زن؟ حق؟...؟

به نظر شما سوال داره که چرا چند روز مونده به هشتم مارس فعالان زن رو دستگیر کردن؟

سوال داره که چرا دسته جمعی اینکارو کردن؟

سوال داره که چرا اول بردنشون ساختمان مفاسد اجتماعی؟

سوال داره که چرا ضرب و شتم کردن؟

سوال داره که چرا موبایل یکیو بردن؟

سوال داره که چرا سر یکیو کوبیدن و بعد هم اورژانس نبردنش؟

سوال داره که چرا...؟


هرکدوم از اینا دیگه اینقدر بدیهی شده که حتی جای سوال هم نداره دیگه. تنها چیزی که سوال داره زن بودن و حق خواستنه...

 

رویاهام کجا جا موندن؟

اینجا خوندم که یه روزی این آدما به رویاها و آرزوهاشون می رسن. کمی به رویاها و آرزوهای خودم فکر کردم و احساس کردم هیچی نیست. واقعاْ هیچ رویایی نیست. هیچ آرزویی نیست. وحشت داره. خیلی هم زیاد. می خوام اینجا مرور کنم که چیکار کردم. رویاهام کجا جا موندن؟ اصلاْ از اولش هم وجود داشتن؟  همیشه بزرگترین آرزوهام هم برمی گشت به استقلال مالی و اینا! برای همین از همین جا شروع می کنم...


از بچگی (بچگی ای بچگی که نه! اما از وقتی یادم می یاد کمی عقل توی کله ام حلول کرد!)  کار کردن برام خیلی مهم بود. خیلی خیلی زیاد. همیشه روزی رو تصور می کردم که تونستم استقلال مالی ام رو به دست بیارم و این یکی از رویاهای جدی ام بود. دبیرستان که بودم به کنکور که نزدیک تر می شدیم خیلی راجع به کنکور ریلکس بودم. به طرز احمقانه و غیر قابل تصوری بیخیال و درس نخون. اما فقط یه فکر تاریک وجود داشت. فقط یکی و اونم نگرانی از بیکاری و پوچی بعد از قبول نشدن بود. تصور اینکه انگل زندگی بشم و...! تو خیالات خودم تصمیم جدی و احمقانه ای داشتم که اگر دانشگاه قبول نشدم برم تو یه تولیدی (از این خیاطیا و سری دوزیا! چقدر هم که آخه من آدم هنرمندی بودم!) کار کنم. حتی مغزم به چیزایی مثل تایپ و... هم نمی رسید! منشی گری و اینها هم که اصلاْ دوست نداشم! سلیقه ام از همون اول کارگری پسند بود! به هرحال هیچکدوم از این اتفاقا نیفتاد و من به دانشگاه رفتم...

دوران لیسانس اما به تنبلی مطلق گذشت. نه کار و نه هیچی. الان که فکرشو می کنم می بینم اشتباه بود. اما به هر حال اون هم گذشت.

دو ترم آخر باز با نگرانی شدید از بیکاری احتمالی گذشت. بازار کاری که منو به شدت ازش ترسونده بودن و اینکه کار پیدا کردن خیلی سخته و...! رویاهایی توی کله ام بود البته. مثلاْ فوق خوندن. از ایران رفتن و... اما نه با پول بابا حاضر بودم جایی برم نه حاضر بودم به خاطر درس خوندن برای فوق حتی یک روز خونه نشین بشم. از همون ترم آخر و حتی قبلش رزومه نویسی و مصاحبه و... شروع شد! ترس وحشتناک بیکاری و مصاحبه هایی که با شکست روبرو می شد که البته کاملاْ هم منطقی بود. دختری که حتی هنوز فارغ التحصیل هم نشده بود می رفت مصاحبه تو کارخونه های ریخته گری و... تو پرت ترین جاهای ممکن و خوب با کارخونه دارایی که به عنوان نمونه یکیشون افتخارش این بود که در سابقه بیست و هفت (یا سی و هفت) ساله کارخونه اش حتی تایپیست و منشی خانوم هم نداشتن شانس چندانی نداشت!

تا اینکه اون کارخونه پیش اومد. کارخونه ای که قبلاْ از روزاش نوشتم (و البته الان پاک شده. اما شاید روزی برگردوندمش). به نظرم خیلی انگیزه می خواد که وقتی هنوز حتی تزتو دفاع هم نکردی هیچ بهانه ای نیاری و کار کردن تو کارخونه ای رو قبول کنی که حداقل دوساعت برای رفتن باید وقت صرف کنی و دو ساعت برگشت بدون سرویس. با حقوق پایین، ساعت کار بالا و حتی یک جمعه در میون کار! خیلی انگیزه می خواد که هر روز ۶ صبح از خونه بری بیرون (نه اینکه بیدار شی!) حداقل ۴تا تاکسی و مترو عوض کنی و بری کار کنی. در تمام روز هم فقط و بدون اغراق یک ساعت ناهارو استراحت داشته باشی تا شب که دیگه خیلی زودش  ۹:۳۰برسی خونه و بمیری تا خود صبح تا دوباره این جریان تکرار بشه! اما من داشتم. همه این انگیزه رو از ترس بیکاری و اجبار به پول گرفتن از پدر در سن ۳-۲۲ سالگی داشتم! حتی اون روزا رو خیلی هم دوست داشتم!

به من می گفتن دیوونه! شاید هم درست باشه. خونه که می اومدم یه جاهایی از دستام تا آرنج هنوز سیاه مونده بود! با اینکه می رفتم با کارگرا دستمو با مخلوط تاید و خاک اره می شستم! این فشار خون مامانمو دچار نوسان می کرد اما من می خندیدم. ۵ کیلو وزن کم کردم تو چند ماه (که برای من که خیلی ریزنقشم خیلی زیاد بود!). توی اون مدتی که تو جاده شهریار رفت و آمد داشتم داستانای زیاد از زورگیریو اینا می شنیدم که اونام مهم نبود. اما به هر حال اون روزا هم گذشت. اما چیزای خیلی خوبی ازش موند (و مقداری هم چیزای بد که به خود اون کار مرتبط نبود البته، به روابطی که اونجا شکل گرفت بر می گشت). کم کم عادت شد توی خونه که من بدون اطلاع قبلی (اون موقع من موبایل نداشتم) هشت به بعد برم خونه و مامانم سعی خودشو بکنه که نگران نباشه! شاید به نظر خیلی ها این معمولی باشه. اما برای من (با مامانی که همیشه دلشوره و نگرانی داره) نبود! که شد، حتی تنش بود. درگیری بود. از این حرفایی اصلاْ نمی خواد اینجوری کار کنی هم بود حتی. اما عادی شد. نگرانی های بابا که اونجا جاده اش خطرناکه و اینا هم به نتیجه نرسید. پولش کم بود اما دیگه لازم نبود برای هزینه های شخصیم از بابام پول بگیرم و این برای من وحشتناک مهم بود (هنوز هم هست. تصور آدمایی که از پدر، همسر یا... حتی برای چیزای پیش پا افتاده زندگیشون مجبورن پول بگیرن برام خیلی سخته). در واقع خود پول مهم نبود، مهم این بود که من احساس کنم از پس زندگیم بر می یام. به هر حال شروع خوبی بود برام. کار سخت و دنیای واقعی ای که کم کم باهاش روبرو شدم...

شاید از اون روزا و جزئیاتش باز بیشتر نوشتم. اما در هر حال این رویاهای گمشده من هنوز هم ادامه داره...


*نمی دونم چرا نتونستم ادامه بدم این ماجرا رو... . شاید بعدتر ادامه اش دادم، شاید هم هیچوقت

دوباره...

خیلی وقته که وبلاگ می خونم. ۴-۵ سال...

چند ماهی می نوشتم. اما به دلایلی همه اش رو پاک کردم....

حالا دوباره منمو هوس نوشتن. قرار بود (با خودم) که حداقل تا قبل از سال جدید ننویسم. اما فکر می کنم قرار بیخودی بود و به هوسم احترام می ذارم! همین...