خاطرات دختری افغان...

"کلاس ما سی دانش آموز داشت که نیمی پسر بودند و نیمی دختر. پسرها در ردیف نیمکت های یک سمت می نشیتند و دخترها در سمت دیگر. روی هر نیمکت چهار دانش آموز می نشستند و از آنجا که جا کافی نبود، دائم یکدیگر را هل می دادیم و هر روز دعوایمان می شد. آنهایی هم که نیمکت گیرشان نمی آمد، مجبور بودند روی زمین بنشینند.

گیر آوردن نیمگت در مدرسه معضل بود. از این رو، بعضی از بچه ها زودتر خود را به مدرسه می رساندند تا نیمکت های کلاس های دیگر را کش بروند. اما روز بعد شاگردان آن یکی کلاس زودتر می آمدند تا نیمکت های به سرقت رفته را پس بگیرند..."

"مدرسه ام دیر شده بود. فقط همین را به خاطر دارم. خواستم از مزرعه ای میانبر بزنم که ناگهان آتشی به هوا برخاست و زمین زیر پایم لرزید. فقط توده ای خاک دیدم و دیگر هیچ..."

"جای تعجب بود که در مدت چهل روز بستری بودنم در بیمارستان فقط پای راستم کمی عفونت کرد. آنها کار تعویض پانسمان را روی میزی انجام می دادند که هیچ وقت برای بیمار بعدی ضدعفونی نمی شد. وقتی به اتاق پانسمان انتقالم می دادند، مرا روی خون دلمه شده بیمار قبلی که روی میز بود، می خواباندند و به محض اینکه کار من تمام می شد، مریض بعدی را روی خون دلمه شده من پانسمان می کردند..."

"ما که مردی در کنارمان نبود، نمی توانستیم در رژیم طالبان از خانه بیرون برویم و برای هر چیزی به همسایگان و خویشاوندان وابسته شده بودیم. در خانه می لولیدیم و غذایی را که آنان برایمان می آوردند، البته هر وقت که می توانستند، می خوردیم. تعداد زیادی بیوه زن همچون مادرم، در خیابان ها گدایی می کردند. هروقت هم به دست یکی از افراد گروه طالبان می افتادند، کتک می خوردند، چون مردی همراهشان نبود..."


این ها همه بخشی از خاطرات یک دختر افغانیه که یک پاشو روی مین از دست می ده. بعد هم تقریباْ همه خانواده اش رو (پدر، خواهر و برادرها)، همه غیر از یک مادر مریض که مسئولیت اون هم به عهده یک دختر چهارده ساله می افته. در افغانستانی که تحت حکومت طالبانه، بعد هم پاکستان و در نهایت که به طرز غیر منتظره ای شرایط مهاجرت به امریکا پیش می یاد اونجا.

"خاطرات دختری افغان" نوشته فرح احمدی و ترجمه نفیسه معتکف کتاب جالبیه. کتابیه که از رنج زن و اون هم زن بدبخت جهان سوم نوشته. من که خوشم اومد...

زن بودن؟

از اون روزاییه که از زن بودن به شدت عصبانیم. به شدت عصبانیم. زن بودنی که این همه باعث می شه آسیب پذیر باشم، ضعف داشته باشم. اون هم ضعف بیرونی، نه درونی. یعنی ضعف بابت چیزهایی که اصلاْ به خاطر نتونستن من نیست. بخونید به خاطر یک فرهنگ مزخرف و فلج، به خاطر یک خودخواهی جمعی، به خاطر....

دوست دارم هر چه زودتر از این مملکت فرار کنم، البته اگر قبلش جون سالم به در ببرم. متنفرم از اینجا دیگه و لحظه به لحظه اش داره برام سخت می شه. واقعاْ لحظه ای دارم زجر می کشم دیگه و این یک واقعیت مسخره اس که هر چقدر هم بخوام بهش فکر نکنم مخفی نمی شه دیگه.

دیگه برام مهم نیست کله سیاه، خارجی یا هر چیز دیگه ای باشم. مگه زن بودن اینجا خیلی بهتر از کله سیاه و خارجی بودن در هر جای دنیاست؟

اصلاْ هم دکترا خوندن برام مهم نیست. نه علاقه ای بهش دارم نه هیچی. من اگر قرار باشه جایی پذیرش بگیرم این ادامه تحصیل فقط و فقط به خاطر رفتنه. نه اینکه رفتن به خاطر ادامه تحصیل باشه. البته باز هم اگر جون سالم به در ببرم!

 

من می ترسم!

قرار شده از امروز برم تو یه سازمانی نرم افزار پریماورا (یک نرم افزار کنترل و مدیریت پروژه) تدریس کنم. برنامه درسی رو که برام فرستادن دیدم عنوان دوره به جای نرم افزار پریماورا، کنترل پروژه است!!! یعنی باید برم اول یکم کنترل پروژه درس بدم و بعد نرم افزار و...! برای کسی که نه رشته اش صنایع بوده و نه مطالعه خاصی داشته یکم وحشتناکه! اما خوب اعتماد به نفس زیادی و این حرفا گاهی کمک می کنه دیگه! این بود که زیاد نترسیدم!

برای اینکه خیالم راحت تر بشه خواستم تحصیلات شاگردان کلاس رو برام بفرستن. نتیجه؟ یک فقره دکترای صنایع، سه فقره فوق لیسانس صنایع و دو فقره لیسانس مدیریت صنعتی تو ۱۳ نفر!!!! به نظرتون ترسیدم؟ نه جانم! دکتر و فوق لیسانسی که بیاد بشینه سر کلاس کنترل پروژه (اون هم کلاس من) ترس نداره که بابا!!!!!!!

پی نوشت۱: دروغ گفتم، الان که دیگه چند ساعت بیشتر نمونده دارم می ترسم! اصلاْ هم فکر نمی کنم دارم می رم برا تدریس! احساس می کنم دارم می رم یه جایی که قراره حالمو بگیرن!

پی نوشت ۲: خوب حالا که بیشتر ۱۴ ساعت از دوره گذشته و فقط آخرین جلسه (فردا) مونده اعتراف می کنم ترس نداشت، اما عجب وحشتنااااااک انرژی می گیره از آدم این تدریس ها!!!!! همه اینجورین یا فقط من اینجوریم؟! حداقل اندازه سه برابر ساعتی که آدم تدریس می کنه انرژی از دست می ده. تازه می فهمم این معلم ها چی می کشن!

استخر!

دقت کردین تا حالا به برنامه استخرها؟

که همیشه (دست کم بیشتر وقت ها) شیفت خانوم ها صبح های روزهای غیر تعطیله. بعد شب ها و روزهای جمعه هم مختص آقایونه؟

اشتباه نکنید. الان من فکر نمی کنم معنی این جریان اینه که کسایی که این استخرها رو اداره می کنند به حقوق زنان احترام نمی گذارن و این حرف ها. فقط یک جریان تاسف برانگیز عرضه و تقاضاست و اینکه ما زنان اولاْ فعالیت اجتماعیمون کم و بیکاریمون بالاست. دوماْ اونقدر به خودمون اهمیت نمی دیم یا اونقدر خودمون رو مشغول شغل دوم خانه داری کردیم و یا درنهایت اونقدر دچار محدودیت هستیم که نمی تونیم بعد از فعالیت اجتماعی (کار و...) به این چیزا فکر کنیم.

بابا من استخر می خوام. اونم شبا یا جمعه ها. اونم نزدیک خونه یا محل کار! به کی بگم آخه؟!!!!