خوب دیگه. شدم مثل این سریالی نویس ها! اینم از ادامه سفرنامه!
رسیدم به فرودگاه مونیخ. شاید لازم به تکرار نباشه که منتظر چه چیزایی بودم. به هر حال فرودگاه خیلی آرومی بود که اصلاْ قابل مقایسه با فرودگاه قطر و صف طولانی اش حتی برای ورود به سالن ترانزیت نبود. دو تا گیت بود که مسافران غیر اروپایی باید از اونجا عبور می کردند، البته بعد از نشون دادن پاسپورت و ویزا. خوب با اون سرعتی که پاسپورت ها رو چک می کردند چند دقیقه بیشتر طول نکشید که نوبت من شد. راستش در مورد خودم حتی منتظر معطلی ای درحدود یک ساعت هم بودم! همزمان با من زن و مردی پاسپورتاشون رو به باجه بغلی ارائ دادند. کارمندی که پاسپورتاشون رو چک می کرد شروع کرد شوخی کردن و هر سه تایی می خندیدن، پاسپورتم رو به کارمند این یکی باجه دادم. بازش کرد و چهره اش کمی جدی شد، و من هنوز به شوخی و خنده اون یکی کارمند و اون دو مسافر نگاه می کردم (با توجه به تصوری که داشتم و چیزی که منتظرش بودم راستش کمی با حسرت). به هر حال اولین سوالش از من این بود که می تونم انگلیسی صحبت کنم یا نه و مکالمه امون اینطوری ادامه پیدا کرد:
کارمند مربوطه: می تونی انگلیسی صحبت کنی؟
من: بله، البته.
کارمند مربوطه: هدفت از مسافرت چیه؟
من: شرکت در کنفرانس که البته خودم هم مقاله دارم.
کارمند مربوطه: می تونی مدرکی بهم نشون بدی و این موضوع رو ثابت کنی؟ {توجه کنید من انتظار داشتم مشخصاْ به من بگه دعوتنامه، مقاله و...ات رو نشون بده}
من: البته {و همزمان دعوتنامه شرکت در کنفرانس، چکیده مقاله و کپی اسلایدهام رو به اش دادم}
من: اصل مقاله هم هست {و سعی کردم اون رو هم پیدا کنم}
کارمند مربوطه: {بعد از یک نگاه کوتاه به دعوتنامه و چکیده و البته با یک لبخند} احتیاجی نیست، همین ها کافیه.
کارمند مربوطه: می دونی باید به من ۷۰۰ یورو پول نشون بدی؟ {تو پاسپورت، صفحه روبروی ویزا، مهری خورده بود که این ویزا درصورتی اعتبار داره که من موقع ورود به آلمان ۷۰۰ یورو پول ارائه کنم. اما کارمند طوری این رو ازم خواست که برداشت من این بود که باوجودی که دلم نمی خواد، اما مجبورم ازت بخوامم پولت رو نشون بدی}
من: بله، البته {و همزمان داشتم سعی می کردم پول هام رو در بیارم...}
کارمند مربوطه: نه نه، اینجا نه. از این قسمت بیا داخل {و به من در ورورد به باجه رو نشون داد، این حرف رو هم طوری گفت که باز برداشت من این بود که نمی خوام جلوی دیگران اینکار رو کنی، حالا نمی دونم برداشت من درسته یا دلیل دیگه ای داشت البته!}
من: بفرمایید {و یه مقداری از پول هام رو از یکی از جیب ها در آوردم و به دستم رو برای دادن پول به کارمند مربوطه دراز کردم}
کارمند مربوطه: {بدون اینکه پول ها رو از من بگیره که بشمره یا از تقلبی نبودنش مطمئن شه} این مبلغ چقدره؟
من: ۱۵۰۰ یورو، البته باز هم دارم، اگر احتیاجی هست اون ها رو هم نشونتون بدم.
کارمند مربوطه: {بازهم بدون اینکه سعی کنه نگاهی به پول های من بندازه یا بشمره و...} نه نه، همین کافیه. بیاین اینور {همون پشت باجه که اول بودم!}
کارمند مربوطه: {در حالیکه مدارک و پاسپورت رو به من پس می داد و با لبخند} خوش آمدید.
این کل معطلی من تو قسمت چک کردن پاسپورت فرودگاه مونیخ بود. واقعیت اینه که انتظار برخورد خیلی بدتری داشتم. البته بیشتر از مسافرهای دیگه معطل شدم، اما در مجموع پنج دقیقه هم طول نکشید. برخورد هم واقعاْ مودبانه بود. حداقل خیلی بهتر از فرودگاه قطر و حتی متاسفانه فرودگاه امام خودمون برای من ایرانی! انتظار داشتم سوال پیچ بشم، پاسپورتم رو ببرن جای دیگه برای چک کردن، خیلی بیشتر معطل بشم و از اینجور چیزا، نمی دونم شاید من به مرگ گرفته بودم که به تب راضی شدم، شاید اصلاْ همین که از ما پول می خوان، مقاله امون رو چک می کنن و.. هم خیلی بده. اما چون خیلی بهتر از تصورات من بود خیلی آرامش پیدا کردم اون لحظه. و بازم می خوام رو برخورد کاملاْ مودبانه اون کارمند تاکید کنم.
بازم طولانی شد که! خوب بازم بقیه اش رو بعداْ می نویسم پس! فکر کنم راجع به یه مسافرت یک هفته ای من چند ماه بنویسم اینجا! پس لطفاْ مخسره ام نکنید!!!!!!