خوب بالاخره تموم شد! ويزا رو هم گرفتم و اين مرحله كلاً تموم شد. حالا بايد چمدون ها رو ببندم كه به زودي مسافرم. اما هيچ حس آدمي كه مي خواد بره رو ندارم. حتي هنوز وقتي يه رستوران جديد كشف مي كنم با خودم فكر مي كنم آدرسش يادم بمونه براي دفعه بعد، در حالي كه به احتمال خيلي زياد ديگه دفعه بعدي وجود نداره يا بهتره بگم حالا حالاها و تا سال ها وجود نداره. سه روز ديگه بيشتر سر كار نمي يام، اما اينجا هم حس رفتن ندارم. انگار كه هنوز هم روزها و روزها و روزها قراره بيام پشت اين ميز بنشينم و.. . در مورد خانواده هم دروغ چرا، هنوز هيچ حس دلتنگي ندارم. يعني هنوز حتي باورم هم نشده كه به زودي ديگه تو اين خونه نيستم، ديگه اينجا اتاق ندارم، خانواده ام رو تا مدت ها نمي بينم.. .

مني كه يك روز اين همه (1) ، (2)، (3)، (4) دغدغه های رفتن یا موندن داشتم الان حتی یک لحظه هم به این چیزها فکر نمی کنم.

نمی دونم چه خبر شده؟ من حسم رو از دست دادم یا این یه مکانیزم دفاعی ناخودآگاهه که الان به این چیزها فکر نکنم؟

پ.ن: يه روزي تصميم داشتم اگر كارام روبراه شد كل فرايندي كه براي پذيرش و ويزا و... طي كردم رو به طور مفصل اينجا بنويسم شايد به درد كسي خورد. حتي به يكي دو تا از دوستان هم قول داده بود. الان خيلي مطمئن نيستم به درد كسي بخوره. كسي دوست داره بنويسم آيا؟