خوب می خوام اینبار از خود سفر بنویسم. سفرم از فرودگاه امام خمینی شروع شد و متاسفانه یه ترانزیت حدود هشت ساعته تو فرودگاه قطر داشتم. پرواز تهران به قطر کاملاْ به خواب (و البته وسطش یه صبحانه خوشگل اما بدمزه نمی دونم کجایی) گذشت. ساعت شش و پنح دقیقه به وقت تهران هواپیما پرید و شش و نیم به وقت دوحه نشست! ورود به فرودگاه قطر اما برای خودش چیز عجیبی بود. این اولین مسافرت من به جایی خارج از ایران و درنتیجه فضایی که حجاب اجباری نیست بود. نمی تونم توصیف کنم چه حس ساده عجیبیه. شاید فقط زنان بتونن این مورد رو درک کنن و خوب احتمالاْ نه زنانی که بنا بر اعتقادات شخصی و از روی انتخاب حجاب رو پذیرفتند که اگر در این محیط هم باشند شاید ندونن من چی می گم. به هرحال شاید خیلی پیش پا افتاده به نظر برسه، اما من حداقل نیم ساعت طول کشید تا به فضای جدید فقط از همین یه نظر عادت کنم. اما فرودگاه قطر غیر از این یه مورد هیچ چیز جالب دیگه ای نداشت. فرودگاهی به شدت سرد، اون هم تو همچین فصلی! (یه دوست ساکن دوبی می گفت این عرب ها عقده سرما دارند و همه جا رو تا آخرین حد ممکن سرد می کنن، فکر کنم کاملاْ درست می گه!) تمام این هشت ساعت توقف رو یه جورایی لرزیدم از سرما! نکته بدتر پروازهای وحشتناک زیاد این فرودگاه، فضای به نظر من کوچک و درنتیجه بلندگوهایی که هر لحظه یه چیزی اعلام می کردند و با اعصاب آدم بازی می کردند بود. من قرار بود متن سخنرانی رو که هنوز آماده نشده بود اینجا کامل کنم و اسلایدهای ساخته نشده رو اینجا ایجاد کنم، اما نمی دونم استرس بود یا خستگی که نتونستم هیچ کاری کنم. تنها سرگرمی این فرودگاه برای من کافی نتی بود که باید می ایستادی جلوی کامپیوتر (چون صندلی نداشت) و هر ده دقیقه یکبار اینترنت قطع و کل صفحات بسته می شد. دیگه فکر کنم روشنه که هشت ساعت این وضعیت رو تحمل کردن زیاد هم جالب نبود! یه نکته دیگه این فرودگاه هم آدم هایی دقیقاْ از همه نژادها بود که می دیدی. اروپایی، افریقایی، عرب، امریکایی، آسیای شرقی و.. و.. . هیچوقت در زندگیم این همه نژاد کنار هم ندیده بودم و این برای من یکی که جالب بود.

اما به هر حال همه اینها گذشت و وقت نشون دادن کارت پرواز و پاسپورت برای سوار شدن رسید. من هم به خاطر استرسی که داشتم از اولین نفراتی بودم که وارد صف مربوطه شدم و شاید لازم نباشه بگم ندیدن حتی یک ایرانی تو این صف هم یه جورایی اذیتم می کرد. بیشتر آدم های پرواز چهره های اروپایی (احتمالاْ آلمانی) داشتند و البته چندتایی هم آسیایی، اما نه ایرانی. به هرحال نوبت من که رسید مثل آدم های محترم پاسپورت، کارت پرواز و بلیطم رو نشون دادم و انتظار داشتم که بدون مشکل خاصی برم تو. اما انگار به نظر مامور قطری یک ایرانی که به تنهایی و اون هم برای اولین بار به یه کشور اروپایی سفر کنه چندان هم آدم محترمی نیست!!! چون بعد از چندتا سوال راجع به اینکه چندمین مسافرتم به آلمانه، تنها می رم یا نه، اصلاْ چرا دارم می رم و.. پاسپورت و کارت پروازم رو گرفت و از من اجازه خواست دو دقیقه اون رو برای بررسی بیشتر ببره. اما اگر فکر می کنید این دو دقیقه واقعاْ دو دوقیقه طول کشید و من چیزی کمتر از چهل و پنج دقیقه یا بیشتر اونجا معطل شدم کاملاْ اشتباه می کنید! نمی تونم بگم ایستادن در اونجا و رد شدن همه آدم های اروپایی (احتمالاْ آلمانی) و غیر اروپایی پرواز به راحتی از جلوی چشمت جقدر سخت می تونه باشه. از اون بدتر پاسپورتی که کم کم داشتم نگرانش می شدم و جدی جدی فکر می کردم نکنه ویزای من تقلبی باشه یا یه مشکلی وجود داشته باشه! از اون بدترتر هم تصور فرودگاه مونیخ بود. خوب راستش یه دوستی قبل از سفر به من گفته بود با توجه به اینکه ایران ایر پرواز مستقیمی به مونیخ نداره آدم های اون فرودگاه خیلی به مسافر ایرانی عادت ندارند، پس اگر کمی رو پاسپورت و بقیه مدارکت حساس شدن نگران نشو. خوب من می دیدم که تو قطر اینجوری راجع به ویزای من حساس شدن، پس دیگه خدا می دونه تو مونیخ (البته اگر موفق شدم از دست قطری ها در برم!) چی در انتظارمه! به هر حال بعد از اون دو دقیقه (!!!!) کذایی من درنهایت موفق شدم وارد هواپیما بشم و همراه اون همه آدم معتبر (!!!) که بدون اشکال سوار هواپیما شدند سفرم رو ادامه بدم.

پرواز پنج ساعت و چهل و پنج دقیقه بود و من هم تنها. دیگه کم کم داشتم به تنهایی اونجا فکر می کردم و اینکه از پسش بر می یام یا نه. همینطور به پرزنتیشن غیر آماده و دلگرمی های استاد و.. و..! تصمیم داشتم تو طول پرواز هم یک کم از متن سخنرانی رو بنویسم و هم کارایی که موقع رسیدن به مونیخ باید انجام می دادم و مسیرهایی که می رفتم تا برسم به هتل رو مرور کنم. بخصوص که شب می رسیدم اونجا و هیچ دیدی هم نداشتم. البته غیر از حرفای اینور اونور که این آلمانی ها به هیچ سوالی غیر از زبان آلمانی جواب نمی دن، آدم های خیلی سردی ان، از خارجی ها خوششون نمی یاد و.. و.. ! همه فکرم هم این بود که من سوال هام رو از پلیس ها می پرسم، اونا دیگه مجبورن جوابم رو بدن! شاید همه این فکرها خیلی به نظر پیش پا افتاده برسه، اما به هر حال من اینقدر استرس داشتم تو پرواز که همه مسیر رو بازم خوابیدم! آخر سر هم مهماندار بیدارم کرد کمربندم رو ببدنم که دیگه رسیده بودیم و چند دقیقه بعدش هم چاره ای جز پیاده شدن و روبرو شدن با چیزای ناشناخته ای که نمی دونستم چیه نبود!


خوب سفرنامه (1) رو می تونید اینجا بخونید و مابقی اش رو هم بعداْ!