۱- اولین بچه خانواده، اولین نوه از هر دو طرف، اولین نتیجه از یه طرف. بابا مامانم هم هر دو فرزند ارشد. ۲ سال تمام هم تک نوه بودن و جولون دادن تا این برادر فضولم اومد!
۲- ساعت یک نصفه شب بابا مامانمو مجبور کردم برن خونه مامان بزرگم دنبال پستونکم!
۳- جیغ زدن در تمام طول شب به مدت ۴۰ روز، جوری که شبی که مهمون مامانم بیدار می شه و منو بغل می کنه مامانم بعد از یک ساعت خوابیدن از ترس مردن من تا سکته پیش می ره!
۴- گرفتن اولین صفر زندگی در کلاس دوم دبستان از درس دینی!
۵- دزدیدن یک عدد پاک کن جوهری در کلاس دوم دبستان و انکار کردن معصومانه و مظلومانه، بطوریکه صاحب بدبختش به خاطر تهمت زدن به من کلی تنبیه شد!
۶- تقلب نکردن به هیچ قیمتی در تمام دوران دبستان!
۷- تنفر از مدرسه در دو ماه اول سال چهارم دبستان و اعتقاد به رفوزه شدن حتمی در اون سال تحصیلی!
۸- عدم رفوزه شدن در سال چهارم دبستان!
۹- ۳ سال تحمل مدرسه راهنمایی با شرایط چادر سر کردن فقط به خاطر اینکه مدرسش نمونه دولتی بود!
۱۰- تقلب کردن از روی دست بقیه در تمام دوران راهنمایی و محافظت از عفاف ورقه خودم به قیمت پخش شدن روش، بطوریکه عمراْ کسی تو دوران راهنمایی یک کلمه هم از روی دست من دیده باشه!
۱۱- انجام تمام کارهای هنر و حرفه و فن به افتضاح ترین صورت ممکن. تازه خیاطی ها و بافتنی ها رو هم می دادم بیرون آخر سر، ولی نمرم باز بد می شد!
۱۲- عدم سابقه هیچگونه کار خیاطی، بافتنی و... تا همین سن ۲۶ سالگی و احتمالاْ گور!
۱۳- وارد شدن به یکی از دبیرستان های تیزهوشان و آشنا شدن با خل ترین آدمای دنیا و شناسوندن این خل ترین آدم (خودم) به بقیه!
۱۴- دوست شدن با دوتا از خل ترین آدمای دنیا (یکیشون که اینجا رو هم می خونه نامردترین، به جان شما!)!
۱۵- رسیدن به بلوغ فکری در تقلب و مشارکت در تقلب های دو جانبه!
۱۶- تولید ماده ای به نام تریاک (به تشخیص دبیر ریاضی) از آشغال های پاک کن در تمام کلاس های درس و شکل دان به اونها!
۱۷- مسخره کردن انواع معلم، بخصوص دبیر دینی، قرآن، شیمی، زبان، ریاضی، فیزیک، عربی، ادبیات و...!
۱۸- با برادرم مدرسه هامون یه جا (هر دومونم با یه فاصله حدوداْ ۲ ساعته از خونه) و ساعت تعطیلیمون همزمان بود، اما امکان نداشت من حداقل تا نیم ساعت بعد از اون خونه باشم!
۱۹- انواع اسم گذاری برروی پسرای مدرسه دوست و برادر!
۲۰- تمسخر انواع دوست پسر - دوست دختر ها در تمام طول دوران دبیرستان از طیف مذهبیشون گرفته تا...، بطوریکه یک سری هر چقدر هم در صف های مینی بوس و اتوبوس معطل شده بودن سوار ماشینی که من و دوستام بودیم نمی شدن!
۲۱- باز شدن اشتها در تمام مدت ماه رمضان به میزان بیست برابر و خوردن انواع چیپس، پفک، ژامبون، شکلات صبحانه و... در تمام مسیر و خود مدرسه!
۲۲- خوردن انواع چیزای آشغال و کثیف از آلوچه های قرمز و نون شیرمال های کثیف تا بستنی یخی!
۲۳- خوندن مجلات دانشمند، کیان و ایران فردا در دوران دبیرستان و بحث های شدید راجع به اونها در مدرسه!
۲۴- خوندن انواع مجلات طنز، کتاب های رنگارنگ و... در سال کنکور با پخش کردن همه اونا کنار جزوه های ولو شده کنکور و افزایش اطلاعات عمومی کل خانواده در اون سال به شهادت خواهر و دو برادرم!
۲۵- درس نخوندن برای کنکور (به معنای واقعی) و اکتفا کردن به مطالب کلاسا که اونم همشون به مسخره بازی می گذشت! (به عنوان نمونه روشن پیدا شدن کارنامه اولین آزمون مشترک در مدرسه دوست و برادر توسط برادرم که درصداش همه زیر ۱۰ بود و نشون داده شدن اون به مامانم!)
۲۶- کمک گرفتن از آقای معلم ریاضی (مراقب) برای نگاه کردن معلم مربوطه به کتاب و پیدا کردن جواب سوال های امتحان ادبیات، دینی، شیمی و...!
۲۷- خوندن انشا راجع به یه موضوع مذهبی، خندونده شدن از طرف همون دوستای ناباب و یه دفعه خندیدن و گفتن جمله ضایع "تو دیگه ساکت" وسط فضای جدی!
۲۸- شعر گفتن برای اولین و آخرین بار و تشبیه اون توسط دبیر مربوطه به آدمی که اینقدر خال هاش (تشبیهاتش) زیاده که دیگه حال آدمو به هم می زنه به جای اینکه فقط یه خال خوشکل داشته باشه (خدایی می بینین چطوری ذوقمو کور کرده؟!)
۲۹- بی خیالی مطلق زمان کنکور و اونقدر خوشحال بودن بعد از کنکور که تنها پیش بینی راجع به رتبم ۱-۲۰۰ بود، خودمم می دونستم الکیه ولی گذاشتم خوش باشن! تازه معدل کتبی سال چهارم هم ۱۵.۰۲ بود!
۳۰- همینطوری الکی الکی قبول شدن در دومین دانشگاه فنی ایران و تازه کلی شاکی بودن (ناشی از روی زیاد، چون واقعاً درس نخونده بودم، اما این دانشگاه رو هم اصلاً دوست نداشتم، رشته مکانیک رو هم دوست داشتم)!
۳۱- گذروندن کل دوران کارشناسی در همون بی خیالی و خوشحالی مطلق و بازم پیدا کردن دوتا دوست مثل خودم خل!
۳۲- بازم نامگذاری پسرای دانشگاه و در عین حال ملقب شدن به اسامی ای مثل سه کله پوک، سه تفنگدار (از طرف استادا)، دالتون ها، دو نفرو نصفی و...!
۳۳- نشون دادن هرچه بیشتر مهارت های تقلب و ملقب شدن به شخص شماره یک تقلب گروه، به طوریکه موفق شدم به علی... هم (از خوشحال ترین و مشنگ ترین آدمای دنیا) تقلب برسونم!
۳۴- داشتن یک زوج تقلب (یکی از همون دالتون ها) در تمام مدت تحصیل، و اطمینان کامل از اینکه حتی یدونه امتحان رو هم بدون تقلب پاس نکردم!
۳۵- روزی حداقل ۴۰ کیلومتر پیاده روی در داخل دانشگاه!
۳۶- اینقدر گروه دالتون ها قوی (از نظر security) بود که تا وقتی که نامزدی دوستم و نامزد مربوطه اعلام نشد، هیچکدوم از بچه های دانشگاه نمی دونستن این آقاهه که همیشه با ماها دیده می شه، دوست پسر کدوممونه!
۳۵- گذراندن ۱۳۷ واحد در ۴ سال و گذارندن ۳ واحد باقیمانده به اضافه پروژه در یک سال (که پروژه یک سال و نیم قبل از سال چهارم شروع شده بود)!
۳۶- تصمیم به موندن در ایران، بی خیال شدن فوق و کار کردن!
۳۷- شروع به کار ۱۰ روز قبل از دفاع پایان نامه در یک کارخونه با شرایط خیلی خیلی خیلی خفن بعد از اون همه تنبلی!
۳۸- تصمیم به فوق خوندن و بعدش رفتن بعد از سه سال کار و دانشگاهی که از اول مهر بازم بعد سه سال دارم به همونجا بر می گردم، ولی ایندفعه همزمان با کار کردن و ولگردی هایی که دیگه از هیچکدومشون خبری نخواهد بود!
۳۹- شهرهایی از ایران که رفتم از گرمسار، دامغان، سمنان، شاهرود، دیباج، سنندج، سقز، بوکان، همدان، کرمانشاه، خرم آباد، بروجرد، نورآباد، ازنا، قزوین، اراک، لوشان، رودسر، ساری،تنکابن، قائم شهر، رشت، بیرجند، مشهد، نیشاپور، اصفهان، یزد، اهواز، بوشهر، دشتستان، بندرعباس، کیش، تبریز، ارومیه، نقده، پیرانشهر، مراغه، بناب، کرمان تا زابل، زاهدان، خاش و اونایی که یادم نیست دیگه. اما تا حالا شیراز نرفتم!
۴۰- بیشتر اون بالایی ها رو تنهایی یا حداکثر با یه راننده رفتم (محض اطلاع بلوط با راننده جماعت توی این رستورانای بین راهی از کله پاچه، نون و پنیر، جگر، املت و... خوردم تا جوجه کبابو میرزا قاسمیو اینجور چیزا!)
۴۱- بیرون رفتن با یه قاتل با بچه های دانشگاه! توضیح اینکه خیلی آدم با حالی بود راننده مینی بوس بود! ما به همه توصیه هاش گوش کردیم و حتی رفتیم توی قاری که بهمون گفت با برادرش! ۵ روز بعد از شبکه ۵ تصویر خودش و برادرش رو پخش کردن که هفته قبلش رفتن دزدی، اعضای خانواده رو کشتن و اسلحشونو هم تو همون غار مخفی کرده بودن تو میگون!
۴۲- وبلاگ خوندن به مدت ۵ سال، اما ننوشتن تا اردیبهشت امسال!
۴۳- دوست شدن با یک وبلاگ نویس خیلی معروف در زمان خودش، بدون اینکه بدونم نویسنده اون وبلاگ بوده و بعد از دوستی فهمیدم! از خواننده هاشم بودم قبلاْ!
۴۴- اسم فامیل بازی کردن با همون مورد شماره ۴۳ به مدت ۲-۳ و حتی ۴ ساعت در روز پشت تلفن با فضولی هیئت داوران از این طرف و اون طرف (توضیح اینکه اگه حروف الفبا دیگه اینقدر تکراری نشده بود می تونست طولانی تر هم باشه!)
۴۵- انجام انواع بازی های دیگه (مثلاْ از همینایی که ۵تا خط می کشی و یه اسمیو با انتخاب حروف حدس می زنی یا حدس زدن یک عدد در ۶ حرکت و...) بازم پشت تلفن!
۴۶- نقطه بازی و... توی مسنجر!
۴۷- خیلی افتخاراتی که نمی تونم بنویسم!
۴۸- نیشی که همیشه بازه و مخصوص مخصوص مخصوص خودمه!
۴۹- اصلاْ راه نداره، باید ۵۰ تا بشه!
۵۰- وبلاگ نویسی و این پست بی آبرو!
پ.ن: نخیر، هرچی فکر می کنم می بینم خیلی چیزا جا مونده هنوز:
۵۱- داشتن یک فقره دختر خاله ۴ ساله که در عمر پربارش تا حالا "برقو کرده تو میخ"، "خونه رو آتیش زده" و از روی میز پریده روی شکم باباش که خواب بوده!
۵۲- عدم سابقه هیچگونه آشپزی تا تاریخ حال حاضر. لیست غذاهایی که بلدم طبخ کنم به نیمرو و تخم مرِ آب پز خلاصه می شه!
۵۳- نگاه کردن بازی منچستر - بایرن مونیخ در شب امتحان فیزیک (۱) سال ۷۸ با وجود عدم تمام کردن جزوه و ۷ فصل اون (که در کلاس هم شرکت نکرده بودم، با توجه به اینکه استاد مربوطه دکتر رضوی زاده بود!) و از اون مهمتر دلداری دادن به برادرم در دقیقه ۸۸ بازی مبنی بر اینکه منچستر می بره (با وجود یک گل خورده) و بعد از زدن گل تساوی به فاصله ۲ دقیقه اعلام اینکه "حالا حال می ده اگه قبل از وقت اضافه گل دوم رو هم بزنه" که یک دقیقه بعد اون هم به وقوع پیوست!
۵۴- قفل کردن یک نفر تو مهمونی در دستشویی (به جان خودش غیر عمد بود!) و عدم پیدا شدن فرد مذکور تا موقع شام، بعدشم به روی خودم نیاوردن!
۵۵- انجام بهترین جوشکاری ها در کارگاه!
۵۶- دریافت گواهینامه در سال ۸۰، دوباره تمرین کردن در امسال و در آخر بیخیال رانندگی شدن تا اطلاع ثانوی در تهران!
۵۷- قدم زدن در سالن امتحان برای رسوندن برگه تقلب، بطوریکه به شهادت خیلی ها استاد مربوطه از خجالت از کلاس خارج شد خودش!
۵۸- دعوای لفظی با مراقبی که مزاحم تقلب من و زوج تقلبم شده بود و شکایت به مسئول برگزاری امتحانات به خاطر ایجاد مزاحمت مراقب مربوطه!
۵۹- کسب نمره بالا (۱۷.۵) و قبولی (۱۲.۵) در درسهای برنامه نویسی و محاسبات به کمک استاد حل تمرین مربوطه فقط به خاطر اینکه از دوستمون خوشش می یومد!
۶۰- پاس کردن دروس ریاضی (۲)، فیزیک (۱) و معادلات با نمرات ۷.۵، ۸ و ۶ بدون حتی یک اعتراض و درخواست نمره و یا سابقه آشنایی با اساتید مربوطه!
۶۱- در مورد ریاضی (۲) و فیزیک بالاتر شدن نمره ام از زوج تقلبم با وجود اینکه من بیشتر از روی اون نوشته بودم، بطوریکه منجر به افتادن اون شد!
۶۲- عدم هیچگونه اعتراض کتبی یا شفاهی در کل دوران تحصیل و در خواست نمره، اما ۵ سال بعد مجبور شدم به خاطر نمره گرفتن برای یکی دیگه گردنمو کج کنم که مثل اینکه نتیجه نداد!
۶۳- دارا بودن چشمی سالم (دید ۱۰/۱۰) تا ابتدای سال اول دانشگاه و تغییر اون به ۱۰/۹ در انتهای همون سال (ارتباط این موضوع با حضور مستمر در محوطه دانشگاه رو تکذیب می کنم!)
۶۴- دیدن رضا کیانیان در یک موبایل فروشی و سلام و احول پرسی کردن که باعث دعوت به نوشیدن یک رانی از طرف فروشنده شد!
۶۵- مسط به زبان کردی فیلی که می دونم هیچکدوم نمی دنین دقیقاْ چیه!
۶۶- تصمیم به یادگیری زبان فرانسه و عدم هیچگونه اقدام عملی حتی در حد استفاده از کلمه بونژور!
۶۷- داشتن رویای انجام یک فقره قتل در طول زندگی (هنوز کاندیدایی پیدا نشده، شما هم می تونین ثبت نام کنین!)
۶۸- داشتن یک مادربزرگ مادر زنده در سن هبالای ۱۰۵ سالگی (و دورخیز برای شکستن رکوردش به هر قیمتی!)
بازم می تونه ادامه داشته باشه...
*واضحه که این مال زمانی بود که لیست افتخارات تو وبلاگستان مد شد و مطلقاْ برای شوخیه.
موضوع :
