از زمان جنگ چیزهای محوی یادمه. یعنی خیلی یادمه، اما راستش هیچکدوم همراه با ترس نیست. بیشتر از هرچیز تعطیلی مدرسه و درس خوندن تلویزیونی، مهمون هایی که برای مدت کوتاهی خونه ما رو امن تر از خونه خودشون تشخیص داده بودن و به ما بچه ها شانس با هم بودن های متوالی رو داده بودن، سوژه شدن همسر پسر دایی پدرم که موقع بمباران و اعلام وضعیت قرمز به طور ناخودآگاه بچه هاش رو یادش می رفت، می دوید به پناهگاه و همیشه مامان من حواسش بود که بچه های اون رو هم با خودش بیاره، مسافرت دست جمعی برای فرار از بمباران تهران (که نمی دونم کی به اینها گفته بود رفتن به غرب کشور امنیت بیشتری داره!)، وخلاصه حداکثر هیجان و هیجان و هیجان.

سربازی هم تو نزدیکان نداشتیم تو این سال های جنگ. یعنی عمویی بود که در زمان یک سالگی من به جنگ رفت و هرگز برنگشت، اما اینقدر کوچک بودم که هیچ خاطره ای از اون ندارم. می خوام بگم حقیقتش اینه که نگرانی های جنگ رو از این جهت هم خیلی روشن درک نکردم. حداکثرش این بود که بزرگترها راجع به آتش بس حرف می زدند و من می فهمیدم که اتفاق مهمیه این آتش بس، کاش ادامه پیدا کنه و همیشگی بشه. خلاصه اگرچه که روزهای سختی بود (و اینها رو الان می فهمم)، اما دنیای کودکانه برعکس خود کودک (که آسیب پذیره)، سرسخت تر از این حرفهاست که به راحتی خراب بشه.

به هرحال من ترس جنگ رو هیچ درک نکردم. شاید فقط یک بار ترسی از جنس مشابه جنگ رو چشیده باشم. یک بار که یک زلزله خیلی ساده (که کانونش هم تهران نبود) خونه رو لرزوند و با توجه به سابقه بم این نگرانی که نکنه این هم یک پیش لرزه است، نکنه مصیبت در راهه، نکنه زیرآوار بمونیم و.. اومد سراغ آدم های این شهر، و البته من هم.. . به هر حال این کابوس زیر آوار موندن، قطع شدن اعضا بدن و... هم بعد از چند روز رفع شد، اما همون چند روز کمی با "ترس" بهتر آشنا شدم. "کمی" و البته "فقط کمی".

همه این حس ها و این تجربه ساده ترس رو نوشتم که بگم می دونم هیچکدوم از کلماتم نمی تونه درست حس آدم هایی که ترس های جنگ رو با همه وجود درک کردن انتقال بده. نمی تونه از حس های واقعی مردم شهرهای مرزی بنویسه که به شدت و تناوب بمباران شدند، اشغال شدند و حتی حمله شیمیایی. بله این آخری، حمله شیمیایی، آخه کی می تونه به این راحتی درکش کنه؟ کی می تونه بفهمه این آدم ها چی کشیدن؟ به چه وحشتی  دچار شدن؟ و الان با چه کابوس هایی زندگی می کنند؟ کی آدم های جلبچه، سردشت و بقیه روستاهای شیمیایی شده رو یادشه؟ تا جایی که من می دونم شروع حمله های شیمیایی به مناطق غیر نظامی از هفتم تیر سال ۶۶ و با بمباران شیمیایی سردشت بود. که همون سال ۲۶ و ۲۷ اسفند (یا ۲۷ و ۲۸ اسفند؟) حلبچه هم قربانی شد و.. و.. و.. .

حالا باز سالگرد یکی از اون حمله هاست. بعضی قربانی هاش هنوز (به سختی) زنده اند. اما کی یادشه؟ اونوقت علی شیمیایی خیلی راحت تو دادگاه می گه تا حالا تو زندگیش فقط یدونه آدم کشته که اون هم به خاطر نجات عده زیادیه بوده. دنیای کثیفیه. خیلی کثیف...


مرتبط:

برای پاهایی که دیگه نیستن...

سردشت، هفتم تیر و جنایت غیرانسانی