به کسی که روشنایی می خوانمش و با غرور دوست صدایش می کنم
عالمه ای انسان/
پیرامونمند/
که گاه به ناچار دوست خطابشان می کنم/
عالمه ای تو پیرامون آنها/
خود عالمه ای حضوری/
خود تمام گرمی بودن/
تمام دلتنگی ها را یکسره دشمنی با دوستی و مهر/
تمام صداها را یکسره پاسخی/
نواهیلی، گاه از سر رنج، گاه از سر شوق/
تمام وجود تو حاصل است و تمام شوق بودن/
هر آنگاه که خسته پیرامون تو می گردم/
پنداری تمام وجودت از هوش بودن من سرشار شده است/
و تمام من به اجبار به توفیقی تن می دهد که آرامش نام دارد/
بدین سبب است که با لذتی وافر و شوقی وصف ناپذیر/
دوست صدایت می کنم، چرا که واژه ای برازنده برای توست/
بدین سبب است که این کلام را به حق زیبنده ای و لایق/
بدین سبب است که غرور دوست خواندنت را با خود همراه دارم/
چرا که اگر از همگان دلتنگ شده باشم/
تو هنوز با چشمی که فانوس وار نور و روشنایی می پراکند در مسیر/
ایستا و استوار با دست به اشاره ای می خوانی ام/
به روشنایی توست شاید که هنوز در این مسیر بودن گام بر می دارم/
رو به سوی روشنایی های تو که خود امید است و خود حاصل بودن/
آه دوست من یکسره حضورت آرزوست و یکسره سخاوت گرمی دست تو/
در این جدال بودن گرمی بی دریغت می تواند بادی به بادبان شکسته کشتی وجودم اندازد/
تمایی زیبایی رقصندگی باد در نوای صدای توست که عالمه ای حضوری/
در این کارزار که حضور انبوه و عالمه از مردمان که به ناچار دوست می خوانمشان/
در این روزگار که دوست کلامی بازیچه شد به دست مشتی خوار و بی مایه/
تو دوباره رنگی به نو شدن این کلام زدی و باز به این مفهوم با بی دریغی و سخاوت/
رنگ دادی و دوست را دوباره برایم زنده کردی دوست را و دوستی را.
این شعر سروده یه دوسته که به من اجازه داد شعرش رو اینجا و بدون نام منتشر کنم. شعری که من خیلی دوستش دارم.
موضوع :
