بيست و دوم ارديبهشت 1385

روزای کار تو کارخونه رو دوست داشتم. روزایی که صبح ۵/۵ به زور از خواب بیدار می شدم، لباس می پوشیدم و از خونه می زدم بیرون. روزایی که حداقل ۴بار تاکسی یا مترو عوض می کردم و به زحمت دوساعته می رسیدم سر کارم. روزایی که ده روز اولش تو استرس دفاع بودم، چون تاریخ دفاع پایان نامم ۱۰ تیر بود ولی وقتی اول تیر تو مصاحبه بهم گفتن می تونی از فردا بیای یا نه؟ منم از هول از دست دادن کار گفتم آره!!! چون دوست نداشتم حتی یک روزم بیکار باشم! روزایی که معمولاْ تا قبل از نه و نیم شب نمی رسیدم خونه و وقتی هم می رسیدم همش دعوا بود از بس که اینا (مامان بابام) می ترسیدن. آخه کارخونه تو جاده بود و منم سرویس نداشتم. فقط خودم تا ایستگاه مترو آژانس می گرفتم! روزای دعوا کردن و سرو کله زدن با کارگرا رو دوس داشتم چون از اولش فکر کرده بودن من ریزه میزه از پسشون نمی تونم بر بیام و هی می خواستن سوارم شدن که دیدن نمی شه! حتی اون موقعی که مدیر عامل صدام کرد تو اتاقش و گفت تو این دو هفته کارتو کاملاْ از طریق دوربینای مدار بسته زیر نظر داشتم (من نمی دونستم سالن تولید دوربین داره!) و خوشم اومد از شهماتت. اصلاْ فکر نمی کردم بتونی دووم بیاری! روزایی که هر روزش از ساعت ۹ صبح به بعد دیگه دستم سیاه سیاه بود تا موقع ناهار و بعد از ناهارم دوباره تا موقع رفتن! طوری که می رفتم خونه از بس آثارش بود مامانم هر شب دعوام می کرد سر اونم! روزایی که بعد از ۴ ماهش جای مدیرمو گرفتم و اون همکار احمق که اوایل می خواست منو نصیحت کنه تو محیط کارگری حجاب داشته باشمو مواظب کارام باشم یا اون جریان مهر دزدی احمقانه اش و به اسم من تموم کردنش و آخرم لو رفتنش! همکاری که با اینکه ۵-۶ سال سابقه اش از من بیشتر بود و ۳سال هم همونجا کار کرده بود من شدم مدیرش و اون به مردانگی و همه اون چیزای احمقانش حسابی بر خورده بود! حتی روزی هم که باهام اومد تا تهران و هی سعی کرد نصیحتم کنه (!)  و منم تو صادقیه دو درش کردم رو دوس داشتم! روزایی که کارم زیاد مربوط به تحصیلاتم نبود (که البته هنوزم نیست!) و سعی می کردم همه چیو یاد بگیرم و اون مشاوری که میومد برامون کلاس برگزار می کرد و کلی تشویقم می کردو حتی بعدشم برام دنبال کار بهتر بود یه جورایی رو دوس داشتم! روزای جمع و جور کردن مستندات ISO TS و در واقع آمار سازی(!) و تطبیق آمارای تولید،QC، انبار و... باهمو دوس داشتم! کلاسای نقشه کشی با یه سری خنگو خل که از هیچی سر در نمی یاوردن و من

خودم خنگ دیگه آخرشون بودمو دوس داشتم! جمعه های یکی در میونی که می رفتم سر کارو هم دوس داشتم! اینکه اولین دختری بودم که قسمت های فنی و تولید کارخونه به خودش دیده بود (قبلاْ فقط حسابدار، منشی و آبدارچی خانوم داشتن) و برعکس خانومای دیگه کارخونه من باید هم پنج شنبه ها رو کامل میمصاحبمو قبول شدم دوس داشتم! حتی روزایی که شغلمو (به دلیل درآمد بالاترو...) عوض کردم, ولی هنوز تا یه مدت پنج شنبه ها و جمعه هامو می رفتم تو کارخونه که هم مستنداتو آماده کنیم هم با مدیر جدیدشون سروکله بزنم که کار دستش بیاد دوس داشتم! حتی روزی که با جانشین خودم مصاحبه کردمم دوس داشتم!

اما فقط اون اشتباه احمقانه که با اون آدم دوست شدم و تقریباْ تا یه سال بعدش هم درگیرش بودمو دوس نداشتم! (یعنی اون موقع دوس داشتم الان ندارم!) موندم هم جمعه ها می رفتم یکی در میون یا بعضی وقتا بیشتر, دوس داشتم! روزی که رفتم مصاحبه شغل فعلیم و کلی راجع به روزای کارخونه سوال پیچم می کردن اون ۵ نفر مصاحبه کننده و منم فقط و فقط به خاطر اون ۶ ماه کار تو کارخونه (که موقع همون مصاحبه هم مشغولش بودم)

من می خوام برگردم کارخونه! همین! اونجا خیلی زنده اس!