رفتن؟ موندن؟ (3)

تو دو تا پست قبلی بخشی از دلایلی که منو به رفتن تشویق می کنه نوشتم. اون دلایل همه اون چیزایی که تو ذهنمه نبود. اما می تونید یه بخشی هاییش رو (مثلاْ بخش های مربوط به حقوق زنان در ایران، دغدغه های فرهنگی و...) که به خاطر خودسانسوری یا جلوگیری از تکرار مکررات (!) خلاصه شدند پرررنگ تر کنید و یه چیزایی هم که شخصیه و حذف شده!

اما در کنار همه این انگیزه ها چیزایی هم هست که تصمیم گیری برای ترک اینجا رو سخت می کنه که بعضی هاشون رو اینجا می نویسم:

- خانواده، خانواده، خانواده و باز هم خانواده! بزرگترین درگیری فکری من راجع به رفتن همینه. تمام وقت هایی که به رفتن فکر می کنم این پس زمینه تیره که پدر و مادرم چه گناهی دارن این وسط هم هست. به نظرم اصلاْ عادلانه نیست که دو نفر آدم سی سال زحمت بکشن و بعد دقیقاْ زمانی که زندگیشون وارد مسیر سرپایینی شد (از نظر توانایی ها و...) دقیقاْ از طرف همون هایی که بیشترین زحمت رو براشون کشیدن ترک بشن. ده سال دیگه پدر و مادر من وارد مرحله پیری می شن (تعارف که نداریم، سن ۶۰-۷۰ شروع پیریه دیگه! ده سال دیگه پدر من ۷۰ ساله اس و مادرم ۶۴ ساله). یکی از برادرهای من از ایران رفته و راجع به اون یکی برادر و خواهرم هم مطمئن نیستم که این اتفاق نیفته (راجع به اولی که تقریباْ مطمئنم می افته!). احساس بدی دارم وقتی به ۱۵-۱۰ سال دیگه فکر می کنم. اگر برم احتمالاْ بیشترین کاری که می تونم کنم حمایت مالیه که فکر نمی کنم احتیاج زیادی بهش داشته باشن. اگر برم و اونها رو تشویق به اومدن کنم هم باز ممکنه شدنی نباشه و اگر هم باشه اونها رو خوشحال نکنه. من شاید از بچه دار شدن خوشم نیاد، اما نمی تونم پدر و مادرم رو متهم کنم به اینکه چرا اینکارو کردن و حالا باید نتیجه اش رو هم ببینن!

- گذشته از پیری و تنهایی و... من رفتن برادرم رو دیدم. برای هممون خیلی سخت بود. شبی که رفت هرکسی توی فرودگاه داشت می خندید دلم می خواست دستامو دور گردنش حلقه کنم و خفه اش کنم (دقیقاْ همین احساس رو داشتم!). روز بعدش بدون اغراق غمگین ترین روز زندگیم بود. احمقانه اش هم اینه که اون روز، روز جشن فارغ التحصیلی من بود و خوب من و برادرم تو یه دانشگاه درس خونده بودیم. رفتن به تالار چمران تو اون روز اصلاْ فکر خوبی نبود، حتی اگر روز جشن فارغ التحصیلی آدم باشه! شبش خونه امون دقیقاْ مثل یک گورستان بود. تا یه مدت هممون واقعاْ افسرده بودیم. اصلاْ نمی تونم اون روزها رو توصیف کنم، فقط همینقدر می تونم بگم که سه-چهار ماه بعد از رفتنش من وقتی تو سینما فیلم کما رو می دیدم چون یاد اون افتادم عین احمق ها داشتم گریه می کردم (کما تقریباْ ژانر کمدی محسوب می شه!) و این تازه مال چهار ماه بعد بود. برای ما کم کم اون حس های بد از بین رفت، یعنی حداقل خیلی کمرنگ شد. اما هنوز هم (بعد از چهار سال) گاهی همون حس ها رو تو مادرم (و البته پدرم) می بینم. هنوز هم براشون سخته. و تازه همه اینها تو وضعیتیه که اونها هنوز سه تای دیگه از بچه هاشون رو دور و برشون دارن. می ترسم از روزی که این سه تا بشه دوتا، بعد یکی و بعد هیچ تا. راستش نگرانشونم. سخته برام که من هم براشون این وضعیت رو تکرار کنم.

- دلتنگی های شخصی هم هست.

- اینجا موقعیت شغلی بدی ندارم. ثبات شغلی دارم و خیلی چیزای دیگه. اگر هم شغل فعلی ام رو از دست بدم می دونم که می تونم شغل دیگه ای پیدا کنم و از این نظر مشکلی ندارم. رفتن یه جوری پشت پا زدن به ثبات فعلی و ترک چیزاییه که ساختم. یه جورایی باید از صفر شروع کرد، وارد ناشناخته ها شد و از اول ساخت. از این هم زیاد نمی ترسم راستش...

- خوب هر جایی که برم من یک خارجی می شم، با همه تبعیض های احتمالی (شاید بشه گفت حتمی). به هرحالی به خاطر ملیت از همون اول چند امتیاز منفی تو جیب آدمه و اینو نمی شه انکار کرد!


منفی هاش رو هم نوشتم. احتمالاْ ادامه دارد...

 

رفتن؟ موندن؟ (2)

دلایلی که تو پست قبلی نوشته بودم بیشتر از همه جنبه های شغلی و کاری زندگی در ایران بود (البته از نظر من، با توجه به شرایط و تجربیاتی که تا حالا داشتم، ادعا نمی کنم برای بقیه هم لزوماْ همینطور بوده یا هست). اما واقعاْ خیلی دلایل دیگه هست که من (و خیلی های دیگه) رو به رفتن ترغیب می کنه.

- من طرفدار این نظریه ام که آدم ها یه روزی تو زندگیشون باید مستقل زندگی کننن بالاخره. اینجا استقلال خیلی وقت ها به معنی ازدواج تعریف می شه. یا در شرایط خاص که دانشگاه در شهر دیگه ای باشه و... . برای منی که محل تحصیل و کارم تهران بوده (و مایل هم نیستم در هیچکدوم از شهرستان های ایران زندگی کنم) این گزینه آخر که منتفیه. من می تونم از نظر مالی از خانواده ام جدا بشم و همین جا به تنهایی زندگی کنم. اما از نظر روانی اگر بخوام چنین کاری کنم (مثلاْ یه آپارتمان اجاره کنم) باید هزینه زیادی بپردازم. برای پدر مادرم و خانواده ام شوک بزرگی خواهد بود. شوکی که ضربه وحشتناکی به روابطم با پدر و مادرم خواهد زد. من نمی خوام. نمی خوام رابطه فعلی ام با اونا رو از دست بدم. می دونم که با رفتنم این مشکل کاملاْ حل می شه، هیچ مشکلی هم از این نظر تو رابطه ام با پدر مادرم پیش نمی یاد. چون دیگه این استقلال رو یک اجبار و نه فرار از اونها (به نظر خودشون) می بینن.

- من از نظر فرهنگی با خیلی چیزای اینجا مشکل دارم. یک بخشیش حنبه مذهب اجباریه. از زندگی مذهب زده خوشم نمی یاد و خوب اینجا همه زوایای زندگی آدم ها تحت تاثیر مذهب قرار گرفته. دوست دارم عقاید خودم رو داشته باشم و کسی کاری بهشون نداشته باشه. اما خوب اینجا نمی شه. همین روزها رو ببینین. یک ماه کامل (رمضان) رو ببینین که چقدر زندگی ما تحت تاثیر مذهبه (و البته اجباری). و اینها تازه قسمت ساده ماجراست. این مذهب اجباری باعث شده آدم ها دو رو داشته باشند. یک چهره رسمی و اجتماعی و یک چهره (شاید واقعی تر) و خصوصی. من واقعاْ اینجوری تو برخورد با آدم ها دارم کم می یارم! گیج و عصبانی می شم از این دو چهره گی و یه وقت هایی که دقت می کنم متاسفانه یک رگه هایش رو تو خودم هم می بینم. مثلاْ همین جا که می نویسم با کلی محافظه کاری و خودسانسوریی این کار رو می کنم. یه بخش شاید امنیتی باشه، اما قسمت بیشترش روانیه. نمی خوام بیشتر از این تو این فضای ریاکارانه زندگی کنم.

- واقعیت اینه که زن بودن تو ایران کار سختیه، و البته نه فقط از نظر کاری. اون فقط یه بخش کوچیکی از ماجراست. اینجا یک زن، یک متهم دائمیه. یک لکه ننگه خودش به تنهایی. جامعه ای که برای من احترام کافی غائل (دیکته اش درسته؟!) نیست، خوب من هم دلیلی نمی بینم که انرژی ام رو اینجا هدر بدم. خسته کننده است که آدم با این تبعیض های دائمی روبرو باشه و مجبور باشه برای بدیهیات بجنگه. مصداق هاش هم که فکر کنم کاملاْ روشن باشه. آدم اگر فقط به حق شهادت، ارث، طلاق و... فکر کنه دیگه فکر نمی کنم احتیاج به مثال های جزئی تر دیگه باشه!

- مدل زندگی ام مطابق با استانداردهای ایرانی نیست. این رو می دونم، مشکلی هم باهاش ندارم. اما اینجا دیگران به مدل زندگی تو کار دارن، احتمالاْ باهاش مشکل هم دارن! حالم به هم می خوره از اینکه همکار و آشنا و... به این راحتی به خودشون اجازه می دن راجع به تمام زوایای خصوصی زندگی تو نظر بدن و حتی اگه بشه به جای تو تصمیم گیری هم کنن! چرا ازدواج نمی کنی؟ دیر می شه ها؟ پشیمون می شی ها؟ و همه اینها در شرایطیه که تو به هیچ کدومشون رو نمی دی! تمام این نصایح مشعشع هر روز بیشتر منو ناامید می کنه از موندن در این محیط.

 


باز هم بقیه اش بماند برای بعد...

رفتن؟ موندن؟ (1)

خوب من یه یک ساعتی داشتم اینجا برای خودم تایپ می کردم و آخر سر همه اش پرید! کلی نوشته بودم، بک ده تایی تمام عیار! اما همه اش رفت! حالا هم که رفته دیگه رفته دیگه! اصلاْ من خودم هم باید برم! امسال نمی شه، اما سال دیگه! نگید چه ربطی داشت، خودم می دونم هیچ ربطی نداشتم، اما می خوام اینقدر راجع به این رفتن فکر کنم و بنویسم که تردیدهاش کنار بره کم کم. اصلاْ حالا که اینطور شد به جای اون ده تایی راجع به رفتن می نویسم! من ۲۷ سالمه. یک زمانی (۴سال پیش وقتی دوره لیسانس تموم شد و البته قبل ترهاش) فکر می کردم رفتن یک مشکلاتی داره و موندن یک مشکلات دیگه. اما اگر بتونم بمونم و اون بخش مشکلات موندن رو حل کنم اینکار بهتره. اون زمان مهمترین دغدغده ذهنی ام کار کردن بود. صحبت های اطرافیان (و حتی اطرافیان آکادمیک مثل استادها، همکلاسی ها و...) راجع به بازار کار برای یک دختر دانشجوی متالورژی در ایران به هیچ وجه امیدوار کننده نیست. به همه اینها اضافه کنید یک (یا شاید حتی بشه گفت دو) تجربه بد شخصی رو در دوران کارآموزی. یادمه با یکی از دوستانم (که اون هم دختر بود) برای کارآموزی معرفی شدیم به یکی از شرکت های نسبتاْ معروف در زمینه ریخته گری. خود اون شرکت اعلام نیاز به سه کارآموز کرده بود و دو تا از معرفی شده ها ما بودیم. حالا فرض کنید با این معرفی نامه می رین به شرکت و به شما می گن :"ام، شرمنده ما کارآموز دختر نمی خوایم!" و وقتی باهاشون بحث کنی که شما خودتون درخواست کردین، اعلام جنسیت هم که نکرده بودین و... به شما بگن "اصلاْ می دونین چیه، ما اینجا تو این ۲۶ سال حتی منشی و تایپیست خانوم هم نداشتیم!". خوب با اون دورنمای بازار کار و با توجه به علاقه شدید به استقلال مالی و کار کردن چه حالی می شین؟! خلاصه اینکه اون موقع پیدا کردن کار برای من یک دغدغه وحشتناک بود، اونقدر که از شش ماه قبل از دفاع دنبالش بودم و وقتی ده روز قبل از دفاع تو یه مصاحبه قبول شدم و از من دعوت کردن از فرداش شروع به کار کنم قبول کردم! کار که چه عرض کنم! یک بیگاری تمام عیار از شش صبح (که از خونه می رفتم بیرون) تا ۱۰ شب (که معمولاْ می رسیدم خونه) به اضافه یک جمعه در میون اضافه کاری اجباری. همه اینها با حقوقی که اصلاْ حرفش رو نزد بهتره! حجم کار هم در همون حد وحشتناک. اما با همه اینها تجربه عالی ای بود. اصلاْ از اون تجربه پشیمون نیستم، هرچند که باعث شد تا مدت ها بیخیال فوق خوندن و... باشم. بعد هم که فرصتی پیش اومد و شغلم رو عوض کردم (که تا حالا هم همون رو ادامه دادم).

از حرفام دور نشم، همه اونها برای این بود که بنویسم اولین و مهمترین دغدغه من اون روزها کار کردن (و نه حتی یک شغل ایده آل) بود که بالاخره بدست اومد. تا امروز همه ادامه پیدا کرده و حتی بهتر شده. اما چرا من بازم می خوام برم؟ خوب فکر کنم جوابش خیلی سخته. رفتن از نظر من نکات منفی خیلی پررنگ و در عین حال نکات مثبت خیلی پررنگ داره. که فکر کنم اول باید از مثبت ها بنویسم!

- می خوام برم، چون اینجا هیچ کار تخصصی ای نمی کنم و شانسم هم برای تخصصی کار کردن خیلی کمه. در واقع همه (بیشتر) جاهایی که تخصصی محسوب می شن وقتی واردشون می شی می بینی که خلاصه شده در یک سری کارهای ابتدایی که حداکثر یک تکنیسین (خیلی وقت ها حتی کارگر ماهر و نیمه ماهر) هم به راحتی می تونه اونها رو انجام بده. اینجا واقعاْ و بدون هیچ قید و شرطی آدم به تدریج فسیل می شه. از دست دادن خلاقیت که جای خود داره و خیلی سریع تر هم اتفاق می افته. متنفرم از اینکه روزی برسه که منم مثل این همکارهای با سابقه ۲۰ ساله ام گوش دنیا رو از فریاد توانایی ها و تخصص های ویژه ام کر کنم و بعد مثلاْ نظریاتی بدم در حد اینکه "منی که برنامه نویسی بلدم می دونم که نمی شه برنامه ای نوشت که بتونه از بین هرکدوم از دسته اعداد ۱۰۰-۰، ۲۰۰-۱۰۰، ۳۰۰-۲۰۰ و... یکی رو در یک قرعه کشی انتخاب کنه!" (این دقیقاْ نظریه ای بود که یک همکار مدعی برنامه نویس خفن بودن ارائه و چشمای ما رو هشت تا کردن!). نمی خوام به عنوان مهندس متالورژ جایی استخدام بشم و همون کارهای بچه های صنایع رو برای مثلاْ یک کارگاه پرسکاری انجام بدم! یا کارهای کنترل پروژه (اینجا منظور از کنترل پروژه فقط ارائه گزارش های شکلی نرم افزارهای کنترل پروژه اس، والا تو بخش فنی ماجرا هیچ دخالتی نمی تونی داشته باشی یا حداکثر در حد ۵٪!) که باز هم یک کار کاملاْ صنایعیه. یه مثالی می زنم: اینجا برای بخش فروش یک کارخانه تولید قطعات ریخته گری هیچوقت مثلاْ کسی با تحصیلات مدیریت بازرگانی انتخاب نمی شه! بیشتر یک متالورژ یا حتی مکانیک این شغل رو بدست می یاره! یا مثلاْ برای بخش برنامه ریزی یک کارخونه ریخته گری یک متالورژ نسبت به یک صنایع اولویت داره چون طرف فکر می کنه خوب این کارخونه کاراش متالورژیکیه دیگه! بگذریم از اینکه خود فرایند فنی کارخونه هم یک کپی برداری ساده، ابتدایی و دست چندمه. مثلاْ اینجا اصلاْ ماشین ساز واقعی نداریم. اونهایی هم که هستند بیشتر کارشون جوش دادن چندتا ورقه، نه طراحی دستگاه، نصب و... . تولیدات هم اصلاْ چیزای پیچیده ای نیست. محدود می شه به پفک نمکی و ظروف فوم و بطری های PET! خلاصه اش اينكه اينجا يا من شغلي در دانشگاه پيدا مي كنم (و یک جور دیگه فسیل می شم)، یا اینکه در دنیای صنعت (بخوانید مونتاژ) می مونم و بعد از چند سال با تخصصم باید به طور کامل خداحافظی کنم! (هرچند که یک تجربه های دیگه شغلی ممکنه بدست بیاد، اما نه اونقدر ارزشمند که این قیمت رو براش بپردازم)

- محیط کاری اینجا سالم نیست. اولویت اینجا توانایی شغلی من نیست. اینجا من هنوز باید نگران کفش و لباسم باشم (می دونم که همه جای دنیا استانداردهایی وجود داره برای پوشش در محل کار، اما این استانداردها هیچ کجا اعتقادی نیست، فقط حرفه ایه). اینجا من برای موندن در این شغل مصاحبه اعتقادی شدم. می دونین این یعنی چی؟ اینجا تو مصاحبه از من پرسیدن به چی اعتقاد داری و حتی چرا بیرون اینجوری لباس می پوشی، چرا همسایه هاتون گفتن شما آرایش می کنی و... ! درسته که آخر سر موندنی شدم (اون سال ها فکر می کنم حق نداشتن به چیزای بیرون از محیط کار افراد زیاد کار داشته باشن اگر اشتباه نکنم)، اما این به من احساس عدم امنیت و ناراحتی ای داد که هنوز هم هست و تنها تسکینش اینه که من نمی خوام همیشه اینجا بمونم.

- محیط کاری اینجا باز هم سالم نیست. چون من باید با آدم هایی از جنس اون متخصص برنامه نویسی عزیزمون سروکله بزنم. آدم هایی که خودشون بهتر از هر کسی می دونن چقدر کم مایه هستند، اما در ادعا استادهای ده دانشگاه اول دنیا هم فکر کنم پیششون کم بیارن! این واقعاْ منو خسته می کنه. همکار و اطرافیان باهوش و متخصص هم به تو خیلی چیزها یاد می ده، هم انگیزه ای می شه که تو فسیل نشی. اما سر و کله زدن با این آدم ها فقط انرژی های مادی و معنوی آدم رو نابود می کنه و تازه ترس بدتر اینه که نکنه من هم به خاطر شرایط (و مسلماْ بی انگیزه گی و تنبلی شخصی) یه روزی به اینجا برسم؟ نه، اصلاْ نمی خوام اون روز بیاد، به هیچ قیمیتی!

- محیط کاری اینجا باز هم سالم نیست! چون با چشم های خودت می بینی که در لباس زهد و تقوی (کلمات دیگه ای نتونستم پیدا کنم، اما می دونم که منظورمو خوب می فهمید) چه خیانت هایی که به این کشور نمی شه و تو فقط می تونی شاهد باشی، همین!

- محیط کاری اینجا رو باز هم سالم نیست. چون هرچقدر هم که تواناتر باشی باز هم جنسیت نقش خیلی مهمی در سلسله مراتب شغلی بازی می کنه. محیط کار وحشتناک جنسیتیه و فکر کنم می شه راجع به این یکی پست ها (!!!) نوشت!

...


اون بالا فعلاْ فقط دلایل رفتن ام رو از جنبه شغلی نوشتم (چون اولین دغدغه ام برای رفتن یا نرفتن شغل بود از همون اول)، اما جنبه های دیگه اش (و البته دلایل تردید در رفتن) رو هم تو پست های بعدی می نوبسم...

یک، دو، سه

۱. روزای بدیه. حتی بی حوصله هم نیستم. غمگینم، دلتنگم، به همین سادگی. به همه اینها اضافه کنید چهره سیاه پوش شهر رو تو این برف قشنگ سفید. نمی فهمم چرا باید اینطور باشه؟ چرا باید اینقدر به راحتی از هیچی برای خودمون غم بسازیم؟ الان که می نویسم صدای عزاداری از بیرون پیچیده تو اتاقم بدون اینکه من از کلماتش چیزی بفهمم. فقط اذیتم می کنه. نتونستم امشب هیچی درس بخونم. نتونستم مقاله بخونم. نتونستم مشقامو بنویسم! البته فقط به خاطر این چیزا نیست، به خاطر یک حال بد شخصی هم هست، اما این روزها واقعاْ خاموش می شم. واقعاْ این آدمایی که الان داره صداشون می یاد رو نمی فهمم. یعنی واقعاْ اینجوری آروم می شن؟ با این همه غم و گریه؟ من از گریه بدم نمی یاد. اما این روش رو درک نمی کنم.

۲. تو فکرم آدم ها چقدر راحت می تونن از کنار هم بگذرن. هم فیزیکی، هم غیر فیزیکی. از پشت سر تو رو ببینن، قدم هاشون رو تند کنن، برسن کنارت، بی اعتنا از کنارت بگذرن، باز قدم ها رو تندتر کنن و پشت سر رو هم نگاه نکنن. باور کنید می تونن! من می دونم!

۳. می خواستم بیشتر بنویسم به سبک یک، دو، سه های وبلاگستان، اما فعلاْ چیز دیگه ای دوست ندارم بنویسم!

داستان تکراری هتل و اماکن!

ماموریت کاری داشتم. این بار به تبریز. شب ساعت هشت رسیدم به فروردگاه و از اونجا یک راست رفتم به سمت هتلی که بهم معرفی شده بود. اما باز هم همون داستان قدیمی که قبلاْ هم چند باری در چند شهر پیش اومده بود و تو وبلاگ قبلی نوشته بودم (اگر پیداشون کردم کپی می کنم). همون داستان زن تنها و اماکن و...! بخونید بقیه اش رو...


پرده اول: {مکان: پذیرش هتل X!، زمان: حدود هشت و نیم شب}

من: سلام آقا. یه اتاق می خواستم لطفاً. از طرف سازمان .... هم باید برام رزرو شده باشه.

پذیرش: سلام. رزرو نشده متاسفانه.

من: ای بابا. به هر حال اتاق خالی که دارین؟ یه اتاق می خوام برای یک شب لطفاً.

پذیرش: بله، البته. فقط باید اول تشریف ببرین اماکن مجوز بگیرین بعد بیاین. همین پایین خیابونه.

من: اماکن برای چی؟ من هم شناسنامه دارم هم حکم ماموریت.

پذیرش: قانونه. هر خانوم تنهایی برای اتاق گرفتن باید مجوز اماکن رو بگیره.

من: این قانون نیست. یه چیز من در آوردیه. منم حاضر نیستم همچین کاری کنم. مگه من خلافی مرتکب شدم که بخوام اثبات کنم حالا دیگه خلافکار نیستم و مجوز بگیرم؟

پذیرش: به هر حال متاسفانه بدون مجوز اماکن نمی تونم بهتون اتاق بدم.

من: مشکلی نیست. یه آژانس خبر کنید برام لطفاْ.

پذیرش {مسلماْ با یک لبخند پیروزمندانه چون نمی دونه هنوز من آژانس رو برای چی می خوام!}: بله خانوم. درستشم اینه. از اول باید همین کارو می کردین. می رین یه نامه می گیرین و تموم می شه دیگه!

من: آقای محترم من نمی خوام برم اماکن می خوام برم یه هتل دیگه! {در این لحظه باید لبخند ماسیده رو صورت اون بیچاره رو می دیدین!}

پذیرش: هرجا برین بازم ازتون نامه اماکن می خوان.

من: اون دیگه مشکل خودمه. یا به من اتاق می دن (که باید بدن) یا می رم فرودگاه با اولین پرواز ممکن برمی گردم و بعداْ پیگیری می کنم.

پذیرش: خانوم باور کنید من مقصر نیستم. مدیر هتل به من دستور دادن به خانوم های تنها بدون مجوز اماکن اتاق ندم.

من: ...


در این لحظه و در فاصله اومدن ماشین آقای محترم پذیرش زنگ زدن به مدیر هتل که در دفتر طبقه بالا تشریف داشتند و به ترکی یه حرفایی رد و بدل کردند که من نفهمیدم. اما نتیجه اش این شد که آقای محترم پذیرش از من خواستن برم طبقه بالا پیش مدیر و مکالمات بعدی پیش اومد.


پرده دوم: {مکان: مدیریت هتل، زمان: یک کمی بعد از هشت و نیم شب!}

من: مثل اینکه شما می خواستین با من صحبت کنید؟

مدیر هتل: بله. مشکلتون چیه؟

من: من که مشکلی ندارم. اما گویا هتل شما مشکل داره!

مدیر هتل: خوب حالا مشکل چیه؟

من: مشکل اینه که من وقتی مدرک قانونی ای مثل شناسنامه همراهمه و حکم ماموریت یه سازمان دولتی همین مملکتو دارم (که حتی اگر نداشتم هم باز مشکلی نبود) حاضر نیستم برم اماکن یا هر جای دیگه ای مجوز بگیرم. مگه من خلافکارم که الان باید مجوز اقامت بگیرم؟! من به همچین کار توهین آمیزی تن نمی دم. {حالا همه اینارو خیلی عصبانی بخونید و روبروتون هم یه مدیر هتل خونسرد رو تصور کنید!}

مدیر هتل: می تونم حکم ماموریتتون رو ببینم؟

من: {در حالیکه همونطور عصبانی اون کاغذ لعنتی رو می دم دستش} بفرمایید.

مدیر هتل: مشکلی نداره خانوم زنگ می زنم بهتون اتاق بدن.


پرده سوم: {مکان: پذیرش هتل}

پذیرش: خانوم باور بفرمایید تقصیر من نبود. خود مدیر هتل به من این دستور رو داده بودند که خانوم های تنها رو بدون مجوز اماکن پذیرش نکنم.

من: مشکلی نیست. من می دونم شما تصمیم گیرنده نبودین. اما به هر حال اینجور جاها من حاضر نیستم کوتاه بیام.

پذیرش: راستش رو بخواین از کارتون خیلی خوشم اومد خانوم. اینجا دوربین مدار بسته داره و خود همین مدیر هتل چند دقیقه پیش داشت پشت تلفن به من می گفت این خانوم چه مشکل خاصی داره که بهش اتاق نمی دی. {یعنی پیش فرض اینه که من یه مشکل خاصی داشتم حتماْ که این آقای محترم به من اتاق نداده!} من هم بهشون گفتم هیچی. فقط دستور خودتون رو اجرا کردم.

من:...


من قبلاْ هم تو چند شهر دیگه به این مشکل برخوردم. هر بار هم با مقادیری داد و بیداد یا حداکثر فکس از تهران (البته مسلماْ وقتی که تو ساعت اداری رسیدم به هتل و نه شب!) مشکلم رو حل کردم و نرفتم این اماکن لعنتی! حالا در نظر دارم دفعه بعدی اگر اینطور شد اول برم اماکن مجوز لعنتی شون رو بگیرم. بعد یک کمی داد و بیداد کنم و جلو چششون پاره اش کنم و بعد مستقیم برم فرودگاه یا اگه با ماشین بود که چه بهتر برگردم! دوست داشتم حوصله اش رو داشتم یا مطمئن بودم به نتیجه می رسه و پیگیری قانونی می کردم. اما می خوام ببینم آخه اینا چی فکر می کنن با خودشون؟ چه چیز بودن یک زن تنها در هتل خطرناکه؟! می خوان جلوی دختران فراری رو بگیرن؟! خوب اصلاْ فرض کنید من یه دختر فراری بودم که از قضای روزگار پولی هم داشتم که برم هتل و شناسنامه ای. شب اول فرارم هم بود و شاید اگه بعداْ عقل می یومد تو کله ام بر می گشتم خونه یا یه راه حل معقول دیگه ای پیدا می کردم. آقایون محترم که با این کاراشون می فرمایند شما نمی خواد بری هتل و اینا. شما همون تشریف ببر تو خیابون که!

 به هر حال به خاطر این تحقیر خیلی عصبانیم هنوز!