رفتن؟ موندن؟ (3)
تو دو تا پست قبلی بخشی از دلایلی که منو به رفتن تشویق می کنه نوشتم. اون دلایل همه اون چیزایی که تو ذهنمه نبود. اما می تونید یه بخشی هاییش رو (مثلاْ بخش های مربوط به حقوق زنان در ایران، دغدغه های فرهنگی و...) که به خاطر خودسانسوری یا جلوگیری از تکرار مکررات (!) خلاصه شدند پرررنگ تر کنید و یه چیزایی هم که شخصیه و حذف شده!
اما در کنار همه این انگیزه ها چیزایی هم هست که تصمیم گیری برای ترک اینجا رو سخت می کنه که بعضی هاشون رو اینجا می نویسم:
- خانواده، خانواده، خانواده و باز هم خانواده! بزرگترین درگیری فکری من راجع به رفتن همینه. تمام وقت هایی که به رفتن فکر می کنم این پس زمینه تیره که پدر و مادرم چه گناهی دارن این وسط هم هست. به نظرم اصلاْ عادلانه نیست که دو نفر آدم سی سال زحمت بکشن و بعد دقیقاْ زمانی که زندگیشون وارد مسیر سرپایینی شد (از نظر توانایی ها و...) دقیقاْ از طرف همون هایی که بیشترین زحمت رو براشون کشیدن ترک بشن. ده سال دیگه پدر و مادر من وارد مرحله پیری می شن (تعارف که نداریم، سن ۶۰-۷۰ شروع پیریه دیگه! ده سال دیگه پدر من ۷۰ ساله اس و مادرم ۶۴ ساله). یکی از برادرهای من از ایران رفته و راجع به اون یکی برادر و خواهرم هم مطمئن نیستم که این اتفاق نیفته (راجع به اولی که تقریباْ مطمئنم می افته!). احساس بدی دارم وقتی به ۱۵-۱۰ سال دیگه فکر می کنم. اگر برم احتمالاْ بیشترین کاری که می تونم کنم حمایت مالیه که فکر نمی کنم احتیاج زیادی بهش داشته باشن. اگر برم و اونها رو تشویق به اومدن کنم هم باز ممکنه شدنی نباشه و اگر هم باشه اونها رو خوشحال نکنه. من شاید از بچه دار شدن خوشم نیاد، اما نمی تونم پدر و مادرم رو متهم کنم به اینکه چرا اینکارو کردن و حالا باید نتیجه اش رو هم ببینن!
- گذشته از پیری و تنهایی و... من رفتن برادرم رو دیدم. برای هممون خیلی سخت بود. شبی که رفت هرکسی توی فرودگاه داشت می خندید دلم می خواست دستامو دور گردنش حلقه کنم و خفه اش کنم (دقیقاْ همین احساس رو داشتم!). روز بعدش بدون اغراق غمگین ترین روز زندگیم بود. احمقانه اش هم اینه که اون روز، روز جشن فارغ التحصیلی من بود و خوب من و برادرم تو یه دانشگاه درس خونده بودیم. رفتن به تالار چمران تو اون روز اصلاْ فکر خوبی نبود، حتی اگر روز جشن فارغ التحصیلی آدم باشه! شبش خونه امون دقیقاْ مثل یک گورستان بود. تا یه مدت هممون واقعاْ افسرده بودیم. اصلاْ نمی تونم اون روزها رو توصیف کنم، فقط همینقدر می تونم بگم که سه-چهار ماه بعد از رفتنش من وقتی تو سینما فیلم کما رو می دیدم چون یاد اون افتادم عین احمق ها داشتم گریه می کردم (کما تقریباْ ژانر کمدی محسوب می شه!) و این تازه مال چهار ماه بعد بود. برای ما کم کم اون حس های بد از بین رفت، یعنی حداقل خیلی کمرنگ شد. اما هنوز هم (بعد از چهار سال) گاهی همون حس ها رو تو مادرم (و البته پدرم) می بینم. هنوز هم براشون سخته. و تازه همه اینها تو وضعیتیه که اونها هنوز سه تای دیگه از بچه هاشون رو دور و برشون دارن. می ترسم از روزی که این سه تا بشه دوتا، بعد یکی و بعد هیچ تا. راستش نگرانشونم. سخته برام که من هم براشون این وضعیت رو تکرار کنم.
- دلتنگی های شخصی هم هست.
- اینجا موقعیت شغلی بدی ندارم. ثبات شغلی دارم و خیلی چیزای دیگه. اگر هم شغل فعلی ام رو از دست بدم می دونم که می تونم شغل دیگه ای پیدا کنم و از این نظر مشکلی ندارم. رفتن یه جوری پشت پا زدن به ثبات فعلی و ترک چیزاییه که ساختم. یه جورایی باید از صفر شروع کرد، وارد ناشناخته ها شد و از اول ساخت. از این هم زیاد نمی ترسم راستش...
- خوب هر جایی که برم من یک خارجی می شم، با همه تبعیض های احتمالی (شاید بشه گفت حتمی). به هرحالی به خاطر ملیت از همون اول چند امتیاز منفی تو جیب آدمه و اینو نمی شه انکار کرد!
منفی هاش رو هم نوشتم. احتمالاْ ادامه دارد...