تبليغاتX
روژ
بر سر دوراهی!
یه پست فوری فوتی می ذاریم برای کسب راهنمایی!

بعد از اینکه من از کنفرانس برگشتم یه استادی از کشور چک به من ایمیل زد که رزومه ات رو تو کنفرانس دیدم و یه پوزیشن دکترا بهم پیشنهاد داد و اینا. بعد از چندتا ایمیل هم که رد و بدل کردیم یه سری نکات رو فهمیدم که ایناس:

۱- موضوع دکترا که چندان بیربط به رشته ام نیست، هر چند خیلی هم مرتبط با کارای الانم نیست. به هرحال چیزیه که من می تونم روش کار کنم. ازش بدم نمی یاد، اما بهترین انتخابم هم نیست.

۲- به من پول می ده. اما پولی که می ده به نظرم زیاد نیست. خودش می گه هزینه های زندگی و مسکن و اینها رو پوشش می ده، اما من نمی دونم واقعاْ اینطوره یا نه. هرچند به من گفته اگر کارم خوب باشه از بودجه تحقیقاتی اش هم بهم پول اضافه می ده، اما به هر حال نمی شه روش حساب کرد. و هرچند اگر گزینه خیلی عالی ای می بود حاضر بودم از پس انداز شخصی ام هم هزینه کنم اگر کم آوردم.

۳- باید در طول تحصیل زبان چک یاد بگیرم. هرچند که قرار گروه به انگلیسی کار کنه.

۴- خوب یاد گرفتن زبان چک، اگر جای خوبی برای موندن بعد از اتمام تحصیل باشه چیز زیاد بدی نیست. اما من نمی دونم اصلاْ اونجا کار هست وقتی این دوره تموم شد. اصلاْ برای یه خارجی جای خوبی برای زندگی هست؟ راحت می شه اجازه اقامت گرفت؟ و از اینجور چیزا!

۵- دانشگاه هاش چی؟ چقدر اعتبار دارن؟ کشورش چی؟ می دونم از نظر توریستی جای خیلی قشنگیه، اما برای زندگی چی؟!

خلاصه کسی ایده ای داره؟! از این جهت تو وبلاگ مطرح کردم که می بینم یه سری دوستان از کشورهای همسایه رفت و آدم دارن اینجا. می خواستم لطف کنن اگر ایده ای دارن کمکم کنن.

آها راستی یه مشکل دیگه ام هم اینه که من تا حالا هیچ جای دیگه اپلای نکردم، تازه یکی دو هفته است شروع کردم به ایمیل زدن به استادهای دانشگاه های امریکا و کانادا. هم می ترسم این فرصت از دست بره، هم می ترسم عجله کنم و فرصت های بهتر از دست بره!


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 17:22 توسط روژ |
سفرنامه (4)!
خوب می دونم خیلی بده که آدم بدونه چند نفر مطالبش رو می خونن، اما اینقدر دیر به دیر بنویسه. اما خوب ببخشین دیگه! هی فرصتش پیش نمی یاد! اما الان سعی می کنم جبران کنم!


وقتی رسیدم مونیخ شب بود. باید قطار شهری رو پیدا می کردم، می رفتم به هتل و فردا صبح به شهر مقصد (گارمیش). واقعیت اینه که قبل از رسیدن راجع به پیدا کردن مسیرها، با توجه به اینکه آلمانی بلد نبودم و چیزایی که راجع به برخورد آلمانی ها با خارجی ها تصور می کردم، نگرانی داشتم. فکر می کردم اگر هم از کسی سوالی بپرسم، دست کم بیشتر آدم ها جوابم رو ندن، یعنی به انگلیسی ندن! همه ذهنیتم هم این بود که هر جا گیر کردم از پلیس می پرسم، اونا دیگه مجبورن جواب بدن! خوب شاید همه اینها خنده دار به نظر برسه، اما اگر شما هم مثل من هر موقع اسم آلمانی ها می یومد با قیافه تو هم رفته آدم ها روبرو می شدین که یعنی "ایییی، این آلمانی های خشک و سرد" و داستان های می شنیدین راجع به اینکه با آلمانی به هر زبانی حرف بزنی به آلمانی جوابت رو می دن، تصوری بهتر از این نداشتین! اما واقعیت کاملاْ متفاوت بود. به هر حال با این ذهنیت ها وارد ایستگاه قطار شدم و دیدم ای داد بیداد! اولین دردسر! اینجا هیچ باجه ای برای خرید بلیط به روش سنتی وجود نداره! فقط یه دستگاه خودپرداز هست که می تونی از اونجا بلیط بخری که خوب همه راهنماهاش برای انتخاب مسیر و.. هم به زبان عجیب غریب آلمانی بود (البته آلمانی عجیب غریب نیست، من چیزی بیشتر از دانکه و چوس و.. بلد نبودم!). از آدم های معمولی هم که به خاطر همون استدلال های احمقانه بالا نمی خواستم چیزی بپرسم! اما خوب شانس با من بودم و چند دقیقه بعد سر و کله دوتا از یونیفرم پوش های ایستگاه قطار پیدا شد. سوالم رو از همون ها پرسیدم که با خوشرویی هم کمکم کردند مسیر مناسب رو پیدا کنم. به هر حال من بلیطم رو خریدم (البته بعد از برگشت به فرودگاه، خرد کردن پول و..!)، به سلامتی و میمنت سوار قطار شدم و در ایستگاه مورد نظر که هتلم همون نزدیکی ها بود پیاده شدم! وقتی بالاخره وارد خود شهر شدم، چیزی که دیدم یه شهر خیلی خیلی آروم، خیابون های خلوت و منظم و آدم های منظم تر بود. خیابون خلوت بود، هیچ ماشینی هم رد نمی شد. یه چیزی تو مایه های یه چهار راه فرعی تو تهران، اون هم شب یکی از روزهای نوروز (که تهران در خلوت ترین حالت ممکنه). اما نکته جالبش این بود که حتی اگر یک دونه ماشین هم رد نمی شد، عابرهای پیاده خیلی جدی پشت چراغ قرمز عابر پیاده می ایستادن، ماشین ها که دیگه بماند! (خودم می دونم، انگار یکی که از ده اومده شهر داره می نویسه!) به هر حال از اینا که بگذریم حالا دیگه یه دردسر جدید داشتم! پیدا کردن آدرس هتل! تمام فکرهای قبلی هم نقش بر آب شد، چون هیچ پلیسی تو خیابون پیدا نمی شد (نه تنها اون شب که تو کل اون یک هفته هم من تو خیابون پلیس ندیدم. حداکثر چیزی که دیدم ماشین های پلیسی بود که رد می شدن و خیلی وقت ها فقط ممکن بود بشینی کف زمین گریه کنی که شاید توجه یکی از این عبوری ها نسبت بهت جلب بشه و البته خوشبختانه هیچ احتیاجی به این کار پیش نیومد!). این شد که مجبور شدم اولین ارتباط ها رو با آدم های عادی برقرار کنم. الان که فکرشو می کنم که چقدر با احتیاط آدم ها رو برای سوال پرسیدن انتخاب می کردم خنده ام می گیره! اما برعکس همه تصورات آدم هایی رو دیدم که با خوشرویی جوابت رو می دادن، انگلیسی بیشتریاشون خیلی خوب نبود، اما با همون انگلیسی دست و پا شکسته تمام تلاششون رو می کردن که مسیر درست رو نشونت بدن. حتی اگر می دیدن نمی تونن منظورشون رو برسونن منتظر می موندن یکی دیگه پیدا شده و خودشون ازش سوال می کردن که کمکت کنن. هیچ جا من ندیدم کسی نخواد جوابت رو بده و خوشبختانه همه اون تصورات مسخره همون نیم ساعت اول چرخیدن تو خیابون ها برطرف شد. من می تونم بگم به راحتی هتل ام رو پیدا کردم، اونجا هم هیچ مشکلی نداشتم. نه تنها کسی ازم نامه اماکن نخواست که حتی موقع ورود و دادن کلید به من، هیچ مدرک شناسایی ای ازم نخواستن. خوب این برای من خیلی جالب بود، هرچند که پول اتاق رو قبلاْ موقع رزرو هتل پرداخت کرده بودم (تو شهر گارمیش یه چیز عجیب تر دیدم که بعداْ می گم!). تو ایران وارد هر هتلی که می شم بعد از چونه زدن راجع به مراجعه به اماکن و گرفتن نامه (که تا حالا خوشبختانه زیر بار نرفتم)، مدرک شناسایی، پول اتاق (معمولاْ به اندازه کل روزهایی که هتل می مونم یا حتی بیشتر) و.. رو همون اول از من می گیرن (اگر سفر کاری باشه حکم ماموریت رو هم همینطور!). حتی گاهی وقت ها طوری به مدرک شناسایی، جدید بودن عکسش و.. گیر می دن که آدم شک می کنه نکنه به جای هتل وارد یه محل امنیتی شده!

به هر حال شب اول به همین راحتی گذشت، من رسیدم به اتاقم و همه تصورات و نگرانی های مسخره از اینکه تو این محیط مشکلی پیدا خواهم کرد یا نه برطرف شد. حالا مونده بود یه مسافرت کوچولو به یه شهر دیگه و نگرانی پرزنتیشنی که حتی هنوز متنش هم کامل آماده نبود که دیگه بقیه اش رو بعداْ می نویسم!


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 11:11 توسط روژ |
سوتی!

خوب من فعلاْ برگشتم. یعنی باز چند روز ماموریت بودم و دسترسی به اینترنت نداشتم، قبلش هم که تعطیلات بود و..! الان هم خواب خواب، کلی هم بدبختی کار و تست و پروژه و جی ار ای و... هواره، اما حس هیچکدومش نیست! حس سفرنامه نوشتم هم نیست فعلاْ، اما اومدم اعلام کنم شرمنده که می خونید و منتظر می مونید. فعلاْ برای خالی نبودن عریضه سوتی دیروز رو بنویسم (!).

تو هتل که بودم از سالن صبحانه که می رفتم بیرون طرف آسانسور دیدم یکی اومد دنبالم و سوار آسانسور شد. من وقتی ماموریت هستم کاملاْ مشخصه که این آدم یا سفر کاری اومده یا دانشجوئه اینجا. یعنی سالن صبحانه هم با همون مقنعه و.. می رم حتی! به هر حال اینها بماند. این پسر رو با دوتا دیگه تو سالن صبحانه دیدم، دیدم هم به میز تنهای من نگاه می کنند، اما چون طبق معمول عینک نزده بودم چیز بیشتری نفهمیدم و خوب راستش تقریباْ عادت هم دارم به این سیستم، چون دیدن دختر تنها تو سالن صبحانه یا رستوران یا.. برای آدم های این مملکت زیاد هم عادی نیست (این حاشیه ها رو همین جوری نوشتم که یک کم هم راجع به نگاه آدم ها یا حداقل چیزی که من حس می کنم، بنویسم!). به هر حال این پسر هم اومد تو آسانسور و (نه، نه، نه، از اون داستان های تو کانادا نداریم! اونجا کاناداس، اینجا وطنه!) این مکالمه پیش اومد:

پسر: جسارتاْ می تونم یه سوالی ازتون بپرسم؟

من: بفرمایید.

پسر: شما کارمند ایران ایر هستین؟

من: {با نگاه عاقل اندر سفیه!} نخیر.

باز دوباره من: {در حالی که نمی دونم چرا یهو هوس کردم حال این بیچاره رو بگیرم و ضایعش کنم و بازم درحایکه یه پوزخند اساسی می دنم!} هه هه هه، می خواستی از این به بعد بلیط هاتو تضمین کنی؟!!!

پسر: نه، راستشو بخواین من خودم کارمند ایران ایرم!


خوب یکی نیست به من بگه آخه مجبوری حرف اضافی بزنی که خودت ضایع بشی؟!! مجبوری تز بدی و نظریه صادر کنی؟! خیلی احساس خیط شدن بهم دست داد! هرچند این پسره بدبخت اصلاْ حرف چرتی که گفتم رو به روی خودش نیاورد (البته با انگیزه ادامه مخ زنی فکر کنم) و هرچند که بعدش به خودم امیدواری دادم که حالا یه خالی ای بسته من رو خیط کنه، اما شب تو پرواز و تو ماشین کارکنان خود ایران ایر (به جای این اتوبوسا که ما رو باهاش می برن) دیدمش!

اما بدم نبود خودم بلیط هام رو تضمین می کردم ها!!!! نه؟!!!!


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 12:2 توسط روژ |
سفرنامه (3)
خوب دیگه. شدم مثل این سریالی نویس ها! اینم از ادامه سفرنامه!


رسیدم به فرودگاه مونیخ. شاید لازم به تکرار نباشه که منتظر چه چیزایی بودم. به هر حال فرودگاه خیلی آرومی بود که اصلاْ قابل مقایسه با فرودگاه قطر و صف طولانی اش حتی برای ورود به سالن ترانزیت نبود. دو تا گیت بود که مسافران غیر اروپایی باید از اونجا عبور می کردند، البته بعد از نشون دادن پاسپورت و ویزا. خوب با اون سرعتی که پاسپورت ها رو چک می کردند چند دقیقه بیشتر طول نکشید که نوبت من شد. راستش در مورد خودم حتی منتظر معطلی ای درحدود یک ساعت هم بودم! همزمان با من زن و مردی پاسپورتاشون رو به باجه بغلی ارائ دادند. کارمندی که پاسپورتاشون رو چک می کرد شروع کرد شوخی کردن و هر سه تایی می خندیدن، پاسپورتم رو به کارمند این یکی باجه دادم. بازش کرد و چهره اش کمی جدی شد، و من هنوز به شوخی و خنده اون یکی کارمند و اون دو مسافر نگاه می کردم (با توجه به تصوری که داشتم و چیزی که منتظرش بودم راستش کمی با حسرت). به هر حال اولین سوالش از من این بود که می تونم انگلیسی صحبت کنم یا نه و مکالمه امون اینطوری ادامه پیدا کرد:

کارمند مربوطه: می تونی انگلیسی صحبت کنی؟

من: بله، البته.

کارمند مربوطه: هدفت از مسافرت چیه؟

من: شرکت در کنفرانس که البته خودم هم مقاله دارم.

کارمند مربوطه: می تونی مدرکی بهم نشون بدی و این موضوع رو ثابت کنی؟ {توجه کنید من انتظار داشتم مشخصاْ به من بگه دعوتنامه، مقاله و...ات رو نشون بده}

من: البته {و همزمان دعوتنامه شرکت در کنفرانس، چکیده مقاله و کپی اسلایدهام رو به اش دادم}

من: اصل مقاله هم هست {و سعی کردم اون رو هم پیدا کنم}

کارمند مربوطه: {بعد از یک نگاه کوتاه به دعوتنامه و چکیده و البته با یک لبخند} احتیاجی نیست، همین ها کافیه.

کارمند مربوطه: می دونی باید به من ۷۰۰ یورو پول نشون بدی؟ {تو پاسپورت، صفحه روبروی ویزا، مهری خورده بود که این ویزا درصورتی اعتبار داره که من موقع ورود به آلمان ۷۰۰ یورو پول ارائه کنم. اما کارمند طوری این رو ازم خواست که برداشت من این بود که باوجودی که دلم نمی خواد، اما مجبورم ازت بخوامم پولت رو نشون بدی}

من: بله، البته {و همزمان داشتم سعی می کردم پول هام رو در بیارم...}

کارمند مربوطه: نه نه، اینجا نه. از این قسمت بیا داخل {و به من در ورورد به باجه رو نشون داد، این حرف رو هم طوری گفت که باز برداشت من این بود که نمی خوام جلوی دیگران اینکار رو کنی، حالا نمی دونم برداشت من درسته یا دلیل دیگه ای داشت البته!}

من: بفرمایید {و یه مقداری از پول هام رو از یکی از جیب ها در آوردم و به دستم رو برای دادن پول به کارمند مربوطه دراز کردم}

کارمند مربوطه: {بدون اینکه پول ها رو از من بگیره که بشمره یا از تقلبی نبودنش مطمئن شه} این مبلغ چقدره؟

من: ۱۵۰۰ یورو، البته باز هم دارم، اگر احتیاجی هست اون ها رو هم نشونتون بدم.

کارمند مربوطه: {بازهم بدون اینکه سعی کنه نگاهی به پول های من بندازه یا بشمره و...} نه نه، همین کافیه. بیاین اینور {همون پشت باجه که اول بودم!}

کارمند مربوطه: {در حالیکه مدارک و پاسپورت رو به من پس می داد و با لبخند} خوش آمدید.

این کل معطلی من تو قسمت چک کردن پاسپورت فرودگاه مونیخ بود. واقعیت اینه که انتظار برخورد خیلی بدتری داشتم. البته بیشتر از مسافرهای دیگه معطل شدم، اما در مجموع پنج دقیقه هم طول نکشید. برخورد هم واقعاْ مودبانه بود. حداقل خیلی بهتر از فرودگاه قطر و حتی متاسفانه فرودگاه امام خودمون برای من ایرانی! انتظار داشتم سوال پیچ بشم، پاسپورتم رو ببرن جای دیگه برای چک کردن، خیلی بیشتر معطل بشم و از اینجور چیزا، نمی دونم شاید من به مرگ گرفته بودم که به تب راضی شدم، شاید اصلاْ همین که از ما پول می خوان، مقاله امون رو چک می کنن و.. هم خیلی بده. اما چون خیلی بهتر از تصورات من بود خیلی آرامش پیدا کردم اون لحظه. و بازم می خوام رو برخورد کاملاْ مودبانه اون کارمند تاکید کنم.


بازم طولانی شد که! خوب بازم بقیه اش رو بعداْ می نویسم پس! فکر کنم راجع به یه مسافرت یک هفته ای من چند ماه بنویسم اینجا! پس لطفاْ مخسره ام نکنید!!!!!!

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 22:39 توسط روژ |
سفرنامه (2)

خوب می خوام اینبار از خود سفر بنویسم. سفرم از فرودگاه امام خمینی شروع شد و متاسفانه یه ترانزیت حدود هشت ساعته تو فرودگاه قطر داشتم. پرواز تهران به قطر کاملاْ به خواب (و البته وسطش یه صبحانه خوشگل اما بدمزه نمی دونم کجایی) گذشت. ساعت شش و پنح دقیقه به وقت تهران هواپیما پرید و شش و نیم به وقت دوحه نشست! ورود به فرودگاه قطر اما برای خودش چیز عجیبی بود. این اولین مسافرت من به جایی خارج از ایران و درنتیجه فضایی که حجاب اجباری نیست بود. نمی تونم توصیف کنم چه حس ساده عجیبیه. شاید فقط زنان بتونن این مورد رو درک کنن و خوب احتمالاْ نه زنانی که بنا بر اعتقادات شخصی و از روی انتخاب حجاب رو پذیرفتند که اگر در این محیط هم باشند شاید ندونن من چی می گم. به هرحال شاید خیلی پیش پا افتاده به نظر برسه، اما من حداقل نیم ساعت طول کشید تا به فضای جدید فقط از همین یه نظر عادت کنم. اما فرودگاه قطر غیر از این یه مورد هیچ چیز جالب دیگه ای نداشت. فرودگاهی به شدت سرد، اون هم تو همچین فصلی! (یه دوست ساکن دوبی می گفت این عرب ها عقده سرما دارند و همه جا رو تا آخرین حد ممکن سرد می کنن، فکر کنم کاملاْ درست می گه!) تمام این هشت ساعت توقف رو یه جورایی لرزیدم از سرما! نکته بدتر پروازهای وحشتناک زیاد این فرودگاه، فضای به نظر من کوچک و درنتیجه بلندگوهایی که هر لحظه یه چیزی اعلام می کردند و با اعصاب آدم بازی می کردند بود. من قرار بود متن سخنرانی رو که هنوز آماده نشده بود اینجا کامل کنم و اسلایدهای ساخته نشده رو اینجا ایجاد کنم، اما نمی دونم استرس بود یا خستگی که نتونستم هیچ کاری کنم. تنها سرگرمی این فرودگاه برای من کافی نتی بود که باید می ایستادی جلوی کامپیوتر (چون صندلی نداشت) و هر ده دقیقه یکبار اینترنت قطع و کل صفحات بسته می شد. دیگه فکر کنم روشنه که هشت ساعت این وضعیت رو تحمل کردن زیاد هم جالب نبود! یه نکته دیگه این فرودگاه هم آدم هایی دقیقاْ از همه نژادها بود که می دیدی. اروپایی، افریقایی، عرب، امریکایی، آسیای شرقی و.. و.. . هیچوقت در زندگیم این همه نژاد کنار هم ندیده بودم و این برای من یکی که جالب بود.

اما به هر حال همه اینها گذشت و وقت نشون دادن کارت پرواز و پاسپورت برای سوار شدن رسید. من هم به خاطر استرسی که داشتم از اولین نفراتی بودم که وارد صف مربوطه شدم و شاید لازم نباشه بگم ندیدن حتی یک ایرانی تو این صف هم یه جورایی اذیتم می کرد. بیشتر آدم های پرواز چهره های اروپایی (احتمالاْ آلمانی) داشتند و البته چندتایی هم آسیایی، اما نه ایرانی. به هرحال نوبت من که رسید مثل آدم های محترم پاسپورت، کارت پرواز و بلیطم رو نشون دادم و انتظار داشتم که بدون مشکل خاصی برم تو. اما انگار به نظر مامور قطری یک ایرانی که به تنهایی و اون هم برای اولین بار به یه کشور اروپایی سفر کنه چندان هم آدم محترمی نیست!!! چون بعد از چندتا سوال راجع به اینکه چندمین مسافرتم به آلمانه، تنها می رم یا نه، اصلاْ چرا دارم می رم و.. پاسپورت و کارت پروازم رو گرفت و از من اجازه خواست دو دقیقه اون رو برای بررسی بیشتر ببره. اما اگر فکر می کنید این دو دقیقه واقعاْ دو دوقیقه طول کشید و من چیزی کمتر از چهل و پنج دقیقه یا بیشتر اونجا معطل شدم کاملاْ اشتباه می کنید! نمی تونم بگم ایستادن در اونجا و رد شدن همه آدم های اروپایی (احتمالاْ آلمانی) و غیر اروپایی پرواز به راحتی از جلوی چشمت جقدر سخت می تونه باشه. از اون بدتر پاسپورتی که کم کم داشتم نگرانش می شدم و جدی جدی فکر می کردم نکنه ویزای من تقلبی باشه یا یه مشکلی وجود داشته باشه! از اون بدترتر هم تصور فرودگاه مونیخ بود. خوب راستش یه دوستی قبل از سفر به من گفته بود با توجه به اینکه ایران ایر پرواز مستقیمی به مونیخ نداره آدم های اون فرودگاه خیلی به مسافر ایرانی عادت ندارند، پس اگر کمی رو پاسپورت و بقیه مدارکت حساس شدن نگران نشو. خوب من می دیدم که تو قطر اینجوری راجع به ویزای من حساس شدن، پس دیگه خدا می دونه تو مونیخ (البته اگر موفق شدم از دست قطری ها در برم!) چی در انتظارمه! به هر حال بعد از اون دو دقیقه (!!!!) کذایی من درنهایت موفق شدم وارد هواپیما بشم و همراه اون همه آدم معتبر (!!!) که بدون اشکال سوار هواپیما شدند سفرم رو ادامه بدم.

پرواز پنج ساعت و چهل و پنج دقیقه بود و من هم تنها. دیگه کم کم داشتم به تنهایی اونجا فکر می کردم و اینکه از پسش بر می یام یا نه. همینطور به پرزنتیشن غیر آماده و دلگرمی های استاد و.. و..! تصمیم داشتم تو طول پرواز هم یک کم از متن سخنرانی رو بنویسم و هم کارایی که موقع رسیدن به مونیخ باید انجام می دادم و مسیرهایی که می رفتم تا برسم به هتل رو مرور کنم. بخصوص که شب می رسیدم اونجا و هیچ دیدی هم نداشتم. البته غیر از حرفای اینور اونور که این آلمانی ها به هیچ سوالی غیر از زبان آلمانی جواب نمی دن، آدم های خیلی سردی ان، از خارجی ها خوششون نمی یاد و.. و.. ! همه فکرم هم این بود که من سوال هام رو از پلیس ها می پرسم، اونا دیگه مجبورن جوابم رو بدن! شاید همه این فکرها خیلی به نظر پیش پا افتاده برسه، اما به هر حال من اینقدر استرس داشتم تو پرواز که همه مسیر رو بازم خوابیدم! آخر سر هم مهماندار بیدارم کرد کمربندم رو ببدنم که دیگه رسیده بودیم و چند دقیقه بعدش هم چاره ای جز پیاده شدن و روبرو شدن با چیزای ناشناخته ای که نمی دونستم چیه نبود!


خوب سفرنامه (1) رو می تونید اینجا بخونید و مابقی اش رو هم بعداْ!


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 19:41 توسط روژ |
سفرنامه (1)!

خوب من دو هفته پیش ویزا گرفتم و هفته پیش رفتم آلمان، پرزنتیشن هم انجام شد و الان هم برگشتم وطن به سلامتی! یکی از دلایل ننوشتن هم مشغولیت های وحشتناک این مدت برای آماده کردن مقاله و بعد از اون هم خود مسافرت بود. اما با توجه به اینکه این مسافرت اولین مسافرت خارج از کشور من بود و خوب خیلی چیزها کاملاْ جدید بود الان می خوام کمی از این سفر بنویسم.

روزی که باید برای گرفتن جواب ویزا به سفارت می رفتم هیچ امیدی نداشتم که جواب آماده باشه! توجه کنید، نه اینکه حتی به جواب مثبت یا منفی فکر کنم، دقیقاْ فکر می کردم الان به من می گن جواب هنوز آماده نیست و مثلاْ برو فردا بیا! فکر نکیند این اتفاق غیر عادیه تو سفارت ها که من خودم حداقل از اواخر اسفند سال پیش تا حدود تیر همین امسال با این جواب مسخره از طرف سفارت فرانسه روبرو بودم. پس از من قبول کنید که برام خیلی غیر قابل تصور بود برم سفارت و جواب نهایی رو کاملاْ به موقع بگیرم! اون هم با داستانی که موقع تحویل مدارک پیش اومد. به هر حال اون روز جواب آماده بود. اما اصلاْ خوشایند نبود. من و دوستم با هم درخواست ویزا داده بودیم و قرار بود با هم بریم. با هم هتل رزرو کرده بودیم، با هم مدارک رو آماده کرده بودیم، با هم وقت سفارت گرفته بودیم، حتی همزمان با هم مصاحبه شده بودیم و.. . اما به دوستم ویزا ندادن. خوب این برای من خیلی ناراحت کننده بود. هم (و بیشتر) به خاطر خود دوستم که ویزا نگرفت و من از دفعه قبل می دونستم چه تجربه ناراحت کننده ایه و هم اینکه حالا دیگه باید تنهایی می رفتم.

دومین چیزی که باهاش روبرو شدم مدت اعتبار ویزا بود! تو سفارت اینقدر متعجب بودم (هم از گرفتن ویزای خودم و هم نگرفتن ویزای دوستم) که حتی به پاسپورت نگاه هم نکردم. اما تو راه دیدم که مدت اعتبار ویزا ۱۳ تا ۱۹ سپتامبره و این یه دردسر جدید بود! چون بلیط رفت من ۱۳ سپتامبر و برگشت ۲۰ سپتامبر بود!!! خوب نمی دونم شاید می شد برگشت سفارت و دید که آیا راهی هست برای تغییر ویزا یا نه. اما من اینقدر بی اعتماد بودم که به جای سفارت راهی آژانس هواپیمایی شدم، و مسلماْ برای تغییر پرواز! پروازی که من انتخاب کرده بودم پرواز مستقیم ایران ایر به فرانکفورت بود و همونطور که انتظارش رو داشتم پرواز مناسبی برای قبل از ۲۰ سپتامبر نبود. این شد همه برنامه های اول رو عوض کردم و مسیر رفت و برگشت به پرواز همواپیمایی قطر به مونیخ (با ترانزیت ۷-۸ ساعته هم در مسیر رفت و هم برگشت در فرودگاه قطر) تغییر کرد. البته بعد از پرداخت خسارت کنسل کردن پرواز ایران ایر و خریدن بلیط جدید با اختلاف قیمت حدود دویست هزار تومنی. خبر زیاد خوبی نبود، اما راه دیگه ای هم به ذهنم نمی رسید!

این بخش از دردسرهای قبل از سفر بماند، بخش مهم بعدیش خود مقاله ها بود! همکار محترمی که قرار بود قسمت بحث و نتایج رو بنویسه (نه در راه رضای خداها، به عنوان یکی از اعضای گروه که از اول وظیفه اش همین تعیین شده بود و بدون اینکه در انجام هیچ تستی شرکت داشته باشه اسمش تو مقاله باشه) دقیقاْ دو هفته مونده به کنفرانس به طرز زیبایی همه رو پیچوند و ما موندیم و یه سری دیتا و استادی که هیچ کمک خاصی برای  تحلیل داده ها نمی کرد (پیش خودمون بمونه، راستش اگر می خواست هم نمی تونست) و دوستان حتماْ می دونن که خود این قسمت تحلیل دیتاها و نوشتن بحث و نتایج چه کار سختیه. هیچ کس نمی تونه تصور کنه که ما سه نفر برای نوشتن این سه تا مقاله تو اون دو هفته چه بدبختی ای کشیدیم و باز هم البته هیچ کس نمی تونه تصور کنه چه حسیه وقتی استادت چند روز قبل از سفر به این محیط ناآشنا بهت بگه تنهایی می خوای بری؟ یعنی می تونی؟ اونجا خیلی کنفرانس مهمیه ها! سوال پیچت می کنن ها! از پسش بر می یای یعنی؟ (شما بخوانید بر نمی یای دیگه!) و حتی سنگ تموم بذاره و بگه بهت می خندن ها!!!!

من شنبه سفرم شروع می شد و این دقیقاْ دلگرمی هایی بود که استاد عزیز چهارشنبه قبل از سفر به من داد. استاد عزیز حتی مقاله من (و البته خودش!!!) هم نخوند. استاد عزیز حتی به من اعتماد به نفس نداد، که  اون اعتماد به نفسی که داشتم (و با توجه به اینکه تا قبلش تو هیچ کنفرانس بین المللی حتی شرکت هم نکرده بودم، زیاد هم نبود) رو سعی کرد به خوبی تخریب کنه، استاد عزیز.. . و همه اینها در حالی بود که من تا روز پنج شنبه داشتم خود مقاله رو می نوشتم و هنوز هیچی از پرزنتیشن آماده نشده بود! پنج شنبه کمی شروع به درست کردن اسلایدها کردم و البته نوشتن متن سخنرانی، اما قبل از سفر فقط ۷۰ درصد اسلایدها و ۴۰ درصد متن سخنرانی آماده شده بود! بقیه اش هم قرار بود تو هواپیما و راه و اینها آماده بشه!

جمعه هم که تماماْ به استرس سفر، بستن ساک، آماده کردن رزومه، مهمونی مادربزرگ، پرینت گرفتن نقشه مسیر های فرودگاه مونیخ تا هتل، هتل مونیخ تا ایستگاه قطار (برای سفر به شهر محل کنفرانس که یه شهر نزدیک مونیخ بود)، پرینت مدارک رزرو هتل های شهرهای مونیخ و گارمیش (شهر محل کنفرانس، به اسم ضایعش نگاه نکنید، خیلی جای قشنگی بود، حالا بعداْ می نویسم!) و هزار جور مدارک رنگ و وارنگ دیگه که تموم نمی شد گذشت. آها یه دردسر دیگه هم این روز آخر کشف شد. پوسترها تو ساک جا نمی شد و ما یادمون رفته بود از این جا پوستری ها بخریم! این شد که یه تیم از خواهر و برادر و پسرخاله و.. مامور پیدا کردن جا پوستری تو روز تعطیل شد و این مهم هم بعد از چند ساعت چرخ زدن این بیچاره ها تو تهران پیدا شد در نهایت!

به هر حال همه اینها گذشت تا من ساعت یک و نیم شب بالاخره آماده سفر بشم (آماده که چه عرض کنم!)، سعی کنم یک ساعت بخوابم (مگه با اون همه استرس می شد!) و ساعت دو و نیم مسافرتم رو به فرودگاه امام، بعد قطر، بعد مونیخ، بعد گارمیش شروع کنم!

ادامه اش هم بمونه برای بعد!


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 12:57 توسط روژ |