تبليغاتX
روژ
مدیر قبلی، مدیر جدید؟!

امروز مدیرمون عوض شد! خیلی سریع، ساده و بدون برنامه ریزی قبلی! فکر کن صبح ساعت ۸ اومده باشی سرکار، با رئیست یک کمی راجع به یه موضوع کاری صحبت کنی، درنهایت به جایی نرسین و نتونین تصمیم نهایی بگیرین، رئیست بگه چند لحظه صبر کن من برم با آقای الف (مدیر مربوطه!) هم صحبت کنم، بعد از سه چهار دقیقه برگرده و بگه آقای الف دیگه مدیر ما نیست!!!!! یعنی اصلاْ برنامه ریزی قبلی، تحویل کار تو یه زمان معین و... و... کاملاْ بی معنیه! تا دیروز همه چیز رو امضا می کرد و امروز دیگه نه!!!! مدیر جدید هم هنوز نداریم، معلوم هم نیست تا چه مدت نداشته باشیم! تازه نه اینکه فکر کنید با مدیر فعلی (اسبق دیگه؟!) به مشکلی برخورده باشند، اتفاقاْ موضوع یه جورایی ارتقای شغلی و این حرف هاست. اما من موندم واقعاْ همه جای دنیا این مدلی مدیر عوض می شه؟!!!!

یک ماه دیگه دقیقاْ ششمین سال کار کردن من شروع می شه (چه زود می گذره!!!). از این پنج سال کار چهار سال و نیم رو در سازمان فعلی مشغول به کار بودم. تو این چهار سال و نیم تا حالا شش بار رئیس و چهار بار مدیرم عوض شده! چند بار هم ساختار سازمانی و مدیرهای رده های بالاتر و... و... . اوایل فکر می کردم عوض شدن رئیس و مدیر چیز مهمی باید باشه، اما الان می بینم که نه بابا! این خبرا نیست! تو این سیستم هر روز باید با یک آدم جدید سر و کله بزنی و اون بیچاره هم معلوم نیست اصلاْ تا کی باشه!

خلاصه که اینجوریه...!


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:51 توسط روژ |
پذیرش

اگه تو فکر فرار مغزها و اینجور چیزا هستین (حتی در ده بیست سال آینده!)، آب دستتونه اول بخورینش، بعد لیوانش رو بذارین رو میز (یه جور شلخته ای مثل من این کارو نکنین که اگر چیزی توش مونده، یه وقتی کله پا شه، کیبوردتون رو داغون کنه!)، بعد برین یه سر بزنین به این سایت پذیرش. از من هم تشکر نکیند لطفاْ! از آدم هایی که کلی زحمت کشیدن برای سر و سامون دادن این سایت، مثل این انار خانوم که بسیار ارادتمندشون هستیم، تشکر کنید!!!!

انار خانوم خودشون اینجا خیلی کامل نحوه استفاده از این سایت رو توضیح دادن.


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:52 توسط روژ |
آقای مهندس، خانم...!
فوق لیسانس یکی از رشته های فنی از دانشگاه امیرکبیره. پس قاعدتاْ باید قبول کنیم که مهندسه! و انصافاْ با استانداردهای ایران فارغ التحصیل یکی از دانشگاه های خوب! اما یه مشکل کوچولو این وسط هست! شاید هم البته خیلی کوچولو نیست! مشکل همیشگی جنسیت! چسبوندن دو کلمه "خانم" و "مهندس" تو مکالمات روزمره و دوستانه شاید خیلی هم سخت نباشه (که اتفاقاْ تو این مکالمات از نظر من یکی عبارت خیلی بی ارزشیه!)، اما باور کنید یا نه در محیط کار اوضاع کاملاْ متفاوته!

از طرفی دو همکار هم رده اش (فرض کنید یک پست ریاستی) هیچکدوم تیتر مهندسی ندارند. شما فرض کنید یکی اقتصاد خونده باشه و یکی حسابداری (فقط فرضه).

اسم خودش رو می ذاریم الف (قاعدتاْ خانم الف) و همکارانش رو هم ب و پ (قاعدتاْ آقایان ب و پ!). حالا فرض کنید مسئول مافوق این سه نفر تو یه جلسه با حضور اشخاصی بیرون از سازمان تصمیم می گیره اونها رو معرفی کنه. به نظرتون چی می گه؟! من بهتون می گم:

- معرفی می کنم {دستاش رو تصور کنید که یکی یکی دراز می شه به سمت هرکدوم و به شخص مورد نظر اشاره می کنه}، آقای مهندس ب، آقای مهندس پ و خانم الف!


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:33 توسط روژ |
باز هم از ما زنان...

۲۸ ساله اس. فوق لیسانس از یکی از دو دانشگاه اول فنی ایران. تو یکی از زیرمجموعه های سازمان ما (تو یکی از شهرستان ها) کار می کنه. تو این چهارسال خیلی با هم تلفنی صحبت کرده بودیم (مذاکرات کاری). خیلی حرفه ای بود که معمولاْ به دلایلی از همکارهای شهرستان سازمان ما بعیده، اما هیچی از سوابق تحصیلی و شغلی اش نمی دونستم. یکی دوماه پیش بازدیدی از همون زیر مجموعه داشتم و تقریباْ بازرسی ای از عملکرد واحد تحت سرپرستی این خانم. کمی که حرف زدیم متوجه شدم دوران فوق لیسانس رو تو همون دانشکده ما بوده و همین رشته ای که من می خونم! خوب تعجب کردیم که عجب دنیای کوچیکیه! اما نکته مهم ماجرا این نبود. واقعاْ به کارش مسلط بود و باز هم تاکید می کنم که همچین چیزی تو زیرشاخه های سازمان ما زیاد هم معمول نیست! بیشتر از چهار ساله که تو سازمان ما کار می کنه. سال اول کارش همزمان بوده با دوران فوق که شاید هیچ کس بهتر از من ندونه که تو اون دانشکده و تو این سازمان برای هماهنگ کردن این دوتا با هم چی کشیده! البته برای اون مسلماْ شرایط بدتر بوده، چون محل کارش تهران نبوده.

از روزهایی گفت که با التماس استاد راهنماش رو (که من هم می شناسم و استاد بسیار کله گنده ایه تو اون دانشکده!) راضی می کرده جمعه ها بیاد دانشگاه برای دیدن نتایج تست ها، بحث کردن راجع بهشون و...! از روزهایی که هربار که درخواست مرخصی می کرده رئیس مربوطه فکر می کرده دفعه پیش دیگه باید پایان نامه هه دفاع می شده و این الان داره دروغ می گه!

از روزهایی که در نهایت رئیس مربوطه با مرخصی اش برای شرکت در جلسه دفاع موافقت نمی کنه و با چه کلک هایی (و البته چه حجمی از استرس!) موفق می شه بیاد و این دفاعیه لعنتی رو هم ارائه کنه!

از روزها (و البته دیگه اینجا سال ها)یی که همون رئیس مربوطه به دلیل بی اعتقادی به کار خانم ها این آدم رو شدیداْ بایکوت کرده بوده! از اون دو سالی که اجازه نداشته از هیچ کارخونه ای بازدید کنه (در حالی که یکی از اولین الزامات شغل ما و البته این خانم بازدیدهای دوره ای از کارخونه های مختلفه)، فقط و فقط و فقط به دلیل جنسیت.

از روزهایی که حق نداشته تو هیچ کدون از جلسات خارج از سازمان (که ربط مستقیمی به سمتش و شغلش پیدا می کرده) شرکت کنه، بلکه باید اطلاعات رو به یک همکار دیگه (معمولاْ از یک رده شغلی پایین تر) منتقل می کرده و اون به نمایندگی از این خانم در جلسات شرکت می کرده، باز هم فقط و فقط و فقط به دلیل جنسیت.

از روزهایی که رئیس مربوطه اجباراْ به بک شهر دیگه منتقل می شه و به جای این خانم (که بهترین گزینه موجود بود)، یک همکار دیگه با دو سال سابقه شغلی کمتر و البته جسارت و تسلط خیلی خیلی کمتر و تحصیلات پایین تر به عنوان سرپرست انتخاب می شه (البته این رو اون نگفت، خودم با چشم های خودم دیدم!).

از روزهایی که...

از نظر مادی هم اگر بخوای حساب کنی همکاران هم رده (یا حتی مافوق) این خانم هر کدوم حداکثر یک لیسانس درپیت از یک دانشکاه درپیت تر دارند که حقوقشون به خاطر حق عائله مندی (که به آقایون پرداخت می شه، ولی به خانم های متاهل مثل این زن نه) اگر بیشتر از این زن نشه کمتر نمی شه!

این آدم در بدترین شرایط درس خوند، با بهترین کیفیت کار کرد، ولی نتیجه؟! و تازه این یکی از زنان موفق در اشل این شهر (و حتی این کشور) محسوب می شه. 


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 10:16 توسط روژ |
به همین سادگی...

به همین سادگی رو دیدم. واقعاْ به همین سادگی می شه فیلم به این زیبایی و پیچیدگی ساخت. زندگی میلیون ها انسان، زن رو به تصویر کشید، رنج رو به تصویر کشید. اون هم رنجی که هیچوقت دیده نمی شه. به همین سادگی داستان زندگی یک زن خانه داره، یک صبح تا شب، دقیقاْ به همین سادگی.

زنی که احساساتش نادیده گرفته می شه. استعدادهاش نادیده گرفته می شه. حتی بچه ۷-۸ ساله اش هم به اش اعتماد نداره و ترجیح می ده سوال زبانش رو از منشی شرکت پدرش بپرسه تا مامانش. زنی که از صبح تا شب هست، اما هیچکس اون رو نمی بینه. بچه اش خجالت می کشه دوستای کلاس زبانش اون رو با این تیپ و قیافه ببینن، بچه اش خجالت می کشه تو کلاس بگه مادرش خانه داره، و در عین حال توی خونه همه از خدمات و سرویس هاش استفاده می کنن، مثل یک حق طبیعی.

یه جایی تو فیلم پسر این زن از اون می پرسه مگه شغلش housekeeper نیست؟ و استفاده از این اصطلاح به جای housewife واقعیت تلخ زندگی این زن و هزاران (به نظرم شاید هم میلیون ها) زن ایرانیه، از جمله مادرهای خیلی از ما. housekeeper مستخدمیه که برای آشپزی، نظافت خونه و... استخدام شده و خیلی از زنان ما دقیقاْ همین حس رو دارن، چون دقیقاْ همین جوری با اون ها برخورد می شه. انتظار دریافت سرویس و در عین حال بی توجهی و نادیده گرفته شدن این زنان. کی تا حالا توی اون خونه شعرهای این زن رو دیده؟ در حالی که نقشه های همسرش همه جای خونه پخشه، جوجه های پسرش تو خونه راه می رن و شاید فقط این دختر خونه اس که قراره در آینده مادر رو تکرار کنه...

به همین سادگی یعنی تو یه روز به همین معمولی ای می شه که این همه دلهره و تصمیم مهم (برای رفتن و ترک کردن) تو فکر پارتنر شما موج بزنه و شما در نهایت حتی ازش باخبر هم نشین. به همین سادگی یعنی چلچراغی که حتی شب هم قرار نیست روشن بشه...

فیلم خوش ساخت و خیلی خیلی واقعی ای بود. واقعاْ ارزش دیدن داره. برین ببینین اگه ندیدین! هرچند که من داستانش رو لو دادم!


راجع به پست قبلی: من نمی دونم ما دختر پسرهای ایرانی (قابل توجه یکی از دوستان کامنت گذار پست قبلی که جنسیتیش نکردم!) چرا اینقدر زود دچار توهم می شیم؟ این دوست ما بعد از چند بار صحبت کردن راجع به اپلای و اینها به این نتیجه رسید که ما می تونیم یک رابطه عشقولانه جدی رو شروع کنیم! و بعد هم به این نتیجه رسید که اصلاْ هیچ جوره نمی تونه از چیزی که می خواد کوتاه بیاد و باقی ماجراها...! حالا این چیزا که این دوتا آدم بی ربط نه همدیگرو دیدن، نه می شناسن، نه قراره ببینن، نه تو یه شهر زندگی می کنن، نه به هم ربطی دارن، نه عقاید مشترکی دارن و... هم که هیچ مهم نیست این وسط! آخه من با چه آجری بزنم تو سر خودم؟!!


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 23:34 توسط روژ |
آدم ها خیلی عجیب اند! (1)

یه روز به من ایمیل زد. از من چندتا سوال پرسید. آخه من عضو یه گروه تو یاهو هستم که همه اطلاعاتشون رو درباره اپلای کردن و اینجور چیزا به اشتراک می ذارن. ما هم اینجوری آشنا شدیم. یعنی اول اون یه ایمیل درباره (یادم نیست درباره چی!) به گروه فرستاد، بعد من یه جواب به اون ایمیل دادم و دفعه بعد دیگه برای خودم ایمیل فرستاد. چندبار ایمیلی مکاتبه کردیم. متوجه شدم شهرستان زندگی می کنه (شهرش مهم نیست)، سوابق تحصیلی خوبی داره، تو یه شرکت مرتبط کار می کنه (تو جنوب) و چیزایی مثل این. یه دانشگاه کاملاْ متناسب با سوابق تحصیلی و کاریش بود که قبلاْ خودم اپلای کرده بودم و به دلیل بی ربطی (!) به رشته تحصیلی و شغلم رد شده بودم. این دانشگاه رو به اش معرفی کردم و اون هم شروع کرد به باز کردن فایل و چیزای دیگه. اما خیلی تازه کار و ناوارد بود. من کمی به اش کمک کردم، چندتا نمونه توصیه نامه و رزومه و از این جور چیزا براش فرستادم. کمک کردم اینارو متناسب با سوابق خودش بویسه و.. . یکی دو بار هم تلفنی چیزایی که به ذهنم رسیده بود رو براش توضیح دادم. یه جورایی دوست داشتم موفق بشه. یه حسی مثل اینکه اگر خودم اونجا بودم هم شاید شرایط و اطلاعات الان رو نداشتم (اطلاعات خاصی ندارم ها! ولی من فهمیدم همین که تو فضایی باشی که همه دارن یه چیزی رو دنبال می کنن و از هرکدوم یک کلمه یاد بگیری خیلی جلویی) و این خیلی ناعادلانه بود که به خاطر این چیزا نتونم به موقعیتی که حق امه برسم.

خلاصه کل ارتباط ما همش همین بود! چندتا ایمیل (همش هم درباره اپلای، دانشگاه های مختلف و...) و یکی دوبار صحبت تلفنی، باز هم درباره همین چیزها.

حالا اینارو داشته باشین و حدس بزنید بعدش چی شد؟!


بی ربط: پست قبلی رو پاک کردم، چون گویا یه چیزایی خیلی درونی تر از این حرف هاست که اینجا نوشته بشه، دوست ندارم حس هام با اثرات تعطیلات طولانی (که حداقل این حس از این اتهام مبرا بود، چون چند روزیه تعطیلات من از ۱۰ شب تا ۶ صبحه فقط!) اشتباه گرفته بشه. به هر حال آدم ها رو دوست دارم! پست قبلی هم شاید یه امتحان کوچولو برای خودم بود که اون همه مطلب ثبت موقت رو اینجا بذارم یا نه! خوب نذارم بهتره فکر کنم!


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 14:23 توسط روژ |
فریب، مرگ...

امسال تو چشمای هرکس که نگاه کردم و سال نو رو تبریک گفتم، بدون استثناء با خودم تصور کردم اگر این آدم سال دیگه نباشه چی؟ اگر سال دیگه مرده باشه؟ اگر...؟ به نظر تصور تلخیه. اما کاملاْ امکان پذیر. شاید هم کسی که سال دیگه نیست خودم باشم که خوب این بخشش دیگه زیاد مهم نیست، چون من که دیگه نیستم! چند روز قبل از سال جدید تو اینترانت سازمان آگهی تسلیت مرگ برادر یکی از همکاران رو دیدم. می گفتن جوان بوده، سرطان داشته و.. . از همین شایعات که بعد از یک اتفاق همه جا می پیچه. امروز اومده بود سرکار. به خاطر عرض تسلیت، ادب، دلجویی، همدردی یا هر چیز دیگه ای که می شه اسمشو گذاشت رفتم سراغش. و اون هم از برادرش گفت. از برادر ۳۴ ساله اش که هیچ سابقه بیماری ای نداشته. که فقط از دو سه روز قبل از مرگش احساس سردرد شدید داشته، که حتی دکتر هم رفته و نتیجه نوار مغزی و همه چیز خوب بوده. با کمی آرام بخش و مسکن برگشته خونه تا شب مرگش که باز هم دردها شدیدتر می شه. که وقتی خانواده اش می برنش بیمارستان حتی اونجا هم می گن چیز مهمی نبوده و بیمار بستری می شه، خانواده هم بهتره ده صبح فردا مراجعه کنه برای بردن مریضش. که این شب به ده صبح که هیچی، به اولای صبح نرسیده که این بار تیم پزشکی به خانواده اش می گن قلب پسرشون دیگه جواب نمی ده. که فاجعه، مرگ یا هر چیزی که می خوای اسمشو بذاری اتفاق افتاده.

به نظرم موقع سال جدید نباید برای هیچ کس آرزوی تحول خاصی کرد. به نظرم بزرگترین تحولی که ممکنه اتفاق بیفته همون مرگه. والا بقیه چیزای زندگی، بقیه روزای زندگی مثل هم هستن. حالا گیرم که با کمی تغییر، اما تحولی در کار نیست. دور نیست اون روزی که همین سال ۸۶ که اینقدر برای هم آرزو می کنیم غم هامون رو با خودش برده باشه، قرار بود سالی پر از شادی و سلامتی باشه برامون!!! می دونین که چی می گم؟ پس این آرزوها و تبریک های سال جدید هم یه کمی به نظرم پوچ می رسه. احتمالاْ دور نخواهد بود اون روزی که سال ۸۷ هم...

خلاصه که از نظر من سال ها و روزها هر چقدر هم که نو باشن بوی مرگ می دن. اصلاْ این نو شدن ها چیزی بیشتر از یک فریب نیست...


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 13:32 توسط روژ |
نمی خوام...

نمی خوام اتاقم رو مرتب کنم. نمی خوام امشب برم حموم. نمی خوام فردا صبح لباس نو یا حداقل مرتب بپوشم. نمی خوام آرایش کنم. نمی خوام به بودن یا نبودن سفره هفت سین و کامل کردنش کوچکترین اهمیتی بدم. اصلاْ حتی نمی خوام زوری ساعت نه صبح بیدار شم روز تعطیلی رو. نمی خوام هدیه هایی که خریدم رو برای سفره هفت سین کادو پیچ کنم. نمی خوام عکس بگیرم با هفت سین. نمی خوام با کسی اس ام اس بازی کنم و تبریک بگم و از این چیزا. نمی خوام آرزوی خاصی برای سال جدید داشته باشم. نمی خوام هی منتظر همون یه لحظه سال تحویل باشم و بعدش هم فکر کنم ای بابا چه زود رد شد (یه حرص خاصی داره یا حداقل داشت یه زمانی اون لحظه که نمی تونم بنویسمش). نمی خوام از این شوخی های مسخره خداحافظ تا سال دیگه و این حرفا کنم با کسی. نمی خوام به لحظه های بعد یا تنبلی های امسال فکر کنم و تو ذهنم یه رویا بسازم که سال دیگه هیچکدوم اینها نخواهد بود. نمی خوام به این چیزا فکر کنم که یعنی من سال دیگه این موقع کجام و... و.... نمی خوام برم اینور اونور یا کسی بیاد. نمی خوام...

خلاصه نمی خوام دیگه!!! اصلاْ هم افسرده و اینها نیستم، اتفاقاْ خیلی هم حالم خوبه و داره خوش می گذره!

اما به هر حال نمی تونم اینجا ننویسم سال نوی همه دوستایی که میان اینجا رو می خونن مبارک!


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 23:14 توسط روژ |
کلاغ پر!!!

خوب الان فردا هم شد و دقیقاْ یه اتفاقی تو مایه های همون کلاغ پر که تو پست قبل گفتم افتاد! دقیقاْ یازده روز پیش، پنج شنبه از این سفارت لعنتی زنگ زدن به من و گفتن رزومه ام رو می خوان (بگذریم از نحوه گفتنش و...). من هم دقیقاْ همون روز یک رزومه کامل (و طبیعتاْ حاوی یک کمی خالی بندی!) براشون بردم. حالا امروز که وقت تحویل پاسپورت بود رفتم می بینم پارسپورتم نیست. این کارمنده زنگ زده به یکی دیگه یک کمی حرف می زنه، بعد هم این مکالمه بین ما اتفاق می افته:

کارمند: رزومه اتون کامل نبوده، یه کاملشو بیارین فردا.

{من اینجا دیگه کاملاْ واااا رفتم. آخه رزومه ام اتفاقاْ خیلی هم کامل بود. }

من: یعنی چی اش کامل نبوده؟

کارمند: {بی حوصله و در حالی که می خواد منو دک کنی تا نفر بعدی بیاد} من نمی دونم. کامل نبوده دیگه، ما جزئیات کامل می خوایم.

من: بابا آخه مال من خیلی هم کامل بود. همه سوابق تحصیلی و... هم توش بود.

کارمند: {با یک لبخند پیروزمندانه انگار که فهمیده گیر کار کجاس و با یک خنگ دوبلکس طرفه} همین دیگه. رزومه یعنی همه مشخصات فردی، تحصیلی کاری و... باید توش باشه.

من: بابا مال من همه اینها رو داشت.

کارمند: {این بار دیگه با بی حوصلگی فراوان} کامل نبوده دیگه. برین کاملش کنین.

من: بابا آخه من واقعاْ می خوام بدونم چه جوری باید کاملش کنم یعنی؟ آخه چی باید اضافه کنم. اصلاْ شما یه لحظه اجازه بدین شاید یه کپی اش همراه ام باشه.

{و من شروع کردم کشتن تو کیفم. کارمنده هم با یه قیافه ای که فحش ازش می بارید نگاه ام می کرد. اما خوشبختانه یکی همراه ام بود که دادم دستش.}

من: بفرمایید این رزومه منه.

کارمند: {با یه قیافه کاملاْ جا خورده} اجازه بدین من دوباره زنگ بزنم به همکارم. {و درحالی که با همکار لعنتی اش حرف می زنه از من می پرسه} شما اصلاْ این رزومه رو آوردین تحویل دادین؟

من: بله. یازده روز پیش. همون روزی که به من زنگ زدن آوردم.

کارمند: {خیلی خونسرد و آروم، در حدی که من دلم می خواد با همین دستای خودم خفه اش کنم و بکشمش} به هر حال نرسیده دستشون. من اینو بهشون می دم و بهتون خبر می دیم.

من: #$+_([}{^&%$##@$%^&!


من الان قاطی ام! اصلاً من گاز می گیرم!!!


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 16:33 توسط روژ |
اعتبار بین المللی!

امروز بازهم مجبور شدم تو صف سفارت بایستم. بازهم اعصای خوردی، بازهم دیدن هموطن هایی که حتی یک ذره هم همدیگه رو نمی تونن تحمل کنن. بازهم دعواهای تو صف. باز هم پلیسی که بعد از داد و بیداد یک نفر سر همه فریاد می زنه که "یا ساکت  می ایستین، یا همه اتون رو از دم می برم کلانتری آش و لاشتون می کنم، نمی ذارم یه نفرتون هم بره تو." بازهم تحمل توهین. باز هم یه مرخصی اجباری دیگه (و تازه اومدن سر کار در راه رضای خدا!)، بازهم... تازه تا فردا هم باید صبر کنم ببینم نتیجه چی می شه؟! هیچ تعجب نمی کنم اگر فردا قبل تحویل پاسپورت (بدون توجه به رد شدن درخواست یا گرفتن ویزا) برگردن بهمون بگن اول صدتا کلاغ پر برین بعد جوابتون رو می دیم!

حالا فکر کنید تو این اوضاع یکی از ایمیل هایی که من امروز داشتم چی بود؟!

"آسوشیتدپرس به نقل از یک مرکز معتبر مطالعاتی در سویس گزارش داده است که اتباع ایرانی - پس از اتباع افغانستان - در زمینه بدست آوردن اجازه سفر به دیگر کشورهای جهان بی اعتبارترین ملت جهان شناخته می شوند. طبق این گزارش مردم کشورهای فنلاند - دانمارک و آمریکا با داشتن اجازه سفر بدون ویزا به 130 کشور جهان معتبرترین و اتباع ایران با داشتن اجازه سفر بدون نیاز به ویزا به 14کشور دنیا بی اعتبارترین اتباع یک کشور در جهان محسوب می شوند . در میان 195 کشور مورد مطالعه ایرانیان رتبه 194 را بدست آورده اند و به این ترتیب بعد از اتباع افغانستان در قعر جدول اعتبار جهانی جای گرفته اند . جالب اینجاست که طبق این لیست اتباع کشورهای قحطی زده ای مانند بورکینافاسو - اتیوپی - سومالی و جیبوتی در جهان به مراتب معتبرتر از مردم ایران هستند . این خبر متعلق به آخرین نتایج تحقیقاتی موسسه هنلی اند پارتنرز در سال گذشته بوده و ظاهرا در ایران انعکاسی نداشته است."


نا امید کننده است، اما کاملاْ واقعیت داره!

لینک: ایرانیان بی اعتبارترین مردم جهان شناخته شدند - آسوشیتدپرس


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 16:19 توسط روژ |