رفیق، یک کم بیا نزدیک تر...
روابطم با آدم ها دوستانه و صمیمانه است، حداقل برداشت شخصی ام از برخوردهام اینطوره (یا شاید هم تلاشم). اما روابط صمیمانه با صمیمیت کاملاْ متفاوته (یا من اینطور فکر می کنم) و من آدم صمیمی ای نیستم، نمی دونم اینجا نوشتم یا نه. اما از نظر من هر آدمی دور خودش هزاران دایره مجازی با شعاع های مختلف ترسیم می کنه، و آدم های دور و برش رو تنها تا یه دایره خاصی (با یه شعاع خاص) راه می ده. یعنی نمی ذاره همه آدم ها به راحتی به مرکز و به دایره های کوچکتر نزدیک بشن. من هم دست آدم های دور و برم رو می گیرم، هر کدوم رو تا لب مرز یکی از دایره ها می برم و بعد ازشون خواهش می کنم از این خط نیان تو! خوب یا بد، به سختی دست کسی رو می گیرم و تا این دایره های درونی (با شعاع های کم!) دعوت می کنم. تعداد آدم های نزدیک خیلی کمه.
اصلاْ بذارین یه جور دیگه بگم. خوب اتم رو که همه می شناسن، هسته و پروتون و بار مثبتش رو هم. الکترون های اطرافش رو هم که هر کدوم تو یه لایه دور هسته می چرخن، با اون بار منفی اشون. این الکترون ها هرچقدر در لایه های بیرونی تر باشند راحت تر از اتم کنده می شند، اما هرچقدر نزدیک تر می شن، تحت تاثیر بار مثبت هسته، سخت تر ممکنه جدا بشن. خوب آدم ها هم همینطورن. اگر من هسته باشم، با همون بار مثبت (مسلمه که اینجا منظور از مثبت ارزش گذاری نیست!) و آدم های اطرافم الکترون های با بار منفی، اون هایی رو که ببرم به لایه های درونی سخت تر جدا می شن.
حالا همه این مقدمه ها رو نوشتم که بگم یه دوستی دارم، یه دوست عزیزی دارم، که یواش یواش دست هم رو گرفتیم و وارد دایره های کوچیک تر هم شدیم. این فرایند البته نزدیک به دو ساله که طول کشیده، شاید به خاطر اینه که تو یک سال اول ما فقط کمی هم رو تو کلاس ها و موقع درس دادن استادها می دیدیم و بعدش هر کلاس هم که من باید پرواز می کردم به طرف محل کار (بدی کار کردن و درس خوندن همزمان اینه که آدم شانس خوشگذرانی تو دانشگاه رو از دست می ده!!!)، و خوب تو سال بعد هم احتمالاْ محافظه کاری و توداری من این فرایند رو کند کرده. اما مدت ها بود حس می کردم این دختر خیلی جاها مثل من فکر می کنه (یا من مثل اون، هیچ فرقی نداره)، خیلی دغدغه هامون مشترکه، خیلی جاها می فهمیم اون یکی چی می گه. و از طرف دیگه، نه اینکه این صفحه دایره آخر باشه (که هیچوقت یک صفحه در فضای عمومی نمی تونه باشه)، اما جاییه که من بخشی (و البته فقط بخشی) از افکاری رو که تو مغزم زندانی کردم و با کسی نمی تونم در میان بذارم رو آزاد می کنم. دقیقاْ همون بخشی که می خوام این دوست بخونه (و البته خیلی چیزهای دیگه که ممکنه اینجا نیاد، اما دوست دارم این دوست بدونه). این بود که دست این دوست رو گرفتم، آدرس اینجا رو به اش دادم و الان هم می گم: "رفیق، یک کم بیا نزدیک تر..."
دوست من هم اینجا می نویسه. همه چیزایی که بالا نوشتم، بهانه ای هم بود برای معرفی آلبا. "ببینم چیکار می کنی رفیق..."