سفرنامه (1)!
خوب من دو هفته پیش ویزا گرفتم و هفته پیش رفتم آلمان، پرزنتیشن هم انجام شد و الان هم برگشتم وطن به سلامتی! یکی از دلایل ننوشتن هم مشغولیت های وحشتناک این مدت برای آماده کردن مقاله و بعد از اون هم خود مسافرت بود. اما با توجه به اینکه این مسافرت اولین مسافرت خارج از کشور من بود و خوب خیلی چیزها کاملاْ جدید بود الان می خوام کمی از این سفر بنویسم.
روزی که باید برای گرفتن جواب ویزا به سفارت می رفتم هیچ امیدی نداشتم که جواب آماده باشه! توجه کنید، نه اینکه حتی به جواب مثبت یا منفی فکر کنم، دقیقاْ فکر می کردم الان به من می گن جواب هنوز آماده نیست و مثلاْ برو فردا بیا! فکر نکیند این اتفاق غیر عادیه تو سفارت ها که من خودم حداقل از اواخر اسفند سال پیش تا حدود تیر همین امسال با این جواب مسخره از طرف سفارت فرانسه روبرو بودم. پس از من قبول کنید که برام خیلی غیر قابل تصور بود برم سفارت و جواب نهایی رو کاملاْ به موقع بگیرم! اون هم با داستانی که موقع تحویل مدارک پیش اومد. به هر حال اون روز جواب آماده بود. اما اصلاْ خوشایند نبود. من و دوستم با هم درخواست ویزا داده بودیم و قرار بود با هم بریم. با هم هتل رزرو کرده بودیم، با هم مدارک رو آماده کرده بودیم، با هم وقت سفارت گرفته بودیم، حتی همزمان با هم مصاحبه شده بودیم و.. . اما به دوستم ویزا ندادن. خوب این برای من خیلی ناراحت کننده بود. هم (و بیشتر) به خاطر خود دوستم که ویزا نگرفت و من از دفعه قبل می دونستم چه تجربه ناراحت کننده ایه و هم اینکه حالا دیگه باید تنهایی می رفتم.
دومین چیزی که باهاش روبرو شدم مدت اعتبار ویزا بود! تو سفارت اینقدر متعجب بودم (هم از گرفتن ویزای خودم و هم نگرفتن ویزای دوستم) که حتی به پاسپورت نگاه هم نکردم. اما تو راه دیدم که مدت اعتبار ویزا ۱۳ تا ۱۹ سپتامبره و این یه دردسر جدید بود! چون بلیط رفت من ۱۳ سپتامبر و برگشت ۲۰ سپتامبر بود!!! خوب نمی دونم شاید می شد برگشت سفارت و دید که آیا راهی هست برای تغییر ویزا یا نه. اما من اینقدر بی اعتماد بودم که به جای سفارت راهی آژانس هواپیمایی شدم، و مسلماْ برای تغییر پرواز! پروازی که من انتخاب کرده بودم پرواز مستقیم ایران ایر به فرانکفورت بود و همونطور که انتظارش رو داشتم پرواز مناسبی برای قبل از ۲۰ سپتامبر نبود. این شد همه برنامه های اول رو عوض کردم و مسیر رفت و برگشت به پرواز همواپیمایی قطر به مونیخ (با ترانزیت ۷-۸ ساعته هم در مسیر رفت و هم برگشت در فرودگاه قطر) تغییر کرد. البته بعد از پرداخت خسارت کنسل کردن پرواز ایران ایر و خریدن بلیط جدید با اختلاف قیمت حدود دویست هزار تومنی. خبر زیاد خوبی نبود، اما راه دیگه ای هم به ذهنم نمی رسید!
این بخش از دردسرهای قبل از سفر بماند، بخش مهم بعدیش خود مقاله ها بود! همکار محترمی که قرار بود قسمت بحث و نتایج رو بنویسه (نه در راه رضای خداها، به عنوان یکی از اعضای گروه که از اول وظیفه اش همین تعیین شده بود و بدون اینکه در انجام هیچ تستی شرکت داشته باشه اسمش تو مقاله باشه) دقیقاْ دو هفته مونده به کنفرانس به طرز زیبایی همه رو پیچوند و ما موندیم و یه سری دیتا و استادی که هیچ کمک خاصی برای تحلیل داده ها نمی کرد (پیش خودمون بمونه، راستش اگر می خواست هم نمی تونست) و دوستان حتماْ می دونن که خود این قسمت تحلیل دیتاها و نوشتن بحث و نتایج چه کار سختیه. هیچ کس نمی تونه تصور کنه که ما سه نفر برای نوشتن این سه تا مقاله تو اون دو هفته چه بدبختی ای کشیدیم و باز هم البته هیچ کس نمی تونه تصور کنه چه حسیه وقتی استادت چند روز قبل از سفر به این محیط ناآشنا بهت بگه تنهایی می خوای بری؟ یعنی می تونی؟ اونجا خیلی کنفرانس مهمیه ها! سوال پیچت می کنن ها! از پسش بر می یای یعنی؟ (شما بخوانید بر نمی یای دیگه!) و حتی سنگ تموم بذاره و بگه بهت می خندن ها!!!!
من شنبه سفرم شروع می شد و این دقیقاْ دلگرمی هایی بود که استاد عزیز چهارشنبه قبل از سفر به من داد. استاد عزیز حتی مقاله من (و البته خودش!!!) هم نخوند. استاد عزیز حتی به من اعتماد به نفس نداد، که اون اعتماد به نفسی که داشتم (و با توجه به اینکه تا قبلش تو هیچ کنفرانس بین المللی حتی شرکت هم نکرده بودم، زیاد هم نبود) رو سعی کرد به خوبی تخریب کنه، استاد عزیز.. . و همه اینها در حالی بود که من تا روز پنج شنبه داشتم خود مقاله رو می نوشتم و هنوز هیچی از پرزنتیشن آماده نشده بود! پنج شنبه کمی شروع به درست کردن اسلایدها کردم و البته نوشتن متن سخنرانی، اما قبل از سفر فقط ۷۰ درصد اسلایدها و ۴۰ درصد متن سخنرانی آماده شده بود! بقیه اش هم قرار بود تو هواپیما و راه و اینها آماده بشه!
جمعه هم که تماماْ به استرس سفر، بستن ساک، آماده کردن رزومه، مهمونی مادربزرگ، پرینت گرفتن نقشه مسیر های فرودگاه مونیخ تا هتل، هتل مونیخ تا ایستگاه قطار (برای سفر به شهر محل کنفرانس که یه شهر نزدیک مونیخ بود)، پرینت مدارک رزرو هتل های شهرهای مونیخ و گارمیش (شهر محل کنفرانس، به اسم ضایعش نگاه نکنید، خیلی جای قشنگی بود، حالا بعداْ می نویسم!) و هزار جور مدارک رنگ و وارنگ دیگه که تموم نمی شد گذشت. آها یه دردسر دیگه هم این روز آخر کشف شد. پوسترها تو ساک جا نمی شد و ما یادمون رفته بود از این جا پوستری ها بخریم! این شد که یه تیم از خواهر و برادر و پسرخاله و.. مامور پیدا کردن جا پوستری تو روز تعطیل شد و این مهم هم بعد از چند ساعت چرخ زدن این بیچاره ها تو تهران پیدا شد در نهایت!
به هر حال همه اینها گذشت تا من ساعت یک و نیم شب بالاخره آماده سفر بشم (آماده که چه عرض کنم!)، سعی کنم یک ساعت بخوابم (مگه با اون همه استرس می شد!) و ساعت دو و نیم مسافرتم رو به فرودگاه امام، بعد قطر، بعد مونیخ، بعد گارمیش شروع کنم!
ادامه اش هم بمونه برای بعد!