دخترهای بیچاره ایرانی!
تصمیم داشتم (یعنی هنوز هم اگر بشه یه جورایی تصمیم دارم) تعطیلات نوروز سری به برادر جان بزنم. تاوان این تصمیم دقیقه نودی رو هم برادر جان ها دادن که یکی اونور افتاد دنبال کارهای دعوتنامه فوری و یکی هم اینور دنبال کارهای گواهی اشتغال به تحصیل و مدارک و...! اما دیگه برای سفارت رفتن و تحویل مدارک نمی تونستم اثر انگشت و چهره ام (برای عکس) رو به کسی بدم که به جای من کارهام رو دنبال کنه! {من علاوه بر دوستای خیلی خوب که کمک های زیادی به من می کنن خانواده فوق العاده ای هم دارم، اگر من همه اینها رو نداشتم هیچکدوم از کارام درست نمی شد! شک نکنید!} حالا نوشتن همه اینها برای تکرار چیزهایی مشابه پست قبل نبود! می خوام از این سفارت رفتن بنویسم {البته این بار هنوز تو نرفتم! تازه از دم درش!}. این روزها که نزدیک تعطیلاته متقاصی دریافت ویزا خیلی زیاده. این سفارت هم که نه وقت قبلی می ده، نه ان لاین می شه وقت گرفت نه چیزی. نتیجه هم این می شه که وقتی ساعت پنج و نیم بری اونجا می شی نفر ۱۹۷ ام و خوب معلومه که با گذاشتن شرط بررسی مدارک، انگشت نگاری و عکس برداری و تو فاصله چهار ساعت نوبت تو نمی رسه که بری تو! از دلال بازی که نتیجه اش ۱۴۳ ام شدن مراجعه کننده ساعت سه صبح و ایجاد دعواهای الکی و صوری و... می شه که بگذریم می خوام یه ماجرایی که تو صف اتفاق افتاد رو بنویسم. ما سه تا دختر بودیم با شرایط تقریباْ مشابه که تو صف پشت سر هم افتاده بودیم. یکی از ما داشت از شرایط خودش می گفت، از اینکه از یک موسسه فرهنگی به عنوان بازدید دعوتنامه داره، ولی در واقع می خواد بره پیش یکی از بستگانش، اینکه نقاشی می کنه و دوست داره اونجا تو کلاس های هنری شرکت کنه و از این جور چیزها (خیلی هم دقیق نیست چیزایی که نوشتم البته!). از طرفی چند نفری جلوی ما بودن که با هم صحبت می کردن و بعد از شنیدن این چیزها یکیشون احساس رسالت کرد که نظریاتش رو منتشر کنه. از ما دخترهای ایرانی گفت که به اسم بازدید فرهنگی می ریم غرب، اما سر از دیسکوها در می یاریم! از ما دخترهای ایرانی گفت که ادعای هنرمندی می کنیم، اما می ریم اونجا کار سیاه می کنیم! از ما دخترهای ایرانی گفت که اینجا مقنعه سرمون می کنیم، اما اونجا که می ریم فساد می کنیم! بعد هم از خودش گفت که ۲۷ سال اونجا زندگی کرده (نمی دونم چرا دیگه تو صف ویزا بود!!!) و.. و.. و شروع کرد با نفر کناریش به زبان فرانسه صحبت کردن! راستش قبل از این جریان از اون سفارت عصبانی بودم که ما باید با این وضع تحقیرآمیز تو سرما و گرما باید تو صف بایستیم و احتمالاْ هم در نهایت reject بشیم. اما بعد حرف های این خانم فهمیدم که بابا ما خودمون هم حاضر نیستیم به همدیگه ویزا بدیم، دیگه از بقیه چه انتظاری می شه داشت؟!
* بله، این شخص خانم بود. با یه ظاهر کاملاً معمولی (منظورم اینکه مذهبی نبود که به خاطر این چیزها با ما مشکل داشته باشه)، توی صف هم که از ما جلوتر بود، پس براش مزاحمتی نداشتیم! تنها فرقی که با ما داشت اینه که اگه ماها 25-30 سال بودیم اون 55-60 ساله بود. به نظرتون دلیل کافی ای برای این همه نفرت می تونه باشه؟