عذاب وجدان (2)
خوب من نمی خواستم سریال دنباله دار بنویسم، فقط مشکل این بود که دیشب تازه کتاب رو تموم کرده بودم و دیگه واقعاْ خوابم می اومد. به نظرم می رسید نمی تونم کلمات رو درست انتخاب کنم و احتمالاْ آخرش رو سرهم بندی خواهم کرد! اما الان می خوام قبل از شروع هر کاری* و تا وقتی از فضای داستان دور نشدم بقیه اش رو بنویسم.
رسیدیم به شروع همدستی ایزابلا و گلیلمو براي نجات فرانچسكا. ايزابلا و گليلمو (و كلاً هر آدم مذهبي ديگه اي تو اين كتاب) معتقدند آدم هاي غير مذهبي (از جمله فرانچسکا) برعکس چیزی که نشون می دن کاملاْ به خداوند ایمان دارند و این انکار اونها هم به خاطر همین ترس یا ایمانشونه. به همین دلیل بهترین نسخه ای که ایزابلا برای فرانچسکا (و کلاْ هر مشکل دیگه ای) ارائه می کنه اعتراف به کشیشه. به نظر اون اینطوری فرانچسکا هم می تونه اون مرد (و اون عشقی که از نظر ایزابلا بیشتر از یک سوتفاهم و هوس نیست) رو فراموش کنه و هم افکار شیطانی ای مثل خودکشی. ایزابلا وقتی به تنهایی نمی تونه فرانچسکا رو به این کار تشویق کنه از گلیلمو کمک می گیره و البته همسر فرانچسکا اونقدر عاقل هست که همچین پیشنهادی رو پیگیری نکنه (خودش پیش کشیش می ره، اما می دونه که نمی تونه فرانچسکا رو راضی به چنین کاری کنه).
به هرحال از این جزئیات می گذریم. از اینکه فرانچسکا هم نمی تونه تصمیم به ترک گلیلمو (بدون اعتراف به اون) بگیره هم می گذریم. اما نویسنده کم کم برای ما روشن می کنه که ایزابلا و گلیلمو از سال ها پیش (یعنی از همون روز تولد فرزند فرانچسکا و گلیلمو که بعداْ می میره) با هم رابطه داشتند، طوری که هر دو مطمئن هستند بچه دوم ایزابلا فرزند گلیلمو (و نه شوهر ایزابلا) است. ماجرا از این هم عمیق تره. چون ایزابلا با مردی هم که قبلاْ (و در دوران نوجوانی) دوست پسر فرانچسکا بوده رابطه برقرار می کنه. حتی نه تنها با مردان زندگی فرانچسکا که با مردان دیگه ای هم که اطرافش بودند، مثلاْ توریست های موزه ورونا. هیچ وقت هم نسبت به همسرش احساس خیانت و ناراحتی نداشته، انگار که با هربار اعتراف پیش کشیش همه چیز تموم می شه. همون طور که گلیلمو یه جایی تو یه نامه توصیف می کنه این دسته (مذهبی ها) برنامه ریزی می کنند که گناه کنند و در حین گناه هم هیچ ناراحتی ای وجود نداره، چون اطمینان خاطری هست که می شه در یه ساعت معین و با تصمیم شخصیشون (یعنی دقیقاْ وقتی که گناه تموم شده و دیگه نیازی بهش نیست) به کلیسا رفت، پیش کشیش اعتراف کرد و دیگه نگرانی ای نداشت.
شاید به نظر برسه هدف این کتاب انکار مذهبه، اما من اینطور فکر نمی کنم. درواقع جنبه های مذهبی اینقدری هم که من اینجا توصیف کردم تو این کتاب پررنگ نیست (البته چیزی رو تحریف نکردم، اما خوب وقتی از یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای از یه قسمت های خاص بنویسی اون قسمت ها پررنگ می شه دیگه!)، چیزی که هست اینه که نویسنده می خواد بگه (برداشت من) آدم های مذهبی و غیر مذهبی در واقع فرق چندانی با هم ندارند. اگر هم تفاوت هایی دارند، این تفاوت ها به خاطر تاثیر مذهب نیست. ایزابلای مذهبی همونقدر (و بلکه هم خیلی بیشتر) می تونه به شوهرش خیانت کنه که فرانچسکای بی خدا. ایزابلا عذاب وجدانش رو با اعتراف پیش کشیش خاموش می کنه، اما فرانچسکا چون کشیشی برای اعتراف نداره تنها راه رو صداقت و اعتراف به همسرش می بینه. حتی از اینها هم بدتر. فرانچسکا راجع به خودکشی حرف می زنه، ایزابلا از فکر خودکشی دوستش هم می ترسه، اما درنهایت این ایزابلاست که می ره زیر قطار.
من هم به این جنبه اعتقاد دارم. چیزی که رفتار آدم ها رو متفاوت می کنه قید و بند های مذهبی (و یا بی قیدی های بی مذهب ها) نیست. در هر دو دسته (مذهبی و غیر مذهبی) می شه رفتارهای کاملاْ مشابهی دید، چه خوب و چه بد. چه اخلاقی (با معیارهای تعریف شده، هرچند که این معیارها برای آدم های مختلف متفاوته. اما اینقدر در اجتماع اطراف ما معیارهای مشابه وجود داره، مثلاْ بیزاری از دروغ، که شبهه مطلق بودن اخلاق رو بوجود می یاره و بازهم البته همه اینها نظر شخصی منه!) و چه غیر اخلاقی (باز هم همونطور نسبی). هر دو ممکنه خیانت کنند، خودکشی کنند، دچار عذاب وجدان بشن و.. . نکته جالب تر هم اینه که برعکس باور مذهبی ها (که فکر می کنن بی خداها چون در قید مذهب نیستند از هیچ کاری ترسی ندارند)، عذاب وجدان غیر مذهبی ها از کارهایی که برخلاف اصول مورد پذیرششونه می تونه حتی بیشتر باشه و چون تنها اعتراف مفید رو صداقت می دونن، شانس نجات بیشتری دارند (تلاش می کردم به نفع هیچ گروهی جبهه گیری نکنم، اما اینجا مثل اینکه اینکارو کردم!).
به هر حال کتاب جالبی بود!
* مجبور شدم قبل از تموم شدن نوشته و وسطش کلی کار انجام بدم! بازم احتمالاْ قاطی پاتی (دیکته اش درسته؟!) از آب در اومده!