تبليغاتX
روژ
سفرنامه (آخر)
خوب با کلی تاخیر می خوام یه چیزی در ادامه سفرنامه بنویسم.


شب اول رو در مونیخ گذروندم و برای فکر نکردن به کنفرانس و اسلایدهای هنوز آماده نشده بلافاصه خوابیدم! صبح فرداش شروع کردم به آماده کردن یه سرس از اسلایدها و متن سخنرانی مربوط به اونها. اما خوب تا ظهر حتی به نصف هم نرسید و برای اجتناب از مسافرت در تاریکی هوا و اینها با و بندیلم رو جمع کردم که برم شهر گارمیش، جایی که کنفرانس اونجا برگزار می شد. ایستگاه قطار بین شهری این بار یک کمی شلوغ پلوغ تر و گیج کننده تر از ایستگاه قطار داخل شهر بود، اما باز هم پیدا کردن مسیر کار سختی نبود. آدم ها وقتی ازشون سوالی می پرسیدی به راحتی سعی اشون رو می کردن که جوابت رو بدن و راهنمایی ات کنن (که تو پست قبلی هم نوشتم). یه وقت هایی هم که می دیدن در انتقال ساک و وسایلت مشکل داری داوطلبانه می یومدن کمکت می کردن. به هر حال من به راحتی رسیدم به شهر گارمیش (که البته مسافرت خیلی کوتاهی بود و حدود دو ساعت بیشتر طول نکشید خود مسیر، یه چیزی مثل تهران-قزوین).

بیرون اومدن از ایستگاه قطار، یک کم پیاده روی تو شهر و رسیدن به خیابونی که هتل اونجا بود حیرت آور بود. یکی از قشنگ ترین جاهایی که تا حالا دیدم این خیابونی بود که هتل توش بود. یه خیابونی رو تصور کنید که سمت راستش یه سرس ساختمون های سبک ویلایی، اما نمای چوبی و خیلی خوشکل و سمت چپش یه رودخونه خیلی خوشکل و بعدش هم کلی چمن و اینها، کاملاْ هم سرسبز با یه هوای خنک و بارون های نم نم در عین اینکه هوا روشن و آفتابی ماننده. خوب خیلی خوشکل بود. یعنی یه لحظه با خودم گفتم اصلاْ کنفرانس و اینجور چیزها رو بیخیال. این چند روزی که اینجا هستم از همین هوا لذت ببرم کافیه. از بین اون ساختمون ها هتلم رو پیدا کردم و رفتم تو. البته یه مهمانخانه بود و به هر چیزی شبیه بود غیر از هتل و مهمانخانه و اینجور چیزا. یه ساختمون کوچیک ویلایی که فکر می کنم حداکثر ده تا اتاق برای مهمون داشت. دورتادورش باغچه و اینجور چیزا با بالکن های چوبی. وقتی وارد شدم خانم صاحب هتل و همسرش تو آشپزخونه نمای چوبی بودن. آقاهه یکی از این آدم های تپل لپ گلی دهاتی با قیافه مهربون بود. خانومه هم از این خانم های دهاتی اروپایی. هیچکدوم هم انگلیسی بلد نبودن، حتی یک کلمه!!! اما چون از قبل رزرو شده بود اتاق خانومه ازم پرسید از ایران؟ و همینجوری با حرکات پانتومیم ارتباط برقرار کردیم! بازم اینجا نکته عجیب برای من این بود که نه پولی به عنوان پیش پرداخت از من خواستن و نه حتی کارت شناسایی ای برای نشون دادن (چه برسه به گرو گرفتن!!!!). علاوه بر اون کلید اتاق و کلید کل ساختمون رو بهم دادن (سیستمش اینجوری بود که هر کی وارد می شد از کلیدی که دستش بود استفاده می کرد، نه اینکه در باز باشه بیست و چهار ساعت یا اینکه یکی تو پذیرش باشه و اینا). خوب یعنی فک کنم اگر صبح زود یا نصفه شب یا حتی یه ساعتی که کسی تو پذیرش نبود (که اکثراْ هم نبود!) می رفتم کسی نمی فهمید دیگه!

بعد از مستقر شدن و آرامش رسیدن به مقصد رفتم که محل کنفرانس رو پیدا کنم و یه سری اطلاعات به دست بیارم. اینقدر هوا خوب و محیط آروم بود که استرسم خیلی کم شده بود. محل کنفرانس رو هم تو اون شهر کوچیک خیلی راحت پیدا کردم و رفتم سراغ فرایند پرداخت مبلغ ثبت نام و گرفتن برنامه ها و بروشورها و.. . اون روز عصر یکشنبه بود و قرار بود مقاله من روز دوشنبه پرزنت بشه. برنامه ها رو که دیدم در حد وحشتناکی خشکم زد، چون تیمی از ایران که رو موضوع مشابه کار می کردن و به شدت رقیب بودن و سر یه ماجراهایی با استاد راهنمای من و تیمش دچار مشکل و اختلاف شده بودن (که خودش داستان های خنده داریه که گفتن نداره!) دقیقاْ تو همون اتاق کنفرانس من و بلافاصله بعد از من ارائه داشتند. و خوب همه اینها رو اضافه کنید به اعتماد به نفسی که من اصلاْ نداشتم راجع به این پرزنت و ترس هایی که یه سری اش رو خودم داشتم و یه سریش به لطف استاد سوپوایزر تزریق شد به من. دلم نمی خواد به هیچکدوم از ساعت های قبل کنفرانس فکر کنم، به اینکه چه جوری اسلایدها و متن ارائه رو آماده کردم، چه جوری روز بعدش اصلاْ پاشدم رفتم محل کنفرانس، چه جوری ساعت های قبل کنفرانس رو تحمل کردم و.. . اما وقتی رفتم اونجا و شروع به حرف زدن کردم دیدم که هیچ کار سختی نبود. یک کم گاهی کلمه ای که از قبل آماده کرده بودم و جملات خودم از ذهنم می پرید، اما به هر حال یه چیزی جایگزینش می شد. انگلیسی ام هم به خوبی ایرلندی ها و استرالیایی ها و امریکایی ها و حتی یه سری از اروپایی ها نبوده. اما به هر حال شفاف و قابل فهم بود و از ژاپنی ها و چینی ها و حتی دوستای ایتالیایی که صبحش پیدا کرده بودم (و روزهای بعد بیشتر دوست شدیم، به طوری که دیگه با اونا می رفتم بیرون) بهتر و یا حداقل مفهوم تر بود. حتی به بخش ترسناک ماجرا (که برای من سوال ها بود) هم رسیدم و دیدم اون استادایی که سوپروایزرم اعلام کرده بود بهم خواهند خندید و اینا سوال های خیلی خیلی ساده ای پرسیدند. دوستان رقیب ایرانی هم فقط یکی شون اومده بود که اون هم بیچاره هیچ سوالی نپرسید و البته به نظرم تو بخش بعدی که نوبت پرزنت خودش بود دلیلش رو فهمیدم. چون تمام متنش رو از روی دست نویس خوند و در جواب همه سوالات هم گفت :سوال خوبیه، اما من جوابش رو نمی دونم". در حالی که سوال اینقدر آسون بود و این ها اینقدر در این زمینه کار کرده بودن و مقاله داده بودن که مطمئنم جواب ها رو می دونست.

به هر حال دوشنبه هم گذشت و از روز بعدش تفریحات من شروع شد! دیگه بقیه اش بیشتر از کنفرانس رفتن، گشتن تو شهر و اینور اونور رفتن و اینا بود که نوشتن زیادی نداره! اما چیزی که من از این سفر فهمیدم این بود که آلمانی ها (حداقل در برخوردهای کوتاه مدت) اصلاْ هم آدم های سردی نیستن، کنفرانس دادن هم حتی اگر به زبان انگلیسی باشه اصلاْ کار سختی نیست، زبان های دیگه رو که هنوز امتحان نکردم! دوست شدن با آدم ها هم از هر نژادی باشن خیلی راحته! در ضمن ایرانی های موجود در کنفرانس اصلاْ تحویل ام نگرفتن، اما چندتا دوست ایتالیایی پیدا کردم (که خود آشنا شدنم با اینها هم جریانی داشت!) که خیلی آدم های جالبی بودن و دیگه با اون ها می رفتم بیرون. آها راستی هواپیمایی قطر هم اصلاْ هواپیمایی خوبی نیست! روز آخر من تو فرودگاه و دو ساعت و نیم قبل از پرواز متوجه شدم بلیط برگشت من خود به خود کنسل شده! بعد از یک ساعت و ربع معطلی و سرپا ایستادن و بعد از پرداخت ۴۵ یورو اضافه دوباره بلیط ام اوکی شد و این در حالی بود که اون روز، روز آخر اعتبار ویزای من بود و من کلی استرس داشتم تو اون یه ساعت!  

خوب دیگه همه داستان رو جمع و جور کردم که دیگه کسی رو زجر ندم! ببخشید اگر این آخرش سرهم بندی شد کمی!


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت 15:28 توسط روژ |