این الان خوش شانسی مفرطه یا چی؟!

خوب در راستای اینکه همه سفارت های این ممکلت های بلاد کفر باید حداقل یک بار حال من رو بگیرن و در راستای اینکه ما از نظر بین المللی خیلی آدم های معتبری هستیم و خیلی با احترام باهامون برخورد می شه، من دوباره رفتم یه سفارت دیگه حالم گرفته شد و این بار دیگه با خیال راحت همون اول از در راهم ندادن که برم تو! خوب شما اگر چهل روز پیش (یعنی دقیقاْ ۱۷ تیر) زنگ بزنین جایی وقت مصاحبه بگیرین (برای ۲۹ مرداد)، بعد حتی همون روز کلی با طرف بحث کنین که آیا این زمان برای منی که ۱۵ سپتامبر ارائه دارم دیر نیست؟ آیا ویزام به موقع آماده می شه و... و طرف بهتون اطمینان بده که مشکلی نخواهید داشت، بعد ۲۹ام که خیلی شیک، به موقع، مثل خانوم ها و خوشحال از اینکه این دفعه دیگه مجبور نبودین اون همه تو صف های رنگارنگ بایستین (من دفعه قبل حداقل ده بار مراجعه حضوری داشتم که هر بار هم کلی تو صف ایستادن و... داشت) برین دم در سفارت و بعد کارمند مربوطه بهتون بگه اسم شما اصلاْ تو لیست نیست چه حالی می شین؟! بعد اگه بهتون بگه من تا قبل از ۱۵ مهر نمی تونم بهتون وقت مصاحبه بدم (و ارائه شما یک ماه قبلش باشه!) چی؟!

اگه از چند ماه قبلش برای رسوندن دیتاها و گرفتن نامه های دانشگاه با اون بروکراسی وحشتناکش و اون موانع عجیب و غریبی که قبلاَ نوشتم دوندگی کرده باشین چی؟!

اگه حالا خودتون هیچی، اما وقت تلفنی دوستتون رو هم شما گرفته باشین، بعد بیان قیافه وارفته اش رو بعد از این اتفاق مسخره ببینین چی؟

آخه من چه جوری به اینها ثابت کنم که من ۱۷ تیر زنگ زدم و وقت گرفتم، وقتی که وقت گرفتن فقط و فقط تلفنیه و نه تائیدیه ای به آدم می دن، نه چیزی؟

آخه چند دفعه دیگه باید برم دم در این سفارت هایی که درشون رو با قفل و زنجیرهای آهنی (در ساعات کاری روز) قفل و کلون کردن و تازه فقط اگر شانس داشته باشی ممکنه هر بیست دقیقه یه بار که بیست نفر آدم داران تو آفتاب می کوبن به در، کارمند مربوطه لطف کنه لای در رو باز کنه و حداکثر یک پنجم جواب سوال یک نفر از این جمعیت رو بده؟! (برای این می گم که من خودم سوالم رو تقریباْ طی پنج مرحله، اون هم از Nمرحله ای که در به زور باز شد، تونستم مطرح کنم)

خسته شدم از این برخوردها و رفتارهای تحقیر آمیز و این گذرنامه جلد قهوه ای لعنتی که انگار هیچ جا احترام نداره. حتی هنوز هم که تو خاک خودتی و تو خیابون نوفل لوشاتو یا فرودسی تو این صف های لعنتی ایستادی.

آخه بابا من اصلاْ بی سواد، من هیچی، من هیچ کاره! اما الان که مثلاْ دارم فقط و فقط برای ارائه یه مقاله علمی و فقط به مدت یک هفته می رم اونجا. دیگه واقعاْ برای همین هم من چند ماه باید دوندگی کنم؟! اگه قاچاقچی ای، بیکاری، الافی، چیزی بودم که کارم خیلی راحت تر بود که! دفعه پیش هم من برای دو یا حداکثر سه هفته مسافرت برنامه ریزی کردم، اما دقیقاْ چند ماه سرکار بودم و بدون اغراق به اندازه کل مسافرتی که می خواستم برم توی صف و... ایستادم.


قبل از رفتن دم در سفارت، تو یکی از این کوچه های بغلی بیمه نامه گرفتم، دیدم علاوه بر بیمه نامه خدماتی مثل گرفتن وقت مصاحبه به قیمت ۵۰ هزار تومن و گرفتن رزرو هتل اون هم به قیمت ۵۰ هزار تومن ارائه می دن. اون موقع تو دلم خندیدم که آخه چرا یه آدم احمقی باید این پول رو به اینها بده و وقتی رو که می شه تلفنی گرفت یا بدتر از اون رزروی که می شه به راحتی اینترنتی انجام داد رو بخره؟ بعد از اینکه دم در اونجوری خیط شدم فهمیدم اولاْ احمق منم که احتمالاْ الان وقتی که با زحمت گرفتم (چون تلفن هاشون به طرز خیلی مسخره ای غیر قابل دسترسه) به قیمت ۵۰هزار تومن به یکی از اون آدم های جلوی در فروخته شده، دوماْ این همه پروسه درس خوندن و آزمون و مصاحبه شغلی طی کردم و الان با این همه استرس و سختی حداقل چند روز کار می کنم برای در آوردن هر ۵۰هزار تومن، اونوقت می شه بدون همه اینها راحت نشست زیر باد کولر، پشت یه دونه کامپیوتر و هتل رزرو کرد و پول در آورد!


پ.ن: خوب من امروز رفتم و تونستم برم داخل، فایلم رو هم باز کنم. حالا این خوان اول رفت و خدا می دونه که ویزا بدن یا نه، تا چه پیش آید!!!

تولید علم2 (!)

خوب کسی اون تولید علم (1) رو خوند؟ کسی منتظر (۲)اش هست اصلاْ؟!

به هرحال من ادامه می دم...


چرا یه دانشجو باید تز نوع دوم رو ترجیح بده؟ اون هم نه فقط به خاطر بودجه و راحتی کار، که به خاطر مقاله و مقاله و مقاله؟! چرا یه استاد باید اینقدر علاقمند به تعریف پروژه های دسته دوم باشه؟ چرا اصلاْ دانشکده به عنوان سیاست گذار باید به روش های مختلف (که البته بیشتر راه ها به زدن تو سر دانشجو ختم می شه!)، مثل همین حساب کردن نمره پایان نامه از ۱۸، تولید کیلویی مقاله رو اینقدر کورکورانه تشویق کنه؟! همینطور دانشگاه، وزارت علوم و.. .

خوب اصلاْ بیخیال سطوح خیلی بالا می شیم و از همین دانشکده شروع می کینم!

به نظرم دانشکده (و البته سیاست گذارانش!) حساب می کنن تعداد مقاله بیشتر یعنی بالاتر رفتن رتبه اش (یا مثلاْ چیزهایی مثل قطب علمی شدن و اینجور قرتی بازی ها)، این یعنی بودجه بیشتر، پول بیشتر، امکان گرفتن تعداد دانشجوهای بیشتر در سال های بعد (که بازم یعنی بودجه بیشتر)، امکان گرفتن اجازه ارائه گرایش های بیشتر، بازم یعنی بودجه بیشتر، امکان گرفتن دانشجوهای نوبت دوم (یا همون شبانه) بیشتر که باتوجه به شهریه ای که پرداخت می کنن باز یعنی پول بیشتر. و البته علاوه بر همه اینها (که تا اینجا به پول ختم می شد!)، تعداد مقاله بیشتر یعنی پرستیژ بالاتر در بین دانشکده های دیگه، هم دانشکده های داخل دانشگاه و هم دانشکده های هم رشته دانشگاه های دیگه. خوب پس کی یه که بدش بیاد از این مقاله های حتی کیلویی؟!

استاد محترم هم که در به در به دنبال مقاله اس. چرا؟ چون هر مقاله امتیازهای این استاد رو برای افزایش رتبه علمی (مثلاْ استاد تمام شدن و..) بالا می بره و راهش رو کوتاه تر می کنه. علاوه بر اون پیش استاد اتاق بغلی هم روسفید می شه دیگه، می دونین که!!!! به نظرم بعد از همه اینها، این مقاله ها بر تعداد دانشجوهای ارشد و احیاناْ دکترای استاد مربوطه و قدرت باندش هم کمی تاثیر می ذاره. و در نهایت اینکه مثل ما دانشجوها که در به در دنبال رزومه خوب برای رفتن هستیم، اساتید محترم هم بدشون نمی یاد حداقل برای روز مبادا یا  فرصت مطالعاتی یا.. یه رزومه آبرومند (!) دم دستشون باشه و  راحت بتونن از این ژست های آپ تو دیت و اینجور چیزها بگیرن. خوب من هم اگر استاد باشم از مقاله دادن (اون هم با اعمال زور بر دانشجوی بیچاره!) بدم نمی یاد!

و اما دانشجو.. . خوب صرف نظر از شرایط خاص اینجور پروژه ها (که به هر حال حتی اگر شکست هم بخوره می شه جمعشون کرد و دفاع کرد)، فکر می کنین این روزا چند درصد از دانشجوها تو صف های ثبت نام امتحان های تافل و جی آر ای، دنبال بورس و پذیرش و از اینجور چیزان؟ خوب این دانشجو که فارغ التحصیل دانشکده با رتبه زیر هزار نمی تونه باشه، پس حساب کردن روی اعتبار دانشگاه برای رزومه که هیچ، معدل هم که نه به تنهایی کافیه (حداقل برای دکترا)، نه برای تنبل هایی مثل من جواب می ده، پس این هم هیچ. خوب این رزومه کچل رو با چی باید پر کرد آخه؟!!! هان؟!!! با چی؟!!! باید به قول دوستمون تو کامنت چند پست قبل مجبوریم مرزهای علم رو جابجا کنیم دیگه!


خوب پس نتیجه می گیریم که پیش به سوی تزهای گروه دوم دیگه! اینکه واضحه!

دلتنگی...

دلم می خواد برم بیرون، همین الان ساعت حدود یک شب... قدم بزنم، فکر کنم، ام پی تری پلیر تو گوشم باشه و نامجو گوش بدم یا حتی همین داریوش که الان دارم گوش می دم (چیه، مسخره کردن نداره که دیگه!). دلم نمی خواد تو این تخت لعنتی ولو باشم، با این لپ تاپ لعنتی تر که ولو شده رو دلم، ظاهرم یه حس ریلکسی مفرط رو منتقل کنه، اما...، اما...  نمی خوام اینجا باشم، به این همه نگرانی هام فکر کنم، با سرگیجه و چشم های پف کرده. روزهای کاری به سردرد می گذره و چشم هایی که از فشار کم خوابی به زور بازه و روزهای تعطیل به سرگیجه و چشم های پف کرده.

دلم می خواد الان برم بیرون. برم قدم بزنم. یه جای آروم باشه بهتره. اما مزاحم نداشته باشه. بدون ترس راه برم. آخه می خوام تنها باشم. خوب چرا الان من نباید بتونم به جای اینجا تو هوای آزاد گریه کنم؟ چرا؟

تو دانشگاه دوستایی داشتم که از صبح تا شب، دقیقاْ از صبح تا شب با هم بودیم. اما چیزی که از من می دیدن اینقدر عجیب بود و اینقدر از من دور که هنوز هم تعجب می کنم. اینقدر هم نظرشون قطعی بود که من می ترسیدم از آدمی که از خودم بهشون معرفی کردم. دور نشیم از حرفای الانم. دوستای من یه روز از من پرسیدن اصلاْ من هیچوقت گریه می کنم؟ آخرین باری که گریه کردم کی بوده؟ من، منِ از نظر اونها بی احساس...! الان یاد اونها افتادم. حالا جاشون خالی...

ازخانواده حمایت نکنید لطفاَ!

خوب به سلامتی و میمنت وبلاگ قاطی کرده و من پست هایی که دیروز فرستادم رو تو لیست مدیریت وبلاگ نمی بینم، رفتن دیدم اگه تو خود وبلاگ هم بخوای نظر بذاری این پست ها رو نمی شناسه. اینه که دوباره کپی می کنم این دو تا پست آخر رو...


نكنيد آقا جان...

نكنيد...

شما را به مقدساتتان قسم (اگر دارید البته!)...

شما را به آرمان هایتان قسم (بازهم اگر دارید البته!)...

شما را به ............ (هرچی دوست دارید اینجا بنویسید) قسم...

از خانواده حمایت نکنید!

اصلاْ گیرم که حرف شما درست! گیرم که خانواده یعنی مرد و فرزندان ذکور! (واضحه دیگه که در تعریف آقایان زن جزو خانواده نیست دیگه؟! اگه بود که اینجوری ازش حمایت نمی کردن!) گیرم که زن هم اون وسط یه چیزی مثل یخچال خانواده یا مثلاْ تلویزیون یا جارو برقی یا حتی شاید در ورژن های باکلاس تر ماشین ظرف شویی و مایکروفر! اما شما بیاین و آقایی کنید و همون خانواده مردانه (!) رو هم اینجوری بدبخت نکنید!

آقا اصلاْ مگه شماها خودتون خانواده ندارین؟

تولید علم1 (!)

خوب به سلامتی و میمنت وبلاگ قاطی کرده و من پست هایی که دیروز فرستادم رو تو لیست مدیریت وبلاگ نمی بینم، رفتن دیدم اگه تو خود وبلاگ هم بخوای نظر بذاری این پست ها رو نمی شناسه. اینه که دوباره کپی می کنم این دو تا پست آخر رو...


اعتراف می کنم نوشتن پست قبلی تجربه خوبی بود، یک مقدار از چیزهایی که توی ذهنم گیر کرده بود آزاد شد و کمی هم از عصبانیتم کم. حالا به نظرم رسید می تونه وقتش باشه که یک کمی توضیحات تکمیلی بنویسم از این تولید علم(!!!)ی که داره تو دانشگاه های گوگولی کشورمون اتفاق می افته و احتمالاْ هر سال می شنوید که تولید علم ایران ۰.۵ درصد یا نمی دونم چقدر اضافه شده و کلی هم بعدش تشویق و نوشابه باز کردن و از اینجور چیزا. اما واقعاْ این تولید علم (!) چه جوری اتفاق می افته؟ یعنی حداقل اینجا چجوری اتفاق می افته؟! من نمی دونم در این رنکینگ چه معیارهایی وجود داره و با چه شاخص هایی تولید علم یک کشور محاسبه می شه. اما دوتا چیز رو می دونم. اول اینکه یکی از معیارهاش حتماْ میزان تولید مقاله (و چاپ یا ارائه اونها تو ژورنال ها و کنفرانس ها) است و دوم اینکه تنها (یا حداقل مهمترین) معیاری که داره آمار ایران رو جابجا می کنه همین تولید مقاله است. اما واقعاْ این داره به نفعمون تموم می شه؟!

اگر فقط از زاویه همین وضعیت خودم هم بخوام نگاه کنم، بچه های ارشد تو دانشگاه های فني اینجا موقع انتخاب موضوع تز با دو دسته موضوع روبرو هستند. گروه اول پروژه های اصطلاحاْ صنعتی که یه شرکت صنعتی، مثلاْ یه کارخونه پتروشیمی یا خودروساز یا... این پروژه رو براساس یه مشکل خاص تو صنعتش یا یک برنامه خاص آینده اش تعریف می کنه، منابع مالی پروژه رو تامین می کنه (که معمولاْ بودجه های خوبی هستند به نسبت بودجه های پروژه های دیگه) و در انتها هم انتظار جواب روشن و به درد بخور داره. گروه دوم هم که پروژه های نسبتاْ Scienceتر هستند، از طرف جاي خاصي تعريف نمي شند و خود استادها معمولاً با توجه به علاقه اشون به موضوع و به روز تر بودن (شما فقط بخوانيد قابل مقاله دهي تر بودن) اونها رو تعريف مي كنند.

خوب حالا اصلاً فرق اين دو دسته چيه؟

تو اولي ها حتماً بايد به يه نتيجه روشن و به درد بخور برسي، يعني علاوه بر اينكه شرايط رو بررسي كني، درنهايت بگي اين پارامتر رو (مثلاً فرض كنيد جنس ماده رو در مورد يك قطعه خودرو يا نوع عمليات حرارتي اش رو يا..) اينطوري عوض كنيد كه اين مشكل حل شه و اين پيشنهاد شما هم بايد واقعاً نتيجه بده، چيزي نيست كه بعداً فقط تبديل بشه به پايان نامه اي كه يه نسخه اش تو كتابخونه شخصي، يه نسخه اش تو كتابخونه دانشگاه و يه نسخه اش تو كتابخونه سوپروايزر قراره خاك بخوره! چيزي نيست كه با يه سري عدد سازي و جابجا كردن نمودارها بشه سرهم بندي اش كرد. از شما جواب روشن مي خوان، همين! اما تو دسته دوم..، خوب واقعيت اينكه كه مي شه اينكارها رو كرد، يا حتي اگر خيلي خيلي صادق باشي مي توني به عنوان نتيجه تحقيق اعلام كني كه اين روش شكست خورده اس و اين خودش هم به عنوان يك نتيجه قابل قبوله (چيزي كه البته من هيچوقت تو كارهاي خودمون نديدم، ما هميشه نتيجه هاي درست و حسابي مي گيريم تو دانشگاه هاي اين مملكت، به جان شما و خودم!).

تو دسته اول مشكل بودجه وجود نداره، هرچند كه هيچي از اين پول در نهايت به دانشجو نمي رسه و هيچوقت من نديدم يه كوچولو حقوق يا دستمزدي براي انجام اين پروژه ها به دانشجو پرداخت بشه، درحالي كه به نظرم بخشي از بودجه براي همينه. و بدتر از اون هرچند كه ممكنه با استادي روبرو بشي كه در مسير تحقيق هم درنهايت براي اينكه مبلغ بيشتر باقي بمونه (و واضحه كه اين مبلغ كجا مي ره!)، در مورد تست ها و آزمايشات لازم خست به خرج بده و اين امتياز هم چندان به كار نياد. اما به هرحال در تزهاي نوع دوم قطعاً مشكل بودجه، لزوم كم كردن تست ها، تو نوبت موندن هاي متوالي براي پيدا كردن يه جاي ارزون تر، استفاده از تجهيزات قديمي تر و درنتيجه به دردنخورتر و اينجور چيزها وجود داره.

خوب به نظرم به خاطر فاصله فاحشي كه صنعت ما از صنعت روز دنيا داره و به خاطر خيلي چيزهاي ديگه (مثلاً عدم تمايل به انتشار نتايج و..) مقاله دادن از تزهاي گروه اول خيلي سخت تر از گروه دومه. آخه مثلاً در مورد قطعه ايكس كه الان دنيا داره رو مي ياره به منيزيم، مقاله دادن راجع به استفاده از فولاد ايگرگ به جاي فولاد ضد چه جذابيتي علمي فوق العاده اي مي تونه داشته باشه؟! يا خيلي مثال هاي ديگه. ضمن اينكه بازم توجه كنيد خيلي وقت ها پايان نامه هاي گروه دوم رو استادها با دقت تمام (!!!) طوري انتخاب مي كنند كه بشه راحتي يكي (يا حتي چندتا) مقاله از توش در آورد، اما در مورد گروه اول نه، هدف كاملاً چيز ديگه ايه!


حالا اگه شما دانشجو باشين تزتون رو از كدوم گروه انتخاب مي كنيد؟ آها هنوز راجع به نقش حياتي مقاله براي دانشكده، استاد و دانشجو چيزي ننوشتم!!! به نظرم يك كمي طولاني شد، بقيه اش رو بعداً مي نويسم!!!

برمي گردم، حتماً!

سنجد

آخه اينجا كجاست...؟

خیلی وقت بود ننوشته بودم. می دونم. خسته ام. از دست این دانشکده و این روزهای کوفتی. از ۱۰۰درصد انرژی ای که من برای این پروژه می ذارم نهایتاْ فقط ده درصدش کار مفیده. آخه اینجا دیگه کجاس که باید برای هربار وقت یکساعته گرفتن برای هر تست چند ساعت التماس کنی که برای دوماه بعد تازه بهت وقت بدن؟ تستی که باید بعد از هرپوشش انجامش بدی منطقاْ که بفهمی اصلاْ روشت درست بوده؟ پارامترهات درست بودن؟ چیزی رو نباید تغییر بدی؟ و بعد بری سراغ تست های بعدی. بعد از دو ماه هم که می ری تازه بهت می گن دستگاه خرابه و وقت شما یک ماه عقب افتاد! آخه اینجا کجاست که برای هر بار SEM و XRD بعد چند ماه تو نوبت بودن و خراب بودن دستگاه ها و... و... آخر سر هم يه سري عكس كج و كوله و يه سري ديتاي ناقص تحويلت مي دن، فقط و فقط به خاطر ناواردي اپراتور يا تصميم اساتيد محترم براي اينكه بري تحليل ياد بگيري (بخونید مردم آزاری).

آخه اینجا کجاست که استاداش می شینن دور هم، تصمیم می گیرین برای اینکه تعداد مقاله های خروجی دانشکده بره بالا نمره پایان نامه از ۱۸ حساب بشه (که همه مجبور شن کمبود نمره رو با مقاله جبران کنن)، اما از اونور سنوات رو از ۲.۵ سال به دو سال کم می کنند که برای هر ماه که بعد از شهریور دفاع کنی ۰.۲۵ نمره ازت کم بشه، هیچ کس هم این وسط به این فکر نکنه که با اون وقت دادن های دو ماه در میون، اگه دیتاهای کسی سر دو سال آماده بشه خیلی هنر کرده، دیگه کی می تونه مقاله اش رو بفرسته، پروسه حداقل شش هفت ماهه اصلاح واینا طی بشه و چاپ بشه این مقاله لعنتی تا قبل از دفاع؟ آخه کدوم ژورنالی اینقدر سریع جواب آدم رو می ده؟!

آخه اینجا کجاست که وقتی با بدبختی یه Abstract یه جا فرستادی و پذیرفته شده، از اونور هم داري با بدبختي ديتاهاش رو مي رسوني، از انورتر هم با بدبختي وقت سفارت گرفتي، از اونورتر هم با يه بدبختي ديگه، يعني دوهفته تعطيلي كل دانشگاه و همه قسمت هاي اداري روبرویی، براي همين بايد همه نامه هاي لازم براي سفارت رو يكي دو روزه بگيري؛ اما وقتي مي ري پيش استاد مربوطه (با وجود اينكه مي دونه همينجوري هم درنهايت نمره پايان نامه ات از 16.5 مي شه به خاطر تصميمات نازنينشون و به هر مقاله اي احتياج داري، با وجود اينكه همه اين بلاها رو سرت آوردن كه به زور هم شده مقاله بدي) به جاي اينكه درست جوابت رو بده كه چه مداركي براي صدور اون نامه هاي كذايي مسخره لازمه، برمي گرده بهت مي گه برو از سوپروايزر خودت بپرس كه هر روز دانشجوهاش مي رن اينور اونور (شما بخونيد مني كه استاد اين مملكتم اينقدر بدبخت و حسودم كه حتي با مقاله دادن استاد اتاق بغلي ام مشكل دارم، اون هم چندتا مقاله درپيت زپرتي كه درنهايت براي يه استاد با اين توليدهاي كيلويي شون و تحت فشار گذاشتن دانشجوها نبايد چيز مهمي باشه)! در مرحله بعد هم براي اينكه سنگ اندازي هاش رو تكميل كنه ازت دستخط سه تا استاد رو مي خواد كه تو توانايي ارائه مقاله به زبان انگليسي رو داري، يه جوري كه انگار تا حالا دانشجوي اين دانشكده نبودي اصلاً و واحدهات رو معلوم نيست كجا پاس كردي كه هنوز اين كه در اين حد انگليسي بلد باشي جاي ترديد داره، يا مثلاً اينگار قراره به زبان هوسائيايي (يه همچين زباني بود كه يكي از رشته هاي دانشگاهيه ديگه؟!) پرزنت كني كه معلوم نمي كنه بتوني يا نتوني!

آخه اينجا كجاست كه تو يه آزمايشگاه ديگه اش يه دستگاه همينطور بي مصرف افتاده، بعد وقتي نامه مي بري و كلي دنگ و فنگ (از اين استاد به استاد اتاق بغلي، اما برا همين بايد يه چندتا پروسه پيچيده طي كني، بري پيش مسئول كتابخونه، فرم مخصوص بگيري و.. و..)، بر مي گرده بهت مي گه من يه تست حداكثر نيم ساعته رو، جوابش رو چهار ماه بعد بهت مي دم (و تو حداقل ده تا از اين تست داري در همين مرحله اول و براي مقاله هاي يك ماه ديگه!)، در جواب چرا هم مي گه چون فقط آزمايشگاه من اين دستگاه رو داره (آدم هاي كمي هم باهاش سروكار پيدا مي كنن، فكر نكنيد سرش شلوغه احياناً، از اين خبرا نيست)، پس مي تونم هر موقع مي خوام وقت بدم و منم اينجوري وقت مي دم!

عصبانيم بابا، ديتاها كه درست نيست، هركدوم هم با كلي قرتي بازي و دنگ و فنگ بدست مي ياد، هيچي هم سرجاش نيست، مقاله هم هنوز آماده نيست، سفارت هم هنوز نرفتم، نمي دونم اين يكي قراره چه فيلمي برامون اجرا كنه، بخصوص با اون سابقه اي كه من چندماه پيش براي خودم درست كردم، دستگاه ها هم هر روز خراب مي شن، آزمايشگاه ها هم يا وقت ندارن، يا تعطيلن، يا دستگاه هاشون خرابه، خلاصه عصبانيم ديگه!