تبليغاتX
روژ
خودسانسوري؟

روزهای خوبی نیست. اصلاْ نیست. سمینارم به طرز خیلی بدی کند پیش می ره. اصلاْ آماده نیست و بدترش اینه که اصلاْ حسش نیست روش کار کنم. هرچی بیشتر می گذره فقط استرسم بیشتر می شه و بیشتر از کار کردن روش در می رم. البته مشکل فقط از سمینار نیست، شاید حتی قسمت خیلی کم اش از سمینار و اینجور چیزاس! از چیزاییه که نمی تونم راحت درباره اشون حرف بزنم. نه فقط اینجا، که حتی با خودم! به قول رفیق از دست رفته (!) من self control ام زياده. خيلي بيشتر از حد لازم و تا حد زيادي آزار دهنده! احتمالاً درست مي گه، مثلاً همين جا كلي پست publish نشده و ثبت موقت دارم. به هيچ دوستي بيشتر از يه حد خاص نزديك نمي شم، يا حتي يه مثال ساده اش، دوستايي دارم كه آدرس وبلاگشون رو دارم، اما آدرس اينجا رو بهشون ندادم، آدرس اينجا رو به هركس (شايد نهايتاً يكي دو نفر) دادم پشيمون شدم و.. و.. . خودسانسوري آدم رو خسته مي كنه، آدم رو فرسوده مي كنه و من خودم هم نمي دونم اين همه خودسانسوري براي چيه؟! ترس از قضاوت؟ عدم امنيت؟ يا چي؟ خيلي وقت ها دوميه، قبول دارم و خوب دست من هم نيست، احتمالاً منطقي هم هست! اما واقعيت اينه كه بيشتر وقت ها (حداق راجع به نوع روابط با دوستان) اوليه. شايد هم چيزاي ديگه اي هم هست كه من نمي فهمم. اما اولي مطمئناً هست و خيلي هم پررنگ.

الانم نيگا كنين! مشكلم الان يه چيزاي ديگه اس، اما نوشته ها رسيد به اينجا، يه موضوع كاملاً بي ربط (و البته واقعيت انكار ناپذير!)!

پ.ن: يه چيز ديگه هم يادم اومد، دوست ندارم نقد بشم! اونم هست!


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 11:31 توسط روژ |
گذرنامه و داستان تكراري زن بودن!

تا حالا به شرایط و مدارک لازم برای دریافت گذرنامه دقت کردین؟ از اون فیش های مالی، عکس، کپی شناسنامه و...اش که بگذریم غیر از نظامی ها و...، یک سری محدودیت های ویژه (!) هم برای دو دسته از آدم های عادی وجود داره. پسرانی که هنوز سربازی نرفتن و زنان بدبختی که یک بار، حتی یک بار ازدواج کرده باشن، حالا می خواد طلاق گرفته باشن یا نگرفته باشن، شوهرشون مرده باشه یا نمرده باشه، بچه داشته باشن یا نداشته باشن. حالا اون پسره سربازیشو که رفت یا معاف شد مشکلش حل می شه ها، اما این زنان...! جان من ببینین چندتا از شرایطو:

* برای متقاضيان خانم جهت اخذ گذرنامه :

 - در صورت مجرد و بالای 18 سال بودن نياز به رضايت پدر ندارد.

نکته۱: خوب فعلاْ که خوشبختانه مشکلی نیست تا اینجا! اما...

- در صورت متاهل بودن ارائه رضايت محضری همسر الزامی باشد ودر صورت داشتن همراه رضايت محضری همسر جهت فرزندان نياز است.

نکته۲: ملاحظه می فرمایید که خانومای محترم! اگه یه روزی یه چیزی خورد تو سرتون و رفتین متاهل شدین حتی برای دریافت مدارک هویت (و نه لزوماْ خروج) باید اول برین رضایت همسرتون رو بگیرین! بعد چون ممکنه شما آدم های خیلی قالتاقی (دیکته اش درسته؟) باشین و دست یک آقای نامحترم دیگه رو بگیرین ببرین براتون امضا کنه، این رضایت باید محضری، دارای مهر و موم و ترجیحاْ قفل و زنجیر لازم هم باشه!

- در صورت متاهل بودن ارائه رضايت محضری همسر الزامی می باشد و در صورت داشتن همراه رضايت محضری همسر جهت فرزندان نياز است.

نکته۳: باور بفرمایید من اشتباهی تکراری ننوشتم! اونجا دوبار نوشته شده! خوب البته حتماْ دلیل و منطقی هم داشته دیگه! بالاخره کار که از محکم کاری عیب نمی کنه که! بالاخره ضعیفه ان و هر حرفیو باید دوبار بهشون زد که حالیشون بشه! خدا زده تو سرشون و زن شدن، شما به بزرگواری خودتون ببخشین!

- در صورت فوت همسر نياز به ارائه فوت نامه يا شناسنامه باطله همسر می باشد،...

نکته۴: خانوم محترم می یای می گی همسرت مرده؟ خوب مرده که مرده! من چیکار کنم! اول باید ثابت کنی! تازه زنی که شوهرش مرده که بهتره بشینه تو خونه، گذرنامه می خواد چیکار؟! حالا می خوای بگیری؟ خوب اول ثابت کن خانوم! اصلاْ روحش رو بیار امضا کنه که رضایت داره!!! اصلاْ خودش باید امضا کنه که فوت کرده! حالا چون شمایی با تخفیف، با تخفیف، با تخفیف دیگه حداقل باید شناسنامه باطل شده اش رو بیاری دیگه!

پ.ن: فوت نامه چیه اونوقت؟!

- در صورت فوت همسر نياز به ارائه فوت نامه يا شناسنامه باطله همسر می باشد ، در اين صورت اگر متقاضی همراه نيز داشته باشد نياز به ارائه قيم نامه و رضايت قيم دارد.
- تذکر: برگه رشد در اين صورت کافی نمی باشد.

نکته۵: حالا شوهرت مرده، خودت هم ول شدی می خوای بری اینور اونور (معلوم هم نیست برای چی!)، بچه رو دیگه کجا می بری با خودت؟! مگه بچه تو اه؟ پس بابابزرگش چی می شه؟ بابای بابابزرگش چی می شه؟ بابای بابای بابای...؟! مگه این بچه صاحب نداره؟! فکر کردی حالا نه ماه نگه اش داشتی از هیچی تبدیل شد به آدم، بعدم بزرگش کردی، بعدم... دیگه یعنی مال تواه؟! برو خانوم، برو خدا روزی ات رو جای دیگه حواله بده، برو به بچه مردم (!!!) کار نداشته باش! اگر هم داشتی با رضایت خود صاحب بچه فقط!!!

نکته۶: فکر کردی دیگه نشستی تو گوش بچه ات پچ پچ کردی تا بزرگ شدو از خانواده واقعی (!!!) بیزارش کردی دیگه تمومه؟! اومدی برا من گواهی می یاری بچه ات دیگه بزرگ شده، خودش می تونه تصمیم بگیره؟! نه خانوم از این خبرا نیست! گواهی مواهی هم قبول نیست! این بچه الان حالیش نیست کی صلاحشو می خواد! برو همون رضایت نامه خانواده واقعیش (!) رو بیار!

- در صورت مفقود الاثر بودن شوهر متقاضی ملزم به ارائه نامه از دادگستری به تاريخ روز می باشد. اين نامه موجب اخذ خروج ميشود.

نکته۷: خانوم جان اگه شوهرت ولت کرده و دیگه پیداش نیست تو که حق نداری اونو ول کنی که بری خارج که! حتی اگه خودش هم خارج باشه! باید اونقدر اون پله های دادگستری رو بالا پایین کنی که یا پشیمون شی خودت، یا دیگه حالا وقتی خوب موهات مثل دندونات سفید شد ولت می کنیم بری هر جا خواستی!

- در صورت مطلقه بودن متقاضی نياز به ارائه طلاق نامه می باشد.
در مورد طلاق رجعی بايد از تاريخ طلاق مدت عده (3ماه ،10روز) بگذرد در غير اينصورت نياز به رضايت همسر ميباشد.

نکته۸: طلاق گرفتی؟ خیلی بیجا کردی شما! آها آقاتون طلاقت داده؟ خوب حتماً صلاح در اين بوده! ببين شما چيكار كردي كه... . استغفرالله. به هر حال خانوم جان اگه آقاتون تازه طلاقت داده شايد دلش خواست برگرده! اصلاً شايد دلش نخواست برگرده، ولي دلش خواست شما اينجا باشي! به هر حال بايد بري اجازه اش رو بگيري!

- زنان مطلقه در صورت داشتن فرزند به عنوان همراه حتماً نياز به رضايت پدر دارند مگر در طلاق ذکر شده باشد در مورد اجازه خروج فرزند مسئوليت با مادر می باشد.

تذکر: حضانت مورد قبول نمی‌باشد.

نكته۹: حالا طلاق گرفتي، گورت رو هم مي خواي از اين مملكت گم كني، خوب گم كن! اصلاً همون بهتر كه بري! ما اينجا زن مطلقه نمي خوايم! ولي ديگه بچه رو نمي توني با خودت ببري! بچه صاحب داره، بابا داره، مي خواي مثل خودت خرابش كني؟ آها باباش خودش نمي خواد بچه رو؟ حضانتش رو داده به تو ضعيفه؟ خوب خانوم جان اونو داده كه تو همون خونه ته بن بست نازي آباد بزرگش كني، نه اينكه ببريش لندن و لوس آنجلس! حضانتش رو داده، صلاح و اختيارشو كه نداده بهت كه! بچه اختيارش با باباشه، چه تو بزرگش كني چه هر ضعيفه ديگه اي! خانوم جان شما دايه اين بچه اي، بزرگترش كه نيستي كه! اصلاً من با ضعيفه جماعت دهن به دهن نمي شم، برو همون اجازه آقاتونو بگير بيار ببينم ايشون چي صلاح مي دونه!

- نوع خروج در رضايت محضری که از همسرمتقاضی اخذ می گردد مشخص می شود ( مکرر يا يکبار)

نكته۱۰: حالا آقاتون يه لطفي كرده مي خواد يه بار بفررستتون زيارت سوريه، ديگه چرا پرررووووو مي شي؟! گفتم يه بار! همين! تمام!


نفسم بريد! هم اينارو مي دونم كه زن بدون اجازه شوهر حق مسافرت نداره، بچه مال باباشه و اگر هم فوت كرد بابابزرگ و...! اما، اما هربار كه آدم اين چيزا و نمونه هاي واقعيش رو مي بينه داغ دلش تازه مي شه! بعد يه نكته ديگه. اينا كه اينقدر دقيق براي همه چي فكر كردن و دست و پاي زنان رو كاملاً بستن، اگر زن و مردي از هم جدا بشن و حضانت بچه با پدر باشه، براي خروج اون بچه مادر هيچ اختياري نداره يعني؟ هيچي هيچي؟ يعني مثلاً حتي از اين قانونا كه چند ساعت در هفته و... پدر بايد بچه رو ببره پيش مادر هم نداريم اينجا؟ يعني پدر بچه مي تونه هر موقع دلش خواست بي اطلاع مادر بچه رو براي هميشه ببره؟!



موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 9:21 توسط روژ |
کانادا + آسانسور + دانشجوی دکترای ایرانی +...!

سوژه جدید وبلاگستان ایرانی رو که همه می دونن دیگه. کانادا + آسانسور + دانشجوی دکترای ایرانی +...! اولین بار که داستانش رو خوندم (بوسیدن سینه یک دختر ۲۰ ساله تو آسانسور) به نظرم ترکیبی از یک ماجرای احمقانه و خنده دار و در عین حال یک خوراک تبلیغاتی بود (که خوب هم ازش استفاده شد). اما بعد با اون دفاعیات مشعشع سوژه ماجرا...! انصافاْ بخونید ببینی چی گفته:

شما نمی توانید از مردان انتظار داشته باشید که سینه های بیرون آمده را ببینند و خود را کنترل کنند!

یعنی بازهم داستان همشیگی کرم از خود درخته، تقصیر زنه بود و...! منتها این بار آقای دکتر بعد از این یک کمی راه رو اشتباه رفتن! یعنی مشکلی نیست ها، اینجا که حداقل نیست ها، وقتی که چکمه های متبرج (نه ببخشید چکمه وسیله تبرج می شه، اون خانومی هم که خدا زده تو سرش و اونو پوشیده می شه متبرج!) برای راحتی خیال جوانان عزیز جمع می شه، خوب قاعدتاْ مو لای درز استدلال دکتر بعد از اینمون هم نمی ره دیگه! اما حیف که این آسانسوره به جای اینکه تو دانشکده مکانیک شریف باشه یک کمی، فقط یک کمی اونورتر بوده! اون قاضی هم به جای اینکه شهر بغلی خودمون درس خونده باشه یک کمی، فقط یک کمی اونورتر درس خونده! اینجاست که دیگه یهویی می بینی دکتر بعد از این ما رو سه ماه می اندازن زندان و به اون دختره کرم ریز جنایت کار خطاکار اخلال گر امنیت اجتماعی لازم الارشاد مورد دار ۱۰۰۰۰۰ دلار خسارت می دن!

خیلی ها راجع به این جریان نوشتن. اول همه شاکی و اینکه این پسره آبروی ما ایرانی ها رو بر باد داد، حالا همه فکر می کنن ایرانی ها ....ان و... و... . بعد یه سری ها دیدن این شاکی شدن دیگه لوس و تکراری شد، اما سوژه هنوز داغه، حیفه که از دست بره! این شد که این جناب دکتر بعد از این هنوز از زندان در نیومده کلی طرفدار پیدا کرد (لابد وقتی آزاد شه کلی استقبال و حلقه گل و اینا در انتظارشه!). اولش آدم فکر می کنه آخه کی روش می شه از همچین کسی دفاع کنه آخه؟ به چه بهانه ای آخه؟ اما نه شما نگران نباشین، مثل همیشه می شه آسمون و ریسمون رو به هم بافت و کلی دلیل و مدرک پیدا کرد که مظلومیت این جوان اغفال شده (!) ثابت بشه!

دوستان عقیده دارن آمریکای شمالی اینقدر آمار تجاوزش بالاست که این توش حساب نمی شه و اینا الکی بزرگش کردن، دوستان می گن پس چرا اون کره ایه که چند وقت پیش این همه آدم کشت اینقدر معروف نشد؟ دوستان فکر می کنن حقوق این جوان با اعلام رسانه ای و... داره پایمال می شه و یک سری از دوستان باحال تر هم رجوع می کنن به استدلال خود دکتر بعد از این و کاملاْ بهش حق می دن که در اون فضای متبرج (و چه بسا بدتر!) نتونسته خودش رو کنترل کنه (فقط هنوز هیچکدومشون پیشنهادی برای مجازات اون دختره و درخواست خسارت دکتر بعد از اینمون ندادن که پیشنهاد می کنم روش فکر کنن!).

اما دوستان به یه چیزایی فکر نمی کنن این وسط که آدمو عصبانی می کنه. دوستان بد نیست به اینها هم فکر کنید:

۱- آقای عزیز، خانوم محترم، این آمار تجاوزی که می فرمایید مال الکلی هاست، مال قشر پایین رتبه اجتماعه. مال اوناییه که وقتی می رن سوابشون رو بررسی می کنن می بینن کلی مشکلات از قبیل سابقه تجاوز، خشونت خانگی و.. تو کودکی داشتن. مال خانواده های نابسامانه، مال... . این آقا دانشجوی دکترا بوده، از بهترین دانشگاه ایران بوده، اونقدری به استاندارد بالاتر تحصیلی و اجتماعی فکر می کرده که پاشده رفته اونجا. سابقه روانی منفی ای هم نداشته. یعنی یک آدم کاملاْ نرمال. چرا باید یک آدم نرمال (و اون هم از قشر برتر اجتماع) اینکارو کنه؟

۲- از کجا می دونید که اون کره ایه هم سوژه خبرگزاری ها و رسانه ها نشد؟ (که شد) و اصلاْ این دوتا موضوع آدم کشی و تجاوز به حریم شخصی دیگران چه ربطه به هم داره؟ بله می دونم که تجاوز به حریم زنان در خیابون های ایران اونقدر عادی و روزمره اس و در عین حال اونقدر غیر قابل پیگیری که همچین مجازاتی و همچین بازتابی خیلی غیرعادی به نظر برسه. اما فکر کنم مشکل از خودماست که برامون عادی شده، نه اونهایی که براشون مهمه! و اصلاْ گیرم که همه دنیا هوس کرده باشن از هر نکته ای که اسم ایران توش باشه یه بهره برداری تبلیغاتی کنن، چه فرقی در اصل موضوع یعنی کاری که این پسره کرده و بدتر از اون دفاعش می کنه؟

۳- من اگر جای اون قاضی بودم به خاطر این دفاعش حداقل از کانادا اخراجش می کردم. رسماْ اعلام کرده هیچ مسئولیتی برای کنترل خودش احساس نمی کنه! اما باعث تاسفش اینه که این دفاعش کلی هم طرفدار پیدا کرده اینجا!

۴- به خاطر اون دفاعی که کرده (و اینکه خیلی ها اینجا تایید می کنن حرفش رو) واقعا عصبانیم. جمعش کنیم بابا هممون...!


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 12:55 توسط روژ |
هفت گانه!

۱- ندارد آقاجان!!!!

۲- نمی شد انقلاب به جای ۲۲ ام بهمن سی ام بهمن پیروز می شد؟! یا مثلاْ ۳۰ ام دی؟ یا حتی اصلاْ ۳۱ فروردین، اردیبهشت، ...، شهریور؟!

۳- منشی قسمتمون همین الان دست به کمر اومده طرفم می گه حالا دیگه تافل دوم می شی شیرینی نمی خری؟! خدایی خیلی آدم خشنیه، من ازش می ترسم! سازمان ما دوماه پیش ما رو برای امتحان تافل ثبت نام کرد و من با یک نمره خیلی متوسط دوم شدم (که طبیعیه، چون بیشتری ها کاملاْ بی انگیزه بودن و من هم کمی انگیزه های شخصی داشتم). یک ماه پیش که نتایج تو سایت اومد این دور و بری ها شیرینی خواستند و من در رفتم. حالا که کارنامه کتبی اومد این منشی خشن هم فهمید و دیگه ول کن نیست! شیرینی خریدن مشکلی نداره، اما برا همچین نمره ای شیرینی پخش کردن خیلی ضایع اس!

۴- آهای اونی که اون بالایی رو می خونی و بعدش می گی تابلوه می خواستی بگی دوم شدم دیگه، آره می خواستم بگم دوم شدم، تو مشکلی داری؟! حرفی داری؟!

۵- به سلامتی و میمینت ۱۹ روز دیگه سمینار باید ارائه بشه و من هم کماکان در نقطه صفرام!

۶- بازهم به سلامتی و میمنت می خوام بدون هیچ دیتایی چندتا مقاله برای چندتا کنفرانس داخلی بفرستم! هرکسی دیتایی (سوخت شده باشه لطفاْ، چون حیفه!) که داره بفرسته لطفاْ (راجع به هرچی که بود)، تفسیرش با من!!!

۷- شماره سوخت شده!

 


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 16:0 توسط روژ |
خل شدم رفت!

درصد تحمل خشمم به صفر رسیده! وحشتناکه! اما امروز یک کار فوق العاده احمقانه کردم. هنوز خودم هم تو شوکم به خاطر این همه حماقت. تو یه همچین روز برفی ای (که خوب تو تهران یعنی فلج شدن تمام شهر) ساعت هفت صبح زنگ زدم به آژانس. اولی که ماشین نداشت. دومی پرسید بیست دقیقه تا نیم ساعت معطلی داره، می خواین رزرو کنم؟ و من هم با توجه به هوا و تجربه های قبلی قبول کردم! بیست دقیقه، نیم ساعت، چهل دقیقه و همینطوری گذشت تا رسید به پنجاه دقیقه و ماشین نیومد. من هم مثل آدم های متمدن سعی کردم درک کنم که بالاخره یه روز غیرعادیه و طول می کشه تا ماشیناشون بیان و... و... . این شد که تا سر پنجاه دقیقه زنگ نزدم. اما بعدش یه زنگی زدم ببینم اصلاْ اینا رزرو ماشین من یادشونه یا نه؟! یه اپراتور دیگه برداشت و کلاْ هرگونه رزرو رو انکار کرد! یعنی اصلاْ انکار کرد که ممکنه تو همچین روزی همکارش رزرو قبول کرده باشه. اولش سعی کردم آروم باشم، اما دیگه نشد. به خاطر یه همچین موضوعی اونقدر وحشتناک عصبانی شدم که با داد و بیدادی که راه انداختم همه خانواده از خواب بیدار شد. من داد می زدم مدیر آژانستون کیه؟ من می خوام با اون صحبت کنم و هم زمان به این فکر می کردم که با صحبت کردن با اون آدم که چیزی عوض نمی شه. بعد حتی به این فکر می کردم که می شه از اتحادیه ای جایی پیگیری کرد (چه حرف ها! به خاطر یک ساعت معطلی اونم تو یه روز برفی اون هم تو ایران مگه کسی جوابگوه؟!) و از اینکه به این نتیجه می رسیدم که هیچ کاری از دستم بر نمی یاد بیشتر حرص می خوردم، بیشتر عصبانی می شدم و بیشتر داد می زدم! از اون قسمت معطلیش عصبانی نبودم که این چیزا اینجا عادیه. از اون قسمت انکار خونسردانه و متهم شدن به دروغگویی بعد از یک ساعت تمام معطلی بود که داشتم منفجر می شدم! اونقدر احمقانه و کنترل نشده برخورد کردم که اپراتورشون سه بار تلفن رو قطع کرد و من هر بار عصبانی تر از دفعه پیش دوباره زنگ زدم و داد و هوار راه انداختم. پدر و مادرم داشتن سکته می کردن از قیافه من و هرچقدر هم می گفتن بی خیال شو من نمی تونستم! خلاصه که حماقت رو در حد نهایت تکمیل کردم و الان که بهش فکر می کنم از این جنبه حماقتش و از دست خودمه که عصبانی می شم قبل از هر چیزی! نکته بدترش هم اینه که در یک ماه اخیر این دومین باریه که در این حد (و اون هم به خاطر همچین موضوع بیخودی) عصبانی می شم و واکنش هام داره یکی از یکی بدتر می شه. خل شدم رفت!


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 14:40 توسط روژ |
از Yahoo Answers!
بعضی وقت ها سري به Yahoo Answers مي زنم. گاهي چيزاي خنده داري توش پيدا مي شه، گاهي عجيب، گاهي مسخره، گاهي جالب، گاهي...! هم تو سوال ها و هم جواب هايي كه داده شده. اين يكي به نظرم فلسفه جالبي بود:

سوال: چطوري مي شه خوب زندگي كرد؟

يكي از جواب ها:

كارايي رو انجام بده كه مي ترسونتت!

تا اونجايي كه مي توني چيزاي جديد رو امتحان كن!

شكلات بخور، شراب بنوش، برقص، آواز بخون و كسي رو پيدا كن كه به خاطر خودت دوستت داشته باشه!

در گذشته توقف نكن و خيلي نگران موفقيت در آينده نباش، فقط سالم زندگي كن!

مهمتر از همه اينكه كاري رو انجام بده كه دوست داري!

وقتي اشتباه مي كني زياد تاسف نخور!

طوري زندگي كن كه برات هيجان انگيز باشه و احساس سرزندگي كني!


خوب شايد يكم شعاري باشه، اما فلسفه بامزه ايه براي زندگي!


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 9:32 توسط روژ |
خیلی روزمره!
برادرم رفت، همین امروز صبح. امروز از ساعت هشت صبح تا همین الان (حدود نه شب) احتمالاْ فقط یکی دو ساعتش رو بیدارم بودم! که این هم البته به لطف دیشب نخوابیدن، قرص های سرماخوردگی و لوراتادین و دلتنگی بود! اون فاصله ای هم که بیدار موندم همش به خاطر این بود که بتونیم تماس بگیریم با برادر جان و مطمئن بشم راحت رسیده! خوب خوشبختانه رسیده بود خونه، هرچند که نشد بیشتر باهم حرف بزنیم. نگرانشم، نکنه از تنهایی دلتنگ باشه، نکنه از بیخوابی  خسته شده باشه، نکنه...

خونه خیلی ساکته. بعد از یک ماه که تقریباْ هرشب مهمونی و مهمونی بازی بود و وقتی هم که بساط مهمونی به راه نبود به لطف برادر جان خونه پر از هیجان بود، الان همه چیز خیلی مصنوعی آروم شده! البته دیگه واقعاْ ظرفیت مهمونی بازی نداشتم! الان حالم از هرچی غذاهای چرب، کباب، شیرینی های مختلف، گاتا، کیک بی بی، حلوا، انواع ترشی جات، معجون علی بابا، شیرپسته بابا رحیم، فالوده و بستنی (بعد انتظار دارم سرما نخورم!)، آجیل و تخمه و پسته، حلیم و کله پاچه و هرچی خوردنی دیگه اس به هم می خوره!!! اما خوب دور هم بودناش خوب بود. اینکه بعد از مدت ها همه خانواده با هم بودیم خوب بود. اما خوب منطقی نیست که همیشه اینطور باشه، اصلاْ احتمالاْ جذابیتش به همین محدودیتشه و درنهایت هم هرکس باید بره سر زندگیش!!! فکر کنم برای کسی که فکر می کنه هر آدمی بالاخره باید زندگی مستقل و تنهایی اداره کردن اون رو تجربه کنه این اداها زیاد خوب نباشه! پس پیش به سوی همون سمینار و پروژه و مقاله ها و... (البته با اجازه سرماخوردگی زن افکن!).


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 20:50 توسط روژ |