امروز استرس پيدا كردم. بالاخره استرس مسخره ويزا امروز يه كم من رو هم دچار كرد. ويزاي كجا؟ آهان اينجا ننوشتم؟ پذيرش گرفتم، از يه دانشگاه آمريكايي هم. آمريكا آخرين كشوري بود كه بهش فكر مي كردم، اما فعلاً از اونجا پذيرش و فاند گرفتم و حداقل استادش طوريه كه نمي شه راحت ازش گذشت. به هر حال پروسه ويزا خيلي مسخره است. اينجا كه سفارت نيست، پس بايد از يه كشور ديگه اقدام كرد. انتخاب كشور مناسب كه سفارت مناسبي داشته باشه، وقت گرفتن با كلي دردسر، هزينه سفر، دردسر سفر، جمع و جور كردن مدارك، فكر كردن به اينكه چه جوري جواب سوال هاي آفيسر رو بدي و... و... . و تازه اگر اين مرحله رد بشه بايد منتظر كليرنس بموني. فرايندي كه ممكنه از دو هفته (در شرايط خيلي خيلي ايده آل و براي من بعيد!) تا چهار پنج ماه طول بکشه. یعنی حتی ترم رو از دست بدی! یا اینکه مثلاْ روزهای آخر و دقیقه نودی کلیر بشی و اصلاْ نفهمی چه جوری باید بری! استرس زیادی پیدا کردم امروز! این روزها تو سفرها موندم فکر کنم این آخرین دفعه است که اینجا رو می بینم یا نه! تصمیم گرفته بودم تا ویزا نیاد حس رفتن رو به خودم منتقل نکنم. اما مثلاْ وقتی می ری شیراز نمی شه به این گزینه فکر نکنی که این آخرین دفعه است یا نه؟ وقتی می ری بوشهر نمی شه به این فکر نکنی که چند سال دیگه ممکنه ساحل اینجا رو ببینی؟ یا اصلاْ ممکنه ببینی؟ وقتی برنامه ماموریت زاهدان رو ترتیب می دی نمی شه فکر کنی بازم تو زندگی ات این شهر نسبتاْ عجیب رو می بینی یا نه! وقتی برادرت تصمیم می گیره تابستون برای کارآموزی بره یه کشور یا حداقل شهر دیگه نمی دونی باید به هم بریزی که آخرین تابستون با هم بودن هم از دست می ره یا نه. وقتی اون یکی برادرت معلوم نیست بتونه این تابستون بیاد ایران نمی تونی فکر نکنی شاید این آخرین فرصت با هم بودن همه خانواده باشه که داره از تو دستت سُر می خوره می ره بیرون. وقتی عزیزانت رو می بینی نمی تونی فکر نکنی یعنی واقعاْ دارم ترکشون می کنم؟ تازه اگر به سختی های اونجا و اینکه اصلاْ می خوای بری یا نه فکر نکنی...