تبليغاتX
روژ
نمی خوام...

نمی خوام اتاقم رو مرتب کنم. نمی خوام امشب برم حموم. نمی خوام فردا صبح لباس نو یا حداقل مرتب بپوشم. نمی خوام آرایش کنم. نمی خوام به بودن یا نبودن سفره هفت سین و کامل کردنش کوچکترین اهمیتی بدم. اصلاْ حتی نمی خوام زوری ساعت نه صبح بیدار شم روز تعطیلی رو. نمی خوام هدیه هایی که خریدم رو برای سفره هفت سین کادو پیچ کنم. نمی خوام عکس بگیرم با هفت سین. نمی خوام با کسی اس ام اس بازی کنم و تبریک بگم و از این چیزا. نمی خوام آرزوی خاصی برای سال جدید داشته باشم. نمی خوام هی منتظر همون یه لحظه سال تحویل باشم و بعدش هم فکر کنم ای بابا چه زود رد شد (یه حرص خاصی داره یا حداقل داشت یه زمانی اون لحظه که نمی تونم بنویسمش). نمی خوام از این شوخی های مسخره خداحافظ تا سال دیگه و این حرفا کنم با کسی. نمی خوام به لحظه های بعد یا تنبلی های امسال فکر کنم و تو ذهنم یه رویا بسازم که سال دیگه هیچکدوم اینها نخواهد بود. نمی خوام به این چیزا فکر کنم که یعنی من سال دیگه این موقع کجام و... و.... نمی خوام برم اینور اونور یا کسی بیاد. نمی خوام...

خلاصه نمی خوام دیگه!!! اصلاْ هم افسرده و اینها نیستم، اتفاقاْ خیلی هم حالم خوبه و داره خوش می گذره!

اما به هر حال نمی تونم اینجا ننویسم سال نوی همه دوستایی که میان اینجا رو می خونن مبارک!


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 23:14 توسط روژ |
کلاغ پر!!!

خوب الان فردا هم شد و دقیقاْ یه اتفاقی تو مایه های همون کلاغ پر که تو پست قبل گفتم افتاد! دقیقاْ یازده روز پیش، پنج شنبه از این سفارت لعنتی زنگ زدن به من و گفتن رزومه ام رو می خوان (بگذریم از نحوه گفتنش و...). من هم دقیقاْ همون روز یک رزومه کامل (و طبیعتاْ حاوی یک کمی خالی بندی!) براشون بردم. حالا امروز که وقت تحویل پاسپورت بود رفتم می بینم پارسپورتم نیست. این کارمنده زنگ زده به یکی دیگه یک کمی حرف می زنه، بعد هم این مکالمه بین ما اتفاق می افته:

کارمند: رزومه اتون کامل نبوده، یه کاملشو بیارین فردا.

{من اینجا دیگه کاملاْ واااا رفتم. آخه رزومه ام اتفاقاْ خیلی هم کامل بود. }

من: یعنی چی اش کامل نبوده؟

کارمند: {بی حوصله و در حالی که می خواد منو دک کنی تا نفر بعدی بیاد} من نمی دونم. کامل نبوده دیگه، ما جزئیات کامل می خوایم.

من: بابا آخه مال من خیلی هم کامل بود. همه سوابق تحصیلی و... هم توش بود.

کارمند: {با یک لبخند پیروزمندانه انگار که فهمیده گیر کار کجاس و با یک خنگ دوبلکس طرفه} همین دیگه. رزومه یعنی همه مشخصات فردی، تحصیلی کاری و... باید توش باشه.

من: بابا مال من همه اینها رو داشت.

کارمند: {این بار دیگه با بی حوصلگی فراوان} کامل نبوده دیگه. برین کاملش کنین.

من: بابا آخه من واقعاْ می خوام بدونم چه جوری باید کاملش کنم یعنی؟ آخه چی باید اضافه کنم. اصلاْ شما یه لحظه اجازه بدین شاید یه کپی اش همراه ام باشه.

{و من شروع کردم کشتن تو کیفم. کارمنده هم با یه قیافه ای که فحش ازش می بارید نگاه ام می کرد. اما خوشبختانه یکی همراه ام بود که دادم دستش.}

من: بفرمایید این رزومه منه.

کارمند: {با یه قیافه کاملاْ جا خورده} اجازه بدین من دوباره زنگ بزنم به همکارم. {و درحالی که با همکار لعنتی اش حرف می زنه از من می پرسه} شما اصلاْ این رزومه رو آوردین تحویل دادین؟

من: بله. یازده روز پیش. همون روزی که به من زنگ زدن آوردم.

کارمند: {خیلی خونسرد و آروم، در حدی که من دلم می خواد با همین دستای خودم خفه اش کنم و بکشمش} به هر حال نرسیده دستشون. من اینو بهشون می دم و بهتون خبر می دیم.

من: #$+_([}{^&%$##@$%^&!


من الان قاطی ام! اصلاً من گاز می گیرم!!!


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 16:33 توسط روژ |
اعتبار بین المللی!

امروز بازهم مجبور شدم تو صف سفارت بایستم. بازهم اعصای خوردی، بازهم دیدن هموطن هایی که حتی یک ذره هم همدیگه رو نمی تونن تحمل کنن. بازهم دعواهای تو صف. باز هم پلیسی که بعد از داد و بیداد یک نفر سر همه فریاد می زنه که "یا ساکت  می ایستین، یا همه اتون رو از دم می برم کلانتری آش و لاشتون می کنم، نمی ذارم یه نفرتون هم بره تو." بازهم تحمل توهین. باز هم یه مرخصی اجباری دیگه (و تازه اومدن سر کار در راه رضای خدا!)، بازهم... تازه تا فردا هم باید صبر کنم ببینم نتیجه چی می شه؟! هیچ تعجب نمی کنم اگر فردا قبل تحویل پاسپورت (بدون توجه به رد شدن درخواست یا گرفتن ویزا) برگردن بهمون بگن اول صدتا کلاغ پر برین بعد جوابتون رو می دیم!

حالا فکر کنید تو این اوضاع یکی از ایمیل هایی که من امروز داشتم چی بود؟!

"آسوشیتدپرس به نقل از یک مرکز معتبر مطالعاتی در سویس گزارش داده است که اتباع ایرانی - پس از اتباع افغانستان - در زمینه بدست آوردن اجازه سفر به دیگر کشورهای جهان بی اعتبارترین ملت جهان شناخته می شوند. طبق این گزارش مردم کشورهای فنلاند - دانمارک و آمریکا با داشتن اجازه سفر بدون ویزا به 130 کشور جهان معتبرترین و اتباع ایران با داشتن اجازه سفر بدون نیاز به ویزا به 14کشور دنیا بی اعتبارترین اتباع یک کشور در جهان محسوب می شوند . در میان 195 کشور مورد مطالعه ایرانیان رتبه 194 را بدست آورده اند و به این ترتیب بعد از اتباع افغانستان در قعر جدول اعتبار جهانی جای گرفته اند . جالب اینجاست که طبق این لیست اتباع کشورهای قحطی زده ای مانند بورکینافاسو - اتیوپی - سومالی و جیبوتی در جهان به مراتب معتبرتر از مردم ایران هستند . این خبر متعلق به آخرین نتایج تحقیقاتی موسسه هنلی اند پارتنرز در سال گذشته بوده و ظاهرا در ایران انعکاسی نداشته است."


نا امید کننده است، اما کاملاْ واقعیت داره!

لینک: ایرانیان بی اعتبارترین مردم جهان شناخته شدند - آسوشیتدپرس


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 16:19 توسط روژ |
روزانه ها...
۱- یکی از مدیران تو یه جلسه، خیلی جدی اعلام می کنه که یکی از همکاران تو یه آزمون، قسمت زبان انگلیسی رو با درصد ۹۹.۹ درصد جواب داده! خوب حالا فکر کن ۲۰ تا سوال انگلیسی که بیشتر نداشته اون آزمون، بعد از اون ور برای اینکه یکی تو یه آزمون به درصد ۹۹.۹ برسه باید حداقل ۱۰۰۰ تا سوال رو جواب بده (یعنی ۹۹۹ تا درست و یکی نزده!). خوب شما خودتون پیدا کنید هندودنه فروش را! (از پرتقال گذشتیم دیگه!)

۲- استرس دارم! به خاطر مسیر پروژه که هی داره جدی تر و سخت تر می شه و از این ورم من دارم یک ماه ول می کنم برم!!! حالم بده! اصلاْ برای همینه اومدم وبلاگ بنویسم!

۳- مرخصی و سرکار رو بگو!!!! آخه این چه برنامه ای بود من ریختم!!!!

۴- دلم چندتا رفیق خوب می خواد! چرا نیست؟!!! نه اینکه هیچی نباشه، ولی خوب...!

۵- همین دیگه فعلاْ!


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 21:7 توسط روژ |
دخترهای بیچاره ایرانی!

تصمیم داشتم (یعنی هنوز هم اگر بشه یه جورایی تصمیم دارم) تعطیلات نوروز سری به برادر جان بزنم. تاوان این تصمیم دقیقه نودی رو هم برادر جان ها دادن که یکی اونور افتاد دنبال کارهای دعوتنامه فوری و یکی هم اینور دنبال کارهای گواهی اشتغال به تحصیل و مدارک و...! اما دیگه برای سفارت رفتن و تحویل مدارک نمی تونستم اثر انگشت و چهره ام (برای عکس) رو به کسی بدم که به جای من کارهام رو دنبال کنه! {من علاوه بر دوستای خیلی خوب که کمک های زیادی به من می کنن خانواده فوق العاده ای هم دارم، اگر من همه اینها رو نداشتم هیچکدوم از کارام درست نمی شد! شک نکنید!} حالا نوشتن همه اینها برای تکرار چیزهایی مشابه پست قبل نبود! می خوام از این سفارت رفتن بنویسم {البته این بار هنوز تو نرفتم! تازه از دم درش!}. این روزها که نزدیک تعطیلاته متقاصی دریافت ویزا خیلی زیاده. این سفارت هم که نه وقت قبلی می ده، نه ان لاین می شه وقت گرفت نه چیزی. نتیجه هم این می شه که وقتی ساعت پنج و نیم بری اونجا می شی نفر ۱۹۷ ام و خوب معلومه که با گذاشتن شرط بررسی مدارک، انگشت نگاری و عکس برداری و تو فاصله چهار ساعت نوبت تو نمی رسه که بری تو! از دلال بازی که نتیجه اش ۱۴۳ ام شدن مراجعه کننده ساعت سه صبح و ایجاد دعواهای الکی و صوری و... می شه که بگذریم می خوام یه ماجرایی که تو صف اتفاق افتاد رو بنویسم. ما سه تا دختر بودیم با شرایط تقریباْ مشابه که تو صف پشت سر هم افتاده بودیم. یکی از ما داشت از شرایط خودش می گفت، از اینکه از یک موسسه فرهنگی به عنوان بازدید دعوتنامه داره، ولی در واقع می خواد بره پیش یکی از بستگانش، اینکه نقاشی می کنه و دوست داره اونجا تو کلاس های هنری شرکت کنه و از این جور چیزها (خیلی هم دقیق نیست چیزایی که نوشتم البته!). از طرفی چند نفری جلوی ما بودن که با هم صحبت می کردن و بعد از شنیدن این چیزها یکیشون احساس رسالت کرد که نظریاتش رو منتشر کنه. از ما دخترهای ایرانی گفت که به اسم بازدید فرهنگی می ریم غرب، اما سر از دیسکوها در می یاریم! از ما دخترهای ایرانی گفت که ادعای هنرمندی می کنیم، اما می ریم اونجا کار سیاه می کنیم! از ما دخترهای ایرانی گفت که اینجا مقنعه سرمون می کنیم، اما اونجا که می ریم فساد می کنیم! بعد هم از خودش گفت که ۲۷ سال اونجا زندگی کرده (نمی دونم چرا دیگه تو صف ویزا بود!!!) و.. و.. و شروع کرد با نفر کناریش به زبان فرانسه صحبت کردن! راستش قبل از این جریان از اون سفارت عصبانی بودم که ما باید با این وضع تحقیرآمیز تو سرما و گرما  باید تو صف بایستیم و احتمالاْ هم در نهایت reject بشیم. اما بعد حرف های این خانم فهمیدم که بابا ما خودمون هم حاضر نیستیم به همدیگه ویزا بدیم، دیگه از بقیه چه انتظاری می شه داشت؟!

* بله، این شخص خانم بود. با یه ظاهر کاملاً معمولی (منظورم اینکه مذهبی نبود که به خاطر این چیزها با ما مشکل داشته باشه)، توی صف هم که از ما جلوتر بود، پس براش مزاحمتی نداشتیم! تنها فرقی که با ما داشت اینه که اگه ماها 25-30 سال بودیم اون 55-60 ساله بود. به نظرتون دلیل کافی ای برای این همه نفرت می تونه باشه؟


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 12:15 توسط روژ |
روزانه ها...

۱. تموووووووووم شد. سمینار بالاخره تموم شد! اما پرونده هزار تا کاری که به خاطرش عقب مونده بود اومد رو! اگه فکر کنین یک اپسیلن سرم خلوت شده اشتباهه!

۲. یه تیمی هستیم که پروژه هامون مشابه همه. همه کارامون رو تیمی انجام می دیم (آره همون، دکمه رو روشن خاموش می کنیم، به همدیگه علامت می دیم! همون که تو می گی!). حالا این تیم شروع کرده به تولید مقاله! البته فعلاْ برای کی دو تا کنفرانس داخلی. می شینیم دیتا می سازیم، بعد اینقدر جدی جدی باورمون می شه که اینا نتایج واقعی تست هاس (خوب یه سری هاش نیست دیگه!) که کلی تحلیل و توجیه هم برای استثناءهاش در می یاریم! اگر مقاله های ما برای این یکی دو کنفرانس پذیرفته شد من خودم از همین جا رسماْ رسواشون می کنم!

۳. من این روزا یه آدمای عجیبی می بینم که کم کم داره باورم می شه همه این حرفایی که راجع به خودخواهی آدم ها و... می زنن چرته!!!! اون از رئیسم که تو این یک هفته ای که سمینار داشتم نه تنها همه کارامو خودش انجام داد و هیچ کاری به من نداد که کلی هم اشکالات word، powerpoint‌ و حتی اگه پیش می یومد ترجمه ایم رو برطرف می کرد و پایه بود که بیشتر هم کمک کنه، اما خوب دیگه چون فقط خودم سر در می آوردم چیکار کردم نشد! من آدم اینقدر nice ندیدم (دروغ چرا؟ دیدم! گزینه بعدی که می خوام بنویسم از این هم  nice تره!) بیچاره اگه راجع به کارای قبلی هم سوالی پیش می یومد کلی قبلش مقدمه چینی و عذر خواهی می کرد به خاطر ایجاد مزاحمت (!) و سوالشو می پرسید! یه سری کارایی هم که فقط به من ربط داشت (و حتی تو سلسله مراتب به اون که رئیسم بود هیچ ربطی پیدا نمی کرد) رو هم به جای من انجام داد!‌ دیگه آخراش مونده بود میوه هم پوست بکنن اینجا برام! منم که از صبح تا شب لپ تاپم پهن بود رو میزو کارای خودمو می کردمو دونه دونه فایل هامو می دادم رئیس و همکاران تنظیم کنن و...! حالا اگه فکر می کنین این رئیس من می تونه niceترین آدم ممکن باشه در این موارد کاملاً اشتباه کردین! گزینه بعدی از اون هم بدتره!!!‌ این تیمی بودن پروژه ما امتیاز وحشتناک بزرگیه! یکی از بچه های این تیم (اینجا می تونیم بهش بگیم آقای الف) یکی از بی نظیرترین موجوداتیه که تو زندگیم دیدم. این آقای الف  هم شاغله و از قضا کارش طوریه که قاعدتاً باید از 6 بعداظهر به بعد شروع بشه تا مثلاً 10-11 شب (این قسمتشو دقیقآ نمی دونم)، از طرفی از صبح تا بعد ازظهر هم کامل دانشگاهه. اما چون باید همه تست ها تیمی انجام بشه و من (و البته در حال حاضر دوست عزیز و نفر سوم پروژه) روزها کار می کنیم، تست ها رو از ساعت 4 به بعد می گیریم تا 9 شب معمولاً! یعنی دقیقاً این ساعتی که این آقا باید سرکار باشه. اونم تو شرایطی که تو دانشکده بیشتر آزمایشگاه ها از 4 به بعد تعطیلن و با یک اعتراض کوچولوی این آدم، همه حق رو به این می دن! حالا این قسمتش زیاد مهم نیست (یعنی مهم که هست، در برابر چیزای دیگه نیست!). این کار ما طوریه که قبل از هر تست یه سیر طولانی آماده سازی نمونه داره ( از بریدن نمونه ها بگیر تا سوهان زدن، سوراخ کردن، تیکه تیکه کردن، سنباده 60 تا 2000 زدن نمونه فولادی که مصیییبتیه برا خودش و... و...). بعد هم این دستگاه های مسخره که هر روز یه چیزیش می سوزه و باید دوید دنبال درست کردنش. فقط می تونم همینقدر بگم که این آقای الف تمام مراحل آماده سازی نمونه، پیگیری درست کردن دستگاه ها و بیشتر خریدها رو خودش انجام می ده. بعد کافیه یکی از ما دو نفر دیگه یه کار کوچولویی انجام بده، این آدم اینقدر تشکر می کنه که من فقط دلم می خواد پودر بشم از خجالت! الان که خودم اینا رو می خونم با خودم فکر می کنم عجب آدم بیخودی شدم که دارم از لطف این آدم اینقدر سواستفاده می کنم ها! اما واقعاً‌ اینطور نیست، یعنی واقعاً دیگه نمی تونم تو روز بیشتر از این برم دانشکده و اصلاً نمی دونم اگه این آدم نبود چیکار باید می کردم! بعد حالا فکرشو کنید، این آقای الف این ترم سمینار نداشت. اما من و دوستم داشتیم. کلی از دو ماه پیش اصرار می کنه که شماها یه سری مقاله هاتون رو بدین من ترجمه کنم، بالاخره موضوع هامون به هم مربوطه و آخر هم من یکی دو تا مقاله بهش دادم که ترجمه کرد. قرار بود تا آخر این هفته چند تا مقاله بنویسیم و بفرستیم که بازهم بیشتر کارهاشو این دوستمون انجام داد. هیچوقت هم توقعی نداره. اینقدر هم آدم مودب و دوست داشتنی ایه که تو هیچ محاسبه ای نمی شه رفتارش رو شبیه سازی کرد. من هر وقت این آدم رو می بینم تنها کاری که می تونم کنم اینه که خجالت بکشم از خودم! (در حد همون پودر شدن که نوشتم!) این آدم خیلی از خوب بهتره. دوست دارم یه روزی ببینم که خیلی موفقه، اما هر چی فکر می کنم چه موفقیتیه که در حد لیاقت این باشه (به خاطر مهربانی و شخصیت ویژه اش و نه اینکه کارای من رو هم داره انجام می ده) به نتیجه ای نمی رسم!

4. از اون دوتا آدم بالایی نوشتم، چون احساس دین شدید دارم نسبت بهشون! وقتی آدم این همه غرغر می کنه در برابر بیان چیزای خوبی هم که می بینه مسئولیت داره دیگه!

5. دیگه فعلاً باید برم سر مشقام دوباره!!!!


پ.ن: به دستور دوست عزیزم، نویسنده وبلاگ افرا و پاییز درشت می شود!!!!


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 14:25 توسط روژ |