تبليغاتX
روژ
مطالب قبلی- لیست افتخارات
سي ام شهريور 1385

۱- اولین بچه خانواده، اولین نوه از هر دو طرف، اولین نتیجه از یه طرف. بابا مامانم هم هر دو فرزند ارشد. ۲ سال تمام هم تک نوه بودن و جولون دادن تا این برادر فضولم اومد!

۲- ساعت یک نصفه شب بابا مامانمو مجبور کردم برن خونه مامان بزرگم دنبال پستونکم!

۳- جیغ زدن در تمام طول شب به مدت ۴۰ روز، جوری که شبی که مهمون مامانم بیدار می شه و منو بغل می کنه مامانم بعد از یک ساعت خوابیدن از ترس مردن من تا سکته پیش می ره!

۴- گرفتن اولین صفر زندگی در کلاس دوم دبستان از درس دینی!

۵- دزدیدن یک عدد پاک کن جوهری در کلاس دوم دبستان و انکار کردن معصومانه و مظلومانه، بطوریکه صاحب بدبختش به خاطر تهمت زدن به من کلی تنبیه شد!

۶- تقلب نکردن به هیچ قیمتی در تمام دوران دبستان!

۷- تنفر از مدرسه در دو ماه اول سال چهارم دبستان و اعتقاد به رفوزه شدن حتمی در اون سال تحصیلی!

۸- عدم رفوزه شدن در سال چهارم دبستان!

۹- ۳ سال تحمل مدرسه راهنمایی با شرایط چادر سر کردن فقط به خاطر اینکه مدرسش نمونه دولتی بود!

۱۰- تقلب کردن از روی دست بقیه در تمام دوران راهنمایی و محافظت از عفاف ورقه خودم به قیمت پخش شدن روش، بطوریکه عمراْ کسی تو دوران راهنمایی یک کلمه هم از روی دست من دیده باشه!

۱۱- انجام تمام کارهای هنر و حرفه و فن به افتضاح ترین صورت ممکن. تازه خیاطی ها و بافتنی ها رو هم می دادم بیرون آخر سر، ولی نمرم باز بد می شد!

۱۲- عدم سابقه هیچگونه کار خیاطی، بافتنی و... تا همین سن ۲۶ سالگی و احتمالاْ گور!

۱۳- وارد شدن به یکی از دبیرستان های تیزهوشان و آشنا شدن با خل ترین آدمای دنیا و شناسوندن این خل ترین آدم (خودم) به بقیه!

۱۴- دوست شدن با دوتا از خل ترین آدمای دنیا (یکیشون که اینجا رو هم می خونه نامردترین، به جان شما!)!

۱۵- رسیدن به بلوغ فکری در تقلب و مشارکت در تقلب های دو جانبه!

۱۶- تولید ماده ای به نام تریاک (به تشخیص دبیر ریاضی) از آشغال های پاک کن در تمام کلاس های درس و شکل دان به اونها!

۱۷- مسخره کردن انواع معلم، بخصوص دبیر دینی، قرآن، شیمی، زبان، ریاضی، فیزیک، عربی، ادبیات و...!

۱۸- با برادرم مدرسه هامون یه جا (هر دومونم با یه فاصله حدوداْ ۲ ساعته از خونه) و ساعت تعطیلیمون همزمان بود، اما امکان نداشت من حداقل تا نیم ساعت بعد از اون خونه باشم!

۱۹- انواع اسم گذاری برروی پسرای مدرسه دوست و برادر!

۲۰- تمسخر انواع دوست پسر - دوست دختر ها در تمام طول دوران دبیرستان از طیف مذهبیشون گرفته تا...، بطوریکه یک سری هر چقدر هم در صف های مینی بوس و اتوبوس معطل شده بودن سوار ماشینی که من و دوستام بودیم نمی شدن!

۲۱- باز شدن اشتها در تمام مدت ماه رمضان به میزان بیست برابر و خوردن انواع چیپس، پفک، ژامبون، شکلات صبحانه و... در تمام مسیر و خود مدرسه!

۲۲- خوردن انواع چیزای آشغال و کثیف از آلوچه های قرمز و نون شیرمال های کثیف تا بستنی یخی!

۲۳- خوندن مجلات دانشمند، کیان و ایران فردا در دوران دبیرستان و بحث های شدید راجع به اونها در مدرسه!

۲۴- خوندن انواع مجلات طنز، کتاب های رنگارنگ و... در سال کنکور با پخش کردن همه اونا کنار جزوه های ولو شده کنکور و افزایش اطلاعات عمومی کل خانواده در اون سال به شهادت خواهر و دو برادرم!

۲۵- درس نخوندن برای کنکور (به معنای واقعی) و اکتفا کردن به مطالب کلاسا که اونم همشون به مسخره بازی می گذشت! (به عنوان نمونه روشن پیدا شدن کارنامه اولین آزمون مشترک در مدرسه دوست و برادر توسط برادرم که درصداش همه زیر ۱۰ بود و نشون داده شدن اون به مامانم!)

۲۶- کمک گرفتن از آقای معلم ریاضی (مراقب) برای نگاه کردن معلم مربوطه به کتاب و پیدا کردن جواب سوال های امتحان ادبیات، دینی، شیمی و...!

۲۷- خوندن انشا راجع به یه موضوع مذهبی، خندونده شدن از طرف همون دوستای ناباب و یه دفعه خندیدن و گفتن جمله ضایع "تو دیگه ساکت" وسط فضای جدی!

۲۸- شعر گفتن برای اولین و آخرین بار و تشبیه اون توسط دبیر مربوطه به آدمی که اینقدر خال هاش (تشبیهاتش) زیاده که دیگه حال آدمو به هم می زنه به جای اینکه فقط یه خال خوشکل داشته باشه (خدایی می بینین چطوری ذوقمو کور کرده؟!)

۲۹- بی خیالی مطلق زمان کنکور و اونقدر خوشحال بودن بعد از کنکور که تنها پیش بینی راجع به رتبم ۱-۲۰۰ بود، خودمم می دونستم الکیه ولی گذاشتم خوش باشن! تازه معدل کتبی سال چهارم هم ۱۵.۰۲ بود!

۳۰- همینطوری الکی الکی قبول شدن در دومین دانشگاه فنی ایران و تازه کلی شاکی بودن (ناشی از روی زیاد، چون واقعاً درس نخونده بودم، اما این دانشگاه رو هم اصلاً دوست نداشتم، رشته مکانیک رو هم دوست داشتم)!

۳۱- گذروندن کل دوران کارشناسی در همون بی خیالی و خوشحالی مطلق و بازم پیدا کردن دوتا دوست مثل خودم خل!

۳۲- بازم نامگذاری پسرای دانشگاه و در عین حال ملقب شدن به اسامی ای مثل سه کله پوک، سه تفنگدار (از طرف استادا)، دالتون ها، دو نفرو نصفی و...!

۳۳- نشون دادن هرچه بیشتر مهارت های تقلب و ملقب شدن به شخص شماره یک تقلب گروه، به طوریکه موفق شدم به علی... هم (از خوشحال ترین و مشنگ ترین آدمای دنیا) تقلب برسونم!

۳۴- داشتن یک زوج تقلب (یکی از همون دالتون ها) در تمام مدت تحصیل، و اطمینان کامل از اینکه حتی یدونه امتحان رو هم بدون تقلب پاس نکردم!

۳۵- روزی حداقل ۴۰ کیلومتر پیاده روی در داخل دانشگاه!

۳۶- اینقدر گروه دالتون ها قوی (از نظر security) بود که تا وقتی که نامزدی دوستم و نامزد مربوطه اعلام نشد، هیچکدوم از بچه های دانشگاه نمی دونستن این آقاهه که همیشه با ماها دیده می شه، دوست پسر کدوممونه!

۳۵- گذراندن ۱۳۷ واحد در ۴ سال و گذارندن ۳ واحد باقیمانده به اضافه پروژه در یک سال (که پروژه یک سال و نیم قبل از سال چهارم شروع شده بود)!

۳۶- تصمیم به موندن در ایران، بی خیال شدن فوق و کار کردن!

۳۷- شروع به کار ۱۰ روز قبل از دفاع پایان نامه در یک کارخونه با شرایط خیلی خیلی خیلی خفن بعد از اون همه تنبلی!

۳۸- تصمیم به فوق خوندن و بعدش رفتن بعد از سه سال کار و دانشگاهی که از اول مهر بازم بعد سه سال دارم به همونجا بر می گردم، ولی ایندفعه همزمان با کار کردن و ولگردی هایی که دیگه از هیچکدومشون خبری نخواهد بود!

۳۹- شهرهایی از ایران که رفتم از گرمسار، دامغان، سمنان، شاهرود، دیباج، سنندج، سقز، بوکان، همدان، کرمانشاه، خرم آباد، بروجرد، نورآباد، ازنا، قزوین، اراک، لوشان، رودسر، ساری،تنکابن، قائم شهر، رشت، بیرجند، مشهد، نیشاپور، اصفهان، یزد، اهواز، بوشهر، دشتستان، بندرعباس، کیش، تبریز، ارومیه، نقده، پیرانشهر، مراغه، بناب، کرمان تا زابل، زاهدان، خاش و اونایی که یادم نیست دیگه. اما تا حالا شیراز نرفتم!

۴۰- بیشتر اون بالایی ها رو تنهایی یا حداکثر با یه راننده رفتم (محض اطلاع بلوط با راننده جماعت توی این رستورانای بین راهی از کله پاچه، نون و پنیر، جگر، املت و... خوردم تا جوجه کبابو میرزا قاسمیو اینجور چیزا!)

۴۱- بیرون رفتن با یه قاتل با بچه های دانشگاه! توضیح اینکه خیلی آدم با حالی بود راننده مینی بوس بود! ما به همه توصیه هاش گوش کردیم و حتی رفتیم توی قاری که بهمون گفت با برادرش! ۵ روز بعد از شبکه ۵ تصویر خودش و برادرش رو پخش کردن که هفته قبلش رفتن دزدی، اعضای خانواده رو کشتن و اسلحشونو هم تو همون غار مخفی کرده بودن تو میگون!

۴۲- وبلاگ خوندن به مدت ۵ سال، اما ننوشتن تا اردیبهشت امسال!

۴۳- دوست شدن با یک وبلاگ نویس خیلی معروف در زمان خودش، بدون اینکه بدونم نویسنده اون وبلاگ بوده و بعد از دوستی فهمیدم! از خواننده هاشم بودم قبلاْ!

۴۴- اسم فامیل بازی کردن با همون مورد شماره ۴۳ به مدت ۲-۳ و حتی ۴ ساعت در روز پشت تلفن با فضولی هیئت داوران از این طرف و اون طرف (توضیح اینکه اگه حروف الفبا دیگه اینقدر تکراری نشده بود می تونست طولانی تر هم باشه!)

۴۵- انجام انواع بازی های دیگه (مثلاْ از همینایی که ۵تا خط می کشی و یه اسمیو با انتخاب حروف حدس می زنی یا حدس زدن یک عدد در ۶ حرکت و...) بازم پشت تلفن!

۴۶- نقطه بازی و... توی مسنجر!

۴۷- خیلی افتخاراتی که نمی تونم بنویسم!

۴۸- نیشی که همیشه بازه و مخصوص مخصوص مخصوص خودمه!

۴۹- اصلاْ راه نداره، باید ۵۰ تا بشه!

۵۰- وبلاگ نویسی و این پست بی آبرو!

پ.ن: نخیر، هرچی فکر می کنم می بینم خیلی چیزا جا مونده هنوز:

۵۱- داشتن یک فقره دختر خاله ۴ ساله که در عمر پربارش تا حالا "برقو کرده تو میخ"، "خونه رو آتیش زده" و از روی میز پریده روی شکم باباش که خواب بوده!

۵۲- عدم سابقه هیچگونه آشپزی تا تاریخ حال حاضر. لیست غذاهایی که بلدم طبخ کنم به نیمرو و تخم مرِ آب پز خلاصه می شه!

۵۳- نگاه کردن بازی منچستر - بایرن مونیخ در شب امتحان فیزیک (۱) سال ۷۸ با وجود عدم تمام کردن جزوه و ۷ فصل اون (که در کلاس هم شرکت نکرده بودم، با توجه به اینکه استاد مربوطه دکتر رضوی زاده بود!) و از اون مهمتر دلداری دادن به برادرم در دقیقه ۸۸ بازی مبنی بر اینکه منچستر می بره (با وجود یک گل خورده) و بعد از زدن گل تساوی به فاصله ۲ دقیقه اعلام اینکه "حالا حال می ده اگه قبل از وقت اضافه گل دوم رو هم بزنه" که یک دقیقه بعد اون هم به وقوع پیوست!

۵۴- قفل کردن یک نفر تو مهمونی در دستشویی (به جان خودش غیر عمد بود!) و عدم پیدا شدن فرد مذکور تا موقع شام، بعدشم به روی خودم نیاوردن!

۵۵- انجام بهترین جوشکاری ها در کارگاه!

۵۶- دریافت گواهینامه در سال ۸۰، دوباره تمرین کردن در امسال و در آخر بیخیال رانندگی شدن تا اطلاع ثانوی در تهران!

۵۷- قدم زدن در سالن امتحان برای رسوندن برگه تقلب، بطوریکه به شهادت خیلی ها استاد مربوطه از خجالت از کلاس خارج شد خودش!

۵۸- دعوای لفظی با مراقبی که مزاحم تقلب من و زوج تقلبم شده بود و شکایت به مسئول برگزاری امتحانات به خاطر ایجاد مزاحمت مراقب مربوطه!

۵۹- کسب نمره بالا (۱۷.۵) و قبولی (۱۲.۵) در درسهای برنامه نویسی و محاسبات به کمک استاد حل تمرین مربوطه فقط به خاطر اینکه از دوستمون خوشش می یومد!

۶۰- پاس کردن دروس ریاضی (۲)، فیزیک (۱) و معادلات با نمرات ۷.۵، ۸ و ۶ بدون حتی یک اعتراض و درخواست نمره و یا سابقه آشنایی با اساتید مربوطه!

۶۱- در مورد ریاضی (۲) و فیزیک بالاتر شدن نمره ام از زوج تقلبم با وجود اینکه من بیشتر از روی اون نوشته بودم، بطوریکه منجر به افتادن اون شد!

۶۲- عدم هیچگونه اعتراض کتبی یا شفاهی در کل دوران تحصیل و در خواست نمره، اما ۵ سال بعد مجبور شدم به خاطر نمره گرفتن برای یکی دیگه گردنمو کج کنم که مثل اینکه نتیجه نداد!

۶۳- دارا بودن چشمی سالم (دید ۱۰/۱۰) تا ابتدای سال اول دانشگاه و تغییر اون به ۱۰/۹ در انتهای همون سال (ارتباط این موضوع با حضور مستمر در محوطه دانشگاه رو تکذیب می کنم!)

۶۴- دیدن رضا کیانیان در یک موبایل فروشی و سلام و احول پرسی کردن که باعث دعوت به نوشیدن یک رانی از طرف فروشنده شد!

۶۵- مسط به زبان کردی فیلی که می دونم هیچکدوم نمی دنین دقیقاْ چیه!

۶۶- تصمیم به یادگیری زبان فرانسه و عدم هیچگونه اقدام عملی حتی در حد استفاده از کلمه بونژور!

۶۷- داشتن رویای انجام یک فقره قتل در طول زندگی (هنوز کاندیدایی پیدا نشده، شما هم می تونین ثبت نام کنین!)

۶۸- داشتن یک مادربزرگ مادر زنده در سن هبالای ۱۰۵ سالگی (و دورخیز برای شکستن رکوردش به هر قیمتی!)

بازم می تونه ادامه داشته باشه...

 


*واضحه که این مال زمانی بود که لیست افتخارات تو وبلاگستان مد شد و مطلقاْ برای شوخیه.


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 و ساعت 18:42 توسط روژ |
مطالب قبلی- موهای سفید یک زن 26 ساله!
سي ام شهريور 1385

اولین موی سفیدم حدوداْ ۲ سال پیش ظاهر شد. یعنی من که پیداش نکردم، خاله ام پیداش کرد.

الان هم لا به لای اون موهای قهوای روشنِ چند رنگ، ۱۰-۲۰ تار موی سفید مخفی شده.

موهامو های لایت می کنم که این موهای سفید لعنتی بین بقیه گم بشن، اما نمی شن. مثل همین امروز، مثل هر بار که به آینه نگاه می کنم از ریشه ی ریشه ی ریشه چشمک می زنن. چشمک که نه، آزار می دن...

موهای سفید لعنتی هر کدوم از تجربه هام می گن، نه درس هایی که گرفتم که همون لذت ناب چشیدن (تجربه) زندگی...

و موهای غیر سفید غیر لعنتی از تجربه هایی که در پیش ان و فرصت ها...

اگر وسط راه نمونم

اگر کچل نشم

هنوز زیاد مونده ازشون

اما شتاب تجربه کردن (و سفید شدن!) هم رفته بالا

به شدت

اما یه چیزی هست تو موهای سفید لعنتی که آزارم می ده...

اون ۱۰-۲۰ تار مو

تو بگیر ۱۵ تا

از تجربه هایی به کمی ۱۵ تار مو حرف می زنن

اما

حسرت میلیاردها، میلیاردها، میلیاردها تجربه نداشته ای که دیگه فرصتشون از بین رفته رو فریاد می زنن...

اگر کچل نشم

اگر بازی ادامه پیدا کنه

از این همه حسرت

از این همه فریاد

که هر روز بیشترو بیشتر می شن

چجوری فرار کنم؟


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 و ساعت 18:16 توسط روژ |
مطالب قبلی-یک پست همینطوری
بيست و نهم شهريور 1385

زمان: یک بعدازظهر (پاییزی، بهاری، تابستانی یا زمستانیشو خودتون انتخاب کنید!)، مکان: میز دنج کنج کافی شاپ.

دختر و پسری که پشت یک میز دنج نشسته اند، یکی دو ساعتی گپ و حالا که دیگه موقع رفتن رسیده. پسر با اشاره به پیشخدمت درخواست صورتحساب می کنه و پیشخدمت صورتحساب رو توی یک پیش دستی میاره روی میز.

دختر: {دست می کنه توی کیفش و کیف پول رو بیرون می یاره} مهمون منی امروز.

پسر: {درحالی که معلومه این حرفو فقط یه تعارف فرض کرده و می خنده} این حرفا چیه؟ مگه من مُردم؟

دختر: نمی شه که همیشه تو حساب کنی. این دفعه من حساب می کنم. {و از کیف پولش چندتا اسکناس می یاره بیرون}

پسر: {در حالی که اسکناس های خودش رو توی پیش دستی می ذاره و یک کمی هم بی حوصله از کش اومدن موضوع} این وظیفه منه.

دختر: {که سعی می کنه اسکناس های پسرو از روی صورتحساب برداره و مال خودشو بذاره} کی گفته؟ هیچ وظیفه ای نداریم. این بار هم نوبت منه حساب کنم.

....

پسر کلافه به پیشخدمت نگاه می کنه که داره می خنده. این دفعه اسکناس ها رو می ذاره توی دست پیشخدمت و تشکر می کنه. پیشخدمت اسکناس ها رو می گیره و با خنده دور می شه. هر قدر هم که دختر اعتراض می کنه و پیشخدمت رو صدا می زنه بر نمی گرده. فقط از دور با شدت بیشتری می خنده. دخترو پسر می رن بیرون و از هم خداحافظی می کنن...

دختر دلخور از اینکه اجازه نداشته کار به این سادگی انجام بده. از اینکه...

پسر اما لبخند پیروزی بر لب می ره تو ردیف منتظرای تاکسی! دست توی جیبش می کنه و محتویاتشو بیرون می یاره. تمام اون لبخند محو می شه. بازم طبق معمول چیز زیادی باقی نمونده. بازم طبق معمول مجبوره امشب گردنشو کج کنه و از بابا جون...


قبول دارم که یه خورده اغراق آمیزه و الان دیگه این مُدلیا نیست! اما واقعیت اینه که فرهنگ لعنتیمون هنوزم زن رو مصرف کننده فرض می کنه. هنوزم...


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 18:6 توسط روژ |
مطالب قبلی- پاسخ به یک سوال اساسی!
بيست و پنجم شهريور 1385

توضیح: این مطلب وبلاگ گوشزد تلنگری بود به دغدغه ای که همیشه در مورد استقلال مالی زنان داشتم. خود مطلب و کامنت های مرتبط با اون انگیزه ای شد که کمی راجع به این موضوع بنویسم.

گوشزد عزیز وبلاگستان (که جدیداْ افکاری که همه سعی دارند از ذهنشون پاک کنند و نادیده بگیرند رو با شفافیت هر چه بیشتر گوشزد می کنند!)، در آخرین پست (یک سوال اساسی) موضوع نحوه تامین هزینه های زندگی و نوع مشارکت زنان در این مورد رو مطرح کردند. دغدغه ای که فکر می کنم چون در دوران گذار از زندگی سنتی به مدرن هستیم (اگر باشیم البته!) برای خیلی ها مطرح باشه. برای من هم این درگیری ذهنی اینطور خلاصه می شه:

۱- این روزها از طرف بیشتر زنان (و بخشی از مردان) صحبت هایی راجع به تساوی حقوق زن و مرد می شنویم. زنان حتی در سنتی ترین زندگی ها هم (که زن نقش سنتی رو به اجبار یا اختیار پذیرفته) گاه و بیگاه این خواسته (بحق) رو مطرح می کنند. اما یه نکته ای به نظرم خیلی مهمه و گاهی فراموش می شه. اون هم اینه که در زندگی اجتماعی هر حقی تنها و تنها در قبال مسئولیتی رسمیت پیدا می کنه. هدفم این نیست که بگم مسئولیت های زن در زندگی سنتی (که احتمالاْ همه قبول دارند که حقوق کمتری داره) کمتر از زن زندگی مدرنه و به همین دلیله که حقوق کمتری داره. نه تنها اینطور نیست که شاید دقیقاْ برعکس باشه. اما به نظرم چیزی که می تونه به حقوق دست یافته زن مدرن تر (و نه مدرن، بلکه فقط مدرن تر در مقایسه با زن سنتی) رسمیت ببخشه میزان مسئولیت هاییه که این زن در زندگی می پذیره. اگر می خوایم اموال طرفین در زندگی مشترک (یا در صورت قطع اون) به سهم مساوی تقسیم بشه باید نفقه رو حذف کنیم. اگر می خوایم حضانت فرزندانمون رو بدست بگیریم باید در تامین هزینه های زندگیش مسئولانه نقش داشته باشیم. و هزاران اگر دیگه... . تصور من اینه که هیچ حقی (هر چقدر هم که برحق باشه) و حتی اگر به صورت مقطعی بدست بیاد تا مسئولیتی در قبالش نباشه تثبیت نمی شه و خیلی خیلی راحت دوباره از دست می ره. تساوی زن و مرد خیلی چیز خوبیه. اما باید برای هر دو طرف اینطور باشه و در هر دو روی سکه.

۲- توی کامنت های پست گوشزد و یا حتی در دنیای واقعی زیاد می بینیم و می شنویم که «توي فرهنگ ما زن از اينكه شوهرش خرجشو بده لذت مي بره»، یا «اين باعث مي شه همسر آدم مقبوليت بيشتري واسش داشته باشه» و یا «اگه همسرم برام خرج کنه کیف می کنم واحساس بهتری نسبت بهش پیدا می کنم، حس میکنم بهم توجه می کنه و دوستم داره». و یا اینکه مثلاْ اگر زن و مردی با هم برن بیرون هم برای پسر، هم دختر و هم پیشخدمت (!) اینطور تعریف شده که صورت حساب رو باید مرد پرداخت کنه و نه زن. خوب این افکار به نظر من خیلی نگران کننده است. یک کمی برای من مثل اینه که بگیم اگر مردی به خاطر من خودشو بکشه یعنی خیلی به من توجه داره و لابد دوست داشتنش هم خیلی زیاده! کی گفته که یک مرد باید برای اثبات توجهش تمام بار مالی زندگی رو برعهده بگیره و در عین حال حقوق اجتماعی برابری رو برای شریکش قائل باشه. توجه نهایتاْ با کمک هدیه، کادو و اینجور چیزها می تونه تامین بشه. اما برای تامین هزینه های زندگی بیشتر به نظر بی انصافی می رسه تا توجه. اصلاْ چطور می شه با همچین مردی (که توجهش اینقدر غیر عادی و زیاده رویه) زندگی کرد. مسلماْ هر توجهی، توقعی رو هم به دنبال خواهد داشت. توقعی که احتمالاْ با حقوق مساوی درخواست شده مغایرت داره (و تا حدودی منصفانه هم هست متاسفانه).

۳- استقلال مالی به هر شخصی (از جمله زنان) فرصت انتخاب می بخشه. این انتخاب لزوماْ انتخاب از بین اشخاص نیست. بلکه حتی می تونه انتخاب نکردن باشه! شاید بدیهی ترین و اولین قدم برای کسب حقوق مساوی کسب قدرت تصمیم گیری باشه. و احتمالاْ همه موافقند انسانی که وابستگی مالی داشته باشه به همون میزان شانس و قدرت تصمیم گیریش در زندگی پایین می یاد. قبول دارم که استقلال مالی به تنهایی شرط کافی برای کسب این قدرت نیست. اما مسلماْ شرط لازمه.

۴- حتی از بین زنان تحصیلکرده هم زیاد می شنویم که اگر شرایطش فراهم باشه ترجیح می دم کار نکنم یا دنبال کاری می گردم که فقط سرمو گرم کنه، سبک باشه و ساعت کاریش کم. حقوقش هم زیاد مهم نیست. در واقع هنوز بخش عمده ای از جامعه (حتی جامعه خود زنان) اشتغال رو یک نوع تفنن می دونن و نه الزام زندگی. یک جور وقت پر کردن (دوست نداشتم بنویسم تلف کردن) و سرگرمی. به نظرم این تفکر خیلی خطرناکه، خیلی!

۵- می خوام یک کمی جلوتر برم. احتمالاْ به نظر خیلی ها زیاده روی و آرمان گرایانه. اما چه لزومی داره شریکی رو برای زندگیتون انتخاب کنین که از نظر مالی اینقدر اختلاف فاحش داشته باشه با شما؟ چرا برای همه مهمه که شریکشون از نظر تحصیلی و خیلی چیزای دیگه متناسب باشه، اما از نظر مالی نه (یعنی از نظر مالی هم مهمه، ولی همیشه باید بالاتر باشه!). یعنی واقعاْ احساس سرخوردگی نمی کنین توی زندگی با کسی که از نظر اقتصادی خیلی از شما بالاتره و درنتیجه نحوه زندگیش هم متفاوت و شما به اقتضای شرایط توی اون زندگی همیشه مصرف کننده هستین؟ 

۶- با توجه به کامنت های وبلاگ گوشزد خوشحالم که دیدگاه بخش عمده ای از زنان راجع به استقلال مالی کاملاْ فرق کرده. به نظرم می شه امیدوار بود...

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 11:12 توسط روژ |
مطالب قبلی - هیچی
بيست و دوم شهريور 1385

تو هیچی نیستی...

تو هیچی نیستی...

تو هیچی نیستی...

تو هیچی نیستی...

تو هیچی نیستی...

 -چرا اومدی؟

دلم خواست...

 


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 15:56 توسط روژ |
مطالب قبلی- وبلاگ نویسی سرزده...
هجدهم شهريور 1385

این پست به اندازه خود زندگی آخرش معلوم نیست. به اندازه خود دنیا آخرش معلوم نیست. به اندازه تکلیف من با زندگی آخرش معلوم نیست.

از وقتی که یادم می یاد، از بیست سال پیش (که غیر از چند خاطره گنگ که فکر می کنم اونهام توهم خاطره شخصی بوده و بیشتر تکرار تعریف ماجراهای شیطنت یه بچه پنج-شش ساله از طرف اطرافیان بوده تا یه خاطره روشن و واضح و واقعی، چیزی ازش یادم نیست)، از پونزده سال پیش (که یک بچه تازه دبستان رد کرده بودم که فکر می کرد کم کم داره بزرگ می شه)، از ده سال پیش (که یک بچه تازه دبیرستانی بودم که فکر می کرد بزرگ شده)، از پنج  سال پیش (که یک بچه دانشگاهی بودم که بازم فکر می کرد بزرگ شده)، از دوسال پیش (که یک بچه تازه شروع به کار کرده بودم که فکر می کرد کم کم داره مستقل و بزرگ می شه)، از یک سال پیش (که کم کم فهمید زیاد هم بزرگ نشده و تازه یک کمی رشد کرد)، از شش ماه پیش، از یک ماه پیش و حتی از یک هفته پیش (که فهمید دیگه بزرگ شدنی در کار نیست) من همیشه یک آدم دیگه بودم.

وقتی به عقب بر می گردم (هرچقدر که این عقب نزدیک یا دور باشه) آدمیو می بینم که من نیستم. منِ الان نیستم. خیلی غریبه اون آدم. افکارش، رفتارش، همه چیش خیلی غریبه، خیلی متفاوته و بدتر از همه اینکه خیلی اشتباهه.

هر روز یاد می گیرم، هر روز فکر می کنم، هر روز احساس می کنم، هر روز متحول می شم. خیلی خطرناکه، ولی هر روز عوض می شم. شتاب تحول خیلی بالاست. جوری که خودم دارم ازش جا می مونم.

یه زمانی خوشحال بودم از این تحول ها، یه زمانی برام یه جور احساس قدرت بود. که من می تونم تحلیل کنم، می تونم تغییر کنم، می تونم بهتر بشم. اما الان...

الان می دونم که چقدر همه چی ام اشتباهه. یه روزی می فهمم که چقدر همه چی ام اشتباهه. همونطوری که قبلی ها رو فهمیدم. یه روزی که دیره.

چه جوری بگم. سلول های آدم تک تکشون عوض می شن (فکر کنم البته)، می میرن و بعدی ها و بعدی ها متولد می شن. جوری که منِ الان، منِ سالها پیش نیست، یکی دیگه اس. اما بدتر از اون افکارمه که عوض می شن، حِسامه که عوض می شن، چیزی که باعث می شه دیگه به منِ الان اعتماد نکنم، همونطور که گاهی منِ قبلیمو دوست ندارم و همونطور که گاهی بیصبرانه منتظر من های بعدی هستم، یا حتی می ترسم ازشون که منِ الانمو بی رحمانه زیر سوال ببرن. اونطور که منِ الان، قبلی ها رو می بره...

همه اینها فقط و فقط یه خوبی داشته. اونم اینه که هیچ چیزی توی دنیا دیگه برام غیرقابل توجیه نیست. هیچ چیزی بد نیست. از کجا معلوم، شاید بد فقط و دقیقاْ منِ الان خودم باشه...

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 18:10 توسط روژ |
مطالب قبلی - مرگ

دهم شهريور 1385

مکان: گورستان، سر قبر من. زمان: نامعلوم

 

ولی: آخرش اینم مرد.

دومی: {بی تفاوت} خوب که چی؟ همه می میرن. اونم یکی مثل همه.

اولی: آخه حیف بود.

دومی: {بازم بی تفاوت} چرا؟ اونم مثل بقیه.

اولی: آخه مهربون بود.

دومی: منظورت اینه که احمق بود؟

اولی: سر قبرش اینجوری حرف نزن. آدم خوبی بود.

دومی: از کجا می دونی؟ همه اونایی که فکر می کنی بهترن دروغگو ترن.

.......

اولی: می خوام برم شرکت، تو هم می یای برسونمت؟

دومی: نه بابا. این لعنتی {اشاره به من تو قبر} روزمو حروم کرد.

من: {بی صدا، فلج، از تو خاک، با فریاد} از همتون بدم می یاد. بخصوص تو اولی. می خوام بخوابم. برین گم شین. می خوام همتون بمیرین. برین...


از مردن بدم نمی یاد، از اینکه بعد مردنم بقیه هنوز زنده ان بدم می یاد. ولی تا اون روز قول می دم، قول می دم تا جایی که می تونم آنتروپی (بی نظمی) دنیا رو زیاد کنم. همین

موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 16:3 توسط روژ |
مطالب قبلی- آقای مهندس، خانم نامهندس!
چهارم شهريور 1385

زمان و مکان: یک بازدید کاری، همراهان: مدیر، رئیس و کارشناس همکار شما + متقاضی شرکت شما

}بعد از یک کمی سلام و احوال پرسی و{…

مدیر عزیز: معرفی می کنم، آقای مهندس...رییس...،آقای مهندس...کارشناس...  {با اشاره به من} و خانوم...کارشناس...!


قبول دارم که عنوان مهندس اینجا یک عنوان کاملاْ فرمالیته هستش و زیاد به متخصص بودن شخص بستگی نداره، قبول دارم که من خودم با سطح سواد الان با استانداردهای بین المللی (و البته نه ایرانی!) همچین مهندس هم نیستم! اما قبول ندارم که مهندس بودن می تونه ربطی به جنسیت آدم هم داشته باشه! بدتر از همه اینه که مدیری اینو بگه که در مصاحبه های استخدامی برخلاف جریان اجتماعی برای شغلی با شرایط نسبتاْ خاص و پر از سفرهای کاری تک نفره به شهرهای دور و نزدیک هیچ محدودیت جنسیتی قائل نبوده باشه و به خاطرش یه مقداری مورد اعتراض قرار گرفته باشه! لابد حتماْ این عنوان مهندس یه ربطی به جنسیت داره دیگه پس! فقط من نمی فهمم!

 کسی می دونه جریان چیه؟

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 11:15 توسط روژ |