دستش شکسته بود. مریض تخت بغلی برادرم تو بیمارستان رو می گم. از این مدل شکستنا که با یه گچ گرفتن ساده خوب نمی شه و احتیاج به عمل جراحی و پلاتین و این چیزا داره. فقط خودش بود و زنش. کرد بودن با لهجه ایلامی و البته با سر و وضعی نه چندان مناسب. پنج تا بچه اشون خونه تنها بودن و نگران اونا بودن، آخه بزرگترینشون دوازده سالش بود فقط. بستری شدن برادر من مصادف بود با مرخص شدن اون مرد بیچاره...
دیگه باید می رفتن خونه. اولش از یکی از پرستارا خواستن ماشین بگیره براشون. برای کجا؟ باقر آباد. فکرشو بکن. از دولت تا باقرآباد. چقدر می شه کرایه آژانس؟ اصلاْ تا حالا رفتی اونجا؟ می دونی چقدر دوره؟
یکم فکراشون رو کردن، حساب کتاب کردن، بعد از پرستار پرسیدن ایستگاه مترو کجاست؟ می شه با مترو رفت؟ خوب، نمی دونم لابد حق داشتن. به قول خودشون لابد باید بیخودی ده-بیست تومن کرایه آژانس می دادن اونجوری. لابد با مترو راحت تر می شه رفت، ترافیکش هم کمتره. گیرم که تا ایستگاه مترو هم باید اول یکم پیاده روی می کردن، بعد یه کورس ماشین سوار می شدن و بعدم اون ایستگاه شلوغو... . اصلاْ تا باقرآباد چند تا خط مترو باید عوض کرد؟ راستی باقرآباد ایستگاه مترو داره؟ از اونور موقع پیاده شدن از مترو چقدر باید برن یعنی؟ کسی می دونه؟
پرستاره راهنماییشون کرد چجوری برن ایستگاه مترو. اما آقاهه سرگیجه داشت یک کمی. پرستاره دستور داد قبلش آبمیوه ای چیزی بخوره. اما نداشتن چیزی. خوب می شه موقع بیرون رفت یکی خریدو خورد. پرستاره هم اول همینو گفت. اما... . نه وایسین، همین چایی شیرین رو بخور حالا، همین خوبه فعلاْ. لابد برا آدمی که جراحی داشته و اون همه خون ازش رفته تا باقرآباد جواب می ده دیگه...
پرستاره بعد رفتنشون می گه کارگر ساختمانی بوده این آقا. از بالای داربست افتاده و دستش به این روز افتاده. کارگر ساختمانی با پنج تا بچه. فکرشو بکن... . لابد خرج عمل تو کلینیک جراحی خصوصی رو کارفرما داده، اما خرج زن و بچه اش تو این یکی دو ماهی که دستش خوب شه چی؟ خوب شه؟ شوخی می کنم انگار. مگه دستی که یک سال تا یک سال و نیم پلاتین توشه خوب می شه به این زودی؟ کارفرماش (اگر حدس من درست باشه و خرج عمل رو داده باشه یا بیمه کرده باشه این بیچاره رو)، پیشش نبود اون روز. پول آژانس نداشت، پول آبمیوه نداشت، گیرم که حالا ته مونده پس اندازی باشه، اما باید به این چند وقت بیکاری هم فکر کرد. باید مواظب بود. باید...
این خانواده یک خانواده فقیر خوشبخت بودن، چون دستکم هنوز سرپرستی هست، تقریباْ سالمه، سقفی هم هست، هرچند تو باقرآباد. اما واقعاْ باید از این حجم فقری که هر روز داره بیشتر می شه ترسید...
موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت 10:14 توسط روژ |