ششم مهر 1385

برای پاهایی که دیگه نیستن...

برای پاهایی که رفتن روی مین...

برای آلیاژها و پلیمرهای که می خوان جای اون پاها رو بگیرن...

که می خوان یه آهنگری رو بچرخونن...

یا یه باغ انارو آب بدن...

برای سینه هایی که دیگه هیچوقت نمی تونن آروم نفس بکشن...

برای پوستایی که هنوز پر از تاول و چرک و عفونت و  خارش و خونن...

برای بچه هایی که هنوز می رن رو مین...

برای دخترایی که هنوز کابوس شیمیایی دارن...

برای مرده هایی که هنوز به زور زنده اند...

برای دشتایی که سوختن...

برای قبرایی که هیچکس نمی دونه توی این گوشه تهران جسدهای سوخته حلبچه و شلمچه توشون خوابیدن...

برای مادرایی که می دونستن پسراشون تو زندان صدامن و حالا بعد از بیست و هشت سال مراسم پسراشونو می گیرن، بدون جسد، بدون خاک...

برای مادرایی که از همون بیست و هشت سال پیش سوگ گرفتن...

برای آدمایی که با خفت اخراج شدن و تازه اونقدر خوشبخت بودن که زنده موندن...

برای...


دادگاه صدام در مرحله بررسی جنایات بر علیه کردهاست. من نمی دونم این نمایش برای چیه؟ برای آروم شدن بچه ای که پاش روی مین جا مونده؟ یا زنی که تو زخم و عفونت زندگی می کنه؟ یا مادری که بعد از بیست و هشت سال...؟ یا...؟

اعدامش می خوان بکنن؟ خوب که چی بشه؟ تو این دنیا کبری رحمان پور رو هم اعدام می کنن احتمالاْ!

یادمه یه زمانی فکر می کردم پس این صدام چرا نمی میره؟ کی می میره یعنی؟ چندسالشه مگه؟ چند سال آخه می خواد زنده بمونه؟ اگه یهویی بمیره یعنی چی می شه؟ چقدر یعنی همه خوشحال می شن؟

آره اصلاْ همه اینا برای بچه ای که آرزوی بچگیاش مردن صدام بود و چقدر تلخه که آرزوی یه بچه مرگ باشه. حتی مرگ...