تبليغاتX
روژ
پذيرش (1)

مي خوام تو چند پست كل مراحلي كه براي گرفتن پذيرش و البته بعدش ويزا طي كردم رو بنويسم. اما قبلش فكر مي كنم توجه به چند تا نكته لازم باشه:

۱- راه پذيرش تحصيلي گرفتن لزوماً فقط چيزايي كه من خواهم نوشت نيست. حالا ممكنه به تعداد آدم‌هاي روي زمين راه براي اينكار نباشه (!)، اما خوب مسلماً فقط ايني كه من خواهم نوشت نيست. حتي الزاماً روشي كه من انتخاب كردم بهترين راه نيست.

۲- در اين مورد اطلاعات زيادي تو اينترنت وجود دارiه. اما بيشترين جايي كه به من كمك كرد و فكر مي كنم براي هر متقاضي اي با هر شرايطي مي شه توش اطلاعات پيدا كرد Applyabroad بود. شما هم سر بزنيد، مطمئنم بهتون كمك مي كنه.

3- من رشته ام فني بوده. شايد اين راهي كه من طي كردم همه قسمت هاش مناسب كسي كه مي خواد تو رشته هاي علوم انساني پذيرش بگيره نباشه، هرچند احتمالاً خيلي از بخش هاش مشتركه.

4- اگر تحصيل در كشور خاصي مد نظرتونه حتماً از همون مراحل اول، حتي از همين مرحله اي كه مي خواين امتحان تعيين سطح زبان رو مشخص كنين (تافل يا IELTS)، تحقيق كنين ببينين براي پذيرش گرفتن از دانشگاه هاي اين كشور خاص چيكار بايد كرد. فرايندهاي اپلاي در جاهاي مختلف دنيا تا حدودي متفاوته. اين روشي كه من مي نويسم شايد بيشتر مناسب كشورهاي امريكا و كانادا باشه. هرچند كه لابلاي مطالب سعي مي كنم نكاتي كه راجع به اپلاي كردن براي دانشگاه هاي اروپايي متوجه شدم رو هم اشاره كنم.

خوب ديگه فعلاً نكته اي به ذهنم نمي رسه پس مي رم سر اصل مطلب:

تصميم به اپلاي كردن تصميم سختيه. اما حالا فرض مي كنيم مرحله تصميم گيري هم رد شده و الان وقت اقدامه. خوب هر كاري احتياج به مقدماتي داره، اپلاي كردن هم همينطور. من سعي مي كنم مقدمات مهمي كه به ذهنم مي رسه رو اينجا بنويسم:

1- داشتن آدرس ايميلي غير از ياهوو و جيميل: شايد نكته خيلي ساده و پيش پا افتاده اي به نظر برسه، اما به نظر من خيلي مهمه. خيلي از بچه هايي كه اپلاي موفق داشتن و پذيرش خوب به همراه كمك هزينه هاي خوب گرفتن قبل از اپلاي رسمي براي دانشگاه ها (كه بعداً بهش مي رسيم)، مكاتبات وسيعي با اساتيد داشتن. به اين ترتيب كه با استادهاي فعال در زمينه هاي كاري مشابه مي شه مكاتبه كرد، رزومه فرستاد و اگر اون استاد موقعيت خالي مناسب تو گروهش داشته باشه شما تشويق به اپلاي خواهد كرد (راجع به اينها مفصل مي نويسم). اما مهم اينه كه استادي كه در روز ممكنه ده ها و حتي بيشتر ايميل بهش برسه انگيزه كافي داشته باشه كه ايميل شخص شما رو باز كنه و رزومه شما رو ببينه. وقتي درفضاي آكادميك با آدرس هاي ياهوو و جيميل مكاتبه كنيد شانس باز شدن ايميلتون و درنتيجه ديده شدن رزومه اتون رو تا حد زيادي پايين مي يارين. درحالي كه مثلاً اگر آدرس شما roojna@ut.ac.ir باشه اين شانس تا حد زيادي بالا مي ره. در حال حاضر هم خوشبختانه خيلي از دانشگاه ها سرويس ايميل رايگان دراختيار دانشجويان قرار مي دن و چه بهتر كه آدرس شما هم يه آدرس آكادميك و رسمي باشه.

2- داشتن ليستي از دانشگاه هاي مورد نظر براي مكاتبه با اساتيد و اپلاي: اين مورد شايد بيشتر به درد متقاضيان اپلاي براي دانشگاه هاي امريكا و كانادا بخوره. چون در مورد دانشگاه هاي اروپايي روش معمول تر اپلاي براي پوزيشن هاي خاص موجوده، به اين ترتيب كه مثلاً براي يه پروژه تحقيقاتي خاص يه پوزيشن دكترا هم تعريف مي شه و براي اين موقعيت خاص تو اينترنت آگهي مي شه. پس اينجا ديگه به جاي اپلاي براي دانشگاه بايد براي اين موقعيت خاص اپلاي كرد. اما در مورد دانشگاه هاي امريكا و كانادا روش معمول اپلاي براي دانشگاهه. پس بهتره ليست دانشگاه ها دم دست باشه. تو اينترنت ليست هاي زيادي هست. خيلي از دانشجوها هم قبلاً ليست هاي شخصي درست كردن و تو دانشگاه ها و شايد حتي اينترنت بشه اين ليست هاي شخصي رو هم پيدا كرد. سايت هاي مثل Braintrack هم هستند كه مي شه به راحتي ليست دانشگاه هاي كشورهاي مختلف دنيا رو توشون پيدا كرد. پيشنهاد شخصي من دسترسي به ليستي تو يه فايل اكسله كه لينك دانشگاه ها رو هم داشته باشه. اينجوري هم مي شه دانشگاه هايي كه قبلاً اقدام شده رو به راحتي علامت گذاري كرد، نكات خاص رو يادداشت كرد، كار تكراري نكرد، دانشگاهي رو جا ننداخت، با انتخاب دانشگاه ها در محدوده رتبه بندي مورد نظر (مثلاً يك تا پانصد، يا تا هزار و...) متناسب با رزومه شخصي اتلاف وقت رو كم كرد و.. . اما به هر حال وقت گذاشتن و درست كردن ليست شخصي رو پيشنهاد نمي كنم كه كار خيلي وقت گيريه.

3- امتحان تعيين سطح زبان: بدون شك براي كسي كه مي خواد پذيرش تحصيلي بگيره، بخصوص از دانشگاه هاي آمريكا يا كانادا، تافل رو پيشنهاد مي كنم. به نظر من امتحان ساده تري هم هست نسبت به IELTS. منابع هم كه به هر حال براي هر دوي اين امتحان ها به اندازه كافي موجوده و من نمي خوام زياد راجع به اين بخش بنويسم.

4- امتحان GRE :GRE فقط براي متقاضيان دانشگاه هاي امريكا يك اجباره. در مورد كانادا بيشتر دانشگاه ها داشتن نمره اين امتحان رو Highly Recommend كردن و در مورد دانشگاه هاي اروپايي هم كه اصلاً نيازي بهش نيست. تازگي ها شنيدم بعضي دانشگاه هاي استراليايي هم اين نمره رو مي خوان كه در اين مورد اصلاً مطمئن نيستم. به هر حال امتحانيه كه توسط سازمان سنجش در ايران هم برگزار مي‌شه و از اين نظر مشكلي نيست. شامل سه بخش Ouantitative، Verbal و Writing هستش كه دو بخش اول هر كدوم 800 نمره دارن و نمره كل هم مجموع اين دو (يعني از 1600) خواهد بود. در مورد بچه هاي فني مهمه كه نمره بخش Q بالا باشه (حداقل بالاي 700، چون تا جايي كه من ديدم بيشتر دانشگاه ها حداقل 650 رو مي نويسن و خوب خيلي ها هم حتي نمره كامل مي گيرن در اين بخش). اما در مورد بچه هاي علوم انساني، مديريت و.. نمره بخش V خيلي مهمه. ضمن اينكه دو نوع GRE داريم: General (كه جوابگوي كار بچه هاي مهندسي هست) و Subject (كه بعضي رشته ها مثلاً فيزيك و.. بهش نياز دارند).

5- رزومه: خوب اولين نگاه به رزومه شما خواهد بود و اولين قضاوت از روي همين صورت مي گيره. پس خط به خطش مهمه و خيلي مهمه. پس بقيه اش رو مي ذارم براي پست بعد...


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 11:2 توسط روژ |
و بالاخره رفتن

خوب بالاخره تموم شد! ويزا رو هم گرفتم و اين مرحله كلاً تموم شد. حالا بايد چمدون ها رو ببندم كه به زودي مسافرم. اما هيچ حس آدمي كه مي خواد بره رو ندارم. حتي هنوز وقتي يه رستوران جديد كشف مي كنم با خودم فكر مي كنم آدرسش يادم بمونه براي دفعه بعد، در حالي كه به احتمال خيلي زياد ديگه دفعه بعدي وجود نداره يا بهتره بگم حالا حالاها و تا سال ها وجود نداره. سه روز ديگه بيشتر سر كار نمي يام، اما اينجا هم حس رفتن ندارم. انگار كه هنوز هم روزها و روزها و روزها قراره بيام پشت اين ميز بنشينم و.. . در مورد خانواده هم دروغ چرا، هنوز هيچ حس دلتنگي ندارم. يعني هنوز حتي باورم هم نشده كه به زودي ديگه تو اين خونه نيستم، ديگه اينجا اتاق ندارم، خانواده ام رو تا مدت ها نمي بينم.. .

مني كه يك روز اين همه (1) ، (2)، (3)، (4) دغدغه های رفتن یا موندن داشتم الان حتی یک لحظه هم به این چیزها فکر نمی کنم.

نمی دونم چه خبر شده؟ من حسم رو از دست دادم یا این یه مکانیزم دفاعی ناخودآگاهه که الان به این چیزها فکر نکنم؟

پ.ن: يه روزي تصميم داشتم اگر كارام روبراه شد كل فرايندي كه براي پذيرش و ويزا و... طي كردم رو به طور مفصل اينجا بنويسم شايد به درد كسي خورد. حتي به يكي دو تا از دوستان هم قول داده بود. الان خيلي مطمئن نيستم به درد كسي بخوره. كسي دوست داره بنويسم آيا؟


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 11:57 توسط روژ |
فوقش لیسانس، بالاخره این کابوس سه ساله تموم شد!

بالاخره دفاع کردم. با خواهش و تمنا برای گرفتن وقت دفاع از اساتید محترم و پیدا کردن داورهای داخلی و خارجی! و البته جلسه دفاعیه ای که دو ساعت و بیست و پنج دقیقه تمام طول کشید! و ایرادهایی که در مورد دو تا استاد مختلف گاهی حتی متضاد از آب در می یاد و من دارم فکر می کنم چیکار کنم موقع اصلاح تز؟! کدوم رو راضی کنم بالاخره؟! بالاخره این سه سال مشقت بار (که مجبور بودم هم به ساز استادها برقصم و هم محل کار و رئیس و...، تازه مسئول آموزش و منشی محل کار و بقیه بماند!) تموم شد. اما به هر حال هنوز روزهای خوبی نیست. به دلایلی که بماند و بماند و بماند...


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 23:54 توسط روژ |
هفتم تير - بيست و دو سال پيش

درسته كه اين روزها حال چندان خوبي ندارم، درسته كه اين روزها اصلاً حس وبلاگ نويسي نيست و احتمالاً حداقل تا چند ماه آينده هم همچنان اين حس ادامه خواهد داشت، ولي اين دليل نمي شه هفتم تير (سالگرد هفت تیر ۶۶، تاريخ بمباران شيميايي غم انگيز سردشت) فراموش بشه. حداقل پست هاي سال هاي قبل رو كه مي شه يادآوري كرد:

هفتم تير، سردشت و جنايات غيرانساني...

باز هم هفت تير...

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 15:24 توسط روژ |
بدون ویرایش

امروز استرس پيدا كردم. بالاخره استرس مسخره ويزا امروز يه كم من رو هم دچار كرد. ويزاي كجا؟ آهان اينجا ننوشتم؟ پذيرش گرفتم، از يه دانشگاه آمريكايي هم. آمريكا آخرين كشوري بود كه بهش فكر مي كردم، اما فعلاً از اونجا پذيرش و فاند گرفتم و حداقل استادش طوريه كه نمي شه راحت ازش گذشت. به هر حال پروسه ويزا خيلي مسخره است. اينجا كه سفارت نيست، پس بايد از يه كشور ديگه اقدام كرد. انتخاب كشور مناسب كه سفارت مناسبي داشته باشه، وقت گرفتن با كلي دردسر، هزينه سفر، دردسر سفر، جمع و جور كردن مدارك، فكر كردن به اينكه چه جوري جواب سوال هاي آفيسر رو بدي و... و... . و تازه اگر اين مرحله رد بشه بايد منتظر كليرنس بموني. فرايندي كه ممكنه از دو هفته (در شرايط خيلي خيلي ايده آل و براي من بعيد!) تا چهار پنج ماه طول بکشه. یعنی حتی ترم رو از دست بدی! یا اینکه مثلاْ روزهای آخر و دقیقه نودی کلیر بشی و اصلاْ نفهمی چه جوری باید بری! استرس زیادی پیدا کردم امروز! این روزها تو سفرها موندم فکر کنم این آخرین دفعه است که اینجا رو می بینم یا نه! تصمیم گرفته بودم تا ویزا نیاد حس رفتن رو به خودم منتقل نکنم. اما مثلاْ وقتی می ری شیراز نمی شه به این گزینه فکر نکنی که این آخرین دفعه است یا نه؟ وقتی می ری بوشهر نمی شه به این فکر نکنی که چند سال دیگه ممکنه ساحل اینجا رو ببینی؟ یا اصلاْ ممکنه ببینی؟ وقتی برنامه ماموریت زاهدان رو ترتیب می دی نمی شه فکر کنی بازم تو زندگی ات این شهر نسبتاْ عجیب رو می بینی یا نه! وقتی برادرت تصمیم می گیره تابستون برای کارآموزی بره یه کشور یا حداقل شهر دیگه نمی دونی باید به هم بریزی که آخرین تابستون با هم بودن هم از دست می ره یا نه. وقتی اون یکی برادرت معلوم نیست بتونه این تابستون بیاد ایران نمی تونی فکر نکنی شاید این آخرین فرصت با هم بودن همه خانواده باشه که داره از تو دستت سُر می خوره می ره بیرون. وقتی عزیزانت رو می بینی نمی تونی فکر نکنی یعنی واقعاْ دارم ترکشون می کنم؟ تازه اگر به سختی های اونجا و اینکه اصلاْ می خوای بری یا نه فکر نکنی...


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:23 توسط روژ |
روش هاي علمي مخ زني!
وقتي دو متالورژ در فضاي مجازي همديگه رو ملاقات كنن ممكنه نتيجه يه همچين چيزي از آب دربياد:

- متالز هندبوک دوهزار و یازده‌تم

* کلید فولادتم

- من اون میکرودرصد کربن‌تم که آستانه‌ی تبدیل شدن به چدن مالیبل هست

* کوره‌ی قوسی‌تم لامصب. خاموشم کن

- الکترود کوره اتم

* من اون سرباره‌ی مذاب‌تم. با کف‌گیر بردار بندازم دور لعنتی

- غلطک نوردتم

* من پلیسه‌ی مانت‌تم که با فرز می‌ندازی‌ش دور

- خال جوشتم

* سمباده‌تم. منو بکش روی قطعه‌ت تا تیک تیکه بشم

- آلومیناتم

* قراضه‌آهن‌تم که لگن لگن بریزی‌م توی کوره و فولادم کنی

- آند حفاظت کاتدیتم یه وقت زنگ نزنی

* آخال‌تم که با میکروسکوپ ببینی و تکذیبم کنی

- نمودارای ایکس آر دی عددسازی شده اتم

* هگزاگونال‌تم. بزن شبکه‌ي بلوری‌مو بریز به هم لامصب

- مارتنزیت تمپر شده اتم

* من اون نمودار آستنیتتم که با عملیات حرارتی می ره تو فاز آلفا ۲ ۱. بزن ذوبم کن

- صفر کلوینتم

* ریخته‌گری منیزیم‌تم

- جوش آرگونتم

* خودم قالب شنی‌ت می‌شم؛ که وقتی شکل گرفتی و منجمد شدی منو با چکش متلاشی کنن و تو بیای بیرون

- آلومینیم ریختگیتم. پسیو می شم برات

* خودم اصلا بوکسیت‌ت می‌شم که با خیال راحت بندازی‌م تو کوره

- اون درجه کوره اتم

* من اون کارگری‌ام که دپ زده الان بخاطر شکست عشقی؛ اذن بده خودمو بندازم تو کوره اصلا

- اصلاْ شکست عشقیتم

* چدنی‌ام که از عشقت زود از کوره درآوردنش و الان فازهاش آماده‌ی خزش شده؛ منو بخزون

- اون صدای شکستن اکسیدهای موقع تست سایشتم

* من الان آماده‌ی خوردگی‌ام؛ اکسیدم کن و توی دریا حلم کن لامصب

- پین ۵۲۱۰۰ سایشتم

* من الان اون تک‌کریستال توربین نیروگاه بو.ش.هرم که می‌خوان ببرنم تست فشار.. امون نده.. پرس رو بیار روم لامصب

- پرس هیدرولیک ۶۰۰ تُنتم

* من اون بوق دستگاه پرس‌تم که داره منو زیر فشار هیدرواستاتیک خرد می‌کنه

- گلوله های آسیابتم

* عطسه‌ی کارگر خوابالوی آسیاب‌تم اصلا

- متان تو محیطتم

* من اون گاز هیدروژن‌تم که ناخالصی‌هاتو سرباره می‌کنه اصلا

- حد حلالیت کربن در فریتتم

* من ضریب ویتینگ مذاب چدن توسط پودر آلومینیوم‌تم

- عمق نفوذ کربن در فولادتم

* عمق خوردگی میکرونی لوله‌های نفت زیر آب دریای خزرتم اصلا

- مخزن تحت فشار بدون جوشتم

* تیر مفصلی تحت بار جانبی اتم

- اون صفر رده‌ی نانوتم که از نتیجه‌ی تست خزش قابل صرف‌نظره

* تنش شکستتم

- به‌کوری چشم حسودان و بخیلان، گشتاور لبه‌ی تی‌شکل قطعه‌تم که مستقیما از بار عمودی وارد می‌شه

* نقطه یوتکتیکتم

- من اون تقه‌ای هستم که به قالبت می‌زنن تا سالم بیای بیرون

* من اون آخالی‌ام که یه کارگر پیر با عینک ته استکانی هم می‌تونه با قاشق از توی مذاب درش بیاره و بندازش بیرون

- تنش حد دوام خستگی اتم

* من قطعه‌ی ضایعاتی‌ام که تحت نورد ترکیده باید بره توی قراضه‌ها

- روغن کوئنچتم

* من اون راه مذاب‌ریزی‌تم که بعد از سرد شدن با اره می‌ندازن‌م دور

- سختی ویکرزتم

* من اصلا بررسی غیرمخرب‌تم. خرابم کن

- شبکه کریستالیتم

* سالید وورکتم اصلاْ

- کوره ریخته گریتم

و این مکالمه کماکان می توانه ادامه پیدا کنه....


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 15:5 توسط روژ |
آگهی بازرگانی
خوانندگان محترم وبلاگ (البته از نوع خانم)، دوست عزيزي با سرچ عبارت "پيدا كردن دوستدختر" (دقیقاْ با همین دیکته!) تشريف آوردن اينجا! برای اینکه ناامید از اینجا نرن اگر واجد شرایط هستین اعلام آمادگی کنین :دی

پ.ن۱: دوست عزیز می تونی بیای شرایطت رو تو کامنتا بنویسی. تو رو خدا خجالت نکش، سفارشی چیزی داری بگو!

پ.ن۲: برادران محترم هم می تونن همینطوری اعلام آمادگی کنن شاید یه وقت یکی هم اومد اونا رو سرچ کنه!!!!


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 11:23 توسط روژ |
این روزهای لعنتی...
از دست خودم عصبانی ام. از همه چیز خسته ام و این خستگی مسخره نتیجه اش می شه تنبلی و اینکه هنوز هم که هنوزه تزم رو ننوشتم و خیلی چیزای دیگه. تصور روزی که این تز و درنتیجه فوق لعنتی تموم شده باشه فعلاْ خیلی سخت شده. می دونم یه فوق خوندن کار خیلی ساده و مسخره ایه، اما فعلاْ همه چی به هم پیچیده شده و تموم شدنش باورنکردنی به نظر می رسه. این چند خط مسخره رو هم فقط برای این نوشتم که ببینم یه روزی تموم می شه یا نه؟
موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 21:24 توسط روژ |
نژادپرستی

به نظرم نژاد پرستی ما ایرانی ها (ی حداقل ساکن ایران) رو نباید با نظرمون راجع به سیاه پوست ها سنجید. نظراتمون راجع به عرب ها، افغانی ها، عراقی ها،... و حتی ترک ها، کردها، لرها و... است که تعیین کننده می شه!


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387 و ساعت 9:58 توسط روژ |
به کسی که روشنایی می خوانمش و با غرور دوست صدایش می کنم

به کسی که روشنایی می خوانمش و با غرور دوست صدایش می کنم

 

عالمه ای انسان/

پیرامونمند/

که گاه به ناچار دوست خطابشان می کنم/

عالمه ای تو پیرامون آنها/

خود عالمه ای حضوری/

خود تمام گرمی بودن/

تمام دلتنگی ها را یکسره دشمنی با دوستی و مهر/

تمام صداها را یکسره پاسخی/

نواهیلی، گاه از سر رنج، گاه از سر شوق/

تمام وجود تو حاصل است و تمام شوق بودن/

هر آنگاه که خسته پیرامون تو می گردم/

پنداری تمام وجودت از هوش بودن من سرشار شده است/

و تمام من به اجبار به توفیقی تن می دهد که آرامش نام دارد/

بدین سبب است که با لذتی وافر و شوقی وصف ناپذیر/

دوست صدایت می کنم، چرا که واژه ای برازنده برای توست/

بدین سبب است که این کلام را به حق زیبنده ای و لایق/

بدین سبب است که غرور دوست خواندنت را با خود همراه دارم/

چرا که اگر از همگان دلتنگ شده باشم/

تو هنوز با چشمی که فانوس وار نور و روشنایی می پراکند در مسیر/

ایستا و استوار با دست به اشاره ای می خوانی ام/

به روشنایی توست شاید که هنوز در این مسیر بودن گام بر می دارم/

رو به سوی روشنایی های تو که خود امید است و خود حاصل بودن/

آه دوست من یکسره حضورت آرزوست و یکسره سخاوت گرمی دست تو/

در این جدال بودن گرمی بی دریغت می تواند بادی به بادبان شکسته کشتی وجودم اندازد/

تمایی زیبایی رقصندگی باد در نوای صدای توست که عالمه ای حضوری/

در این کارزار که حضور انبوه و عالمه از مردمان که به ناچار دوست می خوانمشان/

در این روزگار که دوست کلامی بازیچه شد به دست مشتی خوار و بی مایه/

تو دوباره رنگی به نو شدن این کلام زدی و باز به این مفهوم با بی دریغی و سخاوت/

رنگ دادی و دوست را دوباره برایم زنده کردی دوست را و دوستی را.


این شعر سروده یه دوسته که به من اجازه داد شعرش رو اینجا و بدون نام منتشر کنم. شعری که من خیلی دوستش دارم.


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 20:12 توسط روژ |
سفرنامه (آخر)
خوب با کلی تاخیر می خوام یه چیزی در ادامه سفرنامه بنویسم.


شب اول رو در مونیخ گذروندم و برای فکر نکردن به کنفرانس و اسلایدهای هنوز آماده نشده بلافاصه خوابیدم! صبح فرداش شروع کردم به آماده کردن یه سرس از اسلایدها و متن سخنرانی مربوط به اونها. اما خوب تا ظهر حتی به نصف هم نرسید و برای اجتناب از مسافرت در تاریکی هوا و اینها با و بندیلم رو جمع کردم که برم شهر گارمیش، جایی که کنفرانس اونجا برگزار می شد. ایستگاه قطار بین شهری این بار یک کمی شلوغ پلوغ تر و گیج کننده تر از ایستگاه قطار داخل شهر بود، اما باز هم پیدا کردن مسیر کار سختی نبود. آدم ها وقتی ازشون سوالی می پرسیدی به راحتی سعی اشون رو می کردن که جوابت رو بدن و راهنمایی ات کنن (که تو پست قبلی هم نوشتم). یه وقت هایی هم که می دیدن در انتقال ساک و وسایلت مشکل داری داوطلبانه می یومدن کمکت می کردن. به هر حال من به راحتی رسیدم به شهر گارمیش (که البته مسافرت خیلی کوتاهی بود و حدود دو ساعت بیشتر طول نکشید خود مسیر، یه چیزی مثل تهران-قزوین).

بیرون اومدن از ایستگاه قطار، یک کم پیاده روی تو شهر و رسیدن به خیابونی که هتل اونجا بود حیرت آور بود. یکی از قشنگ ترین جاهایی که تا حالا دیدم این خیابونی بود که هتل توش بود. یه خیابونی رو تصور کنید که سمت راستش یه سرس ساختمون های سبک ویلایی، اما نمای چوبی و خیلی خوشکل و سمت چپش یه رودخونه خیلی خوشکل و بعدش هم کلی چمن و اینها، کاملاْ هم سرسبز با یه هوای خنک و بارون های نم نم در عین اینکه هوا روشن و آفتابی ماننده. خوب خیلی خوشکل بود. یعنی یه لحظه با خودم گفتم اصلاْ کنفرانس و اینجور چیزها رو بیخیال. این چند روزی که اینجا هستم از همین هوا لذت ببرم کافیه. از بین اون ساختمون ها هتلم رو پیدا کردم و رفتم تو. البته یه مهمانخانه بود و به هر چیزی شبیه بود غیر از هتل و مهمانخانه و اینجور چیزا. یه ساختمون کوچیک ویلایی که فکر می کنم حداکثر ده تا اتاق برای مهمون داشت. دورتادورش باغچه و اینجور چیزا با بالکن های چوبی. وقتی وارد شدم خانم صاحب هتل و همسرش تو آشپزخونه نمای چوبی بودن. آقاهه یکی از این آدم های تپل لپ گلی دهاتی با قیافه مهربون بود. خانومه هم از این خانم های دهاتی اروپایی. هیچکدوم هم انگلیسی بلد نبودن، حتی یک کلمه!!! اما چون از قبل رزرو شده بود اتاق خانومه ازم پرسید از ایران؟ و همینجوری با حرکات پانتومیم ارتباط برقرار کردیم! بازم اینجا نکته عجیب برای من این بود که نه پولی به عنوان پیش پرداخت از من خواستن و نه حتی کارت شناسایی ای برای نشون دادن (چه برسه به گرو گرفتن!!!!). علاوه بر اون کلید اتاق و کلید کل ساختمون رو بهم دادن (سیستمش اینجوری بود که هر کی وارد می شد از کلیدی که دستش بود استفاده می کرد، نه اینکه در باز باشه بیست و چهار ساعت یا اینکه یکی تو پذیرش باشه و اینا). خوب یعنی فک کنم اگر صبح زود یا نصفه شب یا حتی یه ساعتی که کسی تو پذیرش نبود (که اکثراْ هم نبود!) می رفتم کسی نمی فهمید دیگه!

بعد از مستقر شدن و آرامش رسیدن به مقصد رفتم که محل کنفرانس رو پیدا کنم و یه سری اطلاعات به دست بیارم. اینقدر هوا خوب و محیط آروم بود که استرسم خیلی کم شده بود. محل کنفرانس رو هم تو اون شهر کوچیک خیلی راحت پیدا کردم و رفتم سراغ فرایند پرداخت مبلغ ثبت نام و گرفتن برنامه ها و بروشورها و.. . اون روز عصر یکشنبه بود و قرار بود مقاله من روز دوشنبه پرزنت بشه. برنامه ها رو که دیدم در حد وحشتناکی خشکم زد، چون تیمی از ایران که رو موضوع مشابه کار می کردن و به شدت رقیب بودن و سر یه ماجراهایی با استاد راهنمای من و تیمش دچار مشکل و اختلاف شده بودن (که خودش داستان های خنده داریه که گفتن نداره!) دقیقاْ تو همون اتاق کنفرانس من و بلافاصله بعد از من ارائه داشتند. و خوب همه اینها رو اضافه کنید به اعتماد به نفسی که من اصلاْ نداشتم راجع به این پرزنت و ترس هایی که یه سری اش رو خودم داشتم و یه سریش به لطف استاد سوپوایزر تزریق شد به من. دلم نمی خواد به هیچکدوم از ساعت های قبل کنفرانس فکر کنم، به اینکه چه جوری اسلایدها و متن ارائه رو آماده کردم، چه جوری روز بعدش اصلاْ پاشدم رفتم محل کنفرانس، چه جوری ساعت های قبل کنفرانس رو تحمل کردم و.. . اما وقتی رفتم اونجا و شروع به حرف زدن کردم دیدم که هیچ کار سختی نبود. یک کم گاهی کلمه ای که از قبل آماده کرده بودم و جملات خودم از ذهنم می پرید، اما به هر حال یه چیزی جایگزینش می شد. انگلیسی ام هم به خوبی ایرلندی ها و استرالیایی ها و امریکایی ها و حتی یه سری از اروپایی ها نبوده. اما به هر حال شفاف و قابل فهم بود و از ژاپنی ها و چینی ها و حتی دوستای ایتالیایی که صبحش پیدا کرده بودم (و روزهای بعد بیشتر دوست شدیم، به طوری که دیگه با اونا می رفتم بیرون) بهتر و یا حداقل مفهوم تر بود. حتی به بخش ترسناک ماجرا (که برای من سوال ها بود) هم رسیدم و دیدم اون استادایی که سوپروایزرم اعلام کرده بود بهم خواهند خندید و اینا سوال های خیلی خیلی ساده ای پرسیدند. دوستان رقیب ایرانی هم فقط یکی شون اومده بود که اون هم بیچاره هیچ سوالی نپرسید و البته به نظرم تو بخش بعدی که نوبت پرزنت خودش بود دلیلش رو فهمیدم. چون تمام متنش رو از روی دست نویس خوند و در جواب همه سوالات هم گفت :سوال خوبیه، اما من جوابش رو نمی دونم". در حالی که سوال اینقدر آسون بود و این ها اینقدر در این زمینه کار کرده بودن و مقاله داده بودن که مطمئنم جواب ها رو می دونست.

به هر حال دوشنبه هم گذشت و از روز بعدش تفریحات من شروع شد! دیگه بقیه اش بیشتر از کنفرانس رفتن، گشتن تو شهر و اینور اونور رفتن و اینا بود که نوشتن زیادی نداره! اما چیزی که من از این سفر فهمیدم این بود که آلمانی ها (حداقل در برخوردهای کوتاه مدت) اصلاْ هم آدم های سردی نیستن، کنفرانس دادن هم حتی اگر به زبان انگلیسی باشه اصلاْ کار سختی نیست، زبان های دیگه رو که هنوز امتحان نکردم! دوست شدن با آدم ها هم از هر نژادی باشن خیلی راحته! در ضمن ایرانی های موجود در کنفرانس اصلاْ تحویل ام نگرفتن، اما چندتا دوست ایتالیایی پیدا کردم (که خود آشنا شدنم با اینها هم جریانی داشت!) که خیلی آدم های جالبی بودن و دیگه با اون ها می رفتم بیرون. آها راستی هواپیمایی قطر هم اصلاْ هواپیمایی خوبی نیست! روز آخر من تو فرودگاه و دو ساعت و نیم قبل از پرواز متوجه شدم بلیط برگشت من خود به خود کنسل شده! بعد از یک ساعت و ربع معطلی و سرپا ایستادن و بعد از پرداخت ۴۵ یورو اضافه دوباره بلیط ام اوکی شد و این در حالی بود که اون روز، روز آخر اعتبار ویزای من بود و من کلی استرس داشتم تو اون یه ساعت!  

خوب دیگه همه داستان رو جمع و جور کردم که دیگه کسی رو زجر ندم! ببخشید اگر این آخرش سرهم بندی شد کمی!


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت 15:28 توسط روژ |
من، حافظيه و پليس امنيت اجتماعي!
سلام. اومدم اعلام زنده بودن کنم و از همه دوستان و رفقایی که پیگیری کردن تشکر. خوب خیلی باعث شرمندگی یه که آدم این همه مدت بیخیال وبلاگش بشه و اصلاْ نیاد سر بزنه و بعد ببینه یه سری از دوستاش کامنت گذاشتن و.. . واقعاْ خجالت می کشم الان از دوباره نوشتن اینجا! اما به هر حال هفته پیش شیراز ماموریت بودم و یه ماجرایی تو حافظیه پیش اومد که می خوام بنویسم.


حافظیه تو شب واقعاْ قشنگه. اما من تنها بودم و یه مقدار دلتنگ. یه نیمکت تو یه گوشه کاملاْ دنج پیدا کردم و لم دادن تو نیمکت، از این نیمکت هایی که زیر یکی از این درخت های مرکبات نصب کردن. کف زمین هم لامپ هایی نصب و روشن شده بود که اگر سرت رو بالا می کردی شاخ های پر برگ و میوه رو می دیدی، و من همین کار رو کرده بودم. نه آدم هایی که رد می شدن رو می دیدم، نه ساختمون ها و اینجور چیزها رو. فقط شاخه های درخت بود و برگ ها و نارنگی های آویزون (نارنگی بود؟ فک کنم نارنگی بود!). ولی از اونجایی که یه زن تنها به هر حال مجرمه مگر اینکه خلافش ثابت بشه سه تا سرباز یا پلیس یا هر چی اومدن من رو از حال خودم در آوردن. یکیشون لباس سبز پوشیده بود (که نمی دونم سرباز بود یا شاغل) و اون دوتای دیگه لباس خاکی (که حتماْ سرباز بودن) و درنهایت سرباز (پلیس؟) سبز پوش شروع کرد به سوال کردن و من برخلاف انتظار خودم خیلی خونسرد بودم.

لباس سبز: می تونیم کمکی کنیم؟ مشکلی پیش اومده؟

من: نه. چه مشکلی؟

لباس سبز: آخه اینجا خوابیده بودین {جانم؟؟؟؟؟ من فقط لم داده بودم که بتونم فقط آسمون رو ببینم و با مردمی که رد می شن کاری نداشته باشم!}، فکر کردم شاید مشکلی پیش اومده باشه.

من: نه، ممنون. هیچ مشکلی نیست.

لباس سبز: تنها هستین؟ {حالا دیگه کم کم می ره سر اصل مطلب و سوالایی که دلش می خواد می پرسه}

من: بله.

لباس سبز: اهل شیراز هستین؟

من: نه.

لباس سبز: از کجا اومدین؟

من: تهران.

لباس سبز: برای چه کاری اومدین اینجا؟ چرا تنها؟

من: ماموریت کاری دارم.

لباس سبز: شغلتون چیه؟ برای کجا کار می کنین؟

من: کارشناس فنی هستم و برای شرکت ....... کار می کنم.

لباس سبز: کی اومدین شیراز؟ کی برمی گردین؟

من: دیروز اومدم و جمعه شب بر می گردم.

لباس سبز: کجا اقامت دارین؟

من: هتل ..... .

لباس سبز: می تونم کارت شناساییتون رو ببینم؟

من: بفرمایید {گواهینامه ام رو بهش می دم}

لباس سبز: اممم. ممکنه یه کارت شناسایی مربوط به محل کارتون رو هم ببینم. {و من بازم یه کارت دیگه در می یارم و بهش می دم}

لباس سبز: مرسی. {و در حالي كه كارت شناسايي هام رو بهم پس مي ده} حالا جدي متولد ۵۹ هستي؟ خيلي خوب موندي هااااااا.

من: خيلي ممنون :O

لباس سبز: ببخشيد كه مزاحمتون شديم. شبتون بخير.

من: شب شما هم بخير ‌{و به لباس سبز و همراهانش لبخند مي زنم}


خوب تا اينجاش زياد چيز خاصي نداشت. مكالمات يه ذره طولاني تر بود، اما مضمونش همون شبه بازجويي بود كه بالا نوشتم. به هر حال چيزي كه عجيب بود اين بود كه من خيلي خونسرد بودم، نه عصباني شدم، نه دعوا كردم، نه چيزي. شايد هم نمي خواستم شب خودم رو خراب كنم. دوباره برگشتم به حال خودم و درخت نارنگي و ميوه هاش و.. . اما چند دقيقه بعد بازم يكي صدام كرد و من رو از اون دنيا بيرون آورد. و البته اين بار هم همون سرباز (پليس؟) سبز پوش بود! اما اين بار تنها!!! به نيمكت اشاره كرد و پرسيد مي تونم اينجا بشينم؟ و خوب من هم موافقت كردم! مي تونستم از بعدش از اونجا بلند شم، اما دليلي براي اين كار هم نديدم. از من پرسيد مي تونيم كمي با هم صحبت كنيم و جالبه كه بازم به جاي عصبانيت و اينها لبخند من رو ديد!

لباس سبز: كجاي تهران زندگي مي كني؟

من: ........ .

لباس سبز: يعني مي شه كجاي تهران؟

من: غرب تهران حدوداً.

لباس سبز: يعني مي شه بالا شهر؟

من: ‌‌{در حالي كه يك كم مي خندم} نه بابا.

لباس سبز: اما خيلي خوب موندي ها.

من: مرسي ‌‌{باز هم مي خندم و ياد يه سري از دوستان جديد اين چند وقت اخير مي افتم}

لباس سبز: به خاطر آب و هواي تهرانه!

من: آب و هواي تهران؟؟؟؟؟ تهران كه خيلي هواش آلوده اس بابا. همه از آب و هواي تهران ناراحتن!

لباس سبز: نخير اينجوري نيست. من خودم بوشهري ام. اگه يه بوشهري 59ي ببيني فك مي كني پيرمرده، اما شما كه 59ي تهراني هستي اينقدر خوب موندي.

من:  ‌‌{در حالي كه بازم مي خندم} چي بگم. اما من جنوب رو خيلي دوست دارم.

لباس سبز: تا حالا كجاها بودي از جنوب؟ اصلاً تا حالا بوشهر اومدي؟ مي دوني چقدر گرمه؟

من: بله، بوشهر هم بودم. اوايل شهريور هم بود. اون خيابون ساحلي اش رو خيلي دوست دارم. اهواز و بندرعباس و قشم و كيش هم بودم. همه اشون رو هم دوست دارم.

لباس سبز: دقيقاً چه كاري مي كني اينجا تو ماموريت؟

 ‌‌{و من يك كم راجع به كارم براش توضيح مي دم}

لباس سبز: درآمدت چقدره؟

من: حدود ...........  ‌‌{راستش اينه كه يه عدد پرت و بي ربط مي گم}

لباس سبز: امممم. خوب من مي تونم فردا بعدازظهر يا جمعه در خدمتتون باشم؟

من:  ‌‌{در حالي كه لبخند مي زنم و دارم يك كم دروغ مي گم} اممم. راستش همكاران قراره من رو ببرن بيرون و از قبل زحمت كشيدن و برنامه ريزي كردن.

لباس سبز: خوب به هر حال اين شماره موبايل منه، اگر كاري چيزي داشتي حتماً خبرم كن.

من: خيلي ممنون.  ‌‌{و باز هم لبخند مي زنم}


خوب اين بود جريان دوستي من با يه سرباز (يا پليس؟) امنيت اجتماعي! البته يه كم مكالمات طولاني تر بود و من فقط خلاصه ايش رو نوشتم! هيچوقت فكر نمي كردم با يه سرباز (پليس؟) امنيت اجتماعي دوست بشم! اما شدم. خيلي هم گفتگوي خوبي بود و بعدش يك كم حالم بهتر شد، يعني دلتنگي ام كمتر شد!


ببينم يه سوالي. آيا كسي دوست داره من نوشتن سفرنامه رو ادامه بدم؟ خودم فكر مي كنم بعد اين همه فاصله ديگه خوندن نداشته باشه براي كسي! اما چون چندتا از دوستان دنبال مي كردن، اگر دوست داشته باشن بازم مي نويسم.


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 9:36 توسط روژ |
بر سر دوراهی!
یه پست فوری فوتی می ذاریم برای کسب راهنمایی!

بعد از اینکه من از کنفرانس برگشتم یه استادی از کشور چک به من ایمیل زد که رزومه ات رو تو کنفرانس دیدم و یه پوزیشن دکترا بهم پیشنهاد داد و اینا. بعد از چندتا ایمیل هم که رد و بدل کردیم یه سری نکات رو فهمیدم که ایناس:

۱- موضوع دکترا که چندان بیربط به رشته ام نیست، هر چند خیلی هم مرتبط با کارای الانم نیست. به هرحال چیزیه که من می تونم روش کار کنم. ازش بدم نمی یاد، اما بهترین انتخابم هم نیست.

۲- به من پول می ده. اما پولی که می ده به نظرم زیاد نیست. خودش می گه هزینه های زندگی و مسکن و اینها رو پوشش می ده، اما من نمی دونم واقعاْ اینطوره یا نه. هرچند به من گفته اگر کارم خوب باشه از بودجه تحقیقاتی اش هم بهم پول اضافه می ده، اما به هر حال نمی شه روش حساب کرد. و هرچند اگر گزینه خیلی عالی ای می بود حاضر بودم از پس انداز شخصی ام هم هزینه کنم اگر کم آوردم.

۳- باید در طول تحصیل زبان چک یاد بگیرم. هرچند که قرار گروه به انگلیسی کار کنه.

۴- خوب یاد گرفتن زبان چک، اگر جای خوبی برای موندن بعد از اتمام تحصیل باشه چیز زیاد بدی نیست. اما من نمی دونم اصلاْ اونجا کار هست وقتی این دوره تموم شد. اصلاْ برای یه خارجی جای خوبی برای زندگی هست؟ راحت می شه اجازه اقامت گرفت؟ و از اینجور چیزا!

۵- دانشگاه هاش چی؟ چقدر اعتبار دارن؟ کشورش چی؟ می دونم از نظر توریستی جای خیلی قشنگیه، اما برای زندگی چی؟!

خلاصه کسی ایده ای داره؟! از این جهت تو وبلاگ مطرح کردم که می بینم یه سری دوستان از کشورهای همسایه رفت و آدم دارن اینجا. می خواستم لطف کنن اگر ایده ای دارن کمکم کنن.

آها راستی یه مشکل دیگه ام هم اینه که من تا حالا هیچ جای دیگه اپلای نکردم، تازه یکی دو هفته است شروع کردم به ایمیل زدن به استادهای دانشگاه های امریکا و کانادا. هم می ترسم این فرصت از دست بره، هم می ترسم عجله کنم و فرصت های بهتر از دست بره!


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 17:22 توسط روژ |
سفرنامه (4)!
خوب می دونم خیلی بده که آدم بدونه چند نفر مطالبش رو می خونن، اما اینقدر دیر به دیر بنویسه. اما خوب ببخشین دیگه! هی فرصتش پیش نمی یاد! اما الان سعی می کنم جبران کنم!


وقتی رسیدم مونیخ شب بود. باید قطار شهری رو پیدا می کردم، می رفتم به هتل و فردا صبح به شهر مقصد (گارمیش). واقعیت اینه که قبل از رسیدن راجع به پیدا کردن مسیرها، با توجه به اینکه آلمانی بلد نبودم و چیزایی که راجع به برخورد آلمانی ها با خارجی ها تصور می کردم، نگرانی داشتم. فکر می کردم اگر هم از کسی سوالی بپرسم، دست کم بیشتر آدم ها جوابم رو ندن، یعنی به انگلیسی ندن! همه ذهنیتم هم این بود که هر جا گیر کردم از پلیس می پرسم، اونا دیگه مجبورن جواب بدن! خوب شاید همه اینها خنده دار به نظر برسه، اما اگر شما هم مثل من هر موقع اسم آلمانی ها می یومد با قیافه تو هم رفته آدم ها روبرو می شدین که یعنی "ایییی، این آلمانی های خشک و سرد" و داستان های می شنیدین راجع به اینکه با آلمانی به هر زبانی حرف بزنی به آلمانی جوابت رو می دن، تصوری بهتر از این نداشتین! اما واقعیت کاملاْ متفاوت بود. به هر حال با این ذهنیت ها وارد ایستگاه قطار شدم و دیدم ای داد بیداد! اولین دردسر! اینجا هیچ باجه ای برای خرید بلیط به روش سنتی وجود نداره! فقط یه دستگاه خودپرداز هست که می تونی از اونجا بلیط بخری که خوب همه راهنماهاش برای انتخاب مسیر و.. هم به زبان عجیب غریب آلمانی بود (البته آلمانی عجیب غریب نیست، من چیزی بیشتر از دانکه و چوس و.. بلد نبودم!). از آدم های معمولی هم که به خاطر همون استدلال های احمقانه بالا نمی خواستم چیزی بپرسم! اما خوب شانس با من بودم و چند دقیقه بعد سر و کله دوتا از یونیفرم پوش های ایستگاه قطار پیدا شد. سوالم رو از همون ها پرسیدم که با خوشرویی هم کمکم کردند مسیر مناسب رو پیدا کنم. به هر حال من بلیطم رو خریدم (البته بعد از برگشت به فرودگاه، خرد کردن پول و..!)، به سلامتی و میمنت سوار قطار شدم و در ایستگاه مورد نظر که هتلم همون نزدیکی ها بود پیاده شدم! وقتی بالاخره وارد خود شهر شدم، چیزی که دیدم یه شهر خیلی خیلی آروم، خیابون های خلوت و منظم و آدم های منظم تر بود. خیابون خلوت بود، هیچ ماشینی هم رد نمی شد. یه چیزی تو مایه های یه چهار راه فرعی تو تهران، اون هم شب یکی از روزهای نوروز (که تهران در خلوت ترین حالت ممکنه). اما نکته جالبش این بود که حتی اگر یک دونه ماشین هم رد نمی شد، عابرهای پیاده خیلی جدی پشت چراغ قرمز عابر پیاده می ایستادن، ماشین ها که دیگه بماند! (خودم می دونم، انگار یکی که از ده اومده شهر داره می نویسه!) به هر حال از اینا که بگذریم حالا دیگه یه دردسر جدید داشتم! پیدا کردن آدرس هتل! تمام فکرهای قبلی هم نقش بر آب شد، چون هیچ پلیسی تو خیابون پیدا نمی شد (نه تنها اون شب که تو کل اون یک هفته هم من تو خیابون پلیس ندیدم. حداکثر چیزی که دیدم ماشین های پلیسی بود که رد می شدن و خیلی وقت ها فقط ممکن بود بشینی کف زمین گریه کنی که شاید توجه یکی از این عبوری ها نسبت بهت جلب بشه و البته خوشبختانه هیچ احتیاجی به این کار پیش نیومد!). این شد که مجبور شدم اولین ارتباط ها رو با آدم های عادی برقرار کنم. الان که فکرشو می کنم که چقدر با احتیاط آدم ها رو برای سوال پرسیدن انتخاب می کردم خنده ام می گیره! اما برعکس همه تصورات آدم هایی رو دیدم که با خوشرویی جوابت رو می دادن، انگلیسی بیشتریاشون خیلی خوب نبود، اما با همون انگلیسی دست و پا شکسته تمام تلاششون رو می کردن که مسیر درست رو نشونت بدن. حتی اگر می دیدن نمی تونن منظورشون رو برسونن منتظر می موندن یکی دیگه پیدا شده و خودشون ازش سوال می کردن که کمکت کنن. هیچ جا من ندیدم کسی نخواد جوابت رو بده و خوشبختانه همه اون تصورات مسخره همون نیم ساعت اول چرخیدن تو خیابون ها برطرف شد. من می تونم بگم به راحتی هتل ام رو پیدا کردم، اونجا هم هیچ مشکلی نداشتم. نه تنها کسی ازم نامه اماکن نخواست که حتی موقع ورود و دادن کلید به من، هیچ مدرک شناسایی ای ازم نخواستن. خوب این برای من خیلی جالب بود، هرچند که پول اتاق رو قبلاْ موقع رزرو هتل پرداخت کرده بودم (تو شهر گارمیش یه چیز عجیب تر دیدم که بعداْ می گم!). تو ایران وارد هر هتلی که می شم بعد از چونه زدن راجع به مراجعه به اماکن و گرفتن نامه (که تا حالا خوشبختانه زیر بار نرفتم)، مدرک شناسایی، پول اتاق (معمولاْ به اندازه کل روزهایی که هتل می مونم یا حتی بیشتر) و.. رو همون اول از من می گیرن (اگر سفر کاری باشه حکم ماموریت رو هم همینطور!). حتی گاهی وقت ها طوری به مدرک شناسایی، جدید بودن عکسش و.. گیر می دن که آدم شک می کنه نکنه به جای هتل وارد یه محل امنیتی شده!

به هر حال شب اول به همین راحتی گذشت، من رسیدم به اتاقم و همه تصورات و نگرانی های مسخره از اینکه تو این محیط مشکلی پیدا خواهم کرد یا نه برطرف شد. حالا مونده بود یه مسافرت کوچولو به یه شهر دیگه و نگرانی پرزنتیشنی که حتی هنوز متنش هم کامل آماده نبود که دیگه بقیه اش رو بعداْ می نویسم!


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 11:11 توسط روژ |
سوتی!

خوب من فعلاْ برگشتم. یعنی باز چند روز ماموریت بودم و دسترسی به اینترنت نداشتم، قبلش هم که تعطیلات بود و..! الان هم خواب خواب، کلی هم بدبختی کار و تست و پروژه و جی ار ای و... هواره، اما حس هیچکدومش نیست! حس سفرنامه نوشتم هم نیست فعلاْ، اما اومدم اعلام کنم شرمنده که می خونید و منتظر می مونید. فعلاْ برای خالی نبودن عریضه سوتی دیروز رو بنویسم (!).

تو هتل که بودم از سالن صبحانه که می رفتم بیرون طرف آسانسور دیدم یکی اومد دنبالم و سوار آسانسور شد. من وقتی ماموریت هستم کاملاْ مشخصه که این آدم یا سفر کاری اومده یا دانشجوئه اینجا. یعنی سالن صبحانه هم با همون مقنعه و.. می رم حتی! به هر حال اینها بماند. این پسر رو با دوتا دیگه تو سالن صبحانه دیدم، دیدم هم به میز تنهای من نگاه می کنند، اما چون طبق معمول عینک نزده بودم چیز بیشتری نفهمیدم و خوب راستش تقریباْ عادت هم دارم به این سیستم، چون دیدن دختر تنها تو سالن صبحانه یا رستوران یا.. برای آدم های این مملکت زیاد هم عادی نیست (این حاشیه ها رو همین جوری نوشتم که یک کم هم راجع به نگاه آدم ها یا حداقل چیزی که من حس می کنم، بنویسم!). به هر حال این پسر هم اومد تو آسانسور و (نه، نه، نه، از اون داستان های تو کانادا نداریم! اونجا کاناداس، اینجا وطنه!) این مکالمه پیش اومد:

پسر: جسارتاْ می تونم یه سوالی ازتون بپرسم؟

من: بفرمایید.

پسر: شما کارمند ایران ایر هستین؟

من: {با نگاه عاقل اندر سفیه!} نخیر.

باز دوباره من: {در حالی که نمی دونم چرا یهو هوس کردم حال این بیچاره رو بگیرم و ضایعش کنم و بازم درحایکه یه پوزخند اساسی می دنم!} هه هه هه، می خواستی از این به بعد بلیط هاتو تضمین کنی؟!!!

پسر: نه، راستشو بخواین من خودم کارمند ایران ایرم!


خوب یکی نیست به من بگه آخه مجبوری حرف اضافی بزنی که خودت ضایع بشی؟!! مجبوری تز بدی و نظریه صادر کنی؟! خیلی احساس خیط شدن بهم دست داد! هرچند این پسره بدبخت اصلاْ حرف چرتی که گفتم رو به روی خودش نیاورد (البته با انگیزه ادامه مخ زنی فکر کنم) و هرچند که بعدش به خودم امیدواری دادم که حالا یه خالی ای بسته من رو خیط کنه، اما شب تو پرواز و تو ماشین کارکنان خود ایران ایر (به جای این اتوبوسا که ما رو باهاش می برن) دیدمش!

اما بدم نبود خودم بلیط هام رو تضمین می کردم ها!!!! نه؟!!!!


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 12:2 توسط روژ |
سفرنامه (3)
خوب دیگه. شدم مثل این سریالی نویس ها! اینم از ادامه سفرنامه!


رسیدم به فرودگاه مونیخ. شاید لازم به تکرار نباشه که منتظر چه چیزایی بودم. به هر حال فرودگاه خیلی آرومی بود که اصلاْ قابل مقایسه با فرودگاه قطر و صف طولانی اش حتی برای ورود به سالن ترانزیت نبود. دو تا گیت بود که مسافران غیر اروپایی باید از اونجا عبور می کردند، البته بعد از نشون دادن پاسپورت و ویزا. خوب با اون سرعتی که پاسپورت ها رو چک می کردند چند دقیقه بیشتر طول نکشید که نوبت من شد. راستش در مورد خودم حتی منتظر معطلی ای درحدود یک ساعت هم بودم! همزمان با من زن و مردی پاسپورتاشون رو به باجه بغلی ارائ دادند. کارمندی که پاسپورتاشون رو چک می کرد شروع کرد شوخی کردن و هر سه تایی می خندیدن، پاسپورتم رو به کارمند این یکی باجه دادم. بازش کرد و چهره اش کمی جدی شد، و من هنوز به شوخی و خنده اون یکی کارمند و اون دو مسافر نگاه می کردم (با توجه به تصوری که داشتم و چیزی که منتظرش بودم راستش کمی با حسرت). به هر حال اولین سوالش از من این بود که می تونم انگلیسی صحبت کنم یا نه و مکالمه امون اینطوری ادامه پیدا کرد:

کارمند مربوطه: می تونی انگلیسی صحبت کنی؟

من: بله، البته.

کارمند مربوطه: هدفت از مسافرت چیه؟

من: شرکت در کنفرانس که البته خودم هم مقاله دارم.

کارمند مربوطه: می تونی مدرکی بهم نشون بدی و این موضوع رو ثابت کنی؟ {توجه کنید من انتظار داشتم مشخصاْ به من بگه دعوتنامه، مقاله و...ات رو نشون بده}

من: البته {و همزمان دعوتنامه شرکت در کنفرانس، چکیده مقاله و کپی اسلایدهام رو به اش دادم}

من: اصل مقاله هم هست {و سعی کردم اون رو هم پیدا کنم}

کارمند مربوطه: {بعد از یک نگاه کوتاه به دعوتنامه و چکیده و البته با یک لبخند} احتیاجی نیست، همین ها کافیه.

کارمند مربوطه: می دونی باید به من ۷۰۰ یورو پول نشون بدی؟ {تو پاسپورت، صفحه روبروی ویزا، مهری خورده بود که این ویزا درصورتی اعتبار داره که من موقع ورود به آلمان ۷۰۰ یورو پول ارائه کنم. اما کارمند طوری این رو ازم خواست که برداشت من این بود که باوجودی که دلم نمی خواد، اما مجبورم ازت بخوامم پولت رو نشون بدی}

من: بله، البته {و همزمان داشتم سعی می کردم پول هام رو در بیارم...}

کارمند مربوطه: نه نه، اینجا نه. از این قسمت بیا داخل {و به من در ورورد به باجه رو نشون داد، این حرف رو هم طوری گفت که باز برداشت من این بود که نمی خوام جلوی دیگران اینکار رو کنی، حالا نمی دونم برداشت من درسته یا دلیل دیگه ای داشت البته!}

من: بفرمایید {و یه مقداری از پول هام رو از یکی از جیب ها در آوردم و به دستم رو برای دادن پول به کارمند مربوطه دراز کردم}

کارمند مربوطه: {بدون اینکه پول ها رو از من بگیره که بشمره یا از تقلبی نبودنش مطمئن شه} این مبلغ چقدره؟

من: ۱۵۰۰ یورو، البته باز هم دارم، اگر احتیاجی هست اون ها رو هم نشونتون بدم.

کارمند مربوطه: {بازهم بدون اینکه سعی کنه نگاهی به پول های من بندازه یا بشمره و...} نه نه، همین کافیه. بیاین اینور {همون پشت باجه که اول بودم!}

کارمند مربوطه: {در حالیکه مدارک و پاسپورت رو به من پس می داد و با لبخند} خوش آمدید.

این کل معطلی من تو قسمت چک کردن پاسپورت فرودگاه مونیخ بود. واقعیت اینه که انتظار برخورد خیلی بدتری داشتم. البته بیشتر از مسافرهای دیگه معطل شدم، اما در مجموع پنج دقیقه هم طول نکشید. برخورد هم واقعاْ مودبانه بود. حداقل خیلی بهتر از فرودگاه قطر و حتی متاسفانه فرودگاه امام خودمون برای من ایرانی! انتظار داشتم سوال پیچ بشم، پاسپورتم رو ببرن جای دیگه برای چک کردن، خیلی بیشتر معطل بشم و از اینجور چیزا، نمی دونم شاید من به مرگ گرفته بودم که به تب راضی شدم، شاید اصلاْ همین که از ما پول می خوان، مقاله امون رو چک می کنن و.. هم خیلی بده. اما چون خیلی بهتر از تصورات من بود خیلی آرامش پیدا کردم اون لحظه. و بازم می خوام رو برخورد کاملاْ مودبانه اون کارمند تاکید کنم.


بازم طولانی شد که! خوب بازم بقیه اش رو بعداْ می نویسم پس! فکر کنم راجع به یه مسافرت یک هفته ای من چند ماه بنویسم اینجا! پس لطفاْ مخسره ام نکنید!!!!!!

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 22:39 توسط روژ |
سفرنامه (2)

خوب می خوام اینبار از خود سفر بنویسم. سفرم از فرودگاه امام خمینی شروع شد و متاسفانه یه ترانزیت حدود هشت ساعته تو فرودگاه قطر داشتم. پرواز تهران به قطر کاملاْ به خواب (و البته وسطش یه صبحانه خوشگل اما بدمزه نمی دونم کجایی) گذشت. ساعت شش و پنح دقیقه به وقت تهران هواپیما پرید و شش و نیم به وقت دوحه نشست! ورود به فرودگاه قطر اما برای خودش چیز عجیبی بود. این اولین مسافرت من به جایی خارج از ایران و درنتیجه فضایی که حجاب اجباری نیست بود. نمی تونم توصیف کنم چه حس ساده عجیبیه. شاید فقط زنان بتونن این مورد رو درک کنن و خوب احتمالاْ نه زنانی که بنا بر اعتقادات شخصی و از روی انتخاب حجاب رو پذیرفتند که اگر در این محیط هم باشند شاید ندونن من چی می گم. به هرحال شاید خیلی پیش پا افتاده به نظر برسه، اما من حداقل نیم ساعت طول کشید تا به فضای جدید فقط از همین یه نظر عادت کنم. اما فرودگاه قطر غیر از این یه مورد هیچ چیز جالب دیگه ای نداشت. فرودگاهی به شدت سرد، اون هم تو همچین فصلی! (یه دوست ساکن دوبی می گفت این عرب ها عقده سرما دارند و همه جا رو تا آخرین حد ممکن سرد می کنن، فکر کنم کاملاْ درست می گه!) تمام این هشت ساعت توقف رو یه جورایی لرزیدم از سرما! نکته بدتر پروازهای وحشتناک زیاد این فرودگاه، فضای به نظر من کوچک و درنتیجه بلندگوهایی که هر لحظه یه چیزی اعلام می کردند و با اعصاب آدم بازی می کردند بود. من قرار بود متن سخنرانی رو که هنوز آماده نشده بود اینجا کامل کنم و اسلایدهای ساخته نشده رو اینجا ایجاد کنم، اما نمی دونم استرس بود یا خستگی که نتونستم هیچ کاری کنم. تنها سرگرمی این فرودگاه برای من کافی نتی بود که باید می ایستادی جلوی کامپیوتر (چون صندلی نداشت) و هر ده دقیقه یکبار اینترنت قطع و کل صفحات بسته می شد. دیگه فکر کنم روشنه که هشت ساعت این وضعیت رو تحمل کردن زیاد هم جالب نبود! یه نکته دیگه این فرودگاه هم آدم هایی دقیقاْ از همه نژادها بود که می دیدی. اروپایی، افریقایی، عرب، امریکایی، آسیای شرقی و.. و.. . هیچوقت در زندگیم این همه نژاد کنار هم ندیده بودم و این برای من یکی که جالب بود.

اما به هر حال همه اینها گذشت و وقت نشون دادن کارت پرواز و پاسپورت برای سوار شدن رسید. من هم به خاطر استرسی که داشتم از اولین نفراتی بودم که وارد صف مربوطه شدم و شاید لازم نباشه بگم ندیدن حتی یک ایرانی تو این صف هم یه جورایی اذیتم می کرد. بیشتر آدم های پرواز چهره های اروپایی (احتمالاْ آلمانی) داشتند و البته چندتایی هم آسیایی، اما نه ایرانی. به هرحال نوبت من که رسید مثل آدم های محترم پاسپورت، کارت پرواز و بلیطم رو نشون دادم و انتظار داشتم که بدون مشکل خاصی برم تو. اما انگار به نظر مامور قطری یک ایرانی که به تنهایی و اون هم برای اولین بار به یه کشور اروپایی سفر کنه چندان هم آدم محترمی نیست!!! چون بعد از چندتا سوال راجع به اینکه چندمین مسافرتم به آلمانه، تنها می رم یا نه، اصلاْ چرا دارم می رم و.. پاسپورت و کارت پروازم رو گرفت و از من اجازه خواست دو دقیقه اون رو برای بررسی بیشتر ببره. اما اگر فکر می کنید این دو دقیقه واقعاْ دو دوقیقه طول کشید و من چیزی کمتر از چهل و پنج دقیقه یا بیشتر اونجا معطل شدم کاملاْ اشتباه می کنید! نمی تونم بگم ایستادن در اونجا و رد شدن همه آدم های اروپایی (احتمالاْ آلمانی) و غیر اروپایی پرواز به راحتی از جلوی چشمت جقدر سخت می تونه باشه. از اون بدتر پاسپورتی که کم کم داشتم نگرانش می شدم و جدی جدی فکر می کردم نکنه ویزای من تقلبی باشه یا یه مشکلی وجود داشته باشه! از اون بدترتر هم تصور فرودگاه مونیخ بود. خوب راستش یه دوستی قبل از سفر به من گفته بود با توجه به اینکه ایران ایر پرواز مستقیمی به مونیخ نداره آدم های اون فرودگاه خیلی به مسافر ایرانی عادت ندارند، پس اگر کمی رو پاسپورت و بقیه مدارکت حساس شدن نگران نشو. خوب من می دیدم که تو قطر اینجوری راجع به ویزای من حساس شدن، پس دیگه خدا می دونه تو مونیخ (البته اگر موفق شدم از دست قطری ها در برم!) چی در انتظارمه! به هر حال بعد از اون دو دقیقه (!!!!) کذایی من درنهایت موفق شدم وارد هواپیما بشم و همراه اون همه آدم معتبر (!!!) که بدون اشکال سوار هواپیما شدند سفرم رو ادامه بدم.

پرواز پنج ساعت و چهل و پنج دقیقه بود و من هم تنها. دیگه کم کم داشتم به تنهایی اونجا فکر می کردم و اینکه از پسش بر می یام یا نه. همینطور به پرزنتیشن غیر آماده و دلگرمی های استاد و.. و..! تصمیم داشتم تو طول پرواز هم یک کم از متن سخنرانی رو بنویسم و هم کارایی که موقع رسیدن به مونیخ باید انجام می دادم و مسیرهایی که می رفتم تا برسم به هتل رو مرور کنم. بخصوص که شب می رسیدم اونجا و هیچ دیدی هم نداشتم. البته غیر از حرفای اینور اونور که این آلمانی ها به هیچ سوالی غیر از زبان آلمانی جواب نمی دن، آدم های خیلی سردی ان، از خارجی ها خوششون نمی یاد و.. و.. ! همه فکرم هم این بود که من سوال هام رو از پلیس ها می پرسم، اونا دیگه مجبورن جوابم رو بدن! شاید همه این فکرها خیلی به نظر پیش پا افتاده برسه، اما به هر حال من اینقدر استرس داشتم تو پرواز که همه مسیر رو بازم خوابیدم! آخر سر هم مهماندار بیدارم کرد کمربندم رو ببدنم که دیگه رسیده بودیم و چند دقیقه بعدش هم چاره ای جز پیاده شدن و روبرو شدن با چیزای ناشناخته ای که نمی دونستم چیه نبود!


خوب سفرنامه (1) رو می تونید اینجا بخونید و مابقی اش رو هم بعداْ!


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 19:41 توسط روژ |
سفرنامه (1)!

خوب من دو هفته پیش ویزا گرفتم و هفته پیش رفتم آلمان، پرزنتیشن هم انجام شد و الان هم برگشتم وطن به سلامتی! یکی از دلایل ننوشتن هم مشغولیت های وحشتناک این مدت برای آماده کردن مقاله و بعد از اون هم خود مسافرت بود. اما با توجه به اینکه این مسافرت اولین مسافرت خارج از کشور من بود و خوب خیلی چیزها کاملاْ جدید بود الان می خوام کمی از این سفر بنویسم.

روزی که باید برای گرفتن جواب ویزا به سفارت می رفتم هیچ امیدی نداشتم که جواب آماده باشه! توجه کنید، نه اینکه حتی به جواب مثبت یا منفی فکر کنم، دقیقاْ فکر می کردم الان به من می گن جواب هنوز آماده نیست و مثلاْ برو فردا بیا! فکر نکیند این اتفاق غیر عادیه تو سفارت ها که من خودم حداقل از اواخر اسفند سال پیش تا حدود تیر همین امسال با این جواب مسخره از طرف سفارت فرانسه روبرو بودم. پس از من قبول کنید که برام خیلی غیر قابل تصور بود برم سفارت و جواب نهایی رو کاملاْ به موقع بگیرم! اون هم با داستانی که موقع تحویل مدارک پیش اومد. به هر حال اون روز جواب آماده بود. اما اصلاْ خوشایند نبود. من و دوستم با هم درخواست ویزا داده بودیم و قرار بود با هم بریم. با هم هتل رزرو کرده بودیم، با هم مدارک رو آماده کرده بودیم، با هم وقت سفارت گرفته بودیم، حتی همزمان با هم مصاحبه شده بودیم و.. . اما به دوستم ویزا ندادن. خوب این برای من خیلی ناراحت کننده بود. هم (و بیشتر) به خاطر خود دوستم که ویزا نگرفت و من از دفعه قبل می دونستم چه تجربه ناراحت کننده ایه و هم اینکه حالا دیگه باید تنهایی می رفتم.

دومین چیزی که باهاش روبرو شدم مدت اعتبار ویزا بود! تو سفارت اینقدر متعجب بودم (هم از گرفتن ویزای خودم و هم نگرفتن ویزای دوستم) که حتی به پاسپورت نگاه هم نکردم. اما تو راه دیدم که مدت اعتبار ویزا ۱۳ تا ۱۹ سپتامبره و این یه دردسر جدید بود! چون بلیط رفت من ۱۳ سپتامبر و برگشت ۲۰ سپتامبر بود!!! خوب نمی دونم شاید می شد برگشت سفارت و دید که آیا راهی هست برای تغییر ویزا یا نه. اما من اینقدر بی اعتماد بودم که به جای سفارت راهی آژانس هواپیمایی شدم، و مسلماْ برای تغییر پرواز! پروازی که من انتخاب کرده بودم پرواز مستقیم ایران ایر به فرانکفورت بود و همونطور که انتظارش رو داشتم پرواز مناسبی برای قبل از ۲۰ سپتامبر نبود. این شد همه برنامه های اول رو عوض کردم و مسیر رفت و برگشت به پرواز همواپیمایی قطر به مونیخ (با ترانزیت ۷-۸ ساعته هم در مسیر رفت و هم برگشت در فرودگاه قطر) تغییر کرد. البته بعد از پرداخت خسارت کنسل کردن پرواز ایران ایر و خریدن بلیط جدید با اختلاف قیمت حدود دویست هزار تومنی. خبر زیاد خوبی نبود، اما راه دیگه ای هم به ذهنم نمی رسید!

این بخش از دردسرهای قبل از سفر بماند، بخش مهم بعدیش خود مقاله ها بود! همکار محترمی که قرار بود قسمت بحث و نتایج رو بنویسه (نه در راه رضای خداها، به عنوان یکی از اعضای گروه که از اول وظیفه اش همین تعیین شده بود و بدون اینکه در انجام هیچ تستی شرکت داشته باشه اسمش تو مقاله باشه) دقیقاْ دو هفته مونده به کنفرانس به طرز زیبایی همه رو پیچوند و ما موندیم و یه سری دیتا و استادی که هیچ کمک خاصی برای  تحلیل داده ها نمی کرد (پیش خودمون بمونه، راستش اگر می خواست هم نمی تونست) و دوستان حتماْ می دونن که خود این قسمت تحلیل دیتاها و نوشتن بحث و نتایج چه کار سختیه. هیچ کس نمی تونه تصور کنه که ما سه نفر برای نوشتن این سه تا مقاله تو اون دو هفته چه بدبختی ای کشیدیم و باز هم البته هیچ کس نمی تونه تصور کنه چه حسیه وقتی استادت چند روز قبل از سفر به این محیط ناآشنا بهت بگه تنهایی می خوای بری؟ یعنی می تونی؟ اونجا خیلی کنفرانس مهمیه ها! سوال پیچت می کنن ها! از پسش بر می یای یعنی؟ (شما بخوانید بر نمی یای دیگه!) و حتی سنگ تموم بذاره و بگه بهت می خندن ها!!!!

من شنبه سفرم شروع می شد و این دقیقاْ دلگرمی هایی بود که استاد عزیز چهارشنبه قبل از سفر به من داد. استاد عزیز حتی مقاله من (و البته خودش!!!) هم نخوند. استاد عزیز حتی به من اعتماد به نفس نداد، که  اون اعتماد به نفسی که داشتم (و با توجه به اینکه تا قبلش تو هیچ کنفرانس بین المللی حتی شرکت هم نکرده بودم، زیاد هم نبود) رو سعی کرد به خوبی تخریب کنه، استاد عزیز.. . و همه اینها در حالی بود که من تا روز پنج شنبه داشتم خود مقاله رو می نوشتم و هنوز هیچی از پرزنتیشن آماده نشده بود! پنج شنبه کمی شروع به درست کردن اسلایدها کردم و البته نوشتن متن سخنرانی، اما قبل از سفر فقط ۷۰ درصد اسلایدها و ۴۰ درصد متن سخنرانی آماده شده بود! بقیه اش هم قرار بود تو هواپیما و راه و اینها آماده بشه!

جمعه هم که تماماْ به استرس سفر، بستن ساک، آماده کردن رزومه، مهمونی مادربزرگ، پرینت گرفتن نقشه مسیر های فرودگاه مونیخ تا هتل، هتل مونیخ تا ایستگاه قطار (برای سفر به شهر محل کنفرانس که یه شهر نزدیک مونیخ بود)، پرینت مدارک رزرو هتل های شهرهای مونیخ و گارمیش (شهر محل کنفرانس، به اسم ضایعش نگاه نکنید، خیلی جای قشنگی بود، حالا بعداْ می نویسم!) و هزار جور مدارک رنگ و وارنگ دیگه که تموم نمی شد گذشت. آها یه دردسر دیگه هم این روز آخر کشف شد. پوسترها تو ساک جا نمی شد و ما یادمون رفته بود از این جا پوستری ها بخریم! این شد که یه تیم از خواهر و برادر و پسرخاله و.. مامور پیدا کردن جا پوستری تو روز تعطیل شد و این مهم هم بعد از چند ساعت چرخ زدن این بیچاره ها تو تهران پیدا شد در نهایت!

به هر حال همه اینها گذشت تا من ساعت یک و نیم شب بالاخره آماده سفر بشم (آماده که چه عرض کنم!)، سعی کنم یک ساعت بخوابم (مگه با اون همه استرس می شد!) و ساعت دو و نیم مسافرتم رو به فرودگاه امام، بعد قطر، بعد مونیخ، بعد گارمیش شروع کنم!

ادامه اش هم بمونه برای بعد!


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 12:57 توسط روژ |
بازهم پروژه!

بازم این پروژه لعنتی و دردسرهای خاص خودش..! اینجا برای گرفتن تست ها، اول نمونه ها تو آزمایشگاه خودمون (آزمایشگاه سوپروایزر که هرکدوم مون یک کلیدش رو داریم) آماده می شه (یعنی درواقع عملیات اصلی روش انجام می شه)، بعد برای مطالعه و بررسی بیشتر خواص حاصل، باید دست به دامن (شلوار؟) استادای دیگه بشیم و از آزمایشگاه های اونها استفاده کنیم. البته فکر نکنید این کار همچین هم مجانی انجام می شه ها! کلی فرم پر می شه و براساس تعداد تست ها و قیمت تعیین شده برای هر تست، از گرنت استاد خودمون کسر می شه!

خوب مرحله اول که مشکل چندانی نداره (البته غیر از کمبود تجهیزات، خرابی مداوم دستگاه ها، شرایط خاص تست ها و کمی خطرات جانی احتمالی، کمبود مواد اولیه، مسئولیت خرید همون مواد اولیه و گرفتن پولش از استاد و... و... و...!!!!)، اما به هر حال کلید دست خودته، هر ساعتی می تونی بری و بیای، لازم نیست برای استفاده از هیچ دستگاهی تو نوبت باشی، آزادی عمل داری، حتی قوری هم داری که چایی درست کنی یا اینکه ناهار سفارش بدی و همونجا وسط سود و اسید و... بخوری!!!

اما وای به روزایی که باید بدویی دنبال مرحله دوم!!! از گرفتن نوبت، عقب افتادن های متوالی همون نوبت، پیچیده شدن توسط استادها و اپراتورها، ناواردی اپراتورها و ارائه دیتاهای به درد نخور و... و... گرفته تا حتی متقاعد کردن سوپروایزر خودت به خرج کردن از گرنت (که البته انصافاْ در این مورد سوپروایزر من یکی از نمونه های نادر آدم حسابی تو دانشکده است!).

خوب تیم ما خودش رو کوبید به در و دیوار که شاید دیتاها برای مقاله های آخر این ماه آماده بشه. می شه گفت همه دیتاها هم آماده شده به غیر از نتایج یک تست. حالا ببینید ما برای همین یه تست از چند ماه پیش چه بدبختی هایی که نکشیدیم!

اولین مراجعه به استاد مسئول آزمایشگاه مربوطه که یادم نیست کی بود (اما مسلماْ دیرتر از شش ماه پیش نبوده)! اما به هرحال ما اون موقع مطمئن شدیم (و در واقع به استاد مربوطه اطلاع دادیم) که می شه تست ها رو اونجا گرفت (تنها آزمایشگاهی در دانشکده که فعلاْ می تونه این تست ها رو بگیره)، البته و البته با ساختن یک فیکسچر و مقادیری هم تحمل اداهای استاد مربوطه. خوب نمونه های نهایی برای این تست حدود سه-چهار هفته پیش آماده شد. همون روز هم به این استاد عزیز مراجعه شد. اما ایشون فرمودند حالا شما برید پین بخرید! پینی که برای هر چند تست از یکی اش استفاده می شه و اصولاً جزئی از مواد اولیه دستگاه مربوطه محسوب می شه.

دوست من: پین؟ مگه ما باید خودمون پین بخریم؟

استاد مربوطه: {با پوزخند و خیلی هم شاکی و طلبکار تجسم کنید لطفاْ!!!} نه پس انتظار دارید من براتون پین بخریم؟!

من: {با گردن کج و سر پایین تجسم بفرمایید لطفاْ!} نه استاد منظورمون اینه که مگه تو خود آزمایشگاه و همراه با دستگاه نیست؟

استاد مربوطه: نخیر باید خودتون برید بخرید. وقتی آوردین بعداْ با هم صحبت می کنیم {یعنی فعلاْ فرم ها و نمونه هاتون رو تحویل نمی گیرم و تو نوبت نمی ذارمتون!}

من: {باز هم با گردن کج و سر پایین تجسم بفرمایید لطفاْ!} خوب استاد ممکنه خواهش کنیم ما رو راهنمایی کنید از کجا باید این پین ها رو تهیه کنیم؟

استاد مربوطه: برید از بچه های آزمایشگاه بپرسید {بخوانید شما در حدی نیستید که بشینم براتون آدرس بگم و...!}

و البته که درنهایت پین مربوطه خریداری شد. چطوری؟! با چند ساعت تلف شدن وقت من و دوست عزیز، مراجعه به یکی از خیابون های ابزارفروشی در یک منطقه فوق العاده شلوغ تهران، در اوج گرما، کمبود وقت برای تکمیل آزمایشات و...! فکر می کنید حالا این پین چی بود؟ یک میله فولادی خیلی ساده کوچیکتر از یک میخ معمولی، بدون حتی پیچیدگی های همون میخ! می دونین قیمتش چند بود؟! نه خوب مطمئنم که نمی دونید! بیست تومن! بیست میلیون تومن؟! نه بابا چه خبره مگه؟! بیست هزار تومن؟! نه بابا بازم چه خبره مگه؟!! بله دقیقاْ، دونه ای دویست ریال یا همون بیست تومن که باهاش آدامس خرسی هم نمی شه خرید!!! بله خوب، اینکه این یه ابزار خیلی متداول در آزمایشگاه مورد نظره و اینکه اندازه چندین برابر ارزش این پین وقت همه توی راه تلف می شه که اصلاْ مهم نیست که! این هم که آزمایشگاه مربوطه برای انجام هر یک دونه تست (توجه کنید، هر یک دونه!) بچه های خود دانشکده (که معمولاْ حداکثر یک سوم یا حتی خیلی کمتر از بیرونی ها پرداخت می کنند) ده هزار تومن (باز هم توجه کنید ده هزار تومن، یعنی صدهزار ریال، یعنی پانصد برابر قیمت یک پین!!!) دریافت می کنه هم که اصلاْ مهم نیست که!!!!

به هرحال که این پین ها به همراه نمونه ها، فرم های مربوطه و فیکسچر دوباره به محضر استاد می ره و دوباره خواهش می شه اجازه بفرمایند این تست ها انجام بشه. قبلاْ هم با بچه های آزمایشگاه مربوطه هماهنگ شده و قول گرفته شده که نتیجه تست ها یک روزه آماده بشه.

استاد مربوطه: {بعد از دیدن فرم ها} اینا چیه؟ بیسسسسسست تا نمونه؟ حالا تا کی می خواین؟ من وقت ندارم ها.

دوست من: اگر ممکن باشه هرچه سریعتر و اگر امکانش باشه همین هفته.

استاد مربوطه: {مسلمه که با پوزخند!} هر کدوم از این تست ها چهار ماه طول می کشه که من نتیجه اش رو بهتون بدم. آزمایشگاه منه، من هم اینطوری می تونم دیتا بدم بهتون.

ما: ،٪¤٬!٬××،*(()×!


قرار شد تست ها تو یه آزمایشگاه دیگه و دستگاهی که قرار بود ظرف چند روز برسه انجام بشه. و البته که این چند روز تبدیل شد به دو هفته تمام و البته که بعد از اون دوهفته و روز تست دستگاه (یعنی آخر وقت چهارشنبه پیش) معلوم شد که فیکسچر ساخته شده برای این دستگاه مناسب نیست و از اول باید یکی دیگه ساخته بشه، دستگاه هم حداکتر تا یک پنجم بار مورد نظر ما رو می تونه اعمال کنه!!!! خوب شما باشین چیکار می کنین؟ اونم وقتی که مقاله باید تا سه هفته دیگه کاملاْ آماده باشه؟! امروز با گردن کج دوباره نمی رین پیش همون استاد قبلی؟! ما که همین کار رو کردیم. اما اگر شما هم یه روزی این کار رو کردین بدونین که چه بلایی سرتون خواهد اومد! حتی اگر محض احتیاط بیست تا نمونه رو به ده تا کاهش داده باشین و همون ها رو هم طی سه فرم جداگانه و به اسم سه پروژه متفاوت مربوط به سه دانشجوی متفاوت ارائه بدین:

دوستم: می خواستیم خواهش کنیم  موافقت کنید بچه ها این تست ها رو برای ما انجام بدن.

استاد مربوطه: {با یه نگاه تحقیر آمیز} امروز اصلاْ وقت ندارم. امروز با من صحبت نکنید، برین چهارشنبه بیاین. {توجه کنید، فقط برای صحبت با استاد ها، اونم استادی که تو تابستون تو دفترش نشسته}

من: پس می شه حداقل فردا مزاحمتون بشیم استاد؟

استاد مربوطه: من فردا و پس فردا نیستم.

دوستم: ولی استاد کار ما خیلی عجله ایه، ما خیلی سریع به این دیتاها احتیاج داریم.

استاد مربوطه: {با یه نگاه به دوستم که چرا داری کفر می گی؟!} با من از کار عجله ای صحبت نکنید! با من از کار عجله ای صحبت نکنید! دانشجو تست می خواد، باید از سه ماه قبل مراجعه کنه {چرا اونوقت؟!}

دوستم: ولی استاد ما از چند ماه پیش مرتب مراجعه داشتیم. فیکسچر و پین رو همونطور که فرمودین آماده کردیم.

استاد مربوطه: {با نارضایتی تمام فرم ها رو می گیره و می خونه} اینا چیه؟ اینا برای سه تا پروژه است؟ اونوقت هر کدوم فقط سه تا نمونه؟ اونوقت در شرایط متفاوت؟ {بابا آخه بالاخره سازت رو انتخاب کن ما به همون برقصیم؟ آخر کم باشه نمونه ها یا زیاد؟!}

ما: بله استاد

استاد مربوطه: {در حالی که سرش رو با تمسخر شدید تکون می ده و پوزخند می زنه} ههه. من نمی فهمم چطوری با این سه تا نمونه شما می خواین پروژه بدین!!! ههه، Data Scater نداره که اصلاً اینجوری! ههه. این چه پروژه ایه آخه!!!

و در حالی که از زمین و زمان و حاشیه فرم و خط استاد سوپروایزر ما و... و... ایراد می گیره ما رو برای یک کار مسخره دوباره می فرسته پیش استادمون (تیک زدن یک قسمت مسخره تو فرم که می تونست تلفنی هم بپرسه یا حتی خودش اون تیک رو بزنه)، دوباره که بر می گردیم بازم با نچ نج ها روبرو می شیم، درنهایت اعلام می شه که ده دقیقه بیرون منتظر بمونیم که با استادمون صحبت کنه.

و البته این کار رو هم حضوری انجام می ده، اما من نمی فهمم به استاد بیچاره ما چی می گه که وقتی از اتاقش می یاد بیرون چهره اش تیره می شه و به ما می گه این بار که گذشت، اما برین دنبال ساختن فیکسچر جدید باشین که بقیه تست های استپ های بعدی رو بدیم اون یکی آزمایشگاه انجام بده!


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 19:59 توسط روژ |
این الان خوش شانسی مفرطه یا چی؟!

خوب در راستای اینکه همه سفارت های این ممکلت های بلاد کفر باید حداقل یک بار حال من رو بگیرن و در راستای اینکه ما از نظر بین المللی خیلی آدم های معتبری هستیم و خیلی با احترام باهامون برخورد می شه، من دوباره رفتم یه سفارت دیگه حالم گرفته شد و این بار دیگه با خیال راحت همون اول از در راهم ندادن که برم تو! خوب شما اگر چهل روز پیش (یعنی دقیقاْ ۱۷ تیر) زنگ بزنین جایی وقت مصاحبه بگیرین (برای ۲۹ مرداد)، بعد حتی همون روز کلی با طرف بحث کنین که آیا این زمان برای منی که ۱۵ سپتامبر ارائه دارم دیر نیست؟ آیا ویزام به موقع آماده می شه و... و طرف بهتون اطمینان بده که مشکلی نخواهید داشت، بعد ۲۹ام که خیلی شیک، به موقع، مثل خانوم ها و خوشحال از اینکه این دفعه دیگه مجبور نبودین اون همه تو صف های رنگارنگ بایستین (من دفعه قبل حداقل ده بار مراجعه حضوری داشتم که هر بار هم کلی تو صف ایستادن و... داشت) برین دم در سفارت و بعد کارمند مربوطه بهتون بگه اسم شما اصلاْ تو لیست نیست چه حالی می شین؟! بعد اگه بهتون بگه من تا قبل از ۱۵ مهر نمی تونم بهتون وقت مصاحبه بدم (و ارائه شما یک ماه قبلش باشه!) چی؟!

اگه از چند ماه قبلش برای رسوندن دیتاها و گرفتن نامه های دانشگاه با اون بروکراسی وحشتناکش و اون موانع عجیب و غریبی که قبلاَ نوشتم دوندگی کرده باشین چی؟!

اگه حالا خودتون هیچی، اما وقت تلفنی دوستتون رو هم شما گرفته باشین، بعد بیان قیافه وارفته اش رو بعد از این اتفاق مسخره ببینین چی؟

آخه من چه جوری به اینها ثابت کنم که من ۱۷ تیر زنگ زدم و وقت گرفتم، وقتی که وقت گرفتن فقط و فقط تلفنیه و نه تائیدیه ای به آدم می دن، نه چیزی؟

آخه چند دفعه دیگه باید برم دم در این سفارت هایی که درشون رو با قفل و زنجیرهای آهنی (در ساعات کاری روز) قفل و کلون کردن و تازه فقط اگر شانس داشته باشی ممکنه هر بیست دقیقه یه بار که بیست نفر آدم داران تو آفتاب می کوبن به در، کارمند مربوطه لطف کنه لای در رو باز کنه و حداکثر یک پنجم جواب سوال یک نفر از این جمعیت رو بده؟! (برای این می گم که من خودم سوالم رو تقریباْ طی پنج مرحله، اون هم از Nمرحله ای که در به زور باز شد، تونستم مطرح کنم)

خسته شدم از این برخوردها و رفتارهای تحقیر آمیز و این گذرنامه جلد قهوه ای لعنتی که انگار هیچ جا احترام نداره. حتی هنوز هم که تو خاک خودتی و تو خیابون نوفل لوشاتو یا فرودسی تو این صف های لعنتی ایستادی.

آخه بابا من اصلاْ بی سواد، من هیچی، من هیچ کاره! اما الان که مثلاْ دارم فقط و فقط برای ارائه یه مقاله علمی و فقط به مدت یک هفته می رم اونجا. دیگه واقعاْ برای همین هم من چند ماه باید دوندگی کنم؟! اگه قاچاقچی ای، بیکاری، الافی، چیزی بودم که کارم خیلی راحت تر بود که! دفعه پیش هم من برای دو یا حداکثر سه هفته مسافرت برنامه ریزی کردم، اما دقیقاْ چند ماه سرکار بودم و بدون اغراق به اندازه کل مسافرتی که می خواستم برم توی صف و... ایستادم.


قبل از رفتن دم در سفارت، تو یکی از این کوچه های بغلی بیمه نامه گرفتم، دیدم علاوه بر بیمه نامه خدماتی مثل گرفتن وقت مصاحبه به قیمت ۵۰ هزار تومن و گرفتن رزرو هتل اون هم به قیمت ۵۰ هزار تومن ارائه می دن. اون موقع تو دلم خندیدم که آخه چرا یه آدم احمقی باید این پول رو به اینها بده و وقتی رو که می شه تلفنی گرفت یا بدتر از اون رزروی که می شه به راحتی اینترنتی انجام داد رو بخره؟ بعد از اینکه دم در اونجوری خیط شدم فهمیدم اولاْ احمق منم که احتمالاْ الان وقتی که با زحمت گرفتم (چون تلفن هاشون به طرز خیلی مسخره ای غیر قابل دسترسه) به قیمت ۵۰هزار تومن به یکی از اون آدم های جلوی در فروخته شده، دوماْ این همه پروسه درس خوندن و آزمون و مصاحبه شغلی طی کردم و الان با این همه استرس و سختی حداقل چند روز کار می کنم برای در آوردن هر ۵۰هزار تومن، اونوقت می شه بدون همه اینها راحت نشست زیر باد کولر، پشت یه دونه کامپیوتر و هتل رزرو کرد و پول در آورد!


پ.ن: خوب من امروز رفتم و تونستم برم داخل، فایلم رو هم باز کنم. حالا این خوان اول رفت و خدا می دونه که ویزا بدن یا نه، تا چه پیش آید!!!


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 20:17 توسط روژ |
تولید علم2 (!)
خوب کسی اون تولید علم (1) رو خوند؟ کسی منتظر (۲)اش هست اصلاْ؟!

به هرحال من ادامه می دم...


چرا یه دانشجو باید تز نوع دوم رو ترجیح بده؟ اون هم نه فقط به خاطر بودجه و راحتی کار، که به خاطر مقاله و مقاله و مقاله؟! چرا یه استاد باید اینقدر علاقمند به تعریف پروژه های دسته دوم باشه؟ چرا اصلاْ دانشکده به عنوان سیاست گذار باید به روش های مختلف (که البته بیشتر راه ها به زدن تو سر دانشجو ختم می شه!)، مثل همین حساب کردن نمره پایان نامه از ۱۸، تولید کیلویی مقاله رو اینقدر کورکورانه تشویق کنه؟! همینطور دانشگاه، وزارت علوم و.. .

خوب اصلاْ بیخیال سطوح خیلی بالا می شیم و از همین دانشکده شروع می کینم!

به نظرم دانشکده (و البته سیاست گذارانش!) حساب می کنن تعداد مقاله بیشتر یعنی بالاتر رفتن رتبه اش (یا مثلاْ چیزهایی مثل قطب علمی شدن و اینجور قرتی بازی ها)، این یعنی بودجه بیشتر، پول بیشتر، امکان گرفتن تعداد دانشجوهای بیشتر در سال های بعد (که بازم یعنی بودجه بیشتر)، امکان گرفتن اجازه ارائه گرایش های بیشتر، بازم یعنی بودجه بیشتر، امکان گرفتن دانشجوهای نوبت دوم (یا همون شبانه) بیشتر که باتوجه به شهریه ای که پرداخت می کنن باز یعنی پول بیشتر. و البته علاوه بر همه اینها (که تا اینجا به پول ختم می شد!)، تعداد مقاله بیشتر یعنی پرستیژ بالاتر در بین دانشکده های دیگه، هم دانشکده های داخل دانشگاه و هم دانشکده های هم رشته دانشگاه های دیگه. خوب پس کی یه که بدش بیاد از این مقاله های حتی کیلویی؟!

استاد محترم هم که در به در به دنبال مقاله اس. چرا؟ چون هر مقاله امتیازهای این استاد رو برای افزایش رتبه علمی (مثلاْ استاد تمام شدن و..) بالا می بره و راهش رو کوتاه تر می کنه. علاوه بر اون پیش استاد اتاق بغلی هم روسفید می شه دیگه، می دونین که!!!! به نظرم بعد از همه اینها، این مقاله ها بر تعداد دانشجوهای ارشد و احیاناْ دکترای استاد مربوطه و قدرت باندش هم کمی تاثیر می ذاره. و در نهایت اینکه مثل ما دانشجوها که در به در دنبال رزومه خوب برای رفتن هستیم، اساتید محترم هم بدشون نمی یاد حداقل برای روز مبادا یا  فرصت مطالعاتی یا.. یه رزومه آبرومند (!) دم دستشون باشه و  راحت بتونن از این ژست های آپ تو دیت و اینجور چیزها بگیرن. خوب من هم اگر استاد باشم از مقاله دادن (اون هم با اعمال زور بر دانشجوی بیچاره!) بدم نمی یاد!

و اما دانشجو.. . خوب صرف نظر از شرایط خاص اینجور پروژه ها (که به هر حال حتی اگر شکست هم بخوره می شه جمعشون کرد و دفاع کرد)، فکر می کنین این روزا چند درصد از دانشجوها تو صف های ثبت نام امتحان های تافل و جی آر ای، دنبال بورس و پذیرش و از اینجور چیزان؟ خوب این دانشجو که فارغ التحصیل دانشکده با رتبه زیر هزار نمی تونه باشه، پس حساب کردن روی اعتبار دانشگاه برای رزومه که هیچ، معدل هم که نه به تنهایی کافیه (حداقل برای دکترا)، نه برای تنبل هایی مثل من جواب می ده، پس این هم هیچ. خوب این رزومه کچل رو با چی باید پر کرد آخه؟!!! هان؟!!! با چی؟!!! باید به قول دوستمون تو کامنت چند پست قبل مجبوریم مرزهای علم رو جابجا کنیم دیگه!


خوب پس نتیجه می گیریم که پیش به سوی تزهای گروه دوم دیگه! اینکه واضحه!


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 17:11 توسط روژ |
دلتنگی...

دلم می خواد برم بیرون، همین الان ساعت حدود یک شب... قدم بزنم، فکر کنم، ام پی تری پلیر تو گوشم باشه و نامجو گوش بدم یا حتی همین داریوش که الان دارم گوش می دم (چیه، مسخره کردن نداره که دیگه!). دلم نمی خواد تو این تخت لعنتی ولو باشم، با این لپ تاپ لعنتی تر که ولو شده رو دلم، ظاهرم یه حس ریلکسی مفرط رو منتقل کنه، اما...، اما...  نمی خوام اینجا باشم، به این همه نگرانی هام فکر کنم، با سرگیجه و چشم های پف کرده. روزهای کاری به سردرد می گذره و چشم هایی که از فشار کم خوابی به زور بازه و روزهای تعطیل به سرگیجه و چشم های پف کرده.

دلم می خواد الان برم بیرون. برم قدم بزنم. یه جای آروم باشه بهتره. اما مزاحم نداشته باشه. بدون ترس راه برم. آخه می خوام تنها باشم. خوب چرا الان من نباید بتونم به جای اینجا تو هوای آزاد گریه کنم؟ چرا؟

تو دانشگاه دوستایی داشتم که از صبح تا شب، دقیقاْ از صبح تا شب با هم بودیم. اما چیزی که از من می دیدن اینقدر عجیب بود و اینقدر از من دور که هنوز هم تعجب می کنم. اینقدر هم نظرشون قطعی بود که من می ترسیدم از آدمی که از خودم بهشون معرفی کردم. دور نشیم از حرفای الانم. دوستای من یه روز از من پرسیدن اصلاْ من هیچوقت گریه می کنم؟ آخرین باری که گریه کردم کی بوده؟ من، منِ از نظر اونها بی احساس...! الان یاد اونها افتادم. حالا جاشون خالی...


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 1:2 توسط روژ |
ازخانواده حمایت نکنید لطفاَ!

خوب به سلامتی و میمنت وبلاگ قاطی کرده و من پست هایی که دیروز فرستادم رو تو لیست مدیریت وبلاگ نمی بینم، رفتن دیدم اگه تو خود وبلاگ هم بخوای نظر بذاری این پست ها رو نمی شناسه. اینه که دوباره کپی می کنم این دو تا پست آخر رو...


نكنيد آقا جان...

نكنيد...

شما را به مقدساتتان قسم (اگر دارید البته!)...

شما را به آرمان هایتان قسم (بازهم اگر دارید البته!)...

شما را به ............ (هرچی دوست دارید اینجا بنویسید) قسم...

از خانواده حمایت نکنید!

اصلاْ گیرم که حرف شما درست! گیرم که خانواده یعنی مرد و فرزندان ذکور! (واضحه دیگه که در تعریف آقایان زن جزو خانواده نیست دیگه؟! اگه بود که اینجوری ازش حمایت نمی کردن!) گیرم که زن هم اون وسط یه چیزی مثل یخچال خانواده یا مثلاْ تلویزیون یا جارو برقی یا حتی شاید در ورژن های باکلاس تر ماشین ظرف شویی و مایکروفر! اما شما بیاین و آقایی کنید و همون خانواده مردانه (!) رو هم اینجوری بدبخت نکنید!

آقا اصلاْ مگه شماها خودتون خانواده ندارین؟


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 10:54 توسط روژ |
تولید علم1 (!)
خوب به سلامتی و میمنت وبلاگ قاطی کرده و من پست هایی که دیروز فرستادم رو تو لیست مدیریت وبلاگ نمی بینم، رفتن دیدم اگه تو خود وبلاگ هم بخوای نظر بذاری این پست ها رو نمی شناسه. اینه که دوباره کپی می کنم این دو تا پست آخر رو...


اعتراف می کنم نوشتن پست قبلی تجربه خوبی بود، یک مقدار از چیزهایی که توی ذهنم گیر کرده بود آزاد شد و کمی هم از عصبانیتم کم. حالا به نظرم رسید می تونه وقتش باشه که یک کمی توضیحات تکمیلی بنویسم از این تولید علم(!!!)ی که داره تو دانشگاه های گوگولی کشورمون اتفاق می افته و احتمالاْ هر سال می شنوید که تولید علم ایران ۰.۵ درصد یا نمی دونم چقدر اضافه شده و کلی هم بعدش تشویق و نوشابه باز کردن و از اینجور چیزا. اما واقعاْ این تولید علم (!) چه جوری اتفاق می افته؟ یعنی حداقل اینجا چجوری اتفاق می افته؟! من نمی دونم در این رنکینگ چه معیارهایی وجود داره و با چه شاخص هایی تولید علم یک کشور محاسبه می شه. اما دوتا چیز رو می دونم. اول اینکه یکی از معیارهاش حتماْ میزان تولید مقاله (و چاپ یا ارائه اونها تو ژورنال ها و کنفرانس ها) است و دوم اینکه تنها (یا حداقل مهمترین) معیاری که داره آمار ایران رو جابجا می کنه همین تولید مقاله است. اما واقعاْ این داره به نفعمون تموم می شه؟!

اگر فقط از زاویه همین وضعیت خودم هم بخوام نگاه کنم، بچه های ارشد تو دانشگاه های فني اینجا موقع انتخاب موضوع تز با دو دسته موضوع روبرو هستند. گروه اول پروژه های اصطلاحاْ صنعتی که یه شرکت صنعتی، مثلاْ یه کارخونه پتروشیمی یا خودروساز یا... این پروژه رو براساس یه مشکل خاص تو صنعتش یا یک برنامه خاص آینده اش تعریف می کنه، منابع مالی پروژه رو تامین می کنه (که معمولاْ بودجه های خوبی هستند به نسبت بودجه های پروژه های دیگه) و در انتها هم انتظار جواب روشن و به درد بخور داره. گروه دوم هم که پروژه های نسبتاْ Scienceتر هستند، از طرف جاي خاصي تعريف نمي شند و خود استادها معمولاً با توجه به علاقه اشون به موضوع و به روز تر بودن (شما فقط بخوانيد قابل مقاله دهي تر بودن) اونها رو تعريف مي كنند.

خوب حالا اصلاً فرق اين دو دسته چيه؟

تو اولي ها حتماً بايد به يه نتيجه روشن و به درد بخور برسي، يعني علاوه بر اينكه شرايط رو بررسي كني، درنهايت بگي اين پارامتر رو (مثلاً فرض كنيد جنس ماده رو در مورد يك قطعه خودرو يا نوع عمليات حرارتي اش رو يا..) اينطوري عوض كنيد كه اين مشكل حل شه و اين پيشنهاد شما هم بايد واقعاً نتيجه بده، چيزي نيست كه بعداً فقط تبديل بشه به پايان نامه اي كه يه نسخه اش تو كتابخونه شخصي، يه نسخه اش تو كتابخونه دانشگاه و يه نسخه اش تو كتابخونه سوپروايزر قراره خاك بخوره! چيزي نيست كه با يه سري عدد سازي و جابجا كردن نمودارها بشه سرهم بندي اش كرد. از شما جواب روشن مي خوان، همين! اما تو دسته دوم..، خوب واقعيت اينكه كه مي شه اينكارها رو كرد، يا حتي اگر خيلي خيلي صادق باشي مي توني به عنوان نتيجه تحقيق اعلام كني كه اين روش شكست خورده اس و اين خودش هم به عنوان يك نتيجه قابل قبوله (چيزي كه البته من هيچوقت تو كارهاي خودمون نديدم، ما هميشه نتيجه هاي درست و حسابي مي گيريم تو دانشگاه هاي اين مملكت، به جان شما و خودم!).

تو دسته اول مشكل بودجه وجود نداره، هرچند كه هيچي از اين پول در نهايت به دانشجو نمي رسه و هيچوقت من نديدم يه كوچولو حقوق يا دستمزدي براي انجام اين پروژه ها به دانشجو پرداخت بشه، درحالي كه به نظرم بخشي از بودجه براي همينه. و بدتر از اون هرچند كه ممكنه با استادي روبرو بشي كه در مسير تحقيق هم درنهايت براي اينكه مبلغ بيشتر باقي بمونه (و واضحه كه اين مبلغ كجا مي ره!)، در مورد تست ها و آزمايشات لازم خست به خرج بده و اين امتياز هم چندان به كار نياد. اما به هرحال در تزهاي نوع دوم قطعاً مشكل بودجه، لزوم كم كردن تست ها، تو نوبت موندن هاي متوالي براي پيدا كردن يه جاي ارزون تر، استفاده از تجهيزات قديمي تر و درنتيجه به دردنخورتر و اينجور چيزها وجود داره.

خوب به نظرم به خاطر فاصله فاحشي كه صنعت ما از صنعت روز دنيا داره و به خاطر خيلي چيزهاي ديگه (مثلاً عدم تمايل به انتشار نتايج و..) مقاله دادن از تزهاي گروه اول خيلي سخت تر از گروه دومه. آخه مثلاً در مورد قطعه ايكس كه الان دنيا داره رو مي ياره به منيزيم، مقاله دادن راجع به استفاده از فولاد ايگرگ به جاي فولاد ضد چه جذابيتي علمي فوق العاده اي مي تونه داشته باشه؟! يا خيلي مثال هاي ديگه. ضمن اينكه بازم توجه كنيد خيلي وقت ها پايان نامه هاي گروه دوم رو استادها با دقت تمام (!!!) طوري انتخاب مي كنند كه بشه راحتي يكي (يا حتي چندتا) مقاله از توش در آورد، اما در مورد گروه اول نه، هدف كاملاً چيز ديگه ايه!


حالا اگه شما دانشجو باشين تزتون رو از كدوم گروه انتخاب مي كنيد؟ آها هنوز راجع به نقش حياتي مقاله براي دانشكده، استاد و دانشجو چيزي ننوشتم!!! به نظرم يك كمي طولاني شد، بقيه اش رو بعداً مي نويسم!!!

برمي گردم، حتماً!

سنجد


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 10:51 توسط روژ |
آخه اينجا كجاست...؟

خیلی وقت بود ننوشته بودم. می دونم. خسته ام. از دست این دانشکده و این روزهای کوفتی. از ۱۰۰درصد انرژی ای که من برای این پروژه می ذارم نهایتاْ فقط ده درصدش کار مفیده. آخه اینجا دیگه کجاس که باید برای هربار وقت یکساعته گرفتن برای هر تست چند ساعت التماس کنی که برای دوماه بعد تازه بهت وقت بدن؟ تستی که باید بعد از هرپوشش انجامش بدی منطقاْ که بفهمی اصلاْ روشت درست بوده؟ پارامترهات درست بودن؟ چیزی رو نباید تغییر بدی؟ و بعد بری سراغ تست های بعدی. بعد از دو ماه هم که می ری تازه بهت می گن دستگاه خرابه و وقت شما یک ماه عقب افتاد! آخه اینجا کجاست که برای هر بار SEM و XRD بعد چند ماه تو نوبت بودن و خراب بودن دستگاه ها و... و... آخر سر هم يه سري عكس كج و كوله و يه سري ديتاي ناقص تحويلت مي دن، فقط و فقط به خاطر ناواردي اپراتور يا تصميم اساتيد محترم براي اينكه بري تحليل ياد بگيري (بخونید مردم آزاری).

آخه اینجا کجاست که استاداش می شینن دور هم، تصمیم می گیرین برای اینکه تعداد مقاله های خروجی دانشکده بره بالا نمره پایان نامه از ۱۸ حساب بشه (که همه مجبور شن کمبود نمره رو با مقاله جبران کنن)، اما از اونور سنوات رو از ۲.۵ سال به دو سال کم می کنند که برای هر ماه که بعد از شهریور دفاع کنی ۰.۲۵ نمره ازت کم بشه، هیچ کس هم این وسط به این فکر نکنه که با اون وقت دادن های دو ماه در میون، اگه دیتاهای کسی سر دو سال آماده بشه خیلی هنر کرده، دیگه کی می تونه مقاله اش رو بفرسته، پروسه حداقل شش هفت ماهه اصلاح واینا طی بشه و چاپ بشه این مقاله لعنتی تا قبل از دفاع؟ آخه کدوم ژورنالی اینقدر سریع جواب آدم رو می ده؟!

آخه اینجا کجاست که وقتی با بدبختی یه Abstract یه جا فرستادی و پذیرفته شده، از اونور هم داري با بدبختي ديتاهاش رو مي رسوني، از انورتر هم با بدبختي وقت سفارت گرفتي، از اونورتر هم با يه بدبختي ديگه، يعني دوهفته تعطيلي كل دانشگاه و همه قسمت هاي اداري روبرویی، براي همين بايد همه نامه هاي لازم براي سفارت رو يكي دو روزه بگيري؛ اما وقتي مي ري پيش استاد مربوطه (با وجود اينكه مي دونه همينجوري هم درنهايت نمره پايان نامه ات از 16.5 مي شه به خاطر تصميمات نازنينشون و به هر مقاله اي احتياج داري، با وجود اينكه همه اين بلاها رو سرت آوردن كه به زور هم شده مقاله بدي) به جاي اينكه درست جوابت رو بده كه چه مداركي براي صدور اون نامه هاي كذايي مسخره لازمه، برمي گرده بهت مي گه برو از سوپروايزر خودت بپرس كه هر روز دانشجوهاش مي رن اينور اونور (شما بخونيد مني كه استاد اين مملكتم اينقدر بدبخت و حسودم كه حتي با مقاله دادن استاد اتاق بغلي ام مشكل دارم، اون هم چندتا مقاله درپيت زپرتي كه درنهايت براي يه استاد با اين توليدهاي كيلويي شون و تحت فشار گذاشتن دانشجوها نبايد چيز مهمي باشه)! در مرحله بعد هم براي اينكه سنگ اندازي هاش رو تكميل كنه ازت دستخط سه تا استاد رو مي خواد كه تو توانايي ارائه مقاله به زبان انگليسي رو داري، يه جوري كه انگار تا حالا دانشجوي اين دانشكده نبودي اصلاً و واحدهات رو معلوم نيست كجا پاس كردي كه هنوز اين كه در اين حد انگليسي بلد باشي جاي ترديد داره، يا مثلاً اينگار قراره به زبان هوسائيايي (يه همچين زباني بود كه يكي از رشته هاي دانشگاهيه ديگه؟!) پرزنت كني كه معلوم نمي كنه بتوني يا نتوني!

آخه اينجا كجاست كه تو يه آزمايشگاه ديگه اش يه دستگاه همينطور بي مصرف افتاده، بعد وقتي نامه مي بري و كلي دنگ و فنگ (از اين استاد به استاد اتاق بغلي، اما برا همين بايد يه چندتا پروسه پيچيده طي كني، بري پيش مسئول كتابخونه، فرم مخصوص بگيري و.. و..)، بر مي گرده بهت مي گه من يه تست حداكثر نيم ساعته رو، جوابش رو چهار ماه بعد بهت مي دم (و تو حداقل ده تا از اين تست داري در همين مرحله اول و براي مقاله هاي يك ماه ديگه!)، در جواب چرا هم مي گه چون فقط آزمايشگاه من اين دستگاه رو داره (آدم هاي كمي هم باهاش سروكار پيدا مي كنن، فكر نكنيد سرش شلوغه احياناً، از اين خبرا نيست)، پس مي تونم هر موقع مي خوام وقت بدم و منم اينجوري وقت مي دم!

عصبانيم بابا، ديتاها كه درست نيست، هركدوم هم با كلي قرتي بازي و دنگ و فنگ بدست مي ياد، هيچي هم سرجاش نيست، مقاله هم هنوز آماده نيست، سفارت هم هنوز نرفتم، نمي دونم اين يكي قراره چه فيلمي برامون اجرا كنه، بخصوص با اون سابقه اي كه من چندماه پيش براي خودم درست كردم، دستگاه ها هم هر روز خراب مي شن، آزمايشگاه ها هم يا وقت ندارن، يا تعطيلن، يا دستگاه هاشون خرابه، خلاصه عصبانيم ديگه!


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 12:0 توسط روژ |
ویزای ایران!

یکی از اقوام (از کسانی که حدود سی سال قبل به خاطر کرد ایرانی بودن توسط صدام از عراق اخراج شدند، دارایی هاشون یا ضبط یا رها شد و به ایران آمدند)، بعد از سقوط حکومت صدام برای پس گرفتن اموال خانوادگی به اونجا برگشت و هنوز هم اونجاست. چند روز پیش مادر باهاش صحبت می کرد و ازش می پرسید چرا یه سر نمی یاد ایران. می دونین جوابش چی بود؟  "نمی خوام تو پاسپورتم مهر ویزای ایران بخوره. خوب نیست برای سابقه ام".

خوب الان واقعاْ نمی تونم بگم چه احساسی دارم. انگار که یه حقیقت تلخ رو جایی که هیچ انتظارش رو نداری، کسی که انتظارش رو نداری با پتک بکوبه تو صورتت.


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 13:1 توسط روژ |
باز هم هفت تیر...

از زمان جنگ چیزهای محوی یادمه. یعنی خیلی یادمه، اما راستش هیچکدوم همراه با ترس نیست. بیشتر از هرچیز تعطیلی مدرسه و درس خوندن تلویزیونی، مهمون هایی که برای مدت کوتاهی خونه ما رو امن تر از خونه خودشون تشخیص داده بودن و به ما بچه ها شانس با هم بودن های متوالی رو داده بودن، سوژه شدن همسر پسر دایی پدرم که موقع بمباران و اعلام وضعیت قرمز به طور ناخودآگاه بچه هاش رو یادش می رفت، می دوید به پناهگاه و همیشه مامان من حواسش بود که بچه های اون رو هم با خودش بیاره، مسافرت دست جمعی برای فرار از بمباران تهران (که نمی دونم کی به اینها گفته بود رفتن به غرب کشور امنیت بیشتری داره!)، وخلاصه حداکثر هیجان و هیجان و هیجان.

سربازی هم تو نزدیکان نداشتیم تو این سال های جنگ. یعنی عمویی بود که در زمان یک سالگی من به جنگ رفت و هرگز برنگشت، اما اینقدر کوچک بودم که هیچ خاطره ای از اون ندارم. می خوام بگم حقیقتش اینه که نگرانی های جنگ رو از این جهت هم خیلی روشن درک نکردم. حداکثرش این بود که بزرگترها راجع به آتش بس حرف می زدند و من می فهمیدم که اتفاق مهمیه این آتش بس، کاش ادامه پیدا کنه و همیشگی بشه. خلاصه اگرچه که روزهای سختی بود (و اینها رو الان می فهمم)، اما دنیای کودکانه برعکس خود کودک (که آسیب پذیره)، سرسخت تر از این حرفهاست که به راحتی خراب بشه.

به هرحال من ترس جنگ رو هیچ درک نکردم. شاید فقط یک بار ترسی از جنس مشابه جنگ رو چشیده باشم. یک بار که یک زلزله خیلی ساده (که کانونش هم تهران نبود) خونه رو لرزوند و با توجه به سابقه بم این نگرانی که نکنه این هم یک پیش لرزه است، نکنه مصیبت در راهه، نکنه زیرآوار بمونیم و.. اومد سراغ آدم های این شهر، و البته من هم.. . به هر حال این کابوس زیر آوار موندن، قطع شدن اعضا بدن و... هم بعد از چند روز رفع شد، اما همون چند روز کمی با "ترس" بهتر آشنا شدم. "کمی" و البته "فقط کمی".

همه این حس ها و این تجربه ساده ترس رو نوشتم که بگم می دونم هیچکدوم از کلماتم نمی تونه درست حس آدم هایی که ترس های جنگ رو با همه وجود درک کردن انتقال بده. نمی تونه از حس های واقعی مردم شهرهای مرزی بنویسه که به شدت و تناوب بمباران شدند، اشغال شدند و حتی حمله شیمیایی. بله این آخری، حمله شیمیایی، آخه کی می تونه به این راحتی درکش کنه؟ کی می تونه بفهمه این آدم ها چی کشیدن؟ به چه وحشتی  دچار شدن؟ و الان با چه کابوس هایی زندگی می کنند؟ کی آدم های جلبچه، سردشت و بقیه روستاهای شیمیایی شده رو یادشه؟ تا جایی که من می دونم شروع حمله های شیمیایی به مناطق غیر نظامی از هفتم تیر سال ۶۶ و با بمباران شیمیایی سردشت بود. که همون سال ۲۶ و ۲۷ اسفند (یا ۲۷ و ۲۸ اسفند؟) حلبچه هم قربانی شد و.. و.. و.. .

حالا باز سالگرد یکی از اون حمله هاست. بعضی قربانی هاش هنوز (به سختی) زنده اند. اما کی یادشه؟ اونوقت علی شیمیایی خیلی راحت تو دادگاه می گه تا حالا تو زندگیش فقط یدونه آدم کشته که اون هم به خاطر نجات عده زیادیه بوده. دنیای کثیفیه. خیلی کثیف...


مرتبط:

برای پاهایی که دیگه نیستن...

سردشت، هفتم تیر و جنایت غیرانسانی


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 2:2 توسط روژ |
فوتبال، صحنه های حساس و...!
خوب تب فوتبال رو که دیگه همه می شناسن! و منم البته باوجود همه مشغولیت ها مثل همیشه یک مبتلا هستم! نمی خوام اینجا از نظرات کارشناسی خودم بهره مندتون کنم. اما امروز بین من و یکی از همکاران یه گفتگوی بامزه ای پیش اومد که اینجا می نویسم:

همکار: دیدیدن دیشب منصوریان چه سوتی ای داد؟ ازش نظرش رو راجع به پخش مسابقات پرسیدن، بعد معلوم شد این بازی ها رو از کانال زد.دی.اف می بینه.

من: آخه تقصیر اون نیست. ما هم بیشتر مسابقه رو از همون کانال می بینیم. هم کیفیت تصویر بهتره، هم کارگردانیش با اونی که تلویزیون می خره فرق می کنه و از زاویه های بهتری استفاده می کنه.

همکار: تصاویرش هم که با تاخیر نیست دیگه! تلویزیون ایران که به خاطر تماشاچیا با تاخیر نشون می ده همیشه. راستی شما می دونین تصاویر ایران چند ثانیه دیرتر پخش می شه؟

من: چند ثانیه اش رو که نمی دونم. اما اونقدری هست که ما تو خونه وقتی صحنه حساسی پیش می یاد سریع می زنیم شبکه سه و دوباره می بینیمش.

همکار: {خیلی جدی ها!!!} تلویزیون ایران که این صحنه ها رو نشون نمی ده که.

من: #%&_)$@%)$!!!!


آخه من نمی دونم این همکار محترم درباره صحنه های حساس فوتبال چی فکر می کنن آخه؟! یا شاید هم راجع به تصور خانواده ما از صحنه های حساس فوتبال!


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 0:30 توسط روژ |
تحقیر...

امروز مجبور شدم به خاطر گشت ارشاد راهم رو کج کنم. برای من کمتر چنین چیزی پیش می یاد، چون بیشتر رفت و آمدهام به سرکار و دانشگاهه (و طبیعتاْ با قیافه در پیت!) و یا درنهایت با ماشینه، اما امروز پیش اومد...

به نظرم اگر فقط یک دلیل برای رفتن از اینجا لازم باشه، احساس عدم نیاز به تغییر مسیر در هرجایی که یک یونیفرم پوش هست، اون هم مثل یک مجرم، می تونه دلیل کافی ای باشه. از اونایی تعجب می کنم که از تحقیر ایرانی ها موقع انگشت نگاری و... می نویسن. اگر اینی که هر روز تو خیابون های خودمون اتفاق می افته تحقیر نیست پس چیه؟


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 20:15 توسط روژ |
بازرسی کار خیلی بدیه!!!!

قبلاْ ها شغلم طوری بود که یه جورایی یه سری آدم ها رو بازرسی می کردم (مسلماْ بخشی از فعالیت هاشون رو!) و کارهام توسط یک سری دیگه بازرسی می شد. یعنی مسئول نظارت بر عملکرد یک سری آدم های بیرون سازمان بودم و از طرف دیگه یه سری آدم های درون سازمان (و یا حتی بیرون) بر عملکرد خودم نظارت داشتند. راستش همیشه از بازرس ها می ترسیدم! وقتی به طور تصادفی یکی از کارهام رو برای بازرسی انتخاب می کردند، از روزی که اون کار می رفت زیر دستشون من به همه اشتباهاتی که ممکن بود انجام داده باشم فکر می کردم. بعضی از اشتباهات رو که خود آدم به مرور زمان متوجه می شه و من در تمام مدت به این فکر می کردم که اگر مثلاْ به اون صفحه برسه و متوجه بشه چی؟ بدتر از اون اشتباهاتی بود که ممکن بود انجام شده باشه و من حتی متوجه نشده باشم. خوبیش این بود که مطمئن بودم هیچکدومش عمدی نبوده، اما واقعاْ این دلیل کافی بود؟! و اگر بود بازرس و مراجع مربوطه هم به همین نتیجه می رسیدند؟!

اما نتیجه همیشه جالب بود، هر بار هم که هر بازرسی ای تموم می شد و من ایرادات بازرس رو (که همیشه هم خیلی جزئی بود) می دیدم، می خندیدم و با خودم فکر می کردم یعنی چطور متوجه صفحه ایکس نشد؟ یعنی چطور ممکنه اشتباه صفحه ایگرگ رو ندیده باشه؟ و همینطور تا آخر.. . برای ایرادهایی هم که می گرفت هم که همیشه دلایل قانع کننده ای وجود داشت و حتی اگر هم نمی داشت اینقدر جزئی بود که هیچ اهمیتی نداشت. (البته باور بفرمایید ایرادات همون صفحه ایکس و ایگرگ هم خیلی جزئی و بی تاثیر در نتیجه بود ها، اما خوب در مقایسه با چیزهایی که بازرس در نهایت موفق می شد ببینه مهمتر به نظر می رسید!)

به هر حال اون روزها گذشت. حالا جایگاه شغلی من یک مقداری تغییر کرده، دیگه کسی کارهای من رو بازرسی نمی کنه، برعکسش اینه که من علاوه بر افراد بیرون از سازمان، گاهی هم عملکرد آدم های درون سازمان رو بازرسی می کنم. اما اگر فکر می کنید این موضوع باعث آرامشم شده کاملاْ اشتباهه. همیشه فکر می کردم بازرس خیالش از همه چیز راحته. هیچ دغدغه ای نداره، ایرادهاش رو می گیره و می ره. کسی هم که نیست که کار خودش رو بازرسی کنه که! اما الان اصلاْ این احساس رو ندارم. باور نکردنیه، اما همونقدر که قبلاْ از بازرس ها می ترسیدم، الان از کسانی که می خوام بازرسی شون کنم می ترسم! یه وقت هایی هم (بیشتر وقت ها) خیلی از من پرتجربه تر و در این سازمان باسابقه تر هستند، هرکاری رو که دارم بررسی می کنم احساس می کنم این یک جنگه بین من و اون آدم. که اگر کوچکترین اشتباهی داشته باشم، یعنی مثلاْ ایرادات واقعی رو نبینم و یا حتی بدتر، ایرادهایی که می گیرم اشتباه باشه، اونوقت چی می شه. می ترسم که کم دقتی داشته باشم و بعد از رفتنم به بیسوادی ام بخندند! می ترسم همون چیزهایی که راجع به بازرس ها می گفتم، یا همون فکرهایی که راجع به اشون داشتم، درباره خودم تکرار بشه. خلاصه اش اینه که می ترسم دیگه! و همه اینها باعث شده آدم خیلی سختگیری باشم تو اینجور کارها، دچار وسواس بشم و سعی کنم کوچکترین زاویه های تاریک موضوع رو هم روشن کنم. احتمالاْ هیچکدوم از آدم هایی که کاراشون رو بررسی می کنم از من خوششون نمی یاد، اما نمی دونن که من ازشون می ترسم! می تونم بگم انرژی ای که الان می ذارم حداقل دوبرابر قبله، در حالی که فکر می کردم یک بازرس همیشه خیالش راحته، اما الان می بینم نیست، اصلاْ نیست! حداقل برای من که اینطوره!


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 8:21 توسط روژ |
رفیق، یک کم بیا نزدیک تر...

روابطم با آدم ها دوستانه و صمیمانه است، حداقل برداشت شخصی ام از برخوردهام اینطوره (یا شاید هم تلاشم). اما روابط صمیمانه با صمیمیت کاملاْ متفاوته (یا من اینطور فکر می کنم) و من آدم صمیمی ای نیستم، نمی دونم اینجا نوشتم یا نه. اما از نظر من هر آدمی دور خودش هزاران دایره مجازی با شعاع های مختلف ترسیم می کنه، و آدم های دور و برش رو تنها تا یه دایره خاصی (با یه شعاع خاص) راه می ده. یعنی نمی ذاره همه آدم ها به راحتی به مرکز و به دایره های کوچکتر نزدیک بشن. من هم دست آدم های دور و برم رو می گیرم، هر کدوم رو تا لب مرز یکی از دایره ها می برم و بعد ازشون خواهش می کنم از این خط نیان تو! خوب یا بد، به سختی دست کسی رو می گیرم و تا این دایره های درونی (با شعاع های کم!) دعوت می کنم. تعداد آدم های نزدیک خیلی کمه.

اصلاْ بذارین یه جور دیگه بگم. خوب اتم رو که همه می شناسن، هسته و پروتون و بار مثبتش رو هم. الکترون های اطرافش رو هم که هر کدوم تو یه لایه دور هسته می چرخن، با اون بار منفی اشون. این الکترون ها هرچقدر در لایه های بیرونی تر باشند راحت تر از اتم کنده می شند، اما هرچقدر نزدیک تر می شن، تحت تاثیر بار مثبت هسته، سخت تر ممکنه جدا بشن. خوب آدم ها هم همینطورن. اگر من هسته باشم، با همون بار مثبت (مسلمه که اینجا منظور از مثبت ارزش گذاری نیست!) و آدم های اطرافم الکترون های با بار منفی، اون هایی رو که ببرم به لایه های درونی سخت تر جدا می شن.

حالا همه این مقدمه ها رو نوشتم که بگم یه دوستی دارم، یه دوست عزیزی دارم، که یواش یواش دست هم رو گرفتیم و وارد دایره های کوچیک تر هم شدیم. این فرایند البته نزدیک به دو ساله که طول کشیده، شاید به خاطر اینه که تو یک سال اول ما فقط کمی هم رو تو کلاس ها و موقع درس دادن استادها می دیدیم و بعدش هر کلاس هم که من باید پرواز می کردم به طرف محل کار (بدی کار کردن و درس خوندن همزمان اینه که آدم شانس خوشگذرانی تو دانشگاه رو از دست می ده!!!)، و خوب تو سال بعد هم احتمالاْ محافظه کاری و توداری من این فرایند رو کند کرده. اما مدت ها بود حس می کردم این دختر خیلی جاها مثل من فکر می کنه (یا من مثل اون، هیچ فرقی نداره)، خیلی دغدغه هامون مشترکه، خیلی جاها می فهمیم اون یکی چی می گه. و از طرف دیگه، نه اینکه این صفحه دایره آخر باشه (که هیچوقت یک صفحه در فضای عمومی نمی تونه باشه)، اما جاییه که من بخشی (و البته فقط بخشی) از افکاری رو که تو مغزم زندانی کردم و با کسی نمی تونم در میان بذارم رو آزاد می کنم. دقیقاْ همون بخشی که می خوام این دوست بخونه (و البته خیلی چیزهای دیگه که ممکنه اینجا نیاد، اما دوست دارم این دوست بدونه). این بود که دست این دوست رو گرفتم، آدرس اینجا رو به اش دادم و الان هم می گم: "رفیق، یک کم بیا نزدیک تر..."

دوست من هم اینجا می نویسه. همه چیزایی که بالا نوشتم، بهانه ای هم بود برای معرفی آلبا. "ببینم چیکار می کنی رفیق..."


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 14:12 توسط روژ |
آهو خانوم

آهو خانوم همسایه خونه بچه گی های من بود. زنی تقریباً همسن و سال مادر بزرگ هام. خانواده ای روستایی بودند که به تهران مهاجرت کرده بودند و در یکی از مناطق جنوب تهران زندگی می کردند (همسایگی خونه بچه گی های من). آهو خانوم شوهرش سالها قبل مرده بود. اگر اشتباه نکنم (و کسی رو از قلم نیانداخته باشم!) آهو خانوم شش تا بچه داشت، چهار دختر به اسم های خاور، شوکت، آسیه و نازار و دو پسر به اسم های علی و بابک. آهو خانوم بچه هاش رو در فقر بزرگ می کرد. اون موقع یادمه شوکت ازدواج کرده بود، اما ازدواج موفقی نبود. شوکت سه تا بچه داشت، اون هم در فقر زندگی می کرد، اما شوهرش با یک زن دیگه هم ازدواج کرده بود. به هر حال شوکت چاره ای نداشت جز اینکه تو همون زندگی بمونه، چون خونه پدری هم چیزی منتظرش نبود و بالاخره بچه ها... خاور زندگی بهتری نداشت. اون هم ازدواج کرده بود و یک بچه داشت، اما شوهرش بیکار بود و هر سه نفر سربار آهو خانوم. تازه خود خاور هم اونطوری که خیلی گنگ به خاطر دارم کمی عقب افتاده بود. اون موقع آسیه و نازار جوون بودن، همسن و سال های مادرم. علی هم، درنهایت بیست و چند ساله. بابک هم که درنهایت چهار پنج سال بزرگتر از من.

 آسیه و نازار رو تو این خانواده بهتر از همه به خاطر دارم (صد البته بعد از خود آهو خانوم). چرا؟ چون تا اونجایی که یادمه هزار هزار بار وقتی مادرم خونه نبوده یا کاری داشته یا چیزی این دو تا بودن که از ما مراقبت می کردند. نه که فکر کنید با غرولندو غرغر، با عشق تمام. حتی همین الان هم یادمه، مثل روز. برادر و خواهرم دوران نوزادیشون تو بغل این دو تا سپری شد یه جورایی (خونه ما اون موقع ها از پدر بزرگ مادربزرگ ها خیلی دور و دسترسی مادرم به خواهرانش یا مادربزرگم امکان پذیر بنود، واضحه که جایی برای پرستار و این حرف ها نبود). خلاصه تصویر ونگ ونگ خواهر و برادرام تو بغل آسیه و نازار و محبت بی پایان اونها چیزی نیست که من بتونم فراموش کنم. حتی خاطره ماچ های آبدار آهو خانوم و البته طعم آش های تند و پر از فلفل، اما خوشمزه اش تو روزهای برفی.

از سالها پیش ما دیگه همسایه آهو خانوم و خانواده پر محبتش نیستیم، اما فکر نکنید ازشون بیخبریم. آهو خانوم یک نسبت فامیلی خیلی دوری با ما داره. راستش رو بخواین نمی دونم چه نسبتی، اما می دونم که اون هم مثل ما کرده و به همون گویشی صحبت می کنه که ما صحبت می کنیم، پس حتماْ اگر شجره نامه ای در دست بود ما با هم فامیل بودیم. به همین خاطر دست کم مادر بزرگم (و گاهی هم مادرم)، آهو خانوم (و گاهی هم بچه هاش) رو تو مراسم های ختم می بینن. باید توضیح بدم که مراسم های ختم در خانواده ما اتفاق خیلی مهمیه، پس تنها جاییه که می شه حتی آدم های خیلی دور رو هم ملاقات کرد. و البته همین اهمیتش باعث می شه بچه هایی مثل ما (باور کنید برای مراسم های ما آدم ۲۸ ساله ای مثل من بچه محسوب می شه، حتی مادر پنجاه و چند ساله من هم چون جوانه لازم نیست تو همه اشون شرکت کنه!!!!) زیاد جایی تو این مراسم نداشته باشند، مگر اینکه مرگ خیلی نزدیکی باشه، و این شد که من زیاد تو این سالها آهو خانوم رو ندیدم، حداکثر یکی دوبار.

پرت شدم از ماجرا، تو این سالها خبر رسید که آسیه و نازار هم ازدواج کردند. خوب این خیلی خبر خوبی بود، بخصوص با فقر اون خانواده، کم سوادی این دوتا و البته قلب بزرگی که داشتند و اون همه مهربانی که لایق هر خوشبختی ای بود. اما کم کم خبر رسید آسیه چندان هم خوشبخت نبوده، شوهرش تو کار قاچاق بوده و دردسرهای بعدی.. . خاور بیچاره هم که بعد از چند سال خودسوزی می کنه و می میره و آهو خانوم می مونه و یه بچه یتیم که البته از قبل هم سرپرستی اش عملاْ با اون بود. بچه ای که اسمش زیبا بود و چند سال پیش اون هم ازدواج کرد و چقدر دلم گرفت وقتی ازدواج کرد، خیلی بی ربط یاد قهرمان کتاب جای خالی سلوچ می انداخت منو. نازار اما دست کم خوشبخت بود، شوهرش آدم سربه راهی بود. این اواخر حتی موفق شده بود تو یه دامداری با یکی شراکت کنه و یک کمی داشت پیشرفت می کرد.

پارسال تو مراسم ختم مادربزرگ مامانم (که خوب دیگه این یکی از نزدیکان محسوب می شد و من مراسم هفتش رو اگر اشتباه نکنم رفتم) آهو خانوم رو دیدم. حتی آسیه و نازار رو هم دیدم و شما نمی تونید تصور کنید دیدنشون چه شادی ای داشت. اینقدر من رو گرم بوسیدند، اینقدر مهربانی کردند، اینقدر حال خواهر برادرها و پدرم رو پرسیدند، اینقدر برای خودم آرزوهای خوب کردند که برای اطرافیان عجیب بود ما فقط چندسال همسایه بودیم، اما خوب اونها نمی دونند که فقط همین نبود، نمی تونم اینجا بنویسم که چیه، اما عشق عجیبی بود (و هست) بین ما و این خانواده. دلم براشون تنگ شده و می دونم خیلی بی معرفتم که نمی رم بهشون سر بزنم، هرچند که دیگه همه پراکنده شدند و شدیم...

همه اینها رو نوشتم که بگم دیروز نازار هم بدبخت شد، با دوتا بچه کوچیک، شوهرش دیروز تصادف کرد و در عرض چند ساعت مرد، آهو خانوم دوباره مصیبت زده شد...، دوباره...


بی ربط: تعطیلات به بدترین وضع ممکن گذشت، هیچوقت اینقدر بی مصرف نبودم، هیچکدوم از کارایی که باید می کردم نکردم، آلمانی هم حتی نخوندم. احساس افسردگی همه وجودم رو گرفته بود. تا عصر امروز که رفتم کمی قدم زدم و به خیال خودم حالم بهتر شد، نزدیک خونه رفتم سوپرمارکت یک کمی خرید کردم. آخرش که پول پرداخت می کردم آقای فروشنده برگشته به من می گه "خیلی غم تو چهره اتونه، اینقدر فکر نکنید". یعنی معتاد شدم رفت؟!!!!!


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 1:12 توسط روژ |
مطالب قبلی- از دردسرهای شغل تمام وقت زن بودن (2)
سيزدهم مهر 1385

زمان: آخرای ماه {که کم کم باید گزارش کارای ماه رو تحویل بدین}، مکان: یه اتاقی تو یه سازمان!

بازم آخرای ماه شده و موقع ارائه گزارش پیشرفت کارا، از صبح که می یایی یکی یکی پروژه های خودتو به روز می کنی. باهاشون سروکله می زنی تا به نتیجه تقریباْ دلخواهت برسی و یه پرینت می گیری که ببری بدی به رئیست. خوب تا اینجای کار که مشکلی نیست. از پروژه های خودت خبر داری و می دونی این عدد و رقم هایی که داری تحویل می دی بالاخره یه ربطی به واقعیت دارن! کاراتو تحویل می دی و ازت تشکر می کنه. ولی، ولی طبق معمول هر ماه (و یه جورایی هر روز) ازت خواهش می کنه که به آقای ... هم کمک کنی و تو می دونی که این کمک کردن یعنی بری پروژه های اونو هم خودت به روز کنی! آخه آدمی که بیست سال تمامه هر روز فقط از صبح تا بعدازظهر دنبال بن خاروبار و وام ضروری و هدیه تحصیلی فرزند و بیمه همسر و مرخصی استعلاجی و ... و... است چه فضایی در مغزش باقی می مونه برای یاد گرفتن چیزای غیر ضروری ای مثل کار کردن با یه نرم افزار کنترل پروژه و حتی اصلاْ روشن و خاموش کردن کامپیوتر! می ری سراغش و با اکراه شروع می کنی به کار کردن. آمار کارای انجام شده رو دونه دونه می گیری و خودتو به درو دیوار می کوبی تا با این حجم کارای انجام شده درصد ها رو هم به حد دلخواه این جناب برسونی! (فرض کنید ۴ روز کار از یه فعالیت ۲۰ روزه انجام شده باشه، بعد بخوای درصد پیشرفت این کارو بالای ۷۰ در بیاری! زمان ها رو هم حتماْ درست وارد کنی! آخه با کدوم نرم افزار احمقییییی می شه اینکارو کرد؟!!!) بعد از کلی سر و کله زدن بالاخره یه جوری جمعش می کنی و آمارشو می دی دستش.

همکار محترم: {یه آقای شکم گنده کله نسبتاْ تاس کمی ریشو رو تصور کنید!} دستت درد نکنه. بازم زحمتش افتاد گردن تو.

من: خواهش می کنم!

همکار محترم: می دونی من اصلاْ از این کارای کامپیوتری خوشم نمی یاد! نه حوصلشو دارم نه به نظرم به درد می خوره این کارا!

من: بله!

همکار محترم: اصلاْ می دونی چیه به نظر من باید این جور کارای کامپیوتری ظریف مثل تایپ{جانم؟!!!!!!} و این جور چیزا رو که هم راحت تره هم ظریف تر بدن به خانوما و کارایی مثل بازدید و بررسی ماشین آلات و اینا رو که سنگین تره بدن به آقایون!

من: *٪!٫)(٪×٬~،)*ــ٬٫٪)ـ٬٫٪،(ـ+)!


کار کردن در فضاهای «مردانه» و «ضد زن» خیلی سخته. سختیش البته سختی فیزیکی نیست. سختی کار نیست. سختی فرسایشی و روحیه. جایی که تو مجبوری هر روز علاوه بر همه کارایی که می کنی چندین بار خودتو ثابت کنی. باید بهترین کارو تحویل بدی. راهی برای اشتباه نداری. و تازه وقتی هم که اینکارو می کنی به سادگی ممکنه با این واکنش روبرو بشی که حالا زیادم کار مهمی نکردی، اینکه چیزی نبود بابا!  هیچ روزی نباید پیش بیاد که تو وقت نداشته باشی یا با مسافرت مشکل داشته باشی (اون روز خاص فقط) یا... . چون معلومه دیگه این خانوما همش.. . هیچوقت نباید در برخورد با رئیس، همکار، متقاضی، مشاور و هر چیز دیگه ای کوتاه بیای. درغیر اینصورت بالاخره خانومه دیگه، نمی تونه.. . باید هر روز به نظریات مشعشع راجع به اینکه خانوما نباید کار کنن یا اگر می کنن چیزی تو مایه های تدریس باید باشه یا حداکثر یه کار ساده دفتری گوش کنی و بلد باشی یا طرفتو آدم حساب نکنی که باهاش بحث کنی یا منطقی، آروم و غیر احساسی حرف بزنی (و تازه تشخیص بدی کجا کدوم راهو باید انتخاب کنی!). خلاصه باید....

مرتبط:

از دردسرهای شغل تمام وقت زن بودن (1)


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 18:26 توسط روژ |
مطالب قبلی- از دردسرهای شغل تمام وقت زن بودن (1)
شانزدهم تير 1385

پرده اول: بوشهر ـ هتل x  ـ ساعت 10:30 شب

خسته از یک روز کاری ، یک پرواز طبق معمول با تاخیر و کلافه از هوای داغ و شرجی تابستان بوشهر به امید یک اتاق و کمی خوابو استراحت وارد هتل می شم. توی سالن تعداد زیادی از افراد پروازو می بینم که به امید پیدا کردن اتاق خالی اومدن و از پذیرش می شنون که باید منتظر بمونن شاید یکی از رزروی ها نیاد و اتاقی بهشون برسه (بازم طبق معمول تا سمیناری تو یه شهرستان برگزار بشه یا تیم ورزشی ای توی یه شهرستان مسابقه داشته باشه اتاق به هیچ کس نمی رسه، این تجربه منو به خاطر بسپرین و همیشه از قبل اتاق رزرو کنین). توی دلم از این همه درایت خودم (!!!) که از قبل اتاق رزرو کردم خوشحال می شم و با یه نگاه دلسوزانه به هم پروازان(!) به طرف میز پذیرش می رم.  بدون هیچ حرفی گواهینامه و جهت احتیاط حکم ماموریت رو می یارم بیرون و...

متصدی پذیرش: می تونم کمکتون کنم؟

من: من ... هستم. قبلاً اتاق رزرو کردم. لطف می کنید به من فرم پذیرشو بدین؟

متصدی پذیرش: ببخشید خانوم شما مجرد هستین؟

من: بله.

متصدی پذیرش:{در حالیکه سعی می کنه با نهایت ادب صحبت کنه} ببخشید ولی بدون مجوز اماکن نمی تونیم به شما اتاق بدیم.

من: چرا؟

متصدی پذیرش: ببخشید ولی دستور اماکنه.

من:{در حالیکه حکم ماموریتمو نشون می دم}  اما من حکم ماموریت دارم، از قبل اتاق رزرو کردم، دقیقاً سه روز قبل هم همکاران شرکت ما اینجا اقامت داشتن.

متصدی پذیرش: بله خانوم شما درست می فرمایین. همکارانتون رو هم به خاطر دارم. اما دستور اماکنه. همین دیشب یه خانومی که پزشک هستن و هر ماه اینجا برای ماموریت کاری می یان اینجا،  شب هتل ما بودن. ولی اماکن که اومدن بازرسی به شدت به ما ایراد گرفتن.

من: {دیگه واقعاً عصبانی از زور خستگی و بیشتر از اون ایراد به این مسخرگی شروع به داد زدن می کنم} یعنی از نظر شما منی که از قبل رزرو هم کردم امشب باید بیرون تو خیابون بخوابم. اما این آقایون {اشاره می کنم به منتظران اتاق} می تونن  اینجا اتاق داشته باشن؟ .....

(از سر و صدای من مدیر هتل می یاد بیرون)

مدیر هتل: خانوم مشکلتون چیه؟ می تونم کمکتون کنم؟

من: {با عصبانیت و یکمی دادو بیداد} من مشکلی ندارم آقا مشکل از شما و قوانین من در آوردیتونه.

مدیر هتل: {با احترام خیلی زیاد و درحالیکه سعی می کنه منو آروم کنه} حق با شماست خانوم. اما ما هم مقصر نیستیم. این دستور اماکن بوده. الان هم من از شما خواهش می کنم توی لابی استراحت کنین، من تلفن می زنم و سعی می کنم تلفنی مجوز بگیرم.

(بعد از حدوداً ده دقیقه)

مدیر هتل: من پیگیری کردم و خواهش کردم مشکل شما رو حل کنن. موافقت کردن که با توجه به حکم ماموریت شما برای امشب بهتون اتاق بدیم. بازهم از شما عذر خواهی می کنم خانوم. اما واقعاً ما مقصر نبودیم.

من:... 


پرده دوم: سنندج _ هتل Y _ ساعت 2:30 بعد از ظهر

بعد از بیدار شدن ساعت 4 صبح، 7ساعت توی ماشین نشستن با یک راننده پرچونه و دوست همکارت و یک بازدید خسته کننده قاعدتاً تصور اتاق هتل توی اون هوای سرد و برفی، کمی استراحت و احیاناً ناهار (!) خیلی امیدوار کننده و دلچسبه. منو همکارم که حالا دیگه توی ماموریتا حرفه ای شدیم و می دونیم برای خانومای مجرد حکم ماموریت ارزشی در حد شناسنامه و حتی بیشتر داره مدارک شناسایی و حکم ماموریتمونو رو می کنیم. راننده هم همینطور. اما...

متصدی پذیرش: ببخشید خانوما شما مجرد هستین؟

من: بله.

متصدی پذیرش: {اینجا دیگه نه چندان مودب و کمی طلبکار} ببخشید خانوم بدون نامه اماکن به خانوما اتاق نمی دیم. {و رو به راننده} آقا شما می تونین این فرمو پرکنین.{!!!}

من: {با نشون دادن حکم های ماموریت} آقا ما حکم ماموریت داریم. درضمن من قبلاً تو همین هتل اتاق گرفتم.

متصدی پذیرش: {نگاه مشکوکی به حکم ها می ندازه} این فرما مهر نداره  من نمی تونم قبول کنم.

من: {اینجا دیگه واقعاً عصبانی می شم} اولاً که اصلاً حتی حکم ماموریت هم احتیاجی نیست. ثانیاً این حکم ها هیچ مشکلی نداره. من اینجا اتاق رزرو کردم. قبلاً هم تو این هتل اتاق گرفتم. شما نمی تونین بی دلیل به ما اتاق ندین. مطمئن باشین پیگیری می کنم.

 متصدی طلبکار هتل می ره به طرف مدیر هتل و کسب تکلیف می کنه. مدیر هتل می یاد به طرف ما و...

مدیر هتل: ببخشید ولی حکم ماموریت شما مهر نداره. می شه لطفاًاز طریق فکس تاییدی چیزی براش بگیرین؟ 

هردومون اونقدر خسته ایم که حوصله اینکه بریم یه جای دیگه رو نداریم. بعدم اصلاً معلوم نیست جای دیگه برخوردشون بهتر از اینجایی که از قبل هم اتاق رزرو کردیم (و حتی من قبلاً اقامت داشتم) باشه. برای همین شروع می کنیم به زنگ زدن و تلاش برای پیدا کردن مدیرمون. بعد از نیم ساعت موفق می شیم به مدیرمون دسترسی پیدا کنیم و فکس کذایی ارسال می شه! تصمیم می گیریم برای فرار از تنهایی به جای دوتا اتاق یه اتاق دوتخته بگیریم و اینو به متصدی پذیرش می گیم. اما طوری نگاهمون می کنه که انگار مطمئنه که... . اونقدر خسته ایم که حوصله هیچ دردسر دیگه ای نداریم...

دوستم: {بی حوصله، عصبانی و خسته} نمی خواد آقا. همون دوتا اتاق یه تخته بدین...


*به قول دوست عزیزی زن بودن توی ایران خودش یک شغل تمام وقته و من با تمام وجودم این جمله رو درک می کنم...


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 18:24 توسط روژ |
مطالب قبلی-Bedtime Story
دوم مهر 1385

مرد موقع برگشتن به اتاق خواب خواب گفت: «مواظب باش عزیزم، اسلحه پر است.»

زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت: «این را برای زنت گرفته ای؟»

«نه، خیلی خطرناک است، می خواهم یک حرفه ای استخدام کنم.»

«من چطورم؟»

مرد پوزخندی زد: «بامزه است، اما کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن استخدام می کند؟»

زن لب هایش را مرطوب کرد، لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت.

«زن تو»


*جفری وایت مور


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 18:2 توسط روژ |
مطالب قبلی-متولد شدن، رشد جسمی، ازدواج، زایش، بچه داری و مردن؛ اینه همه چیزی که دنیا از منِ زن می خو

چهارم ارديبهشت 1385

 

پرده اول: فرودگاه مهرآباد - باجه تحویل بار و گرفتن کارت پرواز - پرواز تهران ـزاهدان

 

۱/۵ ساعت تا زمان پرواز باقی مونده که به سالن انتظار می رسم. با توجه به زمان زیادی که مونده صف انتظار جلوی باجه خلوته. سه نفر بیشتر جلوی من نیستن و من هم عجله ای ندارم. یکی یکی برای گرفتن کارت پرواز جلو می رن. متصدی هم که بیشتر اوقات بلیط ها رو چک می کنه و کارت پرواز می ده. نفر آخر که کارش تموم می شه یه پسر ۲۴-۲۳ ساله از راه می رسه و بدون توجه به منو حق تقدمو اینجور حرفا بلیطشو می ذاره روی میز. چون عجله ای ندارم، اول صبحه و اعصابم آرومه، حوصله بحثم ندارم چیزی بهش نمی گم. متصدی باجه هنوزم سرش پایینه. چون قبلاْ منو دیده بود یا اینکه بلیطی که الان روی میزش بود به اسم یه خانوم بود همونطوریکه سرش پایین بود گفتسرکار خانوم همراه هم دارین یا نه؟» پسره که یک کمی هم بهش برخورده بود جواب داد: «نه تنها هستن.» متصدی تازه این موقع بود که سرشو بالا آورد و پسره رو دید: «لطفاْ بارتونو بذارین اینجا» و به ریل کنار دستش اشاره کرد.


پرده دوم: داخل هواپیما - ردیف ۶ - صندلی

صبح زود ، دیر خوابیدن شب قبل و پیشگیری از گپ زدن اجباری با دختر صندلی کنار دستی باعث می شه که چشمامو ببندم. ولی رفت و آمد مکرر مسافرا و مهماندارا باعث می شه که از خوابیدن منصرف بشم. از توی کوله پشتیم کتاب» همه می میریم»رو بیرون می یارم شاید کمی سرگرم بشم. کمی می خونم، اما حوصله اونم ندارم. کتابو می بندمو می بینم که دختر کنار دستیم زیر چشمی نگاهم می کنه. تا کتابو می بندم رو می کنه به منو می گه: «می تونم چند لحظه کتابتو ببینم؟» کتابو می بینم و همزمان زیر چشمی زیر نظر می گیرمش که عکس العملشو ببینم. ۲۲-۲۰ ساله به نظر می رسه و انگار از کتاب خوشش نیومده. به هر حال بعد از چند دقیقه ورق زدن کتابو بهم بر می گردونه.

دختر: خونتون زاهدانه؟

من: نه.

دختر: پس برای چی داری می ری اونجا؟

من: برای کار.

دختر: تنهایی؟

من: بله.

دختر: مگه کارت چیه؟

من: کارشناس فنی

دختر: مگه چند سالته؟

من: ۲۵ سال

دختر: {با هیجان {اصلاْ بهت نمی خوره! حداکثر به نظر ۱۸-۱۷ ساله می رسی! هم قد و هیکلت، هم صورتت} اینو درست می گفت، البته نه با این شدت!}

دختر: نامزد داری؟

من: نه

دختر: چند وقت زاهدان می مونی؟

من: یه شب.

دختر: خوش به حالت! من نمی دونم چه جوری این دوماهو تحمل کنم. پدرم تو زاهدان منتقل شده و حالا خانوادم اونجان. اما خودم شمال زندگی می کنم. دلم براشون تنگ شده بود اومدم ببینمشون. اما همین که اومدم تو فرودگاه پشیمون شدم.

من: {با لبخند} زاهدان خیلی هم شهر بدی نیست.

دختر: آخه می دونی چیه وقتی داشتم می یومدم نامزدم تو فرودگاه کلی گریه کرد. خیلی منو دوست داره. نمی دونم چه جوری تحمل کنیم.

من: زود می گذره.

دختر: {علاقه حیرت انگیزی به حرف زدن راجع به خصوصی ترین قسمت های زندگیش داره. شایدم یه جورایی می خواد خودشو اثبات کنه}  خیلی درسو دوس داشتم. دلم می خواست تا اونجایی که می تونم ادامه بدم. توی امتحانا بود. امتحان عربی (۲) داشتم که مادرش برای سومین بار اومد خواستگاری. بازم گفتیم نه بهشون. مامانش گفت آخه پسر من داره از غصه دق می کنه. حداقل بذارین بعد از اینکه درسش تموم شد بیایم خواستگاری. مادرم گفت هر جور صلاح می دونین. هنوز امتحانام تموم نشده بود که مامانش دوباره اومد. گفت آخه اینجوری که نمی شه که ما صبر کنیم تا بعد از درس خوندن مریم جون. پسر من داره دق می کنه. خواب و خوراک نداره. مامانم گفت ما که از اول گفتیم نه. خلاصه اینقدر التماس کردن که آخر قبول کردیم. اینجوری شد که دیگه درسمو ول کردم.

من: {چیزی نمی تونم بگم. نصیحتم بلد نیستم. باشمم به درد این یکی نمی خوره} خوشبخت باشین.

دختر (که حالا دیگه فهمیدم اسمش مریمه): از شوهر کردن خیلی می ترسیدم. دختر عموم از وقتی نامزد گرفت بیچاره شد. هی بهش می گه دامن بپوش، موهاتو بکن تو، بلند نخند، بیرون نرو...آخه می دونی قبلاْ فیلمبردار بود. تو خونشون راحت بود. منم که دیدم اینجوریه چشمم ترسید. به مامانم گفتم چرا این آزادی ای که تو خونه دارم از دست بدم؟

من: همه آدما که مثل هم نیستن. شاید نامزد دختر عموتم به مرور زمان درست شد.

مریم: الان که دیگه شوهرشه. دیگه بعد از دوتا بچه هم که تغییری نمی کنه. قبلاْ همه می گفتن بچه دار که بشه خوب می شه. ولی بدتر شد.

من:  خوب چرا ازدواج کرد باهاش؟

مریم: آخه تو روستای ما دختر اگه به ۱۸-۱۷ سالگی برسه دیگه ترشیده حساب می شه. اونم ۱۷ سالش بود. با اینکه خیلی دختر خوبی بود دیگه خواستگار در خونشونو نمی زد. این که اومد خواستگاریش گفت اگه بمونم خواهرامم بدبخت می شن. واسه همین قبول کرد. من خودمم راستش یک کمی ترسیدم که قبول کردم.

مریم: {انگار که چیزی یادش اومده باشه} ولی نامزد من خدا رو شکر خیلی منو دوست داره. الان که تو فرودگاه بودیم می گفت کی بشه من بشینم تو این هواپیما بیام دنبالت{دو ماه بعد قرار بود بیاد دنبالش} من گفتم آخه هنوز یه ساعتم نشده که!

مریم: {انگار که لازم ببینه دوباره نامزدشو اثبات کنه} خیلی منو دوست داره.من الان خونشون زندگی می کنم. زنگ زده بود به مامانم می گفت تو رو خدا تو این دو ماه مواظبش هستین؟ {با یه علاقه و احساس شدیدی اینو می گفت} مامانم خندیده بود بهش گفته بود یعنی تو این ۱۵ سال ما مواظبش نبودیم، حالا تو تو این چند ماه مواظبش بودی؟

{دهنم باز مونده بود از تعجب، تصور اینکه فقط، فقط فقط ۱۵ سالشه و درسو همه چیشو ول کرده به خاطر نامزدش برام سخت بود}.

من: {به زور لبخند می زنم}خوب حتماْ خیلی دوستت داره.

مریم: شبو کجا می مونی؟

من: هتل.

مریم: تنهایی؟

من: آره.

مریم: تورو خدا بیا خونه ما. به خدا فقط یه خواهر دوساله دارم. بابام که ماموره، بیشتر شبا خونه نیست. تورو خدا بیا خونه ما.{واقعاْ و از ته دل می گفت. به طوریکه شرمنده شدم، فکر کردم اگه من بودم هیچوقت اینکارو نمی کردم.}

من: {لبخند می زنم، ولی ایندفه نه زورکی} خیلی لطف داری، خیلی ممنون، ولی مزاحم نمی شم.

مریم: ...{اصرار}

من: ممنونم. ولی چون کار زیاد دارم اینجا و یه روزه باید تمومش کنم این جوری راحت تره.

{کم کم داریم می رسیم، نزدیک فرود هواپیماس و من هنوزم تو فکراین دخترم. هزار تا فکر جورواجور. اینکه ده سال دیگه این دختر زندگیش چجوریه؟ چیکار می کنه؟ خوشحاله؟ راحته؟ زندگیش تلف شده؟}

من: سعی کن هر جوری شده درستو ادامه بدی. الان که هنوز نامزدین، پدرو مادرتم نیستن. حداقل برای اینکه دلت برای اونا تنگ نشه درس خوندنو ادامه بده.


پرده سوم: ندارد.


نتیجه گیری: ندارد.


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 16:19 توسط روژ |
مطالب قبلی...

شاید یه سری از خواننده های اینجا بدونن که قبلاْ هم وبلاگی داشتم، اما پاکش کردم. امروز خواهرم می خواست کامپیوتر قبلاْ مشترکمون رو فرمت کنه، به من دستور داد برم ببینم چه چیزایی توش دارم و نسخه پشتیبان بگیرم برای خودم، که من رسیدم به مطالب وبلاگ قبلی! می خوام اونارو دوباره بذارم اینجا، تاریخش نوشته شدنشون رو هم می نویسم و اگر توضیحی راجع به هرکدوم به ذهنم رسید هم... مسلمه که بعضی هاشون همون موقع هم تاریخ مصرف داشته، اما به هر حال تو پست های بعدی  می ذارمشون! راستی ترتیب ها هم متاسفانه قاطی پاطیه و من زیاد حوصله مرتب کردنشون رو ندارم! ببخشید دیگه!

پ.ن: یه سری رو منتقل کردم به تاریخ های نسبتاْ واقعی نوشته شدن (تو آرشیو- همون حول و حوش سال ۸۵!!!)، بعضی هاش هنوز اینجاست، اما اونها هم بعداْ منتقل می شه.


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 15:53 توسط روژ |
و باز هم 16 خرداد!
پارسال این موقع ها، فرادای امروز (چه ترکیبی!!!) من این پست رو نوشته بودم.

خوب امروز آخرین روز از اون ۳۶۴ روزه. شاید تلخی امروز هم به همین خاطره (اگه اینطور باشه فردا چی می شه پس؟!!!)

دوست ندارم روزهای تولدم رو. شاید بهترینش همون سالی بود که تازه حدود ۱۲ شب ۱۶ خرداد من یادم افتاد که اون روز تولدم بوده!

به هر حال این یک پیشداوری بود، شاید فردا روز بهتری باشه...، شاید...!


پ.ن۱: البته این ERTEHAL HOLIDAY هم که بی تاثیر نیست! بخصوص که بخوای بری شمال و از جاده کرج برگشت بخوری! این پنجمین مسافرتمه تو چند ماه اخیر که به هر دلیل کنسل می شه! نمی دونم چرا!

پ.ن ۲: آدم رو عصبانی می کنن دیگه. هی می خواد روزشو خوب شروع کنه، نمی ذارن. sms زده به من که کادوی تولدت رو می ذارم تو کتابخونه دانشگاه، برو بردارش. آخه وقتی نمی فهمی کادو دادن برای چیه اصلاْ من چی می تونم بهت بگم؟


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 16:54 توسط روژ |
سپر مدافع
چیزی که از آدم ها محافظت می کنه دوست داشتن هاشونه. اونقدر ضعیفند که اگر این یکی نبود نابود می شدند و من از دیروز دارم به همین فکر می کنم.

اونهایی که آدم رو دوست دارند هیچ نقش حفاظتی نمی تونند داشته باشند، دوست داشتن های خود آدمه که کمکش می کنه...

تو داستان های هری پاتر، موجوداتی هستند به اسم دیوانه ساز که یه بوسه اشون کافیه روح رو از بدن آدم خارج کنه. اونجا هر جادوگر قابلی می تونه یه سپر مدافع بسازه و هرچقدر سپر مدافع اش قوی تر باشه بیشتر می تونه دیوانه سازها رو از خودش دور کنه، حتی اگر تعدادشون زیاد باشه. سپر مدافع هرکس شکل مخصوص به خودش رو داره، مثلاْ مال هری شکل گوزنه، اما چیزی که به نظر من مهمه شکل سپر مدافع هر جادوگر نیست، نیروی ایه که به اون کمک می کنه موفق شه سپر مدافع بسازه، و نیرویی که سپر مدافع اون رو هر چه بیشتر قوی می کنه. هری پدر و مادرش رو از دست داده، دوست داشتنی ترین موجودات زندگی هری پدر و مادرش هستند که موقع ساختن سپر مدافع، فقط با فکر کردن به اونها و به خاطر آوردن چهره اشونه که می تونه موفق بشه. در واقع سپر مدافعش عشق اونهاست، اما، اما به نظرم نه عشق اونها به خودش، این کار زیادی نمی کنه، چیزی که کمکش می کنه عشق خودش به اونهاست.

آدم ها خیلی ضعیف اند، روزی که کسی رو دوست نداشته باشند نابود می شن، دست کم می شه آدم با خودش شروع کنه، نمی شه؟! چرا حداقل خودمون رو دوست نداریم؟!


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 17:42 توسط روژ |
عذاب وجدان (2)

خوب من نمی خواستم سریال دنباله دار بنویسم، فقط مشکل این بود که دیشب تازه کتاب رو تموم کرده بودم و دیگه واقعاْ خوابم می اومد. به نظرم می رسید نمی تونم کلمات رو درست انتخاب کنم و احتمالاْ آخرش رو سرهم بندی خواهم کرد! اما الان می خوام قبل از شروع هر کاری* و تا وقتی از فضای داستان دور نشدم بقیه اش رو بنویسم.


رسیدیم به شروع همدستی ایزابلا و گلیلمو براي نجات فرانچسكا. ايزابلا و گليلمو (و كلاً هر آدم مذهبي ديگه اي تو اين كتاب) معتقدند آدم هاي غير مذهبي (از جمله فرانچسکا) برعکس چیزی که نشون می دن کاملاْ به خداوند ایمان دارند و این انکار اونها هم  به خاطر همین ترس یا ایمانشونه. به همین دلیل بهترین نسخه ای که ایزابلا برای فرانچسکا (و کلاْ هر مشکل دیگه ای) ارائه می کنه اعتراف به کشیشه. به نظر اون اینطوری فرانچسکا هم می تونه اون مرد (و اون عشقی که از نظر ایزابلا بیشتر از یک سوتفاهم و هوس نیست) رو فراموش کنه و هم افکار شیطانی ای مثل خودکشی. ایزابلا وقتی به تنهایی نمی تونه فرانچسکا رو به این کار تشویق کنه از گلیلمو کمک می گیره و البته همسر فرانچسکا اونقدر عاقل هست که همچین پیشنهادی رو پیگیری نکنه (خودش پیش کشیش می ره، اما می دونه که نمی تونه فرانچسکا رو راضی به چنین کاری کنه).

به هرحال از این جزئیات می گذریم. از اینکه فرانچسکا هم نمی تونه تصمیم به ترک گلیلمو (بدون اعتراف به اون) بگیره هم می گذریم. اما نویسنده کم کم برای ما روشن می کنه که ایزابلا و گلیلمو از سال ها پیش (یعنی از همون روز تولد فرزند فرانچسکا و گلیلمو که بعداْ می میره) با هم رابطه داشتند، طوری که هر دو مطمئن هستند بچه دوم ایزابلا فرزند گلیلمو (و نه شوهر ایزابلا) است. ماجرا از این هم عمیق تره. چون ایزابلا با مردی هم که قبلاْ (و در دوران نوجوانی) دوست پسر فرانچسکا بوده رابطه برقرار می کنه. حتی نه تنها با مردان زندگی فرانچسکا که با مردان دیگه ای هم که اطرافش بودند، مثلاْ توریست های موزه ورونا. هیچ وقت هم نسبت به همسرش احساس خیانت و ناراحتی نداشته، انگار که با هربار اعتراف پیش کشیش همه چیز تموم می شه. همون طور که گلیلمو یه جایی تو یه نامه توصیف می کنه این دسته (مذهبی ها) برنامه ریزی می کنند که گناه کنند و در حین گناه هم هیچ ناراحتی ای وجود نداره، چون اطمینان خاطری هست که می شه در یه ساعت معین و با تصمیم شخصیشون (یعنی دقیقاْ وقتی که گناه تموم شده و دیگه نیازی بهش نیست) به کلیسا رفت، پیش کشیش اعتراف کرد و دیگه نگرانی ای نداشت.

شاید به نظر برسه هدف این کتاب انکار مذهبه، اما من اینطور فکر نمی کنم. درواقع جنبه های مذهبی اینقدری هم که من اینجا توصیف کردم تو این کتاب پررنگ نیست (البته چیزی رو تحریف نکردم، اما خوب وقتی از یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای از یه قسمت های خاص بنویسی اون قسمت ها پررنگ می شه دیگه!)، چیزی که هست اینه که نویسنده می خواد بگه (برداشت من) آدم های مذهبی و غیر مذهبی در واقع فرق چندانی با هم ندارند. اگر هم تفاوت هایی دارند، این تفاوت ها به خاطر تاثیر مذهب نیست. ایزابلای مذهبی همونقدر (و بلکه هم خیلی بیشتر) می تونه به شوهرش خیانت کنه که فرانچسکای بی خدا. ایزابلا عذاب وجدانش رو با اعتراف پیش کشیش خاموش می کنه، اما فرانچسکا چون کشیشی برای اعتراف نداره تنها راه رو صداقت و اعتراف به همسرش می بینه. حتی از اینها هم بدتر. فرانچسکا راجع به خودکشی حرف می زنه، ایزابلا از فکر خودکشی دوستش هم می ترسه، اما درنهایت این ایزابلاست که می ره زیر قطار.

من هم به این جنبه اعتقاد دارم. چیزی که رفتار آدم ها رو متفاوت می کنه قید و بند های مذهبی (و یا بی قیدی های بی مذهب ها) نیست. در هر دو دسته (مذهبی و غیر مذهبی) می شه رفتارهای کاملاْ مشابهی دید، چه خوب و چه بد. چه اخلاقی (با معیارهای تعریف شده، هرچند که این معیارها برای آدم های مختلف متفاوته. اما اینقدر در اجتماع اطراف ما معیارهای مشابه وجود داره، مثلاْ بیزاری از دروغ، که شبهه مطلق بودن اخلاق رو بوجود می یاره و بازهم البته همه اینها نظر شخصی منه!) و چه غیر اخلاقی (باز هم همونطور نسبی). هر دو ممکنه خیانت کنند، خودکشی کنند، دچار عذاب وجدان بشن و.. . نکته جالب تر هم اینه که برعکس باور مذهبی ها (که فکر می کنن بی خداها چون در قید مذهب نیستند از هیچ کاری ترسی ندارند)، عذاب وجدان غیر مذهبی ها از کارهایی که برخلاف اصول مورد پذیرششونه می تونه حتی بیشتر باشه و چون تنها اعتراف مفید رو صداقت می دونن، شانس نجات بیشتری دارند (تلاش می کردم به نفع هیچ گروهی جبهه گیری نکنم، اما اینجا مثل اینکه اینکارو کردم!).

به هر حال کتاب جالبی بود!


* مجبور شدم قبل از تموم شدن نوشته و وسطش کلی کار انجام بدم! بازم احتمالاْ قاطی پاتی (دیکته اش درسته؟!) از آب در اومده!


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 9:12 توسط روژ |
عذاب وجدان (1)

این دو روز به جای مقاله خوندن و نوشتن فقط کتاب خوندم (به علاوه آلمانی که خوشبختانه هنوز انگیزه اش از بین نرفته. اینقدر اینجا می نویسم ازش و همه جا اعلام عمومی می کنم که دیگه نتونم قطعش کنم!). کتاب "عذاب وجدان"، نوشته آلبا دسس پدس و ترجمه بهمن فرزانه (که به خاطر ترجمه خوبی که از صدسال تنهایی داشت مترجم محبوب منه).

کتاب رو دوست داشتم. هرکتابی شاید به تعداد خواننده هاش تفسیر داشته باشه (مثل همون به تعداد انسان ها راه به سوی خدا هست!). یه جنبه این کتاب هم برای من خیلی پررنگ شد.

سبک کتاب نامه هاییه که بین شخصیت های اصلی رد و بدل می شه. فرانچسکا، شخصیت اصلی داستان که زنی فاقد عقاید مذهبیه. محور کتاب همین زنه و ماجراها از نامه نگاری اون با دوست دوران نوجوانی اش، ایزابلا شروع می شه. ایزابلا البته برخلاف فرانچسکا زن مذهبی و آرومیه. این دو زن تو سن حدود سی و شش-هفت سالگی هستند، هر دو ازدواج کردند و در دو شهر مختلف (رو و ورونا) زندگی می کنند.

داستان از خیانت شروع می شه. خیانت فرانچسکا به شوهرش، شوهری که اون هم عقاید مذهبی پررنگی داره. فرانچسکا تو یه سفر عاشق مرد دیگه ای، یعنی ماتئو، می شه. حالا هم تصمیم گرفته همسرش رو ترک کنه و یا خودکشی کنه. نامه ها به ایزابلا هم با همین هدف شروع می شه که در صورتی که فرانچسکا هرکدوم از این دو راه رو انتخاب کرد، ایزابلا نامه ها رو به دست همسرش برسونه.

ایزابلا البته وظیفه مذهبی خودش رو در ترغیب فرانچسکا به ترک اون مرد و فراموش کردن راه شیطانی ای مثل خودکشی به خوبی انجام می ده. اما نه حرف های ایزابلا، که تردید خود فرانچسکا، این فرار رو به عقب می اندازه. خلاصه اش اینکه فرانجسکا زنی نیست که بدون اعتراف به همسرش حاضر به ترک اون باشه و در همین حین هم ایزابلا وظایف یک زن پاکدامن و درستکار رو مرتب به اون یادآوری می کنه.

اما ایزابلا برای نجات فرانچسکا به نامه نگاری با خود اون بسنده نمی کنه. از وسطای کتاب نامه های ایزابلا به گلیلمو، همسر فرانچسکا هم داستان رو پیش می برن. نامه هایی از سر خیرخواهی که باتوجه به اشتراکات مذهبی این دو نفر دنبال یه راهی برای نجات فرانچسکا از منجلاب (البته با حفظ راز نگهداری تا حد ممکن و محافظت از آبروی اون پیش شوهرش) هستند. فرانچسکایی که خودش هم در عذاب وجدان دست و پا می زنه. زنی هوس باز که قبل از ازدواج با همسرش هم ماجراهایی داشته و الان هم...


حالا می دونین نکته جالب این کتاب چیه؟ بعداْ می نویسم، خوابم می یاد فعلاْ!


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 1:0 توسط روژ |
فنی، متالورژی، اسید، سود، ایمنی، ادبیات،...!!!

پرده اول: محل کار، همین امروز.

رئیس می یاد و می گه آقای الف (از مدیران ارشد) تاکید کردن همه پشت میز باشن، چون آقای ب (از یک نهاد مهم) دارن می یان بازدید.

چند دقیقه بعد منشی زنگ می زنه و خیلی آروم می گه مقنعه هاتون بدین جلو که آقای الف و آقای ب دارن اونوری می یان.

آقای ب: {با یک لحن مهربان و پدرانه بخوانید} خوب دخترم شما رشته اتون چیه؟ اینجا چیکار می کنین؟

من: من مهندس متالورژی هستم، اینجا هم کارشناس فنی هستم.

آقای ب: {یه قیافه گیج و سردرگم رو تصور کنید!} متالورژی چه ربطی به فنی داره؟

من: {اینجا هم یه قیافه گیج و سردرگم رو تصور کنین!!!} ٫¤¤×،*×٪¤٬٫)*!!!{البته مطمئناْ فقط تو دلم}

رئیس من: متالورژی یکی از گرایش های مهندسی مواده. تمام مواد، همه آلیاژها و فلزات و... مربوط به این رشته می شه دیگه. {حالا فکر نکنید رئیس منم بیسواده که اینقدر عامیانه توضیح داده ها، خودش دکترای یکی از گرایش های مکانیک می خونه، می خواست یه جوری بگه این بفهمه}.

آقای ب: خووووب، فنی که می شه مکانیک و ماشین و صنعت و.. . اینا {همون فلزات و آلیاژها و متالورژی و...!} دیگه می شه مرحله دوم.

من و رئیسم و آقای الف: {مسلماْ تو دلمون!} ¤٪،)٪٫٬¤٫٪،(×٪!!!!


پرده دوم: آزمایشگاه دانشگاه، چند ماه پیش.

آقای پ اومدن بازرسی فنی/ایمنی آزمایشگاه. ما هم همه جا رو نشونشون می دیم. این مکالمه رو ببینین حالا:

آقای پ: شما اینجا با اسید هم کار می کنین؟{توجه کنید که چه اسیدی اصلاْ مهم نیست. بعدم هرچی ما خودمون بگیم به بازرس لابد درسته دیگه!!!}

یکی از بچه ها: اسید که نه. اما ما اینجا با سود خیلی کار می کنیم.

آقای پ: {با یه قیافه دقیق و موشکاف و در حالی که داره دستاشو تکون می ده و می ره قسمت بعدی} خووووووووب. اون که حالا مهم نیست. {حالا یکی نیست بگه بابا جان سوختگی با باز که خیلی بدتر از اسیده که!!!}


نکته کنکوری: بعداْ مشخص می شه آقای پ ادبیات خونده. اون آقای ب رو که هرچی داریم با بچه ها فکر می کنیم نمی فهمیم چی می تونه خونده باشه!!!!


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 13:1 توسط روژ |
آلمانی!!!!

شروع کردم به آلمانی خوندن! تو این همه برنامه های شلوغ پلوغ  این کار جدید رو هم شروع کردم! به محض اینکه تافل تموم شد احساس خلا کردم!!!! می خوام جی آر ای هم شرکت کنم، اما به شدت احساس کردم که الان یک کمی از انگلیسی خوندن خسته شدم! از طرفی زبان خوندن برای من سرگرمی خوبیه. وسط این کارا و درسا یه تفریح فکری به نظر می رسه. وسط کار کردن یا تست گرفتن وقتی یه ام پی تری پلیر تو گوش آدم باشه و یکی به آلمانی (یا بالاخره هر زبان دیگه ای!) یه چیزایی سرهم کنه، یک کمی خستگی آدم رفع می شه!

فعلاْ چون وقت کلاس رفتن ندارم یه سری ام پی تری همراه فایل های تکست گرفتم و خودم روزی یه درس جدید می خونم و چهار درس آخر قبلی رو مرور می کنم. هرچند بار که تو روز امکان داشته باشه هم این درسا تو گوشم تکرار می شه. نمی دونم چقدر نتیجه می ده این روش، اما می خوام ادامه بدم و در اولین فرصت کلاس رفتن رو هم شروع کنم. اینها رو هم اینجا نوشتم که آلمانی خوندن رو ول نکنم!

خلاصه اینکه من آلمانی شروع کردم و الان درس پنجم هستم!!!!


پ.ن: می خوام CDهاي موجود در بازار براي يادگيري آلماني رو اينجا معرفي كنم:

سري آموزش آلماني Rosetta Stone شامل سه تا CD (اين سري هاي Rosetta Stone براي خيلي از زبان ها، مثلاً انگليسي، ايتاليايي، فرانسوي، اسپانيايي و... موجوده). البته هنوز من شروع نكردم باهاش و فعلاً هيچي راجع به كيفيتش نمي تونم بگم. قيمت روي جلد هم 6500 تومان كه البته من تو نمايشگاه با تخفيف گرفتم.

سري Learn to speak German شامل چهار تا CD. راجع به كيفيت اين هم فعلاً نظري ندارم. قيمت روي جلد اينجا هم 6500 تومانه كه تو نمايشگاه با تخفيف بود اينم.

سري Tell me more German شامل چهار تا CD. باز هم راجع به كيفيت هيچي نمي گم! قيمت روي جلد اينجا هم 6500 تومان. تو بروشور نوشته شامل آموزش در سه سطح مبتدي، متوسط و پيشرفته مي شه.

و درنهايت مجموعه ديگشنري DUDEN شامل دو تا CD كه البته ديگشنري آلماني-آلماني و  آلماني-انگليسي-آلماني داره.

چيزي هم كه خودم در حال حاضر استفاده مي كنم و باهاش شروع كردم يه سري فايل هاي ام پي تري و تكست آموزش زبان آلماني دويچه وله است.

اگر موفق شدم حتماً خبرتون مي كنم خلاصه!!!!!


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 1:47 توسط روژ |
چرا تو اون صدهزارتا یه صندلی برای من نیست؟!
منم طرفدار پرسپولیس بودم. آره خوب منم قرمز بودم! منم پرسپولیس که گل اول رو زد (هرچند تو داروخونه بودم اون موقع!) کلی هیجان زده شدم. منم یه ام پی تری پلیر تو گوشم بود و داشتم ثانیه به ثانیه بازی رو با وجود خش خش، تو خیابون، تو تاکسی، تو اتوبان، تو کتابخونه، تو آزمایشگاه، تو... دنبال می کردم. (می بینین چقدر آدم باید بیچاره باشه که این موقع هم مجبور باشه تست بگیره!!!) منم ثانیه به ثانیه بازی دلهره داشتم، بخصوص بعد از گل سپاهان. منم اون آخرای بازی وارفته بودم، هرچند که مثل همیشه ته دلم یه امیدی داشتم. و آخرش...

منم پرسپولیس که گل دوم رو زد جیغ زدم، پریدم هوا، خندیدم، خندیدم، خندیدم،...، حتی تو همون آزمایشگاه...

بعد به اون صد هزار نفر فکر کردم. به تک تکشون حسودیم شد! منم می خواستم رو صندلی ورزشگاه بالا پایین بپرم. منم می خواستم صدای جیغم قاطی صدهزارتا صدای دیگه بشه. اصلاً منم می خواستم برم تو زمین سپهر حیدری رو ببوسم!!!

چرا تو اون صدهزارتا یه صندلی برای من نیست؟


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:46 توسط روژ |
تافل، کیش، دیگه چی؟!

اگر کسی از شماها هست که مثل من برنامه اش خیلی شلوغه و هیچ جوره نمی تونه یه برنامه مسافرت تفریحی اون وسط داشته باشه، من پیشنهاد می کنم در اولین فرصت ممکن برای یه امتحانی چیزی تو یه شهر دیگه ثبت نام کنه! مثلا به بهانه امتحان تافل PBT، پاشه بره كيشي، اصفهاني چيزي! من كه رفتم و خوب بود!

اما يه توصيه ديگه هم دارم! اگر اون امتحانه رو رفتين ثبت نام كردين، حواستون باشه كسي از همكلاسي ها و دور و بري ها به همراه يار همون امتحان رو ثبت نام نكرده باشن كه شما بعد مجبور شين با اونا برين و كل دوران مسافرت هم احساس مزاحم داشته باشين، هم حسوديتون شه!!!! بعد اگه اينجوري شد حداقل حواستون باشه اون دوست و همكلاسي همجنس شما باشه كه ديگه حداقل هم اتاقيتون رو دفعه اول تو زندگيتون نباشه كه ديده باشين! هرچند كه خيلي هم آدم خوبي باشه، باز يه جوررررريه اوضاع!

به هر حال با توضيحات بالا معلوم شد من به بهانه تافل پاشدم رفتم كيش، و البته نقش همون مزاحم كذايي رو هم بازي كردم!!!! اما خوب در مجموع غير از امتحان و يه چيزاي كوچولو خوش گذشت!

ترجيح مي دادم الان كلاً سيستم زندگي ام تغيير مي كرد و حداقل براي يك سال هم كه شده كيش زندگي مي كردم. نه به خاطر پاساژها و موزیک رستوران ها، يا حتي جت اسكي و غواصي و... (که این آخری فعلاْ برای خانوم ها ممنوعه و بالاخره قوانین ج.ا حتی تو این منطقه نسبتاْ آزاد هم یه جورایی باید لطفش رو به خانوم ها نشون بده!). به خاطر آرامش وحشتناک خیابون ها، مسیرهای کوتاه و البته بدون دغدغه ترافیک و دود و...، خلوت بودن کل جزیره (خوب عیدا می یام تهران دیگه!!!)، شب ها ساحل رفتن و گوش دادن به صدای آب، دراز کشیدن تو ساحل، پیست دوچرخه سواری نصفه شب تو آخر هفته ها و.. و...!

یه رفیق و همراه خوب می خوام که با هم بریم کیش، یه هتل کاملاْ ساده ساده، بدون این خدمات مسخره ترانسفر و ناهار و... و... فقط برای اینکه تو روز بخوابیم و شب ها بریم ساحل دریا بازی و دوچرخه سواری! البته قبلش باید یه فکری هم برای مرخصی و تز و... کنم!!!!


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:59 توسط روژ |
مدیر قبلی، مدیر جدید؟!

امروز مدیرمون عوض شد! خیلی سریع، ساده و بدون برنامه ریزی قبلی! فکر کن صبح ساعت ۸ اومده باشی سرکار، با رئیست یک کمی راجع به یه موضوع کاری صحبت کنی، درنهایت به جایی نرسین و نتونین تصمیم نهایی بگیرین، رئیست بگه چند لحظه صبر کن من برم با آقای الف (مدیر مربوطه!) هم صحبت کنم، بعد از سه چهار دقیقه برگرده و بگه آقای الف دیگه مدیر ما نیست!!!!! یعنی اصلاْ برنامه ریزی قبلی، تحویل کار تو یه زمان معین و... و... کاملاْ بی معنیه! تا دیروز همه چیز رو امضا می کرد و امروز دیگه نه!!!! مدیر جدید هم هنوز نداریم، معلوم هم نیست تا چه مدت نداشته باشیم! تازه نه اینکه فکر کنید با مدیر فعلی (اسبق دیگه؟!) به مشکلی برخورده باشند، اتفاقاْ موضوع یه جورایی ارتقای شغلی و این حرف هاست. اما من موندم واقعاْ همه جای دنیا این مدلی مدیر عوض می شه؟!!!!

یک ماه دیگه دقیقاْ ششمین سال کار کردن من شروع می شه (چه زود می گذره!!!). از این پنج سال کار چهار سال و نیم رو در سازمان فعلی مشغول به کار بودم. تو این چهار سال و نیم تا حالا شش بار رئیس و چهار بار مدیرم عوض شده! چند بار هم ساختار سازمانی و مدیرهای رده های بالاتر و... و... . اوایل فکر می کردم عوض شدن رئیس و مدیر چیز مهمی باید باشه، اما الان می بینم که نه بابا! این خبرا نیست! تو این سیستم هر روز باید با یک آدم جدید سر و کله بزنی و اون بیچاره هم معلوم نیست اصلاْ تا کی باشه!

خلاصه که اینجوریه...!


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:51 توسط روژ |
پذیرش

اگه تو فکر فرار مغزها و اینجور چیزا هستین (حتی در ده بیست سال آینده!)، آب دستتونه اول بخورینش، بعد لیوانش رو بذارین رو میز (یه جور شلخته ای مثل من این کارو نکنین که اگر چیزی توش مونده، یه وقتی کله پا شه، کیبوردتون رو داغون کنه!)، بعد برین یه سر بزنین به این سایت پذیرش. از من هم تشکر نکیند لطفاْ! از آدم هایی که کلی زحمت کشیدن برای سر و سامون دادن این سایت، مثل این انار خانوم که بسیار ارادتمندشون هستیم، تشکر کنید!!!!

انار خانوم خودشون اینجا خیلی کامل نحوه استفاده از این سایت رو توضیح دادن.


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:52 توسط روژ |
آقای مهندس، خانم...!
فوق لیسانس یکی از رشته های فنی از دانشگاه امیرکبیره. پس قاعدتاْ باید قبول کنیم که مهندسه! و انصافاْ با استانداردهای ایران فارغ التحصیل یکی از دانشگاه های خوب! اما یه مشکل کوچولو این وسط هست! شاید هم البته خیلی کوچولو نیست! مشکل همیشگی جنسیت! چسبوندن دو کلمه "خانم" و "مهندس" تو مکالمات روزمره و دوستانه شاید خیلی هم سخت نباشه (که اتفاقاْ تو این مکالمات از نظر من یکی عبارت خیلی بی ارزشیه!)، اما باور کنید یا نه در محیط کار اوضاع کاملاْ متفاوته!

از طرفی دو همکار هم رده اش (فرض کنید یک پست ریاستی) هیچکدوم تیتر مهندسی ندارند. شما فرض کنید یکی اقتصاد خونده باشه و یکی حسابداری (فقط فرضه).

اسم خودش رو می ذاریم الف (قاعدتاْ خانم الف) و همکارانش رو هم ب و پ (قاعدتاْ آقایان ب و پ!). حالا فرض کنید مسئول مافوق این سه نفر تو یه جلسه با حضور اشخاصی بیرون از سازمان تصمیم می گیره اونها رو معرفی کنه. به نظرتون چی می گه؟! من بهتون می گم:

- معرفی می کنم {دستاش رو تصور کنید که یکی یکی دراز می شه به سمت هرکدوم و به شخص مورد نظر اشاره می کنه}، آقای مهندس ب، آقای مهندس پ و خانم الف!


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:33 توسط روژ |
باز هم از ما زنان...

۲۸ ساله اس. فوق لیسانس از یکی از دو دانشگاه اول فنی ایران. تو یکی از زیرمجموعه های سازمان ما (تو یکی از شهرستان ها) کار می کنه. تو این چهارسال خیلی با هم تلفنی صحبت کرده بودیم (مذاکرات کاری). خیلی حرفه ای بود که معمولاْ به دلایلی از همکارهای شهرستان سازمان ما بعیده، اما هیچی از سوابق تحصیلی و شغلی اش نمی دونستم. یکی دوماه پیش بازدیدی از همون زیر مجموعه داشتم و تقریباْ بازرسی ای از عملکرد واحد تحت سرپرستی این خانم. کمی که حرف زدیم متوجه شدم دوران فوق لیسانس رو تو همون دانشکده ما بوده و همین رشته ای که من می خونم! خوب تعجب کردیم که عجب دنیای کوچیکیه! اما نکته مهم ماجرا این نبود. واقعاْ به کارش مسلط بود و باز هم تاکید می کنم که همچین چیزی تو زیرشاخه های سازمان ما زیاد هم معمول نیست! بیشتر از چهار ساله که تو سازمان ما کار می کنه. سال اول کارش همزمان بوده با دوران فوق که شاید هیچ کس بهتر از من ندونه که تو اون دانشکده و تو این سازمان برای هماهنگ کردن این دوتا با هم چی کشیده! البته برای اون مسلماْ شرایط بدتر بوده، چون محل کارش تهران نبوده.

از روزهایی گفت که با التماس استاد راهنماش رو (که من هم می شناسم و استاد بسیار کله گنده ایه تو اون دانشکده!) راضی می کرده جمعه ها بیاد دانشگاه برای دیدن نتایج تست ها، بحث کردن راجع بهشون و...! از روزهایی که هربار که درخواست مرخصی می کرده رئیس مربوطه فکر می کرده دفعه پیش دیگه باید پایان نامه هه دفاع می شده و این الان داره دروغ می گه!

از روزهایی که در نهایت رئیس مربوطه با مرخصی اش برای شرکت در جلسه دفاع موافقت نمی کنه و با چه کلک هایی (و البته چه حجمی از استرس!) موفق می شه بیاد و این دفاعیه لعنتی رو هم ارائه کنه!

از روزها (و البته دیگه اینجا سال ها)یی که همون رئیس مربوطه به دلیل بی اعتقادی به کار خانم ها این آدم رو شدیداْ بایکوت کرده بوده! از اون دو سالی که اجازه نداشته از هیچ کارخونه ای بازدید کنه (در حالی که یکی از اولین الزامات شغل ما و البته این خانم بازدیدهای دوره ای از کارخونه های مختلفه)، فقط و فقط و فقط به دلیل جنسیت.

از روزهایی که حق نداشته تو هیچ کدون از جلسات خارج از سازمان (که ربط مستقیمی به سمتش و شغلش پیدا می کرده) شرکت کنه، بلکه باید اطلاعات رو به یک همکار دیگه (معمولاْ از یک رده شغلی پایین تر) منتقل می کرده و اون به نمایندگی از این خانم در جلسات شرکت می کرده، باز هم فقط و فقط و فقط به دلیل جنسیت.

از روزهایی که رئیس مربوطه اجباراْ به بک شهر دیگه منتقل می شه و به جای این خانم (که بهترین گزینه موجود بود)، یک همکار دیگه با دو سال سابقه شغلی کمتر و البته جسارت و تسلط خیلی خیلی کمتر و تحصیلات پایین تر به عنوان سرپرست انتخاب می شه (البته این رو اون نگفت، خودم با چشم های خودم دیدم!).

از روزهایی که...

از نظر مادی هم اگر بخوای حساب کنی همکاران هم رده (یا حتی مافوق) این خانم هر کدوم حداکثر یک لیسانس درپیت از یک دانشکاه درپیت تر دارند که حقوقشون به خاطر حق عائله مندی (که به آقایون پرداخت می شه، ولی به خانم های متاهل مثل این زن نه) اگر بیشتر از این زن نشه کمتر نمی شه!

این آدم در بدترین شرایط درس خوند، با بهترین کیفیت کار کرد، ولی نتیجه؟! و تازه این یکی از زنان موفق در اشل این شهر (و حتی این کشور) محسوب می شه. 


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 10:16 توسط روژ |
به همین سادگی...

به همین سادگی رو دیدم. واقعاْ به همین سادگی می شه فیلم به این زیبایی و پیچیدگی ساخت. زندگی میلیون ها انسان، زن رو به تصویر کشید، رنج رو به تصویر کشید. اون هم رنجی که هیچوقت دیده نمی شه. به همین سادگی داستان زندگی یک زن خانه داره، یک صبح تا شب، دقیقاْ به همین سادگی.

زنی که احساساتش نادیده گرفته می شه. استعدادهاش نادیده گرفته می شه. حتی بچه ۷-۸ ساله اش هم به اش اعتماد نداره و ترجیح می ده سوال زبانش رو از منشی شرکت پدرش بپرسه تا مامانش. زنی که از صبح تا شب هست، اما هیچکس اون رو نمی بینه. بچه اش خجالت می کشه دوستای کلاس زبانش اون رو با این تیپ و قیافه ببینن، بچه اش خجالت می کشه تو کلاس بگه مادرش خانه داره، و در عین حال توی خونه همه از خدمات و سرویس هاش استفاده می کنن، مثل یک حق طبیعی.

یه جایی تو فیلم پسر این زن از اون می پرسه مگه شغلش housekeeper نیست؟ و استفاده از این اصطلاح به جای housewife واقعیت تلخ زندگی این زن و هزاران (به نظرم شاید هم میلیون ها) زن ایرانیه، از جمله مادرهای خیلی از ما. housekeeper مستخدمیه که برای آشپزی، نظافت خونه و... استخدام شده و خیلی از زنان ما دقیقاْ همین حس رو دارن، چون دقیقاْ همین جوری با اون ها برخورد می شه. انتظار دریافت سرویس و در عین حال بی توجهی و نادیده گرفته شدن این زنان. کی تا حالا توی اون خونه شعرهای این زن رو دیده؟ در حالی که نقشه های همسرش همه جای خونه پخشه، جوجه های پسرش تو خونه راه می رن و شاید فقط این دختر خونه اس که قراره در آینده مادر رو تکرار کنه...

به همین سادگی یعنی تو یه روز به همین معمولی ای می شه که این همه دلهره و تصمیم مهم (برای رفتن و ترک کردن) تو فکر پارتنر شما موج بزنه و شما در نهایت حتی ازش باخبر هم نشین. به همین سادگی یعنی چلچراغی که حتی شب هم قرار نیست روشن بشه...

فیلم خوش ساخت و خیلی خیلی واقعی ای بود. واقعاْ ارزش دیدن داره. برین ببینین اگه ندیدین! هرچند که من داستانش رو لو دادم!


راجع به پست قبلی: من نمی دونم ما دختر پسرهای ایرانی (قابل توجه یکی از دوستان کامنت گذار پست قبلی که جنسیتیش نکردم!) چرا اینقدر زود دچار توهم می شیم؟ این دوست ما بعد از چند بار صحبت کردن راجع به اپلای و اینها به این نتیجه رسید که ما می تونیم یک رابطه عشقولانه جدی رو شروع کنیم! و بعد هم به این نتیجه رسید که اصلاْ هیچ جوره نمی تونه از چیزی که می خواد کوتاه بیاد و باقی ماجراها...! حالا این چیزا که این دوتا آدم بی ربط نه همدیگرو دیدن، نه می شناسن، نه قراره ببینن، نه تو یه شهر زندگی می کنن، نه به هم ربطی دارن، نه عقاید مشترکی دارن و... هم که هیچ مهم نیست این وسط! آخه من با چه آجری بزنم تو سر خودم؟!!


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 23:34 توسط روژ |