آن روز ( 7 تير سال 66) يك روز مثل همه روزهاي خوب خدا؛ روزي كه برادرزاده كوچكم متولد شده بود و ما به يمن تولد او دور هم جمع شده بوديم. همه از دور و نزديك آمده بودند تا بعد از مدت‌ها همديگر را ببينند. من تازه عروس بودم؛ يك‌ماه بود به خانه شوهرم رفته بودم؛ زيبا بودم و تر و تازه؛ پر از اميد و آرزو. بله آن روز هم يك روز معمولي بود.

 

همه‌چيز سر جاي خودش بود غير از يك چيز؛ يك احساس خاص؛ احساسي كه به من مي‌گفت امروز اينجا اتفاقي مي‌افتد. كمي نگران بودم. با خودم گفتم بروم يك دوش آب سرد بگيرم، شايد حالم بهتر شود.

 

همين‌كه به حمام رفتم يك دوجين بچه كوچولو هم دنبالم راه افتادند؛ همه‌شان مي‌گفتند «عمه ما را هم بشور». خلاصه دستم توي حمام حسابي بند شد. بچه‌ها را شستم و يكي يكي بيرون فرستادم. خواهر يكي‌يكدانه‌ام كه آن موقع دوم راهنمايي بود به حمام آمد؛ گفت آبجي موهاي من را هم بشور. موهاي خواهرم آن موقع خيلي بلند بود؛ از شستنشان عاجز بود. گفتم: «باشه آبجي بيا».

 

موهايش را شستم. گفت موهايم را شكل گل درست كن. گفتم آخر حالا هنوز موهايت خيس است، نمي‌شود كه. گفت نه، تو را خدا درستش كن. برايش موهايش را شكل گل درست كردم و فرستادمش بيرون. گفتم برو براي همه فالوده بخر.

 

گفت آبجي الان مهمان دارم، مهمانم كه رفت مي‌روم. گفتم باشه. بعد ديدم گوشه حمام لباس چرك‌هاي مادرم هم هست؛ لباس‌ها را هم شستم. درگير شستن لباس‌ها بودم كه مادرم آمد پشت در حمام و گفت: «پروين هواپيماها دوباره آمده‌اند، بيا بيرون!» دلم ريخت.

 

آرام گفتم «آمدم». تند تند لباس پوشيدم. حوله را به موهايم كشيدم و از حمام بيرون آمدم. رفتم به اتاق برادرم كه موهايم را خشك كنم. ناگهان صداي وحشتناكي بلند شد و همه شيشه‌هاي اتاق خرد شد و روي زمين ريخت. وحشت كردم. با همان موهاي خيس و باز بيرون دويدم.

 

برادر نازنينم كه مي‌دانست من توي اتاق هستم دنبالم آمد. بغلم كرد. گفت نترس پروين‌جان من اينجا هستم، چيزي نشده، كسي آسيب نديده. بعد با دست‌هاي خودش موهايم را خشك كرد و چارقدم را روي سرم انداخت و آوردم توي حياط. وقتي وارد حياط شدم از آنچه ديدم تعجب كردم؛ همه مردم شهر انگار در خانه ما جمع شده بودند؛ هيچ‌كس نمي‌دانست اين چه‌جور بمباراني است كه در آن كسي زخمي نشده است.


بچه‌هاي كوچك وحشت كرده بودند و گريه مي‌كردند. ناگهان صداي ضجه‌اي در كوچه پيچيد. يكي از كوچه فرياد زد «سردشت را بمباران شيميايي كرده‌اند، بيني و دهنتان را با پارچه نمناك بپوشانيد». ما نمي‌دانستيم بمباران شيميايي چيست؛ به عمرمان همچين چيزي نديده بوديم.

 

هول برمان داشت. تازه داشتيم مي‌فهميديم چه برسرمان آمده هرچند به عمق فاجعه پي نمي‌برديم. وسط حياط ما يك حوض بزرگ پر از آب بود. نمي‌دانستيم آن آب آلوده است. رخت‌ها هم هنوز روي بند رخت بود؛ با دست‌هاي خودم رخت‌هاي آلوده را از روي بند برمي‌داشتم، تند تند در آب آلوده خيس مي‌كردم و به دست عزيزانم مي‌دادم.

 

برادران و خواهران نازنينم، بچه‌هاي كوچك‌تر و همه كساني كه به خانه ما پناه آورده بودند لباس‌هاي آلوده را از من مي‌گرفتند و روي صورت‌هايشان مي‌گذاشتند و بيشتر از پيش، خودشان را آلوده مي‌كردند. حتي يك تكه از پارچه‌ها را هم براي خودم بر نداشتم؛ مي‌ترسيدم پارچه به عزيزانم نرسد. مي‌گفتم من فداي خانواده‌ام. دلم مي‌خواست دورشان بگردم؛ غافل از اينكه مرگشان را نزديك مي‌كنم.

 

هنوز كه هنوز است از اين ماجرا مي‌سوزم؛ اينكه اگر اطلاعاتي راجع به سلاح‌هاي شيميايي داشتم شايد مي‌توانستم به آنها كمك كنم. در اين گيرودار خواهرم هم گمشده بود. مادرم خيلي براي او بي‌قراري مي‌كرد. نمي‌دانستيم كجاست.


ته‌تغاريمان بود؛ خيلي دوستش داشتيم. همه مي‌گفتند شهين كجاست؟پدرم و شوهرم آمدند من را سوار وانت كردند فرستادنمان بالاي كوه؛ جايي كه هوا آلوده‌تر از خود شهر بود. آنها فكر مي‌كردند هواي كوه سالم‌تر است! مادرم ديگر طاقت نداشت. برادرم را فرستاد دنبال خواهرم. برادرم بالاخره شهين را پيدا كرد؛ در زيرزمين يكي از همسايه‌ها بيهوش افتاده بود. تمام تنش قرمز بود و غرق در استفراغ خودش. خواهر دسته گلم را در اين شرايط سوار ماشين كردند. مادرم ترسيد. اما من باز هم خنديدم و گفتم: «چيزي نشده مادر؛ خدا را شكر همه‌مان صحيح و سالميم».

 

همان موقع يكي از برادرانم كه عصر روز قبل با هواپيما به سردشت آمده بود با چشمان پر از اشك به من نگاه كرد و گفت: پروين جان گاز خردل زده‌اند؛ تا فردا ظهر نصفمان جنازه شده‌ايم. در حال همين گفت‌‌گوها بوديم كه ديدم صورت بچه‌ها قرمز شده و شيون مي‌كنند؛ طفلكي‌ها داشتند از درون مي‌سوختند! با شتاب به سمت مهاباد راه افتاديم. تن همه‌مان مي‌سوخت. آتش امانمان را بريده بود. هر كس توان داشت پشت فرمان مي‌نشست و وقتي نزديك به از حال رفتن بود از ماشين پياده مي‌شد. كم‌كم تاول‌ها داشتند بيرون مي‌ريختند.

 

شيميايي شدن خيلي وحشتناك است؛ هيچ‌كس جز كسي كه شيميايي شده از درد و رنج آن خبر ندارد. آن قدر مي‌سوختيم كه وسط راه، خودمان را در هر آبي كه بود – چه آلوده و چه غير آلوده – مي‌انداختيم بلكه از آتش درونمان كم شود. به چشم خودم مي‌ديدم كه بچه‌ها دارند يكي‌يكي مي‌ميرند اما كاري نمي‌توانستم براي تن‌هاي سوخته‌شان بكنم. خودم هم داشتم از هوش مي‌رفتم.

 

در راه به پايگاهي رسيديم. ديگر توان پشت رل نشستن نداشتيم. داشتيم دانه دانه مي‌مرديم. گفتيم به ما آمبولانس بدهيد. آنها نمي‌دانستند بيمار شيميايي چيست. بهشان گفته بودند آمبولانس‌ها را براي كار ديگري آماده نگه دارند؛ اين شد كه به ما آمبولانس ندادند. با هر مصيبتي كه بود خودمان را به مهاباد رسانديم. آنجا از ما استقبال كردند ولي نمي‌دانستند با اين جسم‌هاي مشتعل چه بايد بكنند. تنها چيزي كه به يادم مانده اين است كه من را كشان‌كشان زير دوش آب سرد انداختند و بعد از آن از هوش رفتم. دفعه بعد كه به هوش آمدم ديگر در ايران نبودم.

 

این روایت پروین بود. اما روایت شوهر پروین هم خواندینیه:

 

ما را براي درمان به بلژيك فرستادند و من آنجا خانمم را گم كردم. وقتي او را يافتم خيلي تعجب كردم. تازه آن موقع چشمانم باز شده بود و مي‌توانستم ببينمش؛ نابود شده بود. 80 درصد سوختگي داشت.

 

دكترها دست به هر قسمت از بدنش كه مي‌زدند، مثل گوشت پخته جدا مي‌شد. او را در يك اتاق بسيار سرد – در حد فريزر – نگهداري مي‌كردند مرتب به او رسيدگي مي‌كردند. وقتي چشمانش را گشود تا 2 ماه نابينا بود.

 

و پروین ادامه می ده:

 

حالم خيلي خراب بود. مي‌گفتند 6 ماه بيشتر نمي‌مانم. من را به خانه پدرم در تهران بردند. آن زمان پدر و برادرم هنوز شهيد نشده بودند.

 

به پدرم گفتم: «بقيه كجا هستند؟». چيزي نگفت. بعد برادرم گفت مي‌خواهي ناخن‌هايت را بگيرم؟ بلند شده اذيتت مي‌كنند. گفتم بله. بعد برادرم دانه دانه ناخن‌هايم را گرفت و با هر كدام از آنها يكي از اعضاي خانواده را كه رفته بود شمرد؛ ديدم ناخن‌ها تمام شدند اما عزيزان از دست‌رفته من تمام نشده‌اند.

 


نمی دونم از از اتفاقی که ساعت ۱۶:۱۵ روز هفتم تیر ۱۳۶۶ در ایران افتاده چیزی می دونین یا نه؟ من هم تا چند سال پیش نمی دونستم. من هم نمی دونستم هفتم تیر ۶۶ سردشت رو با گاز اعصاب و خردل بمباران کردن. من هم نمی دونستم سردشت اولین شهری بوده که بعد از جنگ جهانی اول و تصویب کنوانسیون منع سلاح های شیمیایی، بمباران شیمیایی شده. ۴ بمب بر روی شهر و سه بمب روستاهای اطراف. من هم نمی دونستم گاز خردل همیشه در بدن مصدوم باقی می مونه و هیچ بهبودی نداره. من هم نمی دونستم عفونت ریه، چشم و پوست، التهاب و کم شدن دید چشم، خارش پوست، تنگی نفس و آسیب ریه مهمان همیشگی مصدومان این بمبارانه. من هم نمی دونستم گاز خردل در محیط ماندگاری داره. من هم نمی دونستم بعضی مصدومان آسیب ریه اشون اونقدر شدیده که مجبورن ایستاده بخوابن. من هم نمی دونستم به خاطر جلوگیری از تضعیف روحیه مردم در زمان جنگ (!) این بمباران تقریباْ هیچ انعکاسی نداشته. من هم نمی دونستم این ماجرا تا سال ۷۸ که عده ای از مصدومان تقاضای تجمع مقابل سازمان ملل می کنن (و البته مجوز نمی گیرن) در بایکوت خبری بوده. من هم نمی دونستم تا سال ۸۲ هیچ مراسم یادبود رسمی ای برای قربانیان این جنایت برگزار نشده. من هم نمی دونستم توی تقویم وقتی به صفحه ۷ تیر برسی هیچی راجع به بمباران سردشت ننوشته (حداقل تو تقویم های من که نیست). من هم نمی دونستم که برای اینکه بمب گذاری در محل حزب جمهوری اسلامی تحت تاثیر قرار نگیره به جای ۷ تیر روز ۸ تیر به اسم "روز مبارزه با سلاح های شیمیایی و میکروبی" نامگذاری شده. من هم نمی دونستم  کلینیک ساخته شده برای وضعیت مصدومان شیمیایی پزشک متخصص نداره. من هم نمی دونستم آمار جانبازان سردشت هنوز هم جاریه. چون هنوز هم هستند افرادی که مراجعه می کنند و از عوارض گاز خردل رنج می برن. من نمی دونستم تعیین درصد جانبازی مصدومان روز به روز سخت تر و سخت تر می شه و در صدها (در مورد مقدار آسیب های مشابه) روز به روز کمتر می شه. من نمی دونستم...*

 

و البته که امسال قراره در محل اصلی بمباران سرود ودخوانی به زبان های کردی، ترکی فارسی و انگلیسی انجام بشه. البته که قراره همایش برگزار بشه. البته که قراره مزار قربانیان گلباران بشه. البته که قراره...

 


قربانی ای که پاشو تو جنگ از دست داده حداقل لحظات نشستن و خواب کمی آرامش رو تجربه می کنه، قربانی ای که دستش رو از دست داده همینطور. حتی قربانی ای که ترکش تو بدنشه موقع خواب دردی احساس نمی کنه. اما قربانیان شیمیایی در هر نفس کشیدن درد رو وارد بدن می کنن...

 

چند لینک مرتبط:

 

مجموعه عکس های بمباران شیمیایی سردشت

آثار پوستی گاز خردل

عوارض ریوی گاز خردل

آثار گاز خردل بر چشم

 


*اطلاعات من هنوز هم خیلی ناقصه. هنوز هم محدود به چند بار وبگردی در دو سال اخیر. حتماْ به خوندن مطالب مرتبط ادامه می دم و خوشحال می شم اگر منابعی به من معرفی کنید.