به همین سادگی رو دیدم. واقعاْ به همین سادگی می شه فیلم به این زیبایی و پیچیدگی ساخت. زندگی میلیون ها انسان، زن رو به تصویر کشید، رنج رو به تصویر کشید. اون هم رنجی که هیچوقت دیده نمی شه. به همین سادگی داستان زندگی یک زن خانه داره، یک صبح تا شب، دقیقاْ به همین سادگی.

زنی که احساساتش نادیده گرفته می شه. استعدادهاش نادیده گرفته می شه. حتی بچه ۷-۸ ساله اش هم به اش اعتماد نداره و ترجیح می ده سوال زبانش رو از منشی شرکت پدرش بپرسه تا مامانش. زنی که از صبح تا شب هست، اما هیچکس اون رو نمی بینه. بچه اش خجالت می کشه دوستای کلاس زبانش اون رو با این تیپ و قیافه ببینن، بچه اش خجالت می کشه تو کلاس بگه مادرش خانه داره، و در عین حال توی خونه همه از خدمات و سرویس هاش استفاده می کنن، مثل یک حق طبیعی.

یه جایی تو فیلم پسر این زن از اون می پرسه مگه شغلش housekeeper نیست؟ و استفاده از این اصطلاح به جای housewife واقعیت تلخ زندگی این زن و هزاران (به نظرم شاید هم میلیون ها) زن ایرانیه، از جمله مادرهای خیلی از ما. housekeeper مستخدمیه که برای آشپزی، نظافت خونه و... استخدام شده و خیلی از زنان ما دقیقاْ همین حس رو دارن، چون دقیقاْ همین جوری با اون ها برخورد می شه. انتظار دریافت سرویس و در عین حال بی توجهی و نادیده گرفته شدن این زنان. کی تا حالا توی اون خونه شعرهای این زن رو دیده؟ در حالی که نقشه های همسرش همه جای خونه پخشه، جوجه های پسرش تو خونه راه می رن و شاید فقط این دختر خونه اس که قراره در آینده مادر رو تکرار کنه...

به همین سادگی یعنی تو یه روز به همین معمولی ای می شه که این همه دلهره و تصمیم مهم (برای رفتن و ترک کردن) تو فکر پارتنر شما موج بزنه و شما در نهایت حتی ازش باخبر هم نشین. به همین سادگی یعنی چلچراغی که حتی شب هم قرار نیست روشن بشه...

فیلم خوش ساخت و خیلی خیلی واقعی ای بود. واقعاْ ارزش دیدن داره. برین ببینین اگه ندیدین! هرچند که من داستانش رو لو دادم!


راجع به پست قبلی: من نمی دونم ما دختر پسرهای ایرانی (قابل توجه یکی از دوستان کامنت گذار پست قبلی که جنسیتیش نکردم!) چرا اینقدر زود دچار توهم می شیم؟ این دوست ما بعد از چند بار صحبت کردن راجع به اپلای و اینها به این نتیجه رسید که ما می تونیم یک رابطه عشقولانه جدی رو شروع کنیم! و بعد هم به این نتیجه رسید که اصلاْ هیچ جوره نمی تونه از چیزی که می خواد کوتاه بیاد و باقی ماجراها...! حالا این چیزا که این دوتا آدم بی ربط نه همدیگرو دیدن، نه می شناسن، نه قراره ببینن، نه تو یه شهر زندگی می کنن، نه به هم ربطی دارن، نه عقاید مشترکی دارن و... هم که هیچ مهم نیست این وسط! آخه من با چه آجری بزنم تو سر خودم؟!!