پرده اول: محل کار، همین امروز.

رئیس می یاد و می گه آقای الف (از مدیران ارشد) تاکید کردن همه پشت میز باشن، چون آقای ب (از یک نهاد مهم) دارن می یان بازدید.

چند دقیقه بعد منشی زنگ می زنه و خیلی آروم می گه مقنعه هاتون بدین جلو که آقای الف و آقای ب دارن اونوری می یان.

آقای ب: {با یک لحن مهربان و پدرانه بخوانید} خوب دخترم شما رشته اتون چیه؟ اینجا چیکار می کنین؟

من: من مهندس متالورژی هستم، اینجا هم کارشناس فنی هستم.

آقای ب: {یه قیافه گیج و سردرگم رو تصور کنید!} متالورژی چه ربطی به فنی داره؟

من: {اینجا هم یه قیافه گیج و سردرگم رو تصور کنین!!!} ٫¤¤×،*×٪¤٬٫)*!!!{البته مطمئناْ فقط تو دلم}

رئیس من: متالورژی یکی از گرایش های مهندسی مواده. تمام مواد، همه آلیاژها و فلزات و... مربوط به این رشته می شه دیگه. {حالا فکر نکنید رئیس منم بیسواده که اینقدر عامیانه توضیح داده ها، خودش دکترای یکی از گرایش های مکانیک می خونه، می خواست یه جوری بگه این بفهمه}.

آقای ب: خووووب، فنی که می شه مکانیک و ماشین و صنعت و.. . اینا {همون فلزات و آلیاژها و متالورژی و...!} دیگه می شه مرحله دوم.

من و رئیسم و آقای الف: {مسلماْ تو دلمون!} ¤٪،)٪٫٬¤٫٪،(×٪!!!!


پرده دوم: آزمایشگاه دانشگاه، چند ماه پیش.

آقای پ اومدن بازرسی فنی/ایمنی آزمایشگاه. ما هم همه جا رو نشونشون می دیم. این مکالمه رو ببینین حالا:

آقای پ: شما اینجا با اسید هم کار می کنین؟{توجه کنید که چه اسیدی اصلاْ مهم نیست. بعدم هرچی ما خودمون بگیم به بازرس لابد درسته دیگه!!!}

یکی از بچه ها: اسید که نه. اما ما اینجا با سود خیلی کار می کنیم.

آقای پ: {با یه قیافه دقیق و موشکاف و در حالی که داره دستاشو تکون می ده و می ره قسمت بعدی} خووووووووب. اون که حالا مهم نیست. {حالا یکی نیست بگه بابا جان سوختگی با باز که خیلی بدتر از اسیده که!!!}


نکته کنکوری: بعداْ مشخص می شه آقای پ ادبیات خونده. اون آقای ب رو که هرچی داریم با بچه ها فکر می کنیم نمی فهمیم چی می تونه خونده باشه!!!!