مطالب قبلی - ماجراهای یک دختر خیط شده در هفته اول مهرً!
بعد از چند سال دوباره بوی اول مهر تو ریه هات جمع می شه. دوباره سروکله زدن ها شروع می شه. باید به فکر اون ۵ واحدی که به زور ثبت شده و اون ۵ واحدی که هنوز حتی ثبت هم نشده و معلوم نیست اصلاْ بهت برسه باشی. برنامه هاتو تنظیم کنی که هم به کارات برسی هم به کلاسا. اونم تو دانشکده لعنتی ای که استادش یه درس دو واحدی رو تو دوتا روز متفاوت اونم از ساعت ۱۰-۱۱ ارائه می کنه که کسی نتونه همزمان با درس خوندن کار کنه! باید با مسئول آموزش و رئییس گرایش و خود استاد مربوطه کلی چونه بزنی که یه درس سه واحدی با ۴۵ نفر متقاضی و ظرفیت ۲۰ نفر به تو برسه! باید کلی حواستو جمع کنی با اون استاده که سر کارآموزی دعواتون شده باهم و حتی کار به صفر و این حرفا کشیده (دارین آمار صفرا رو!) کلاس ندن بهت به زور! باید...
دور میز استاد کذایی با ۴۵ نفر متقاضی حداقل ۱۰-۱۲ نفر آدم جمع شدن. به زور خودتو می رسونی اون جلوها و درحالیکه هنوز کلی مانع هست تا به استاد برسی سعی می کنی با دادو فریاد اسمتو تو لیست بنویسونی! یهویی استاد خودکارشو می ذاره رو میز، با دستاش عینکشو جابجا می کنه و رو به تو (که هنوز حتی درست نمی بینتت) می گه "تو اینجاااااااا چیکار می کنی؟!" همه ساکت می شن و کله ها به طرف تو می چرخه! استاد گرامی هم که هنوز دست به عینک با نگاه عاقل اندر سفیه به تو نگاه می کنه! دوباره رو به تو می گه "مگه اینجا قبول شدی؟" و تو هم با پررویی تمام و نیش باز جواب می دی "کار بدی کردم استاد؟!" می خنده و می گه "تو که شنیده بودم ... مشغول بودی. باید دیگه پولدار شده باشی که! {دروغ میگه، پول کجا بود؟!} حالا چطور بعد این همه سال {همش سه ساله به خدا!} دوباره اومدی اینجا؟!" و بازم با پررویی جواب می دی "حالا استاد اگه شمام گذرتون به ... خورد ما در خدمت باشیم!" استاد مربوطه برای اینکه بیشتر ضایع ات کنه و میزان تابلو بودنتو به همه نشون بده اسم و فامیلتو از حفظ تو لیست می نویسه و می گه "دوستت خانوم ... هم که پارسال پیرارسال ها {همین پارسال بود، می خواست بگه ما خیلی پیریم!} همینجا قبول شده بود که!" تو هم می خندی و می گی "حالا اون یکی دوستمون هم شاید سال دیگه اومد!".
ماجرایی که کمابیش سر دو تا دیگه از کلاسا هم اتفاق می افته و بدین ترتیب همه چهره های جدید هم باید بفهمن که تو بعد چندسال دوباره هوس درس خوندن کردی و چقدر دوران لیسانس تابلو بودی و...!
حالمو گرفتن! همه حسش نابود شد! اینجاهاس که آدم احساس مامان بزرگ بودن بهش دست می ده!