تبليغاتX
روژ
از سنگسار متنفرم...

از سنگسار متنفرم... از اینکه توی کشور من هنوز هم شکنجه ای به اسم سنگسار کاملاْ قانونیه متنفرم... از اینکه یه آدم ممکنه به خاطر یه حق طبیعی و یا حتی اشتباه به این شکل فجیع کشته بشه (و یا اصلاْ کشته بشه) متنفرم. اما از همه اینها نفرت انگیزتر آدمایی مثل من و تو هستن که به نظرشون سنگسار مجازات کاملاْ طبیعی و به حق زنیه که به هر دلیلی برخلاف جریان دلخواه اونها زندگی کرده. و البته اجرای این حکم نسبت مستقیمی با میزان فقر محکوم داره. در کثافت و فقر غوطه ور شدیم و با کمال میل از این کثافت استقبال می کنیم. با کمال میل حاضریم (و شاید هم مایلیم) سنگ زدن بر بدن زنی (یا مردی) در گونی رو ببینیم. در کثافت غوطه وریم و با کمال میل با محکوم کردن همدیگه به خاطر هر قالب شکنی ای (درست یا حتی غلط) کثافت فضای اطرافمون رو بیشتر می کنیم. در خفقان تنفس می کنیم، اما دیوارها رو برای هم تنگ تر و سیاه تر می کنیم. ما رو هل دادن، اما ما اونقدر سقوط کردیم که از سنگ زدن بر بدن همنوع استقبال می کنیم. قانونی بودن سنگسار خیلی کثیفه. اما فکر نمی کنم از این هم کثیف تر باشه که از زبان آدم های به ظاهر متمدن جمله های "حقشه" و مثل اون رو بشنوی. و اون هم در چه روزهایی! روزهای صیغه و متعه و ازدواج موقت و توجه به شهوت نوجوان پانزده ساله! داریم خودمون با دست خودمون به این روند قهقرایی کمک می کنیم. از خرافات هیچ کم نمی ذاریم. و از قساوت هم. دست و پا می زنیم که با صیغه مدرن و امروزی بشیم و صاحب آزادی ج ن س ی! ولی عقده های حقیرانه امون در چاله هایی که در تاکستان و تاکستان ها کنده می شه و سنگ های که روی هم تلنبار می شه به همه مدرنیته امون کج دهنی می کنه.

فکر می کردم خودمون رو سازگار کردیم با وضع موجود. اما خیلی بدتر از اینهاست. فکر می کردم اگر هم اینجوریه هممون (اکثرمون) داریم تحمل می کنیم و البته برخلاف میلمون. ما خودمون رو سازگار نکردیم. ما خودمون رو تسلیم کردیم... به راحتی... و به ارزانی...


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 و ساعت 0:3 توسط روژ |
باز هم در سوپرمارکت!
کاغذ کادوی عجله ای احتیاج داشتم برای دادن هدیه ای با یکی دو ماه تاخیر! وارد اولین سوپرمارکت شدم و دوباره این مکالمه:

من: کاغذ کادو دارین؟

آقاي سوپري: بله، داريم.

من: لطف مي كنيد بيارين ببينم؟

آقاي سوپري: نه، خوشگل نيست!

من {مسلماْ با چشمای گرد شده!}: حالا شما بیارین.

آقای سوپری: می گم خوشگل نیست!!

من : حالا بیارین من ببینم شاید من خوشم بیاد!

آقای سوپری: خوشگل نیست!

من {دیگه آویزون و با التماس!}: حالا شما بیارین!!!!

آقای سوپری:...


من نمی دونم هوا زیادی گرمه، سوپری های اینجا خل شدن یا چی شده بالاخره؟!!!


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 13:7 توسط روژ |
سنگ هایی که بر انسانیت می بارد...
خیلی ساده اس. شوهرت تو رو وادار به تن فروشی می کنه. تو بعد یه عمر زجر، می کشیش و بعد به خاطر تن فروشی سنگسار می شی. خیلی ساده اس...

خیلی ساده اس. خرج موادش در نمی یاد. تن تو اما می تونه خرج مواد رو تامین کنه. خیلی ساده اس...

خیلی ساده اس. تو به خاطر بچه هات باید برگردی به تن فروشی. خیلی ساده اس...

خیلی ساده اس. تو کتک می خوری. به خاطر بچه ها. این دیگه از همه ساده تره...

خیلی ساده اس. تن تو، تن خسته تو، به جرم روشن و نابخشودنی زن بودن به سنگ ها سپرده می شه، که تا همین الانش هم هدف سنگ ها بوده. خیلی ساده اس...

خیلی ساده اس، آدم های پاک با سنگ هاشون گناه و بدی رو پاک می کنن. با خون تو می شورنش، خیلی ساده اس...

می دونی، کاش گونی بر سر تو نمی کشیدن، که اگر نمی کشیدن مطمئنم مشتری هاتو (مشتری های تو که نه، مشتری ها همسرت! رو) تو اونا می دیدی. حالا شاید نه اون مشتری گل فروش با شرف که قیمت تن تو رو حضر شد حتی با خون بپردازه، اما...، اما مطمئنم می تونستی چندتاییشون رو ببینی... خیلی ساده اس...

اما می دونی، سنگ پران ها دیگه می تونن سرشون رو بیشتر بالا بگیرن. می دونی اون سال های ۶۰-۷۰ بود که مشتری تن تو بودن. الان که دیگه به لطف نگرانی روح های لطیف برای شهوت مردان ۱۵ (تا لابد ۹۰) ساله کامجویی شرعی هم داریم. خیلی ساده اس...

آره خیلی ساده اس...


مرتبط:

توقف سنگسار کبری در گرو عفو و بخشودگی..

آقایان حکم به سنگسارش دهید...

تن فروشی مادرم تنها راه نجات ما بود...

درخواست عفو رد شد...


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 23:50 توسط روژ |
در سوپرمارکت!
من: ببخشید بستنی شکلاتی میهن دارین؟

آقای سوپری: چه طعمی باشه؟!!!

من: عرض کردم که آقا، شکلاتی!

آقای سوپری: قیفی می خواین؟! {میهن فقط بستنی لیتری شکلاتی داره}

من: نخیر آقا، لیتری!

آقای سوپری: فقط میهن داریم!!!!!!!!


من تو دلم: تو هم مگه سمینار استحاله داری؟!!!!


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 16:0 توسط روژ |
تبصره یکم بر قوانین مورفی!
من امروز یه کشف جدیدی کردم آقا جان (یا خانوم جان!)

تنها دلیلی که باعث می شه یه هواپیما سقوط نکنه فقط و فقط اینه که حداقل یه نفر تو اون پرواز هست که شدیداْ آرزو داره اون هواپیماهه سقوط کنه! (با قوانین مورفی هم همخوانی داره کشفم، کاملاْ هم درسته!)، درغیر این صورت اون هواپیما حتماْ سقوط می کنه!

یادم باشه اگه یه وقتی که حالم خوب خوب بودو سوار هواپیما شدم، اما سقوط نکرد، کلی واسه اون یه نفره آرزوی خوب کنم!

پ.ن: تولدم هم تا دو ساعت دیگه به همین تلخی تموم می شه! مثل هر سال! تکراری و مزخرف! ترجیح می دم این روز از زندگیم حذف شه! اینکه همیشه این روز اینجوریه برام آزارم می ده! اما مهم نیست، از فردا ۳۶۴ روز آروم تر شروع می شه!


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 23:13 توسط روژ |
تاثیرگذارترین ها؟
این خانوم عزیز منو دعوت کردن به بازی تاثیرگذارترین ها و از این حرفا! خوب منم دعوت ایشون رو اجابت (!!) می کنم و چیزایی که الان به مغز شلوغم می رسه می نویسم. احتمالاْ بعداْ که خلوت شه نتیجه یکم فرق داشته باشه! اما فعلاْ اینارو داشته باشین:

۱- یکی از دوستای دوران دبیرستان به خاطر بحث های زیادی که راجع به دین و سیاست و اینا با هم داشتیم و به من این شجاعت رو داد که با عقاید خودم در این مورد راحت کنار بیام و از اینکه عقایدم بر ضد اجتماع باشه نترسم.

۲- کل بچه های همکلاسی دبیرستان که خیلی هاشون مثل من فکر نمی کردن. اما خوبی ای که داشت این بود که جو عمومی اون کلاس با آدمایی بود که فکر می کردن و یا شریعتی می خوندن یا ایران فردا و کیان و... و... و خلاصه اینکه حداقل می شد توی اون جو فک کرد و بحث کرد و... .

۳- سال کنکور. چون برای فرار از درس خوندن و گذروندن وقتایی که باید بالاسر کتابا و جزوه ها می نشستم که مامانو راضی کنم انواع مجله ها و کتاب هایی که به دستم می رسید رو می خوندم!

۴- اینترنت که باعث شد ببینم آدمایی با دغدغه هایی از جنس من هم وجود دارن. و باز هم اینکه از یه سری عقاید نترسم.

۵- کار. شاید بیشترین تاثیر رو روی زندگی من داشته تا حالا و البته از چند جنبه مختلف. کمکم کرده که خودم رو، تواناییم رو و جاه طلبیم رو کشف کنم. کمکم کرده که از پشت اون آدم تنبل یه آدم به شدت با انگیزه رو ببینم که حتی می تونه با تراکتور رقابت کنه (این البته مربوط به کاری می شه که دوست داشته باشم!). اما از طرف دیگه کمکم کرده که آدما رو بشناسم و اینکه وقتی منافعشون با منافعت تداخل پیدا می کنه چقدر می تونن خطرناک باشن! به من اعتماد به نفس داده و در نهایت اینکه کمکم کرده برخلاف تصمیمی که گرفته بودم که اینجا زندگی کنم، به فکر برنامه ریزی برای رفتن باشم.


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت 10:6 توسط روژ |
اطلاع رساني!
احتمالاْ خیلی ها این email رو كه مثلاً متن يه تست روانشناسيه ديدن:

یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است و در همان جا عاشق او می شود .اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد.

به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟

چند دقیقه با خود فکر کنید ...


و اما پاسخ :

ان زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید ان مرد را دوباره ببنید.
اگر توانسته به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا
psychopath
هستید.
یکی از بزگترین روانشناسان امریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند.
نکته ی جالب اینکه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند.
بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های سریالی آینده خواهید بود!


خوب مشكل مي دونين چيه؟ من يكي از اون جواب درستا بودم (البته فكر كنم خيلي تست بي مزه ايه و همه جواب درستو راحت مي فهمن)! هدف از اين پست هم اصلاً اخطار نيست. فقط براي اينه كه اگه يه وقتي خيلي عصباني شدم از كسي، اونقدري كه تصميم گرفتم بكشمش بيام اينجا رو ببينم و با خيال راحت و بدون نگراني كارمو بكنم!


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 10:47 توسط روژ |