تبليغاتX
روژ
اگه سنگ بودم!

فرض می کنیم که یه قطعه سنگ بودم. آره از همین سنگ های معمولی، شاید یک کمی بزرگ اما نه به بزرگی یه صخره مثلاْ. یه دونه از همینایی که کنار رودخونه ها هست و آدم می شینه روش. شاید یه عکسی هم بگیره اونجا، پاهاش رو بذاره تو آب، یک کمی فکرای فلسفی کنه با خودش و از این جور کارا. حالا فرض کنید من یکی از همین سنگا بودم.

خوب سخته سنگ بودن فکر کنم. نه، از جنبه احساساتی و ایناش نمی گم ها. از اون جنبه هاش اصلاْ هیچ ایده ای ندارم. اصلاْ نمی تونم بگم مثلاْ سنگا احساساتی نیستن یا حتی مثلاْ احساساتشون از الان من کمتره (البته من سطح احساسات خونم همون حد نرماله ها!) یا اینکه اگر احساساتی هم نباشن اصلاْ از کجا معلوم که این بده و خیلی چیزای دیگه! اما به هر حال سنگ بودن خیلی سخته.

فکر کن اگه یه سنگ تو اون سایزی که تو ذهن منه و اون بالا براتون توضیح دادم باشی احتمالاْ باید سال های سال همونجا بشینی. خوب سنگ به اون گنده گی که راحت جابجا نمی شه که. همون جاست همیشه. تازه اینقدری هم بزرگ هست که سایش و اینجور چیزاش هم به این راحتیا نباشه. فکر کن اگه من یکی از اون سنگا بودم اووووووووووه کلی از عمرمو باید یه جا می موندم.

تازه همیشه هم که اوضاع یه سنگ به این خوبی نیست که لب رودخونه ای چیزی باشه که. اگه وسط یه دشت و بیابون بی آب و علف یا حتی با آب و علف ولی متروک بودم چی؟ فکر کن هیچکی سال تا سال هم از کنارم رد نمی شد. چه برسه به اینکه بشینه، فکر کنه، عکس بگیره و اینجور حرفا. می شدم یه سنگ تنهای تنهای تنهای بیچاره.

اگه سنگ بودم احتمالاْ زندگی خیلی خطی بود. تازه یه خط بدون شیب! یه خط افقی (شاید هم عمودی!). اما نه فکر کنم غلطه. هرچی فکر می کنم تو یه خط افقی یا عمودی بالاخره یه پارامتری همش داره تغییر می کنه، اما راجع به یه سنگ؟ اونم تازه اگه لب آب نباشه؟ فکر کنم اصلاْ زندگی نقطه ای می شد نه خطی!

یه چیز جالب. اگه سنگ بودم دیگه اصلاْ نمی دونستم پول چیه! آخه من پول خیلی دوست دارم! اینه که از بین این همه چیز تو دنیا که اگه سنگ بودم نمی دونستم چیه یاد پول افتادم! بعد تازه دیگه به پول در آوردن هم فکر نمی کردم! بعدتر هم اینکه پول خرج کردن هم دیگه هیچی بلد نبودم! حالا بقیه چیزاش بماند که دیگه به این فکر نمی کردم که حقوقمو چک پول بگیرم یا نقدی؟ چقدرشو چک پول چقدرشو نقدی؟ چقدرشو بذارم تو حساب بمونه؟ حالا از کی شروع کنم خرید بازی؟! ای بابا چرا دیگه هیچیش نموند؟ و کلی از این حرفا!

فکر کن اگه سنگ بودم حتی الان لازم نبود هیچ مقاله ای درباره پلاسما و اینا بخونم! دیگه به من هیچ ربطی نداشت امروز به جرقه رسیدیم یا نرسیدیم؟ این دستگاه که الان کار نمی کنه ترانسش سوخته یا فقط دیود تو رکتیفایر؟ با یه عالمه دیگه از این چیزای مسخره! اگه سنگ بودم دیگه نه به سمینار دو ماه دیگه فکر می کردم، نه تز و نه اینکه آخر چندتا پی پر از توش در می یاد یا نه؟!

تازه اگه سنگ بودم...

بازم اگه سنگ بودم...

فکر کن اگه سنگ بودم الان چقدر بی خیال همه چی بودما؟!

من که خودم آخر نفهمیدم اگه سنگ بودم الان خوب بود یا بد بود!


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 12:3 توسط روژ |
تلخ و بدون شرح...
این متن رو از طریق ایمیل دریافت کردم:

"در سال 1264 قمري، نخستين برنامه‌ي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبله‌كوبي مي‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نمي‌خواهند واكسن بزنند. به‌ويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مي‌شود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باخته‌اند، امير بي‌درنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله مي‌كوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبي سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مي‌شدند يا از شهر بيرون مي‌رفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همه‌ي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سي‌صد و سي نفر آبله كوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچه‌هايتان آبله‌كوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده مي‌شود. امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست داده‌اي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمي‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور مي‌كردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هاي‌هاي مي‌گريد. سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچه‌ي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشك‌هايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيده‌اند امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مي‌كنند. تمام ايراني‌ها اولاد حقيقي من هستند و من از اين مي‌گريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند."


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 15:3 توسط روژ |
ثبت یک فقره صبحانه در تاریخ!
دیشب:

من: بابا من فردا صبح املت می خوام!

بابا: باشه عزیزم، بذار ببیینم تخم مرغ و گوجه فرنگی تو یخچال داریم!


امروز صبح:

صبح ساعت هشت از خواب بیدار شدم، اما تا هشت و نیم تو تخت غلت زدم، وقتی اومدم بیرون دیدم گوجه و پیاز و تخم مرغ و یک فقره بابا آماده ان و همه منتظرن که من از خواب بیدار شم! نیم ساعت بعد هم یک میز صبحانه کامل شامل چای داغ، املت، خامه، پنیر، نون و بقیه مخلفات منتظر من بود! تازه فقط هم منتظر من بود، چون مامان که هنوز خواب بود، اون یک فقره خواهر و برادر هم کلاس زبان! بعد از دو ماه که هیچ صبح جمعه (و البته روزای دیگه!)ای خونه نبودم یه حالیییییییییی داد!!!!


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 11:9 توسط روژ |
تاکسی، نگهبان، سلام و...!

چند وقت پیش تصمیم گرفتم برای خریدن چندتا کتاب از دانشگاه (واقع در خیابان امیرآباد) به انقلاب برم.  یه همین خاطر یه تاکسی گرفتم. راننده پسر حدودآ ۳۰ ساله ای بود و غیر از من هم یک پسر با تیپ دانشجویی جلو نشسته بود. یه هویی راننده از تو خیابون امیرآباد مسیرش رو عوض کرد. نه اشتباه نکنید از این ماجراهای هیجانی آدم ربایی و اینا نبود! راننده پیچید تو دانشکده فنی و از در گیشا خارج شد! (یعنی از در در شرقی دانشگاه وارد و از در غربی خارج شد و به این ترتیب مسیر ترافیک رو دور زد!) که همین باعث شد مکالمات این پایین پیش بیاد:

مسافر جلویی: آقا مثل اینکه پارتیت خیلی کلفته ها، هیچکی بهت گیر نداد رفتی تو دانشگاه!

راننده :{با خنده و کمی احساس غرور}  آخه من نگهبان همینجام.

مسافر جلویی: اه. چه جالب! پس بگو مجوز عبور دائمی داری دیگه!

راننده/نگهبان: {باز هم با خنده} چه کنیم دیگه! شما هم که بهت می خوره دانشجو باشی که!

مسافر جلویی: آره. ولی دانشجوی اینجا نیستم. امیرکبیر می خونم.

راننده/نگهبان: اه. آقا مخلصیم. شنیدم بچه های امیرکبیر خیلی با معرفتن. یه دوست دارم اونجا کار می کنه. همیشه کلی از بچه های اونجا تعریف می کنه. برعکس این فنی یا!

{گوشایی تیز شده منو داشته باشید و اینکه فعلاْ سعی می کنم به روی خودم نیارم تا این آقای راننده/نگهبان نظرشو بگه راجع به ماها!}

مسافر جلویی: مگه بچه های فنی چشونه؟

راننده/نگهبان: همشون فکر می کنن از دماغ فیل افتادن. ۸ ساله اینجا کار می کنم، یک کدومشون وقتی می یاد تو سلام نمی کنه. انگار نه اینگار که هر کسی، حتی نگهبان برای خودش شخصیتی داره. افتشونه به نگهبان سلام کنن. برعکس امیرکبیر که دوستم می گفتم کلی بچه هاش با معرفتنو با همشون سلام و احوالپرسی داره حتی!

{به طرز وحشتناکی شرمنده شدم، یاد کل اون سالای دوران لیسانس و این دوران فوق افتادم که همیشه برای جلوگیری از چشم تو چشم شدن با نگهبان و اینکه بعدش ازم کارت بخوادو لازم شه در کیفو باز کنمو باقی ماجراها سرمو انداختم پایین و تند تند از جلو در رد شدم!}

من: {عذرخواهانه و شرمنده و در مقام توجیه!} آقا واقعاْ اینجوری نیست. بچه های فنی اصلاْ اینجوری فکر نمی کنن. من خودم همیشه فقط به خاطر اینکه از کارت در آوردن در برم سرمو می انداختم پایین می رفتم تو. ولی واقعاْ اینجوری که شما فکر می کنین نیست. نگهبان ها هم مثل همه محترم ان.

مسافر جلویی: این چه حرفیه خانوم. من خودم با همه نگهبان ها سلام علیک دارم، اتفاقاْ دیگه همشون منو می شناسن و هیچکی هم ازم کارت نمی خواد.

راننده/نگهبان: خانوم به خدا اگه ما از کسی هم کارت می خوایم به خاطر اینه که خوب لابد مجبورمون می کنن. والا ما که آزار نداریم که! تازه گفتن نداره، شما نمی دونین که چقدر از بچه های همین جا رو من تو درگیریا فراری دادم که اگه کسی می فهمید برای خودم هم بد می شد. حالا اونوقت دانشجوها فکر میکنن که ما این وسط کاره ای هستیم. ما هم فقط انتظار داریم بهمون احترام بذارن همین.

من:×،*،פ¤٫¤٫٬٫¤(+ـ+ـ()٪!


راستش از اون روز اولین کاری که موقع ورود از در دانشگاه یا دانشکده می کنم اینه که سرمو بلند کنم و به نگهبان چه توی کابین باشه، چه جلوی در بلند بلند سلام کنم! اون سلام و احوالپرسی با نگهبان هم کلی حالمو خوب می کنه و حس خوبی بهم می ده موقع ورود. احساس خوب نگهبان رو هم قشنگ می تونم درک کنم. نکته جالبش هم اینه که از اون موقع تا حالا هیچکدوم ازم کارت نخواستن!

تو فکرم چقدر ساده و بی هزینه می شه آدم ها رو خوشحال کرد و چقدر ما دریغ می کنیم!


پی نوشت: دارین که چرا دارم زود زود می نویسم که! امتحان تافل و حالا آنفولانزای زن افکنی هم که بهش اضافه شده!

 


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 16:59 توسط روژ |
تافل و یک سری هذیان گویی ها!
شنبه هفته آینده (یعنی دقیقاْ شش روز دیگه!) امتحان تافل دارم! کاملاْ هم طبیعیه که زیاد نخوندم! از توجیهاتی مثل "من هر روز می یام سرکار، تازه دانشگاه و پروژه و سمینارم هست، تازه جمعه ها هم که می رم کلاس" که بگذریم، مطمئنم آدمی نیستم که برای یه امتحان بیشتر از اینی که الان خوندم درس بخونم (چقدر که، که، که...!)، پس اتفاقاْ خیلی هم خوب شد که دارم تو این وضعیت امتحان می دم و بقیه کارا رو به خاطرش تعطیل نکردم!

پنجشنبه بعد از ظهرها و جمعه صبح ها می رم کلاس زبان. آی آدمای عجیبی می شه پیدا کرد تو این کلاسا، آی آدمای عجیبی می شه پیدا کرد!

دختره از من می پرسه میم و الف (دو تا از پسرای کلاس) همکلاسی دانشگاهیتن؟ (نفهمیدم آخر این دانشگاهیتن درسته یا نه؟!) حالا بقیه اش رو بخونید فعلاْ:

من: فقط میم، الف تو دانشگاه ما (و یا حداقل دانشکده ما) نیست.

اون: اه، یعنی پس فقط منم که كار می کنم اینجا؟ خوش به حالت، من که اصلاْ نمی رسم بخونم (البته نمی دونم چطوری با این جواب من به این نتیجه رسید که تو یه کلاس ۱۸ نفری فقط اونه که کار می کنه!)

من: بقیه رو نمی دونم، اما من کار هم می کنم.

اون: اه، چه جالب چجوری می رسی بخونی پس؟

من: خوب زیاد هم که نمی خونم، اما چه می شه کرد دیگه.

اون: حالا کجا کار می کنی؟

من: شرکت *¤٬٬¤٪×،!

اون: خوب لابد ساعت کارتون زیاد نیست، کارت هم سبکه.

من: بستگی داره به چی بگی سبک. حالا تو کجا کار می کنی؟

اون: خوب می دونی من کارم خیلی سنگین بود، اینه که الان چند ماهیه کار نمی کنم!

من: بله!!!!!!


حالا البته من نمی دونم چرا اون مکالمه بالایی رو نوشتم، اما می دونم که هر چی امتحان نزدیک تر می شه و لازم می شه من بیشتر سرم تو کتاب باشه، بیشتر هوس می کنم بنویسم اینجا!


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 15:17 توسط روژ |