داستان زندگی شاهزاده خانم عربستان (سلطانه)* رو که می خوندم هزارتا فکر هجوم آورد به ذهنم. اولش حتی (خودخواهانه) شادی خفیفی بود که حداقل زندگی من (من ایرانی و البته زن!) در این حد وحشتناک و محدود نیست. حداقلش اینه که مجبور نیستم پارچه سیاه ضخیمی رو بر روی صورتم تحمل کنم و دیگه هیچوقت نتونم خورشید و آفتاب رو به خوبی ببینم. حداقلش اینه که حق تحصیل دارم، حق تفریح (اگرچه محدود) دارم، حق معاشرت دارم (بازم اگرچه نسبت به یک انسان آزاد محدود)، مجبور به ازدواج اجباری نیستم، به خاطر تجاوزی که بهم بشه سنگسار نمی شم و... .

اما بعد سعی کردم همونطوری که من دارم به زندگی وحشتناک زن سعودی نگاه می کنم از زاویه زن غیر ایرانی هم به زندگی خودم نگاه کنم. زنی که حق طلاق داره، حق حضانت داره، حق کار داره (و مهمتر از اون تصمیم گیری شخصی راجع به شغلش)، حق شهادت داره (به عنوان یک نفر و نه نیمی، اون هم تازه نه لزوماْ در کنار یه مرد و به خاطر کمبود مردان دیگه)، یک انسان تمام محسوب می شه و نه نیمه (چه از نظر اجتماعی، چه چیزایی مثل ارث، دیه و...) و مجبور نیست به حجاب اجباری تن بده و یا به خاطر کیفیتش دچار مواخذه بشه. دیگه حالا از اون شادی خفیف خبری نبود. حالا شاید وضعیت خودم از این زاویه همون قدر سیاه می دیدم که وضعیت زن سعودی رو از نگاه زن ایرانی. غم زیادی داره. خیلی زیاد. این همه حقوقی که از من دریغ میشه رو می گم. اما...

اما بدتر از اون عادت کردن و خو گرفتن به این وضعیته. اون عادت کردن برام غم بیشتری داشت...


*می خواستم اطلاعاتی راجع به کتاب شاهزاده خانوم اضافه کنم که دیدم اینجا خیلی خلاصه و مفید نوشته شده:  راجع به سلطانه