پدر مادرایی که حوصله ندارن ریسک کنن، بعد یه مدت می بینن همه چی یکنواخت شدن و آسون ترین راه رو تو بوجود آوردن یک موجود دیگه و تماشای سیر پیشرفتش (که البته خودشون هم اجباراْ تاثیر زیادی رو این مسیر دارن) می بینن.
فکر می کنم خیلی از پدر و مادر ها زندگی شخصیشون رو از لحظه به دنیا اومدن اولین فرزند یه جورایی متوقف می کنن (در مورد مادرها گاهی حتی از لحظه ازدواج). از وقتی بچه متولد شد دیگه همه فعالیت ها باید در جهت اون باشه و هممون هم هزاران بار جمله "من هر کاری می کنم به خاطر بچه هامه" رو شنیدیم. که چی بشه؟ که این بچه بزرگ بشه و به "یه جایی" (که احتمالاْ همون جاییه که آرزوی پدر مادر بوده!) برسه و برای خودش کسی بشه و... و... و.... لابد اون بچه ام وقتی به اونجا رسید باید بره همه زندگیش رو برای یه بچه دیگه متوقف کنه و اینجوری بشه که یه دور باطل شروع بشه!
اصلاْ نمی تونم این سیکل بچه دار شدن و توجیه آدم ها برای این کار رو درک کنم. خودخواهی؟ یک وسیله سرگرم کننده؟ یک وسیله حفاظتی و همسر نگه دارنده؟ (برای اونایی که می گن یه بچه شوهر/زن رو به زندگی دلگرم می کنه، یه بچه بیار/بذار رو دستش که سرگرم بشه و...) آینده نگری و فرار از تنهایی؟ عصای روزهای پیری؟
واقعاْ نمی دونم این آدمایی که بچه دار می شن با خودشون چه فکری می کنن قبل از بچه دار شدن؟ (البته این مخصوص آدمایی که قبلش فکر هم می کنن!)
موضوع :
