خوب می دونم خیلی بده که آدم بدونه چند نفر مطالبش رو می خونن، اما اینقدر دیر به دیر بنویسه. اما خوب ببخشین دیگه! هی فرصتش پیش نمی یاد! اما الان سعی می کنم جبران کنم!


وقتی رسیدم مونیخ شب بود. باید قطار شهری رو پیدا می کردم، می رفتم به هتل و فردا صبح به شهر مقصد (گارمیش). واقعیت اینه که قبل از رسیدن راجع به پیدا کردن مسیرها، با توجه به اینکه آلمانی بلد نبودم و چیزایی که راجع به برخورد آلمانی ها با خارجی ها تصور می کردم، نگرانی داشتم. فکر می کردم اگر هم از کسی سوالی بپرسم، دست کم بیشتر آدم ها جوابم رو ندن، یعنی به انگلیسی ندن! همه ذهنیتم هم این بود که هر جا گیر کردم از پلیس می پرسم، اونا دیگه مجبورن جواب بدن! خوب شاید همه اینها خنده دار به نظر برسه، اما اگر شما هم مثل من هر موقع اسم آلمانی ها می یومد با قیافه تو هم رفته آدم ها روبرو می شدین که یعنی "ایییی، این آلمانی های خشک و سرد" و داستان های می شنیدین راجع به اینکه با آلمانی به هر زبانی حرف بزنی به آلمانی جوابت رو می دن، تصوری بهتر از این نداشتین! اما واقعیت کاملاْ متفاوت بود. به هر حال با این ذهنیت ها وارد ایستگاه قطار شدم و دیدم ای داد بیداد! اولین دردسر! اینجا هیچ باجه ای برای خرید بلیط به روش سنتی وجود نداره! فقط یه دستگاه خودپرداز هست که می تونی از اونجا بلیط بخری که خوب همه راهنماهاش برای انتخاب مسیر و.. هم به زبان عجیب غریب آلمانی بود (البته آلمانی عجیب غریب نیست، من چیزی بیشتر از دانکه و چوس و.. بلد نبودم!). از آدم های معمولی هم که به خاطر همون استدلال های احمقانه بالا نمی خواستم چیزی بپرسم! اما خوب شانس با من بودم و چند دقیقه بعد سر و کله دوتا از یونیفرم پوش های ایستگاه قطار پیدا شد. سوالم رو از همون ها پرسیدم که با خوشرویی هم کمکم کردند مسیر مناسب رو پیدا کنم. به هر حال من بلیطم رو خریدم (البته بعد از برگشت به فرودگاه، خرد کردن پول و..!)، به سلامتی و میمنت سوار قطار شدم و در ایستگاه مورد نظر که هتلم همون نزدیکی ها بود پیاده شدم! وقتی بالاخره وارد خود شهر شدم، چیزی که دیدم یه شهر خیلی خیلی آروم، خیابون های خلوت و منظم و آدم های منظم تر بود. خیابون خلوت بود، هیچ ماشینی هم رد نمی شد. یه چیزی تو مایه های یه چهار راه فرعی تو تهران، اون هم شب یکی از روزهای نوروز (که تهران در خلوت ترین حالت ممکنه). اما نکته جالبش این بود که حتی اگر یک دونه ماشین هم رد نمی شد، عابرهای پیاده خیلی جدی پشت چراغ قرمز عابر پیاده می ایستادن، ماشین ها که دیگه بماند! (خودم می دونم، انگار یکی که از ده اومده شهر داره می نویسه!) به هر حال از اینا که بگذریم حالا دیگه یه دردسر جدید داشتم! پیدا کردن آدرس هتل! تمام فکرهای قبلی هم نقش بر آب شد، چون هیچ پلیسی تو خیابون پیدا نمی شد (نه تنها اون شب که تو کل اون یک هفته هم من تو خیابون پلیس ندیدم. حداکثر چیزی که دیدم ماشین های پلیسی بود که رد می شدن و خیلی وقت ها فقط ممکن بود بشینی کف زمین گریه کنی که شاید توجه یکی از این عبوری ها نسبت بهت جلب بشه و البته خوشبختانه هیچ احتیاجی به این کار پیش نیومد!). این شد که مجبور شدم اولین ارتباط ها رو با آدم های عادی برقرار کنم. الان که فکرشو می کنم که چقدر با احتیاط آدم ها رو برای سوال پرسیدن انتخاب می کردم خنده ام می گیره! اما برعکس همه تصورات آدم هایی رو دیدم که با خوشرویی جوابت رو می دادن، انگلیسی بیشتریاشون خیلی خوب نبود، اما با همون انگلیسی دست و پا شکسته تمام تلاششون رو می کردن که مسیر درست رو نشونت بدن. حتی اگر می دیدن نمی تونن منظورشون رو برسونن منتظر می موندن یکی دیگه پیدا شده و خودشون ازش سوال می کردن که کمکت کنن. هیچ جا من ندیدم کسی نخواد جوابت رو بده و خوشبختانه همه اون تصورات مسخره همون نیم ساعت اول چرخیدن تو خیابون ها برطرف شد. من می تونم بگم به راحتی هتل ام رو پیدا کردم، اونجا هم هیچ مشکلی نداشتم. نه تنها کسی ازم نامه اماکن نخواست که حتی موقع ورود و دادن کلید به من، هیچ مدرک شناسایی ای ازم نخواستن. خوب این برای من خیلی جالب بود، هرچند که پول اتاق رو قبلاْ موقع رزرو هتل پرداخت کرده بودم (تو شهر گارمیش یه چیز عجیب تر دیدم که بعداْ می گم!). تو ایران وارد هر هتلی که می شم بعد از چونه زدن راجع به مراجعه به اماکن و گرفتن نامه (که تا حالا خوشبختانه زیر بار نرفتم)، مدرک شناسایی، پول اتاق (معمولاْ به اندازه کل روزهایی که هتل می مونم یا حتی بیشتر) و.. رو همون اول از من می گیرن (اگر سفر کاری باشه حکم ماموریت رو هم همینطور!). حتی گاهی وقت ها طوری به مدرک شناسایی، جدید بودن عکسش و.. گیر می دن که آدم شک می کنه نکنه به جای هتل وارد یه محل امنیتی شده!

به هر حال شب اول به همین راحتی گذشت، من رسیدم به اتاقم و همه تصورات و نگرانی های مسخره از اینکه تو این محیط مشکلی پیدا خواهم کرد یا نه برطرف شد. حالا مونده بود یه مسافرت کوچولو به یه شهر دیگه و نگرانی پرزنتیشنی که حتی هنوز متنش هم کامل آماده نبود که دیگه بقیه اش رو بعداْ می نویسم!