خاطرات دختری افغان...
گیر آوردن نیمگت در مدرسه معضل بود. از این رو، بعضی از بچه ها زودتر خود را به مدرسه می رساندند تا نیمکت های کلاس های دیگر را کش بروند. اما روز بعد شاگردان آن یکی کلاس زودتر می آمدند تا نیمکت های به سرقت رفته را پس بگیرند..."
"مدرسه ام دیر شده بود. فقط همین را به خاطر دارم. خواستم از مزرعه ای میانبر بزنم که ناگهان آتشی به هوا برخاست و زمین زیر پایم لرزید. فقط توده ای خاک دیدم و دیگر هیچ..."
"جای تعجب بود که در مدت چهل روز بستری بودنم در بیمارستان فقط پای راستم کمی عفونت کرد. آنها کار تعویض پانسمان را روی میزی انجام می دادند که هیچ وقت برای بیمار بعدی ضدعفونی نمی شد. وقتی به اتاق پانسمان انتقالم می دادند، مرا روی خون دلمه شده بیمار قبلی که روی میز بود، می خواباندند و به محض اینکه کار من تمام می شد، مریض بعدی را روی خون دلمه شده من پانسمان می کردند..."
"ما که مردی در کنارمان نبود، نمی توانستیم در رژیم طالبان از خانه بیرون برویم و برای هر چیزی به همسایگان و خویشاوندان وابسته شده بودیم. در خانه می لولیدیم و غذایی را که آنان برایمان می آوردند، البته هر وقت که می توانستند، می خوردیم. تعداد زیادی بیوه زن همچون مادرم، در خیابان ها گدایی می کردند. هروقت هم به دست یکی از افراد گروه طالبان می افتادند، کتک می خوردند، چون مردی همراهشان نبود..."
این ها همه بخشی از خاطرات یک دختر افغانیه که یک پاشو روی مین از دست می ده. بعد هم تقریباْ همه خانواده اش رو (پدر، خواهر و برادرها)، همه غیر از یک مادر مریض که مسئولیت اون هم به عهده یک دختر چهارده ساله می افته. در افغانستانی که تحت حکومت طالبانه، بعد هم پاکستان و در نهایت که به طرز غیر منتظره ای شرایط مهاجرت به امریکا پیش می یاد اونجا.
"خاطرات دختری افغان" نوشته فرح احمدی و ترجمه نفیسه معتکف کتاب جالبیه. کتابیه که از رنج زن و اون هم زن بدبخت جهان سوم نوشته. من که خوشم اومد...