تبليغاتX
روژ
به کسی که روشنایی می خوانمش و با غرور دوست صدایش می کنم

به کسی که روشنایی می خوانمش و با غرور دوست صدایش می کنم

 

عالمه ای انسان/

پیرامونمند/

که گاه به ناچار دوست خطابشان می کنم/

عالمه ای تو پیرامون آنها/

خود عالمه ای حضوری/

خود تمام گرمی بودن/

تمام دلتنگی ها را یکسره دشمنی با دوستی و مهر/

تمام صداها را یکسره پاسخی/

نواهیلی، گاه از سر رنج، گاه از سر شوق/

تمام وجود تو حاصل است و تمام شوق بودن/

هر آنگاه که خسته پیرامون تو می گردم/

پنداری تمام وجودت از هوش بودن من سرشار شده است/

و تمام من به اجبار به توفیقی تن می دهد که آرامش نام دارد/

بدین سبب است که با لذتی وافر و شوقی وصف ناپذیر/

دوست صدایت می کنم، چرا که واژه ای برازنده برای توست/

بدین سبب است که این کلام را به حق زیبنده ای و لایق/

بدین سبب است که غرور دوست خواندنت را با خود همراه دارم/

چرا که اگر از همگان دلتنگ شده باشم/

تو هنوز با چشمی که فانوس وار نور و روشنایی می پراکند در مسیر/

ایستا و استوار با دست به اشاره ای می خوانی ام/

به روشنایی توست شاید که هنوز در این مسیر بودن گام بر می دارم/

رو به سوی روشنایی های تو که خود امید است و خود حاصل بودن/

آه دوست من یکسره حضورت آرزوست و یکسره سخاوت گرمی دست تو/

در این جدال بودن گرمی بی دریغت می تواند بادی به بادبان شکسته کشتی وجودم اندازد/

تمایی زیبایی رقصندگی باد در نوای صدای توست که عالمه ای حضوری/

در این کارزار که حضور انبوه و عالمه از مردمان که به ناچار دوست می خوانمشان/

در این روزگار که دوست کلامی بازیچه شد به دست مشتی خوار و بی مایه/

تو دوباره رنگی به نو شدن این کلام زدی و باز به این مفهوم با بی دریغی و سخاوت/

رنگ دادی و دوست را دوباره برایم زنده کردی دوست را و دوستی را.


این شعر سروده یه دوسته که به من اجازه داد شعرش رو اینجا و بدون نام منتشر کنم. شعری که من خیلی دوستش دارم.


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 20:12 توسط روژ |