مطالب قبلی- جذابیت!

بيست و دوم مهر 1385

یه دوستی دارم که موقع رانندگی عابرهای پیاده رو به شوخی امتیازبندی می کنه. به این ترتیب که مثلاْ پیرزن ها یک امتیاز دارن، خانوما ۳ امتیاز و دخترای خوشگل ۵ امتیاز (تابلوئه که دوست مورد نظر باید پسر باشه دیگه؟!) و هر کدوم از اینارو که زیر کنی امتیاز موردنظرو می گیری! حالا این که کاملاْ شوخی بود! ولی حتماْ همه دیدیم که بلا استثنا همه پسرای دانشجو عقیده دارن استادا هوای دخترارو بیشتر دارن و دخترای دانشجو هم فکر می کنن مسئول های آموزش و امور اداری و... (که اکثراْ خانوم هستند) کار پسرا رو زودتر راه می ندازن. بعد تازه تو همون دخترا و پسرا گریدبندی وجود داره. مثلاْ ما استادی داشتیم که بدون استثنا در هر ترم خوشگل ترین دختر کلاس بالاترین نمره رو می گرفت و حتی استاد مربوطه (که تو رشته خودش کلی هم کله گنده اس!) به دختره پیشنهاد می داد پایان نامه اش رو هم با خودش بگیره. استاد سنش نسبتاْ بالا بود، آدم محترمی بود اتفاقاْ و هیچ نیت غیر اخلاقی هم (حداقل برای دانشجوهای موردنظر) نداشت. اما خیلی باعث خوشحالیش بود اگر این تیپ دانشجوها (دخترهای خوشگل) باهاش پایان نامه می گرفتن. توی ادارات و جاهای دیگه هم که حتماْ همه اطلاع دارن چه خبره دیگه! دلیلش هم خیلی خیلی واضح و روشنه. جذابیت! در بیشتر موراد هم به نظرم اصلاْ نمی شه این چیزارو به حساب بدجنسی شخص یا هرزگی و اینجور چیزا گذاشت! راستش برعکس حالت آرمانگرایانه ای که می گن آدما نباید اینجوری رفتار کنن فکر می کنم آدما خیلی وقتا ناخودآگاه اینکارو می کنن.

جذابیت به نظرم مشخصه مهمیه که می تونه توسط فاکتورهای مختلفی تامین بشه. که مثلاْ ساده ترینش جنسیته. به هر حال زنان برای مردان و بالعکس مردان برای زنان جذابیت دارن. یکی دیگه اش هم می تونه زیبایی چهره و یا حتی اندام باشه. خوب این دوتا فاکتور که دست هیچ کس نیست! من نه در تعیین جنسیتم نقشی داشتم و نه می تونم کنترل صد در صدی راجع به چهره ام داشته باشم (نهایتش چندتا عمل جراحی پلاستیک که من یکی دلشو ندارم!). اما فکر می کنم یه بخش هایی از جذابیت می تونه کاملاْ مهارتی و اکتسابی باشه. مثلاْ آراستگی و یا حتی مهربونی (که برای من یکی خیلی جذابیت داره). آراستگی شاید تا حدودی سلیقه ای باشه و مهربونی هم حسی نیست که به راحتی و خیلی جاها قابل انتقال باشه! بخصوص در اولین برخوردها!  اما یه دونه فاکتور جذابیت تو دنیا هست که خیلی بی هزینه، راحت و کاملاْ اکتسابیه! چیزیه که من یکی خیلی دوسش دارم، حتی اگر ازش به عنوان یه ابزار برای پیشبرد کارا استفاده بشه! اونم لبخند زدنه! باور کنید اینقدر کار آدمو راه می ندازه! اینقدر حس خوبی به آدم می ده! اینقدر حس خوبی به اونی که کار آدمو انجام می ده منتقل می کنه!

همه اینارو گفتم که بگم از لبخند زدن دریغ نکنید! همین!

 

مطالب قبلی- روزی که بمیرم...

بيستم مهر 1385

روزی که بمیرم دنیا خیلی متأسف خواهد شد...

دست کم اگر شعور داشته باشه...


الان هنوز زنده ام...

اما دنیا قدرمو نمی دونه...

پس دنیا شعور نداره...


روزی که بمیرم هیچ کس متأسف نخواهد شد...

مطالب قبلی- سرطان!

هجدهم مهر 1385

سرطان بیماری بدیه. همش هم تقصیر سلول هاییه که هی تکثیر می شن و تکثیر می شن. تکثیرشون هم همیشه در مرحله صعودیه (حداقل قبل از از پا در اومدن میزبان). من البته راجع به مکانیزم سرطان اطلاعات زیادی ندارم. فقط می دونم رشد سلول های سرطانی مثل مرحله اول نمودار تکثیر باکتری ها (که صعودیه) هستش و ایراد کارم اینجاس که به مرحله ساکن و نزولی نمی رسه. حالا همه اینا به من چه؟! الان می گم...

وقتی می بینم که آدمای دنیا یه جور دیگه ای فکر می کنن، یه جوری که من همش فکر می کنم غلطه، یه جوری که حرصمو در میاره،  سعی می کنم یادم بیاد که اگه قرار بود همه مثل من فکر کنن، که عقاید من این همه تکثیر بشه، خوب همه اونام می شد یه سری افکار سرطانیِ به درد نخورِمزاحم! اصلاً فکر کنم هر ایده ای هرچقدر هم که روشنفکرانه و عالی باشه وقتی اپیدمی پیدا کنه سرطانی می شه! پس بذاریم گاهی مردم زندگیشونو بکنن بابا! از کجا معلوم همه اینایی که براشون نسخه می پیچیم همینجوری خوشتر نیستن؟! از کجا معلوم که اون دختر شمالی اینجوری بیشتر از زندگیش لذت نمی بره؟ یا مثلاً اون همکلاسی من با اون انتخاب رشته کتره ای! گاهی فکر می کنم فقط داریم خودخواهانه تلاش می کنیم دیگران رو مجبور کنیم دنیا رو تبدیل به جایی کنن که ما بیشتر خوشمون می یاد و نه لزوماً به خاطر بهتر زندگی کردن همون دیگرانِ بدبخت!

همین!


پ.ن: می دونم بیشتر چیزایی که اون بالا نوشتم غلطه! ولی خوب الان (و گاهی) حسش اومد دیگه! تازه فکر کنم حداقل ۱۰ درصدش هم که شده درست باشه!

مطالب قبلی-...

هفدهم مهر 1385

Don't take life too seriously.No one gets out alive!

مطالب قبلی-معیارهای انتخاب رشته

هفدهم مهر 1385

زمان: هشت سال قبل، بعد از اعلام رتبه های کنکور، مکان: مدرسه!

اولی: بچه ها شما شهرستانم می زنین؟

دومی: من که می زنم، هرجا شد شد. فقط قبول شم!

اولی: {رو به من} تو چی؟

من: من دانشگاه برام مهمتره. هرجایی نمی زنم. فقط صنعتی اصفهان و شیراز.

سومی: آره اتفاقاْ به نظر منم خیلی مهمه آدم چه شهری رو انتخاب کنه. بابای من یه حرف خوبی بهم زد. بابام می گه هر شهری رو می زنی چند درصد هم احتمال بده برای همیشه  همونجا موندگار بشی، ببین می تونی تو اون شهر زندگی کنی یا نه؟

من: چه ربطی داره؟ خوب اگه خوشت نیومد بر می گردی درست که تموم شد دیگه!

سومی: ای بابا خیلی ربط داره! یه وقت یه موقعیتی پیش می یاد کسی ازت خواستگاری می کنه بعد مجبور می شی همونجا موندگار بشی دیگه!

من: (¤٪×)!٬٫٪×*ــ)،!


ای خاک بر سر انتخاب رشته ای که به خاطر این موقعیت احمقانه باشه! همین!

مطالب قبلی- دیپلماسی احساسی!

نهم مهر 1385

آغامحمدخان در تهران خود را آماده‌ي نبردي بزرگ و لشکرکشي به قفقاز و گرجستان مي‌سازد. در هجوم به اين نواحي است که زنان بسياري را نيز از آن ديار به اسارت مي‌گيرد. در اين لشکرکشي‌ها، او از هيچگونه خشونتي دريغ نورزيده است. چنان‌که در «ناسخ‌التواريخ» آمده:

 «آغامحمدخان بعد از تهيه‌ي تصرفات، هفتاد تن از اعيان گرجيان را عرصه‌ي شمشير ساخت؛ آنگاه به شهر تفليس درآمد و لشکر، دست به يغما برگشادند و چندان که دانستند و توانستند از زر و سيم و ديگر اشياء نفيسه حمل دادند و پانزده هزار تن از زنان و دوشيزگان و مردان و پسران را اسير و دستگير ساختند و کشيشان را دست بسته به رود ارس انداختند.»مورخ معاصر ازبک، «فتح‌الله عبدالله‌يف» به نقل از روزنامه‌ي «قفقاز»، در شرح اين وقايع مي‌نويسد:

«دشمن با جنگ و ستيز وارد «تفليس» شد. سپاهيان ايراني بلاياي وحشتناکي بر شهر وارد آورده، دست به قتل و غارت زده و بخش قابل ملاحظه‌اي از سکنه‌ي آن را نابود ساختند.

بچه‌هاي شيرخوار را از آغوش مادران برمي‌گرفتند و از پاي، آنان را گرفته، به دونيم مي‌کردند، تا تيزي شمشييرهاي خود را بيازمايند. زنان را تحقير کرده و آنان را به اردوگاه خويش مي‌بردند و وادارشان مي‌کردند که کودکان خود را در جاده رها کنند.

 شمايل حضرت «مريم» را روي پل رودخانه‌ي «کورا» گذاشته، گرجيان را وادار مي‌کردند که آن را لگدمال کنند، و بدين وسيله آنها را تحقير مي‌نمودند و هر کس به اين کار تن درنمي‌داد، بلادرنگ او را از پل به رودخانه‌ي «کورا» ـ که ديگر پر از اجساد شده بود ـ پرتاب مي‌کردند.

جاده، پر از کودکاني بود که توسط ايراني‌ها از مادرانشان جدا شده و اينک به‌خاطر مادرانشان زار زار مي‌گريستند.

فاتحان، گرمابه‌هاي مشهور شهر را که از سنگ مرمر و گرانيت ساخته شده بودند، ويران نموده، قورخانه و ضرابخانه را نابود کرده و مدارس، چاپخانه و کليساها را ازبين مي‌بردند. کتابخانه‌ي غني گرجستان به غارت رفت.»

نقل از کتاب «سياست و حرمسرا، زن در عصر قاجار»، نوشته‌‌ي خسرو معتضد ـ نيلوفر کسري»


و اما نظر یک دوست عزیز راجع به پست قبلی :

  مصیبت واقعی فراموشی ماست...که چه کرده اند ...و حالا ؟!...کشور دوست و همسایه؟!!!


راستش من تاریخ زیاد بلد نیستم، اما می دونم که هیچوقت برخلاف تصورات مظلوم مطلق نبودیم (که شاید خیلی وقتا هم طرف متجاوز بودیم). به نظر شما الان مردم گرجستان باید چه حسی نسبت به ما داشته باشن؟ و آیا باید احساساتشون رو در روابط دیپلماتیک دخالت بدن؟ ما با عراق چی؟و این همه کشورهایی که در حافظه تاریخیشون جنگ در دو گروه متخاصم رو تجربه کردن؟

برای پاهایی که دیگه نیستن...

ششم مهر 1385

برای پاهایی که دیگه نیستن...

برای پاهایی که رفتن روی مین...

برای آلیاژها و پلیمرهای که می خوان جای اون پاها رو بگیرن...

که می خوان یه آهنگری رو بچرخونن...

یا یه باغ انارو آب بدن...

برای سینه هایی که دیگه هیچوقت نمی تونن آروم نفس بکشن...

برای پوستایی که هنوز پر از تاول و چرک و عفونت و  خارش و خونن...

برای بچه هایی که هنوز می رن رو مین...

برای دخترایی که هنوز کابوس شیمیایی دارن...

برای مرده هایی که هنوز به زور زنده اند...

برای دشتایی که سوختن...

برای قبرایی که هیچکس نمی دونه توی این گوشه تهران جسدهای سوخته حلبچه و شلمچه توشون خوابیدن...

برای مادرایی که می دونستن پسراشون تو زندان صدامن و حالا بعد از بیست و هشت سال مراسم پسراشونو می گیرن، بدون جسد، بدون خاک...

برای مادرایی که از همون بیست و هشت سال پیش سوگ گرفتن...

برای آدمایی که با خفت اخراج شدن و تازه اونقدر خوشبخت بودن که زنده موندن...

برای...


دادگاه صدام در مرحله بررسی جنایات بر علیه کردهاست. من نمی دونم این نمایش برای چیه؟ برای آروم شدن بچه ای که پاش روی مین جا مونده؟ یا زنی که تو زخم و عفونت زندگی می کنه؟ یا مادری که بعد از بیست و هشت سال...؟ یا...؟

اعدامش می خوان بکنن؟ خوب که چی بشه؟ تو این دنیا کبری رحمان پور رو هم اعدام می کنن احتمالاْ!

یادمه یه زمانی فکر می کردم پس این صدام چرا نمی میره؟ کی می میره یعنی؟ چندسالشه مگه؟ چند سال آخه می خواد زنده بمونه؟ اگه یهویی بمیره یعنی چی می شه؟ چقدر یعنی همه خوشحال می شن؟

آره اصلاْ همه اینا برای بچه ای که آرزوی بچگیاش مردن صدام بود و چقدر تلخه که آرزوی یه بچه مرگ باشه. حتی مرگ...

 

مطالب قبلی - ماجراهای یک دختر خیط شده در هفته اول مهرً!

پنجم مهر 1385

بعد از چند سال دوباره بوی اول مهر تو ریه هات جمع می شه. دوباره سروکله زدن ها شروع می شه. باید به فکر اون ۵ واحدی که به زور ثبت شده و اون ۵ واحدی که هنوز حتی ثبت هم نشده و معلوم نیست اصلاْ بهت برسه باشی. برنامه هاتو تنظیم کنی که هم به کارات برسی هم به کلاسا. اونم تو دانشکده لعنتی ای که استادش یه درس دو واحدی رو تو دوتا روز متفاوت اونم از ساعت ۱۰-۱۱ ارائه می کنه که کسی نتونه همزمان با درس خوندن کار کنه! باید با مسئول آموزش و رئییس گرایش و خود استاد مربوطه کلی چونه بزنی که یه درس سه واحدی با ۴۵ نفر متقاضی و ظرفیت ۲۰ نفر به تو برسه! باید کلی حواستو جمع کنی با اون استاده که سر کارآموزی دعواتون شده باهم و حتی کار به صفر و این حرفا کشیده (دارین آمار صفرا رو!) کلاس ندن بهت به زور! باید...

دور میز استاد کذایی با ۴۵ نفر متقاضی حداقل ۱۰-۱۲ نفر آدم جمع شدن. به زور خودتو می رسونی اون جلوها و درحالیکه هنوز کلی مانع هست تا به استاد برسی سعی می کنی با دادو فریاد اسمتو تو لیست بنویسونی! یهویی استاد خودکارشو می ذاره رو میز، با دستاش عینکشو جابجا می کنه و رو به تو (که هنوز حتی درست نمی بینتت) می گه "تو اینجاااااااا چیکار می کنی؟!" همه ساکت می شن و کله ها به طرف تو می چرخه! استاد گرامی هم که هنوز دست به عینک با نگاه عاقل اندر سفیه به تو نگاه می کنه! دوباره رو به تو می گه "مگه اینجا قبول شدی؟" و تو هم با پررویی تمام و نیش باز جواب می دی "کار بدی کردم استاد؟!" می خنده و می گه "تو که شنیده بودم ... مشغول بودی. باید دیگه پولدار شده باشی که! {دروغ میگه، پول کجا بود؟!} حالا چطور بعد این همه سال {همش سه ساله به خدا!} دوباره اومدی اینجا؟!" و بازم با پررویی جواب می دی "حالا استاد اگه شمام گذرتون به ... خورد ما در خدمت باشیم!" استاد مربوطه برای اینکه بیشتر ضایع ات کنه و میزان تابلو بودنتو به همه نشون بده اسم و فامیلتو از حفظ تو لیست می نویسه و می گه "دوستت خانوم ... هم که پارسال پیرارسال ها {همین پارسال بود، می خواست بگه ما خیلی پیریم!} همینجا قبول شده بود که!" تو هم می خندی و می گی "حالا اون یکی دوستمون هم شاید سال دیگه اومد!".

ماجرایی که کمابیش سر دو تا دیگه از کلاسا هم اتفاق می افته و بدین ترتیب همه چهره های جدید هم باید بفهمن که تو بعد چندسال دوباره هوس درس خوندن کردی و چقدر دوران لیسانس تابلو بودی و...!


حالمو گرفتن! همه حسش نابود شد! اینجاهاس که آدم احساس مامان بزرگ بودن بهش دست می ده!

مطالب قبلی - تحقیر، کودک آزاری، سنگسار، اعدام،...؟

پنجم مهر 1385

خسته و بی حوصله از یک هفته کار می یای خونه. بعد از کمی خواب می ری پای کامپیوتر و مثل همیشه شروع می کنی به چرخیدن تو وبلاگستان. انتظار زیادی از اینجا هم نداری، اما مثل اینکه اینور خبراییه. از هر سه چهاروبلاگی که باز می کنی توی دوتاش چشمت به لیست افتخارات نویسنده روشن می شه. از ده بار در روز گرفته تا روژ زدن با آیینه فراری. کم کم کسالت رو فراموش می کنی و مشتاقانه لیستارو پشت سر هم باز می کنی و می خندی. معمولاً تو هرکدوم از لیستا دو سه تا مورد مشترک برای همدردی (هم افتخاری!) پیدا می کنی. از چپ دست بودن، خاطره اولین صفر در دوران دبستان، متدهای تقلب و عدم علاقه به گلزار تا هوا نکردن آپولو تا تاریخ فعلی! خوب کم کم متوجه می شی که تو هم یک استعداد کشف نشده تاریخی (!) و باید افتخاراتتو یه جایی ثبت کنی. برای وقت گذرونی و کمی هم خندیدن خیلی خوبه. شروع می کنی افتخاراتتو ردیف می کنی و یک، دو، سه...تا پنجاه. تازه بعد یادت می یاد که کلی از افتخازاتتو فراموش کردی و می یای پی نوشت می نویسی تا شصت و هشتمین افتخار به این امید که بعداً هم هر موقع چیزی یادت اومد بیای اضافه کنی! خلاصه دو روز تمام با افتخارات (!) خودت و بقیه می خندی و بقیه رو هم شریک می کنی!

 

به نظر کار خیلی جالبی می رسه. حتی جالب تر از بمب گوگلی خلیج فارس! برای اولین بار یک حرکت عمومی شاد اتفاق افتاده و همه جا اینگار بساط خوشگذرونیه تو وبلاگستان به جای حرفای جدی معمولاً ناله ای! اما...

 

زمزمه ها راجع به اظهار تاسف برای وبلاگستان (به عنوان نمونه جامعه ایرانی!) شروع می شه. اوایل کمی ملایم و سربسته! اول از همه پست گوشزد رو می بینی راجع به گلایه از وبلاستان. اما هنوز خیلی جدی نیست ماجرا! تا اینکه پی نوشت اون پست هم روز بعدش ظاهر می شه و تو می فهمی که یک نوجوان (که بعداً سیر منفی رو تا کودکی هم طی می کنه!) مورد تحقیر قرار گرفته. مسلماً چه کار بدی! ولی چجوری؟ آهان، بله! تویی که اومدی لیست افتخاراتتو از کودکی تا الان نوشتی و همه آدمایی مثل تو که اومدن از دماغای عمل نکرده، تعداد smsهای ارسال شده، مجله های خونده شده و پستونک های مورد علاقشون نوشتن با هم اینکارا رو کردین! ای بچه های بد وبلاگستان! ای بالغ های غیر بزرگسال! حالا تا اینجا که زیاد مشکلی نبود (یعنی بقیشو که بگم می فهمیم زیاد مشکلی نبود!). اما بعد کم کم می فهمی که به این سادگی ها هم نبوده. خیلی جدی تر از این حرفا بوده. تحقیر؟ مگه فقط تحقیر بوده؟ پست سولوژن رو که می خونی تازه دستت می یاد که تا حد یک کودک آزار تنزل کرده شخصیتت! اون هم چجور آزاری؟ دیدین سنگایی که به طرف یک کودک سرازیر بشه؟ دیدین بزرگترایی که می شینن یه دختر بچه رو هوو می کنن؟  این کودک آزاریش از همون مدلا بوده و تو خبر نداشتی! باورت نمی شه؟ فکر می کنه همین جا ماجرا تموم می شه؟ فکر می کنی فقط تحقیر بوده به علاوه یک کمی کودک آزاری؟ تا حالا چیزی راجع به اعدام شنیدی؟ یا ترور شخصیت؟ یا سنگسار؟ نگو که نمی دونی این لیست نوشتن ها چیزی در ردیف سنگسار، اعدام، ترور شخصیت و...بوده. حالا بگذریم از کودک آزاری و تحقیر نوجوان و این حرفاش! با همه این توضیحات حتماً دیگه قبول داری که کل این جریان خیلی بی شرمانه بوده دیگه؟...

 


هیچ دوست نداشتم راجع به این موضوع بنویسم. حداقل توی این صفحه. اما بعضی تحلیل ها واقعاً عصبانی کننده اس. لازمه گاهی که جوابی هم داده بشه...

1-      همه دیگه می دونن که بیشتر اون لیست ها فقط و فقط برای جنبه شوخیش نوشته شده بود و اینکه هر کس بیاد چندتا از خاطرات احمقانشو ثبت کنه! همونطوریکه خیلی از ما می یام افکار احمقانمون رو اینجا تخلیه می کنیم.  محتوی لیست ها هم کاملاً روشن می کنه که هر کس صرفاً با نگاه به خودش و حتی بدون دونستن جرقه اولیه این ماجرا (لیست کذایی کوروش) لیست شوخی خودشو نوشته.

2-       برفرض که تمام اون لیست ها فقط و فقط با هدف نقد (اصلاً بخونید اعتراض به) رفتار کوروش نوشته شده باشه. برای من اصلاً قابل درک نیست که یک نقد طنز (که در بیشتر اون لیست ها هیچکس حتی کوچترین اشاره ای هم به کوروش نکرده و همه فقط خودشون رو هدف گرفتن) چرا باید این همه جنجال درست کنه؟ حداکثر برداشتی که از این لیست ها راجع به کوروش می تونست وجود داشته باشه این بود که اون لیستی که گوشه وبلاگت ردیف کردی از نظر ما اعتباری نداره و بیشتر شبیه یه شوخیه (درست یا غلط). همونطوریکه این لیستی که من راجع به خودم نوشتم یه شوخیه! بیشترشون هم هیچ اشاره ای به کوروش نداشتن. حالا بر فرض که مخاطب تمام اونها کوروش بوده باشه. کجای این لیست ها تحقیر، کودک آزاری، و حتی هم ردیف اعدام، ترور و سنگسار بوده؟

3-      کودک 16 ساله؟ من نمی فهمم این یکیو! فرد 16 ساله ای که می یاد اعلام می کنه من یه نابغه ام، وقتی می شینه توی کلاسای مقطع دکترا (منظورم این نیست که وبلاگستان مقطع دکتراست) خوب از اون استاد بیچاره که انتظار ندارین رعایت 16 سالگیشو بکنه و در همون حد ازش بخواد که پاسخگو باشه که؟ (بگذریم که دوستان ما فکر می کنن به خاطر روح لطیفش باید مثل ۷ساله ها باهاش برخورد کرد) اگر بخوایم منصفانه برخورد کنیم اولین شرط پذیرش کوروش نه تعداد لینک هایی که بهش داده می شد، بلکه می تونست حتی نقدها و مطالبی باشه که راجع بهش نوشته می شه. پس هیچکس به اندازه نویسندگان این لیست ها بهش لطف نکرده (اگر هدف نقد اون می بود) و هیچکس به اندازه شمایی تحقیرش نمی کنه که هنوز یه کودک می بینینش (نه حتی حداقل نوجوان 16 ساله).

زیاد بود اما دیگه بقیه شو حوصله ندارم بنویسم! این پست شاید بعداً تغییر کنه!