه شکل سپر مدافع هر جادوگر نیست، نیروی ایه که به اون کمک می کنه موفق شه سپر مدافع بسازه، و نیرویی که سپر مدافع اون رو هر چه بیشتر قوی می کنه. هری پدر و مادرش رو از دست داده، دوست داشتنی ترین موجودات زندگی هری پدر و مادرش هستند که موقع ساختن سپر مدافع، فقط با فکر کردن به اونها و به خاطر آوردن چهره اشونه که می تونه موفق بشه. در واقع سپر مدافعش عشق اونهاست، اما، اما به نظرم نه عشق اونها به خودش، این کار زیادی نمی کنه، چیزی که کمکش می کنه عشق خودش به اونهاست.

آدم ها خیلی ضعیف اند، روزی که کسی رو دوست نداشته باشند نابود می شن، دست کم می شه آدم با خودش شروع کنه، نمی شه؟! چرا حداقل خودمون رو دوست نداریم؟!

عذاب وجدان (2)

خوب من نمی خواستم سریال دنباله دار بنویسم، فقط مشکل این بود که دیشب تازه کتاب رو تموم کرده بودم و دیگه واقعاْ خوابم می اومد. به نظرم می رسید نمی تونم کلمات رو درست انتخاب کنم و احتمالاْ آخرش رو سرهم بندی خواهم کرد! اما الان می خوام قبل از شروع هر کاری* و تا وقتی از فضای داستان دور نشدم بقیه اش رو بنویسم.


رسیدیم به شروع همدستی ایزابلا و گلیلمو براي نجات فرانچسكا. ايزابلا و گليلمو (و كلاً هر آدم مذهبي ديگه اي تو اين كتاب) معتقدند آدم هاي غير مذهبي (از جمله فرانچسکا) برعکس چیزی که نشون می دن کاملاْ به خداوند ایمان دارند و این انکار اونها هم  به خاطر همین ترس یا ایمانشونه. به همین دلیل بهترین نسخه ای که ایزابلا برای فرانچسکا (و کلاْ هر مشکل دیگه ای) ارائه می کنه اعتراف به کشیشه. به نظر اون اینطوری فرانچسکا هم می تونه اون مرد (و اون عشقی که از نظر ایزابلا بیشتر از یک سوتفاهم و هوس نیست) رو فراموش کنه و هم افکار شیطانی ای مثل خودکشی. ایزابلا وقتی به تنهایی نمی تونه فرانچسکا رو به این کار تشویق کنه از گلیلمو کمک می گیره و البته همسر فرانچسکا اونقدر عاقل هست که همچین پیشنهادی رو پیگیری نکنه (خودش پیش کشیش می ره، اما می دونه که نمی تونه فرانچسکا رو راضی به چنین کاری کنه).

به هرحال از این جزئیات می گذریم. از اینکه فرانچسکا هم نمی تونه تصمیم به ترک گلیلمو (بدون اعتراف به اون) بگیره هم می گذریم. اما نویسنده کم کم برای ما روشن می کنه که ایزابلا و گلیلمو از سال ها پیش (یعنی از همون روز تولد فرزند فرانچسکا و گلیلمو که بعداْ می میره) با هم رابطه داشتند، طوری که هر دو مطمئن هستند بچه دوم ایزابلا فرزند گلیلمو (و نه شوهر ایزابلا) است. ماجرا از این هم عمیق تره. چون ایزابلا با مردی هم که قبلاْ (و در دوران نوجوانی) دوست پسر فرانچسکا بوده رابطه برقرار می کنه. حتی نه تنها با مردان زندگی فرانچسکا که با مردان دیگه ای هم که اطرافش بودند، مثلاْ توریست های موزه ورونا. هیچ وقت هم نسبت به همسرش احساس خیانت و ناراحتی نداشته، انگار که با هربار اعتراف پیش کشیش همه چیز تموم می شه. همون طور که گلیلمو یه جایی تو یه نامه توصیف می کنه این دسته (مذهبی ها) برنامه ریزی می کنند که گناه کنند و در حین گناه هم هیچ ناراحتی ای وجود نداره، چون اطمینان خاطری هست که می شه در یه ساعت معین و با تصمیم شخصیشون (یعنی دقیقاْ وقتی که گناه تموم شده و دیگه نیازی بهش نیست) به کلیسا رفت، پیش کشیش اعتراف کرد و دیگه نگرانی ای نداشت.

شاید به نظر برسه هدف این کتاب انکار مذهبه، اما من اینطور فکر نمی کنم. درواقع جنبه های مذهبی اینقدری هم که من اینجا توصیف کردم تو این کتاب پررنگ نیست (البته چیزی رو تحریف نکردم، اما خوب وقتی از یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای از یه قسمت های خاص بنویسی اون قسمت ها پررنگ می شه دیگه!)، چیزی که هست اینه که نویسنده می خواد بگه (برداشت من) آدم های مذهبی و غیر مذهبی در واقع فرق چندانی با هم ندارند. اگر هم تفاوت هایی دارند، این تفاوت ها به خاطر تاثیر مذهب نیست. ایزابلای مذهبی همونقدر (و بلکه هم خیلی بیشتر) می تونه به شوهرش خیانت کنه که فرانچسکای بی خدا. ایزابلا عذاب وجدانش رو با اعتراف پیش کشیش خاموش می کنه، اما فرانچسکا چون کشیشی برای اعتراف نداره تنها راه رو صداقت و اعتراف به همسرش می بینه. حتی از اینها هم بدتر. فرانچسکا راجع به خودکشی حرف می زنه، ایزابلا از فکر خودکشی دوستش هم می ترسه، اما درنهایت این ایزابلاست که می ره زیر قطار.

من هم به این جنبه اعتقاد دارم. چیزی که رفتار آدم ها رو متفاوت می کنه قید و بند های مذهبی (و یا بی قیدی های بی مذهب ها) نیست. در هر دو دسته (مذهبی و غیر مذهبی) می شه رفتارهای کاملاْ مشابهی دید، چه خوب و چه بد. چه اخلاقی (با معیارهای تعریف شده، هرچند که این معیارها برای آدم های مختلف متفاوته. اما اینقدر در اجتماع اطراف ما معیارهای مشابه وجود داره، مثلاْ بیزاری از دروغ، که شبهه مطلق بودن اخلاق رو بوجود می یاره و بازهم البته همه اینها نظر شخصی منه!) و چه غیر اخلاقی (باز هم همونطور نسبی). هر دو ممکنه خیانت کنند، خودکشی کنند، دچار عذاب وجدان بشن و.. . نکته جالب تر هم اینه که برعکس باور مذهبی ها (که فکر می کنن بی خداها چون در قید مذهب نیستند از هیچ کاری ترسی ندارند)، عذاب وجدان غیر مذهبی ها از کارهایی که برخلاف اصول مورد پذیرششونه می تونه حتی بیشتر باشه و چون تنها اعتراف مفید رو صداقت می دونن، شانس نجات بیشتری دارند (تلاش می کردم به نفع هیچ گروهی جبهه گیری نکنم، اما اینجا مثل اینکه اینکارو کردم!).

به هر حال کتاب جالبی بود!


* مجبور شدم قبل از تموم شدن نوشته و وسطش کلی کار انجام بدم! بازم احتمالاْ قاطی پاتی (دیکته اش درسته؟!) از آب در اومده!

عذاب وجدان (1)

این دو روز به جای مقاله خوندن و نوشتن فقط کتاب خوندم (به علاوه آلمانی که خوشبختانه هنوز انگیزه اش از بین نرفته. اینقدر اینجا می نویسم ازش و همه جا اعلام عمومی می کنم که دیگه نتونم قطعش کنم!). کتاب "عذاب وجدان"، نوشته آلبا دسس پدس و ترجمه بهمن فرزانه (که به خاطر ترجمه خوبی که از صدسال تنهایی داشت مترجم محبوب منه).

کتاب رو دوست داشتم. هرکتابی شاید به تعداد خواننده هاش تفسیر داشته باشه (مثل همون به تعداد انسان ها راه به سوی خدا هست!). یه جنبه این کتاب هم برای من خیلی پررنگ شد.

سبک کتاب نامه هاییه که بین شخصیت های اصلی رد و بدل می شه. فرانچسکا، شخصیت اصلی داستان که زنی فاقد عقاید مذهبیه. محور کتاب همین زنه و ماجراها از نامه نگاری اون با دوست دوران نوجوانی اش، ایزابلا شروع می شه. ایزابلا البته برخلاف فرانچسکا زن مذهبی و آرومیه. این دو زن تو سن حدود سی و شش-هفت سالگی هستند، هر دو ازدواج کردند و در دو شهر مختلف (رو و ورونا) زندگی می کنند.

داستان از خیانت شروع می شه. خیانت فرانچسکا به شوهرش، شوهری که اون هم عقاید مذهبی پررنگی داره. فرانچسکا تو یه سفر عاشق مرد دیگه ای، یعنی ماتئو، می شه. حالا هم تصمیم گرفته همسرش رو ترک کنه و یا خودکشی کنه. نامه ها به ایزابلا هم با همین هدف شروع می شه که در صورتی که فرانچسکا هرکدوم از این دو راه رو انتخاب کرد، ایزابلا نامه ها رو به دست همسرش برسونه.

ایزابلا البته وظیفه مذهبی خودش رو در ترغیب فرانچسکا به ترک اون مرد و فراموش کردن راه شیطانی ای مثل خودکشی به خوبی انجام می ده. اما نه حرف های ایزابلا، که تردید خود فرانچسکا، این فرار رو به عقب می اندازه. خلاصه اش اینکه فرانجسکا زنی نیست که بدون اعتراف به همسرش حاضر به ترک اون باشه و در همین حین هم ایزابلا وظایف یک زن پاکدامن و درستکار رو مرتب به اون یادآوری می کنه.

اما ایزابلا برای نجات فرانچسکا به نامه نگاری با خود اون بسنده نمی کنه. از وسطای کتاب نامه های ایزابلا به گلیلمو، همسر فرانچسکا هم داستان رو پیش می برن. نامه هایی از سر خیرخواهی که باتوجه به اشتراکات مذهبی این دو نفر دنبال یه راهی برای نجات فرانچسکا از منجلاب (البته با حفظ راز نگهداری تا حد ممکن و محافظت از آبروی اون پیش شوهرش) هستند. فرانچسکایی که خودش هم در عذاب وجدان دست و پا می زنه. زنی هوس باز که قبل از ازدواج با همسرش هم ماجراهایی داشته و الان هم...


حالا می دونین نکته جالب این کتاب چیه؟ بعداْ می نویسم، خوابم می یاد فعلاْ!

فنی، متالورژی، اسید، سود، ایمنی، ادبیات،...!!!

پرده اول: محل کار، همین امروز.

رئیس می یاد و می گه آقای الف (از مدیران ارشد) تاکید کردن همه پشت میز باشن، چون آقای ب (از یک نهاد مهم) دارن می یان بازدید.

چند دقیقه بعد منشی زنگ می زنه و خیلی آروم می گه مقنعه هاتون بدین جلو که آقای الف و آقای ب دارن اونوری می یان.

آقای ب: {با یک لحن مهربان و پدرانه بخوانید} خوب دخترم شما رشته اتون چیه؟ اینجا چیکار می کنین؟

من: من مهندس متالورژی هستم، اینجا هم کارشناس فنی هستم.

آقای ب: {یه قیافه گیج و سردرگم رو تصور کنید!} متالورژی چه ربطی به فنی داره؟

من: {اینجا هم یه قیافه گیج و سردرگم رو تصور کنین!!!} ٫¤¤×،*×٪¤٬٫)*!!!{البته مطمئناْ فقط تو دلم}

رئیس من: متالورژی یکی از گرایش های مهندسی مواده. تمام مواد، همه آلیاژها و فلزات و... مربوط به این رشته می شه دیگه. {حالا فکر نکنید رئیس منم بیسواده که اینقدر عامیانه توضیح داده ها، خودش دکترای یکی از گرایش های مکانیک می خونه، می خواست یه جوری بگه این بفهمه}.

آقای ب: خووووب، فنی که می شه مکانیک و ماشین و صنعت و.. . اینا {همون فلزات و آلیاژها و متالورژی و...!} دیگه می شه مرحله دوم.

من و رئیسم و آقای الف: {مسلماْ تو دلمون!} ¤٪،)٪٫٬¤٫٪،(×٪!!!!


پرده دوم: آزمایشگاه دانشگاه، چند ماه پیش.

آقای پ اومدن بازرسی فنی/ایمنی آزمایشگاه. ما هم همه جا رو نشونشون می دیم. این مکالمه رو ببینین حالا:

آقای پ: شما اینجا با اسید هم کار می کنین؟{توجه کنید که چه اسیدی اصلاْ مهم نیست. بعدم هرچی ما خودمون بگیم به بازرس لابد درسته دیگه!!!}

یکی از بچه ها: اسید که نه. اما ما اینجا با سود خیلی کار می کنیم.

آقای پ: {با یه قیافه دقیق و موشکاف و در حالی که داره دستاشو تکون می ده و می ره قسمت بعدی} خووووووووب. اون که حالا مهم نیست. {حالا یکی نیست بگه بابا جان سوختگی با باز که خیلی بدتر از اسیده که!!!}


نکته کنکوری: بعداْ مشخص می شه آقای پ ادبیات خونده. اون آقای ب رو که هرچی داریم با بچه ها فکر می کنیم نمی فهمیم چی می تونه خونده باشه!!!!

آلمانی!!!!

شروع کردم به آلمانی خوندن! تو این همه برنامه های شلوغ پلوغ  این کار جدید رو هم شروع کردم! به محض اینکه تافل تموم شد احساس خلا کردم!!!! می خوام جی آر ای هم شرکت کنم، اما به شدت احساس کردم که الان یک کمی از انگلیسی خوندن خسته شدم! از طرفی زبان خوندن برای من سرگرمی خوبیه. وسط این کارا و درسا یه تفریح فکری به نظر می رسه. وسط کار کردن یا تست گرفتن وقتی یه ام پی تری پلیر تو گوش آدم باشه و یکی به آلمانی (یا بالاخره هر زبان دیگه ای!) یه چیزایی سرهم کنه، یک کمی خستگی آدم رفع می شه!

فعلاْ چون وقت کلاس رفتن ندارم یه سری ام پی تری همراه فایل های تکست گرفتم و خودم روزی یه درس جدید می خونم و چهار درس آخر قبلی رو مرور می کنم. هرچند بار که تو روز امکان داشته باشه هم این درسا تو گوشم تکرار می شه. نمی دونم چقدر نتیجه می ده این روش، اما می خوام ادامه بدم و در اولین فرصت کلاس رفتن رو هم شروع کنم. اینها رو هم اینجا نوشتم که آلمانی خوندن رو ول نکنم!

خلاصه اینکه من آلمانی شروع کردم و الان درس پنجم هستم!!!!


پ.ن: می خوام CDهاي موجود در بازار براي يادگيري آلماني رو اينجا معرفي كنم:

سري آموزش آلماني Rosetta Stone شامل سه تا CD (اين سري هاي Rosetta Stone براي خيلي از زبان ها، مثلاً انگليسي، ايتاليايي، فرانسوي، اسپانيايي و... موجوده). البته هنوز من شروع نكردم باهاش و فعلاً هيچي راجع به كيفيتش نمي تونم بگم. قيمت روي جلد هم 6500 تومان كه البته من تو نمايشگاه با تخفيف گرفتم.

سري Learn to speak German شامل چهار تا CD. راجع به كيفيت اين هم فعلاً نظري ندارم. قيمت روي جلد اينجا هم 6500 تومانه كه تو نمايشگاه با تخفيف بود اينم.

سري Tell me more German شامل چهار تا CD. باز هم راجع به كيفيت هيچي نمي گم! قيمت روي جلد اينجا هم 6500 تومان. تو بروشور نوشته شامل آموزش در سه سطح مبتدي، متوسط و پيشرفته مي شه.

و درنهايت مجموعه ديگشنري DUDEN شامل دو تا CD كه البته ديگشنري آلماني-آلماني و  آلماني-انگليسي-آلماني داره.

چيزي هم كه خودم در حال حاضر استفاده مي كنم و باهاش شروع كردم يه سري فايل هاي ام پي تري و تكست آموزش زبان آلماني دويچه وله است.

اگر موفق شدم حتماً خبرتون مي كنم خلاصه!!!!!