چهارم ارديبهشت 1385
پرده اول: فرودگاه مهرآباد - باجه تحویل بار و گرفتن کارت پرواز - پرواز تهران ـزاهدان
۱/۵ ساعت تا زمان پرواز باقی مونده که به سالن انتظار می رسم. با توجه به زمان زیادی که مونده صف انتظار جلوی باجه خلوته. سه نفر بیشتر جلوی من نیستن و من هم عجله ای ندارم. یکی یکی برای گرفتن کارت پرواز جلو می رن. متصدی هم که بیشتر اوقات بلیط ها رو چک می کنه و کارت پرواز می ده. نفر آخر که کارش تموم می شه یه پسر ۲۴-۲۳ ساله از راه می رسه و بدون توجه به منو حق تقدمو اینجور حرفا بلیطشو می ذاره روی میز. چون عجله ای ندارم، اول صبحه و اعصابم آرومه، حوصله بحثم ندارم چیزی بهش نمی گم. متصدی باجه هنوزم سرش پایینه. چون قبلاْ منو دیده بود یا اینکه بلیطی که الان روی میزش بود به اسم یه خانوم بود همونطوریکه سرش پایین بود گفت:» سرکار خانوم همراه هم دارین یا نه؟» پسره که یک کمی هم بهش برخورده بود جواب داد: «نه تنها هستن.» متصدی تازه این موقع بود که سرشو بالا آورد و پسره رو دید: «لطفاْ بارتونو بذارین اینجا» و به ریل کنار دستش اشاره کرد.
پرده دوم: داخل هواپیما - ردیف ۶ - صندلی
صبح زود ، دیر خوابیدن شب قبل و پیشگیری از گپ زدن اجباری با دختر صندلی کنار دستی باعث می شه که چشمامو ببندم. ولی رفت و آمد مکرر مسافرا و مهماندارا باعث می شه که از خوابیدن منصرف بشم. از توی کوله پشتیم کتاب» همه می میریم»رو بیرون می یارم شاید کمی سرگرم بشم. کمی می خونم، اما حوصله اونم ندارم. کتابو می بندمو می بینم که دختر کنار دستیم زیر چشمی نگاهم می کنه. تا کتابو می بندم رو می کنه به منو می گه: «می تونم چند لحظه کتابتو ببینم؟» کتابو می بینم و همزمان زیر چشمی زیر نظر می گیرمش که عکس العملشو ببینم. ۲۲-۲۰ ساله به نظر می رسه و انگار از کتاب خوشش نیومده. به هر حال بعد از چند دقیقه ورق زدن کتابو بهم بر می گردونه.
دختر: خونتون زاهدانه؟
من: نه.
دختر: پس برای چی داری می ری اونجا؟
من: برای کار.
دختر: تنهایی؟
من: بله.
دختر: مگه کارت چیه؟
من: کارشناس فنی
دختر: مگه چند سالته؟
من: ۲۵ سال
دختر: {با هیجان {اصلاْ بهت نمی خوره! حداکثر به نظر ۱۸-۱۷ ساله می رسی! هم قد و هیکلت، هم صورتت} اینو درست می گفت، البته نه با این شدت!}
دختر: نامزد داری؟
من: نه
دختر: چند وقت زاهدان می مونی؟
من: یه شب.
دختر: خوش به حالت! من نمی دونم چه جوری این دوماهو تحمل کنم. پدرم تو زاهدان منتقل شده و حالا خانوادم اونجان. اما خودم شمال زندگی می کنم. دلم براشون تنگ شده بود اومدم ببینمشون. اما همین که اومدم تو فرودگاه پشیمون شدم.
من: {با لبخند} زاهدان خیلی هم شهر بدی نیست.
دختر: آخه می دونی چیه وقتی داشتم می یومدم نامزدم تو فرودگاه کلی گریه کرد. خیلی منو دوست داره. نمی دونم چه جوری تحمل کنیم.
من: زود می گذره.
دختر: {علاقه حیرت انگیزی به حرف زدن راجع به خصوصی ترین قسمت های زندگیش داره. شایدم یه جورایی می خواد خودشو اثبات کنه} خیلی درسو دوس داشتم. دلم می خواست تا اونجایی که می تونم ادامه بدم. توی امتحانا بود. امتحان عربی (۲) داشتم که مادرش برای سومین بار اومد خواستگاری. بازم گفتیم نه بهشون. مامانش گفت آخه پسر من داره از غصه دق می کنه. حداقل بذارین بعد از اینکه درسش تموم شد بیایم خواستگاری. مادرم گفت هر جور صلاح می دونین. هنوز امتحانام تموم نشده بود که مامانش دوباره اومد. گفت آخه اینجوری که نمی شه که ما صبر کنیم تا بعد از درس خوندن مریم جون. پسر من داره دق می کنه. خواب و خوراک نداره. مامانم گفت ما که از اول گفتیم نه. خلاصه اینقدر التماس کردن که آخر قبول کردیم. اینجوری شد که دیگه درسمو ول کردم.
من: {چیزی نمی تونم بگم. نصیحتم بلد نیستم. باشمم به درد این یکی نمی خوره} خوشبخت باشین.
دختر (که حالا دیگه فهمیدم اسمش مریمه): از شوهر کردن خیلی می ترسیدم. دختر عموم از وقتی نامزد گرفت بیچاره شد. هی بهش می گه دامن بپوش، موهاتو بکن تو، بلند نخند، بیرون نرو...آخه می دونی قبلاْ فیلمبردار بود. تو خونشون راحت بود. منم که دیدم اینجوریه چشمم ترسید. به مامانم گفتم چرا این آزادی ای که تو خونه دارم از دست بدم؟
من: همه آدما که مثل هم نیستن. شاید نامزد دختر عموتم به مرور زمان درست شد.
مریم: الان که دیگه شوهرشه. دیگه بعد از دوتا بچه هم که تغییری نمی کنه. قبلاْ همه می گفتن بچه دار که بشه خوب می شه. ولی بدتر شد.
من: خوب چرا ازدواج کرد باهاش؟
مریم: آخه تو روستای ما دختر اگه به ۱۸-۱۷ سالگی برسه دیگه ترشیده حساب می شه. اونم ۱۷ سالش بود. با اینکه خیلی دختر خوبی بود دیگه خواستگار در خونشونو نمی زد. این که اومد خواستگاریش گفت اگه بمونم خواهرامم بدبخت می شن. واسه همین قبول کرد. من خودمم راستش یک کمی ترسیدم که قبول کردم.
مریم: {انگار که چیزی یادش اومده باشه} ولی نامزد من خدا رو شکر خیلی منو دوست داره. الان که تو فرودگاه بودیم می گفت کی بشه من بشینم تو این هواپیما بیام دنبالت{دو ماه بعد قرار بود بیاد دنبالش} من گفتم آخه هنوز یه ساعتم نشده که!
مریم: {انگار که لازم ببینه دوباره نامزدشو اثبات کنه} خیلی منو دوست داره.من الان خونشون زندگی می کنم. زنگ زده بود به مامانم می گفت تو رو خدا تو این دو ماه مواظبش هستین؟ {با یه علاقه و احساس شدیدی اینو می گفت} مامانم خندیده بود بهش گفته بود یعنی تو این ۱۵ سال ما مواظبش نبودیم، حالا تو تو این چند ماه مواظبش بودی؟
{دهنم باز مونده بود از تعجب، تصور اینکه فقط، فقط فقط ۱۵ سالشه و درسو همه چیشو ول کرده به خاطر نامزدش برام سخت بود}.
من: {به زور لبخند می زنم}خوب حتماْ خیلی دوستت داره.
مریم: شبو کجا می مونی؟
من: هتل.
مریم: تنهایی؟
من: آره.
مریم: تورو خدا بیا خونه ما. به خدا فقط یه خواهر دوساله دارم. بابام که ماموره، بیشتر شبا خونه نیست. تورو خدا بیا خونه ما.{واقعاْ و از ته دل می گفت. به طوریکه شرمنده شدم، فکر کردم اگه من بودم هیچوقت اینکارو نمی کردم.}
من: {لبخند می زنم، ولی ایندفه نه زورکی} خیلی لطف داری، خیلی ممنون، ولی مزاحم نمی شم.
مریم: ...{اصرار}
من: ممنونم. ولی چون کار زیاد دارم اینجا و یه روزه باید تمومش کنم این جوری راحت تره.
{کم کم داریم می رسیم، نزدیک فرود هواپیماس و من هنوزم تو فکراین دخترم. هزار تا فکر جورواجور. اینکه ده سال دیگه این دختر زندگیش چجوریه؟ چیکار می کنه؟ خوشحاله؟ راحته؟ زندگیش تلف شده؟}
من: سعی کن هر جوری شده درستو ادامه بدی. الان که هنوز نامزدین، پدرو مادرتم نیستن. حداقل برای اینکه دلت برای اونا تنگ نشه درس خوندنو ادامه بده.
پرده سوم: ندارد.
نتیجه گیری: ندارد.