این روزهای لعنتی...
از دست خودم عصبانی ام. از همه چیز خسته ام و این خستگی مسخره نتیجه اش می شه تنبلی و اینکه هنوز هم که هنوزه تزم رو ننوشتم و خیلی چیزای دیگه. تصور روزی که این تز و درنتیجه فوق لعنتی تموم شده باشه فعلاْ خیلی سخت شده. می دونم یه فوق خوندن کار خیلی ساده و مسخره ایه، اما فعلاْ همه چی به هم پیچیده شده و تموم شدنش باورنکردنی به نظر می رسه. این چند خط مسخره رو هم فقط برای این نوشتم که ببینم یه روزی تموم می شه یا نه؟
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی ۱۳۸۷ ساعت 21:24 توسط روژ
|