تبليغاتX
روژ
هفتم تير - بيست و دو سال پيش

درسته كه اين روزها حال چندان خوبي ندارم، درسته كه اين روزها اصلاً حس وبلاگ نويسي نيست و احتمالاً حداقل تا چند ماه آينده هم همچنان اين حس ادامه خواهد داشت، ولي اين دليل نمي شه هفتم تير (سالگرد هفت تیر ۶۶، تاريخ بمباران شيميايي غم انگيز سردشت) فراموش بشه. حداقل پست هاي سال هاي قبل رو كه مي شه يادآوري كرد:

هفتم تير، سردشت و جنايات غيرانساني...

باز هم هفت تير...

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 15:24 توسط روژ |
بدون ویرایش

امروز استرس پيدا كردم. بالاخره استرس مسخره ويزا امروز يه كم من رو هم دچار كرد. ويزاي كجا؟ آهان اينجا ننوشتم؟ پذيرش گرفتم، از يه دانشگاه آمريكايي هم. آمريكا آخرين كشوري بود كه بهش فكر مي كردم، اما فعلاً از اونجا پذيرش و فاند گرفتم و حداقل استادش طوريه كه نمي شه راحت ازش گذشت. به هر حال پروسه ويزا خيلي مسخره است. اينجا كه سفارت نيست، پس بايد از يه كشور ديگه اقدام كرد. انتخاب كشور مناسب كه سفارت مناسبي داشته باشه، وقت گرفتن با كلي دردسر، هزينه سفر، دردسر سفر، جمع و جور كردن مدارك، فكر كردن به اينكه چه جوري جواب سوال هاي آفيسر رو بدي و... و... . و تازه اگر اين مرحله رد بشه بايد منتظر كليرنس بموني. فرايندي كه ممكنه از دو هفته (در شرايط خيلي خيلي ايده آل و براي من بعيد!) تا چهار پنج ماه طول بکشه. یعنی حتی ترم رو از دست بدی! یا اینکه مثلاْ روزهای آخر و دقیقه نودی کلیر بشی و اصلاْ نفهمی چه جوری باید بری! استرس زیادی پیدا کردم امروز! این روزها تو سفرها موندم فکر کنم این آخرین دفعه است که اینجا رو می بینم یا نه! تصمیم گرفته بودم تا ویزا نیاد حس رفتن رو به خودم منتقل نکنم. اما مثلاْ وقتی می ری شیراز نمی شه به این گزینه فکر نکنی که این آخرین دفعه است یا نه؟ وقتی می ری بوشهر نمی شه به این فکر نکنی که چند سال دیگه ممکنه ساحل اینجا رو ببینی؟ یا اصلاْ ممکنه ببینی؟ وقتی برنامه ماموریت زاهدان رو ترتیب می دی نمی شه فکر کنی بازم تو زندگی ات این شهر نسبتاْ عجیب رو می بینی یا نه! وقتی برادرت تصمیم می گیره تابستون برای کارآموزی بره یه کشور یا حداقل شهر دیگه نمی دونی باید به هم بریزی که آخرین تابستون با هم بودن هم از دست می ره یا نه. وقتی اون یکی برادرت معلوم نیست بتونه این تابستون بیاد ایران نمی تونی فکر نکنی شاید این آخرین فرصت با هم بودن همه خانواده باشه که داره از تو دستت سُر می خوره می ره بیرون. وقتی عزیزانت رو می بینی نمی تونی فکر نکنی یعنی واقعاْ دارم ترکشون می کنم؟ تازه اگر به سختی های اونجا و اینکه اصلاْ می خوای بری یا نه فکر نکنی...


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:23 توسط روژ |
روش هاي علمي مخ زني!
وقتي دو متالورژ در فضاي مجازي همديگه رو ملاقات كنن ممكنه نتيجه يه همچين چيزي از آب دربياد:

- متالز هندبوک دوهزار و یازده‌تم

* کلید فولادتم

- من اون میکرودرصد کربن‌تم که آستانه‌ی تبدیل شدن به چدن مالیبل هست

* کوره‌ی قوسی‌تم لامصب. خاموشم کن

- الکترود کوره اتم

* من اون سرباره‌ی مذاب‌تم. با کف‌گیر بردار بندازم دور لعنتی

- غلطک نوردتم

* من پلیسه‌ی مانت‌تم که با فرز می‌ندازی‌ش دور

- خال جوشتم

* سمباده‌تم. منو بکش روی قطعه‌ت تا تیک تیکه بشم

- آلومیناتم

* قراضه‌آهن‌تم که لگن لگن بریزی‌م توی کوره و فولادم کنی

- آند حفاظت کاتدیتم یه وقت زنگ نزنی

* آخال‌تم که با میکروسکوپ ببینی و تکذیبم کنی

- نمودارای ایکس آر دی عددسازی شده اتم

* هگزاگونال‌تم. بزن شبکه‌ي بلوری‌مو بریز به هم لامصب

- مارتنزیت تمپر شده اتم

* من اون نمودار آستنیتتم که با عملیات حرارتی می ره تو فاز آلفا ۲ ۱. بزن ذوبم کن

- صفر کلوینتم

* ریخته‌گری منیزیم‌تم

- جوش آرگونتم

* خودم قالب شنی‌ت می‌شم؛ که وقتی شکل گرفتی و منجمد شدی منو با چکش متلاشی کنن و تو بیای بیرون

- آلومینیم ریختگیتم. پسیو می شم برات

* خودم اصلا بوکسیت‌ت می‌شم که با خیال راحت بندازی‌م تو کوره

- اون درجه کوره اتم

* من اون کارگری‌ام که دپ زده الان بخاطر شکست عشقی؛ اذن بده خودمو بندازم تو کوره اصلا

- اصلاْ شکست عشقیتم

* چدنی‌ام که از عشقت زود از کوره درآوردنش و الان فازهاش آماده‌ی خزش شده؛ منو بخزون

- اون صدای شکستن اکسیدهای موقع تست سایشتم

* من الان آماده‌ی خوردگی‌ام؛ اکسیدم کن و توی دریا حلم کن لامصب

- پین ۵۲۱۰۰ سایشتم

* من الان اون تک‌کریستال توربین نیروگاه بو.ش.هرم که می‌خوان ببرنم تست فشار.. امون نده.. پرس رو بیار روم لامصب

- پرس هیدرولیک ۶۰۰ تُنتم

* من اون بوق دستگاه پرس‌تم که داره منو زیر فشار هیدرواستاتیک خرد می‌کنه

- گلوله های آسیابتم

* عطسه‌ی کارگر خوابالوی آسیاب‌تم اصلا

- متان تو محیطتم

* من اون گاز هیدروژن‌تم که ناخالصی‌هاتو سرباره می‌کنه اصلا

- حد حلالیت کربن در فریتتم

* من ضریب ویتینگ مذاب چدن توسط پودر آلومینیوم‌تم

- عمق نفوذ کربن در فولادتم

* عمق خوردگی میکرونی لوله‌های نفت زیر آب دریای خزرتم اصلا

- مخزن تحت فشار بدون جوشتم

* تیر مفصلی تحت بار جانبی اتم

- اون صفر رده‌ی نانوتم که از نتیجه‌ی تست خزش قابل صرف‌نظره

* تنش شکستتم

- به‌کوری چشم حسودان و بخیلان، گشتاور لبه‌ی تی‌شکل قطعه‌تم که مستقیما از بار عمودی وارد می‌شه

* نقطه یوتکتیکتم

- من اون تقه‌ای هستم که به قالبت می‌زنن تا سالم بیای بیرون

* من اون آخالی‌ام که یه کارگر پیر با عینک ته استکانی هم می‌تونه با قاشق از توی مذاب درش بیاره و بندازش بیرون

- تنش حد دوام خستگی اتم

* من قطعه‌ی ضایعاتی‌ام که تحت نورد ترکیده باید بره توی قراضه‌ها

- روغن کوئنچتم

* من اون راه مذاب‌ریزی‌تم که بعد از سرد شدن با اره می‌ندازن‌م دور

- سختی ویکرزتم

* من اصلا بررسی غیرمخرب‌تم. خرابم کن

- شبکه کریستالیتم

* سالید وورکتم اصلاْ

- کوره ریخته گریتم

و این مکالمه کماکان می توانه ادامه پیدا کنه....


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 15:5 توسط روژ |
آگهی بازرگانی
خوانندگان محترم وبلاگ (البته از نوع خانم)، دوست عزيزي با سرچ عبارت "پيدا كردن دوستدختر" (دقیقاْ با همین دیکته!) تشريف آوردن اينجا! برای اینکه ناامید از اینجا نرن اگر واجد شرایط هستین اعلام آمادگی کنین :دی

پ.ن۱: دوست عزیز می تونی بیای شرایطت رو تو کامنتا بنویسی. تو رو خدا خجالت نکش، سفارشی چیزی داری بگو!

پ.ن۲: برادران محترم هم می تونن همینطوری اعلام آمادگی کنن شاید یه وقت یکی هم اومد اونا رو سرچ کنه!!!!


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 11:23 توسط روژ |
این روزهای لعنتی...
از دست خودم عصبانی ام. از همه چیز خسته ام و این خستگی مسخره نتیجه اش می شه تنبلی و اینکه هنوز هم که هنوزه تزم رو ننوشتم و خیلی چیزای دیگه. تصور روزی که این تز و درنتیجه فوق لعنتی تموم شده باشه فعلاْ خیلی سخت شده. می دونم یه فوق خوندن کار خیلی ساده و مسخره ایه، اما فعلاْ همه چی به هم پیچیده شده و تموم شدنش باورنکردنی به نظر می رسه. این چند خط مسخره رو هم فقط برای این نوشتم که ببینم یه روزی تموم می شه یا نه؟
موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 21:24 توسط روژ |
نژادپرستی

به نظرم نژاد پرستی ما ایرانی ها (ی حداقل ساکن ایران) رو نباید با نظرمون راجع به سیاه پوست ها سنجید. نظراتمون راجع به عرب ها، افغانی ها، عراقی ها،... و حتی ترک ها، کردها، لرها و... است که تعیین کننده می شه!


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387 و ساعت 9:58 توسط روژ |
به کسی که روشنایی می خوانمش و با غرور دوست صدایش می کنم

به کسی که روشنایی می خوانمش و با غرور دوست صدایش می کنم

 

عالمه ای انسان/

پیرامونمند/

که گاه به ناچار دوست خطابشان می کنم/

عالمه ای تو پیرامون آنها/

خود عالمه ای حضوری/

خود تمام گرمی بودن/

تمام دلتنگی ها را یکسره دشمنی با دوستی و مهر/

تمام صداها را یکسره پاسخی/

نواهیلی، گاه از سر رنج، گاه از سر شوق/

تمام وجود تو حاصل است و تمام شوق بودن/

هر آنگاه که خسته پیرامون تو می گردم/

پنداری تمام وجودت از هوش بودن من سرشار شده است/

و تمام من به اجبار به توفیقی تن می دهد که آرامش نام دارد/

بدین سبب است که با لذتی وافر و شوقی وصف ناپذیر/

دوست صدایت می کنم، چرا که واژه ای برازنده برای توست/

بدین سبب است که این کلام را به حق زیبنده ای و لایق/

بدین سبب است که غرور دوست خواندنت را با خود همراه دارم/

چرا که اگر از همگان دلتنگ شده باشم/

تو هنوز با چشمی که فانوس وار نور و روشنایی می پراکند در مسیر/

ایستا و استوار با دست به اشاره ای می خوانی ام/

به روشنایی توست شاید که هنوز در این مسیر بودن گام بر می دارم/

رو به سوی روشنایی های تو که خود امید است و خود حاصل بودن/

آه دوست من یکسره حضورت آرزوست و یکسره سخاوت گرمی دست تو/

در این جدال بودن گرمی بی دریغت می تواند بادی به بادبان شکسته کشتی وجودم اندازد/

تمایی زیبایی رقصندگی باد در نوای صدای توست که عالمه ای حضوری/

در این کارزار که حضور انبوه و عالمه از مردمان که به ناچار دوست می خوانمشان/

در این روزگار که دوست کلامی بازیچه شد به دست مشتی خوار و بی مایه/

تو دوباره رنگی به نو شدن این کلام زدی و باز به این مفهوم با بی دریغی و سخاوت/

رنگ دادی و دوست را دوباره برایم زنده کردی دوست را و دوستی را.


این شعر سروده یه دوسته که به من اجازه داد شعرش رو اینجا و بدون نام منتشر کنم. شعری که من خیلی دوستش دارم.


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 20:12 توسط روژ |
سفرنامه (آخر)
خوب با کلی تاخیر می خوام یه چیزی در ادامه سفرنامه بنویسم.


شب اول رو در مونیخ گذروندم و برای فکر نکردن به کنفرانس و اسلایدهای هنوز آماده نشده بلافاصه خوابیدم! صبح فرداش شروع کردم به آماده کردن یه سرس از اسلایدها و متن سخنرانی مربوط به اونها. اما خوب تا ظهر حتی به نصف هم نرسید و برای اجتناب از مسافرت در تاریکی هوا و اینها با و بندیلم رو جمع کردم که برم شهر گارمیش، جایی که کنفرانس اونجا برگزار می شد. ایستگاه قطار بین شهری این بار یک کمی شلوغ پلوغ تر و گیج کننده تر از ایستگاه قطار داخل شهر بود، اما باز هم پیدا کردن مسیر کار سختی نبود. آدم ها وقتی ازشون سوالی می پرسیدی به راحتی سعی اشون رو می کردن که جوابت رو بدن و راهنمایی ات کنن (که تو پست قبلی هم نوشتم). یه وقت هایی هم که می دیدن در انتقال ساک و وسایلت مشکل داری داوطلبانه می یومدن کمکت می کردن. به هر حال من به راحتی رسیدم به شهر گارمیش (که البته مسافرت خیلی کوتاهی بود و حدود دو ساعت بیشتر طول نکشید خود مسیر، یه چیزی مثل تهران-قزوین).

بیرون اومدن از ایستگاه قطار، یک کم پیاده روی تو شهر و رسیدن به خیابونی که هتل اونجا بود حیرت آور بود. یکی از قشنگ ترین جاهایی که تا حالا دیدم این خیابونی بود که هتل توش بود. یه خیابونی رو تصور کنید که سمت راستش یه سرس ساختمون های سبک ویلایی، اما نمای چوبی و خیلی خوشکل و سمت چپش یه رودخونه خیلی خوشکل و بعدش هم کلی چمن و اینها، کاملاْ هم سرسبز با یه هوای خنک و بارون های نم نم در عین اینکه هوا روشن و آفتابی ماننده. خوب خیلی خوشکل بود. یعنی یه لحظه با خودم گفتم اصلاْ کنفرانس و اینجور چیزها رو بیخیال. این چند روزی که اینجا هستم از همین هوا لذت ببرم کافیه. از بین اون ساختمون ها هتلم رو پیدا کردم و رفتم تو. البته یه مهمانخانه بود و به هر چیزی شبیه بود غیر از هتل و مهمانخانه و اینجور چیزا. یه ساختمون کوچیک ویلایی که فکر می کنم حداکثر ده تا اتاق برای مهمون داشت. دورتادورش باغچه و اینجور چیزا با بالکن های چوبی. وقتی وارد شدم خانم صاحب هتل و همسرش تو آشپزخونه نمای چوبی بودن. آقاهه یکی از این آدم های تپل لپ گلی دهاتی با قیافه مهربون بود. خانومه هم از این خانم های دهاتی اروپایی. هیچکدوم هم انگلیسی بلد نبودن، حتی یک کلمه!!! اما چون از قبل رزرو شده بود اتاق خانومه ازم پرسید از ایران؟ و همینجوری با حرکات پانتومیم ارتباط برقرار کردیم! بازم اینجا نکته عجیب برای من این بود که نه پولی به عنوان پیش پرداخت از من خواستن و نه حتی کارت شناسایی ای برای نشون دادن (چه برسه به گرو گرفتن!!!!). علاوه بر اون کلید اتاق و کلید کل ساختمون رو بهم دادن (سیستمش اینجوری بود که هر کی وارد می شد از کلیدی که دستش بود استفاده می کرد، نه اینکه در باز باشه بیست و چهار ساعت یا اینکه یکی تو پذیرش باشه و اینا). خوب یعنی فک کنم اگر صبح زود یا نصفه شب یا حتی یه ساعتی که کسی تو پذیرش نبود (که اکثراْ هم نبود!) می رفتم کسی نمی فهمید دیگه!

بعد از مستقر شدن و آرامش رسیدن به مقصد رفتم که محل کنفرانس رو پیدا کنم و یه سری اطلاعات به دست بیارم. اینقدر هوا خوب و محیط آروم بود که استرسم خیلی کم شده بود. محل کنفرانس رو هم تو اون شهر کوچیک خیلی راحت پیدا کردم و رفتم سراغ فرایند پرداخت مبلغ ثبت نام و گرفتن برنامه ها و بروشورها و.. . اون روز عصر یکشنبه بود و قرار بود مقاله من روز دوشنبه پرزنت بشه. برنامه ها رو که دیدم در حد وحشتناکی خشکم زد، چون تیمی از ایران که رو موضوع مشابه کار می کردن و به شدت رقیب بودن و سر یه ماجراهایی با استاد راهنمای من و تیمش دچار مشکل و اختلاف شده بودن (که خودش داستان های خنده داریه که گفتن نداره!) دقیقاْ تو همون اتاق کنفرانس من و بلافاصله بعد از من ارائه داشتند. و خوب همه اینها رو اضافه کنید به اعتماد به نفسی که من اصلاْ نداشتم راجع به این پرزنت و ترس هایی که یه سری اش رو خودم داشتم و یه سریش به لطف استاد سوپوایزر تزریق شد به من. دلم نمی خواد به هیچکدوم از ساعت های قبل کنفرانس فکر کنم، به اینکه چه جوری اسلایدها و متن ارائه رو آماده کردم، چه جوری روز بعدش اصلاْ پاشدم رفتم محل کنفرانس، چه جوری ساعت های قبل کنفرانس رو تحمل کردم و.. . اما وقتی رفتم اونجا و شروع به حرف زدن کردم دیدم که هیچ کار سختی نبود. یک کم گاهی کلمه ای که از قبل آماده کرده بودم و جملات خودم از ذهنم می پرید، اما به هر حال یه چیزی جایگزینش می شد. انگلیسی ام هم به خوبی ایرلندی ها و استرالیایی ها و امریکایی ها و حتی یه سری از اروپایی ها نبوده. اما به هر حال شفاف و قابل فهم بود و از ژاپنی ها و چینی ها و حتی دوستای ایتالیایی که صبحش پیدا کرده بودم (و روزهای بعد بیشتر دوست شدیم، به طوری که دیگه با اونا می رفتم بیرون) بهتر و یا حداقل مفهوم تر بود. حتی به بخش ترسناک ماجرا (که برای من سوال ها بود) هم رسیدم و دیدم اون استادایی که سوپروایزرم اعلام کرده بود بهم خواهند خندید و اینا سوال های خیلی خیلی ساده ای پرسیدند. دوستان رقیب ایرانی هم فقط یکی شون اومده بود که اون هم بیچاره هیچ سوالی نپرسید و البته به نظرم تو بخش بعدی که نوبت پرزنت خودش بود دلیلش رو فهمیدم. چون تمام متنش رو از روی دست نویس خوند و در جواب همه سوالات هم گفت :سوال خوبیه، اما من جوابش رو نمی دونم". در حالی که سوال اینقدر آسون بود و این ها اینقدر در این زمینه کار کرده بودن و مقاله داده بودن که مطمئنم جواب ها رو می دونست.

به هر حال دوشنبه هم گذشت و از روز بعدش تفریحات من شروع شد! دیگه بقیه اش بیشتر از کنفرانس رفتن، گشتن تو شهر و اینور اونور رفتن و اینا بود که نوشتن زیادی نداره! اما چیزی که من از این سفر فهمیدم این بود که آلمانی ها (حداقل در برخوردهای کوتاه مدت) اصلاْ هم آدم های سردی نیستن، کنفرانس دادن هم حتی اگر به زبان انگلیسی باشه اصلاْ کار سختی نیست، زبان های دیگه رو که هنوز امتحان نکردم! دوست شدن با آدم ها هم از هر نژادی باشن خیلی راحته! در ضمن ایرانی های موجود در کنفرانس اصلاْ تحویل ام نگرفتن، اما چندتا دوست ایتالیایی پیدا کردم (که خود آشنا شدنم با اینها هم جریانی داشت!) که خیلی آدم های جالبی بودن و دیگه با اون ها می رفتم بیرون. آها راستی هواپیمایی قطر هم اصلاْ هواپیمایی خوبی نیست! روز آخر من تو فرودگاه و دو ساعت و نیم قبل از پرواز متوجه شدم بلیط برگشت من خود به خود کنسل شده! بعد از یک ساعت و ربع معطلی و سرپا ایستادن و بعد از پرداخت ۴۵ یورو اضافه دوباره بلیط ام اوکی شد و این در حالی بود که اون روز، روز آخر اعتبار ویزای من بود و من کلی استرس داشتم تو اون یه ساعت!  

خوب دیگه همه داستان رو جمع و جور کردم که دیگه کسی رو زجر ندم! ببخشید اگر این آخرش سرهم بندی شد کمی!


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت 15:28 توسط روژ |
من، حافظيه و پليس امنيت اجتماعي!
سلام. اومدم اعلام زنده بودن کنم و از همه دوستان و رفقایی که پیگیری کردن تشکر. خوب خیلی باعث شرمندگی یه که آدم این همه مدت بیخیال وبلاگش بشه و اصلاْ نیاد سر بزنه و بعد ببینه یه سری از دوستاش کامنت گذاشتن و.. . واقعاْ خجالت می کشم الان از دوباره نوشتن اینجا! اما به هر حال هفته پیش شیراز ماموریت بودم و یه ماجرایی تو حافظیه پیش اومد که می خوام بنویسم.


حافظیه تو شب واقعاْ قشنگه. اما من تنها بودم و یه مقدار دلتنگ. یه نیمکت تو یه گوشه کاملاْ دنج پیدا کردم و لم دادن تو نیمکت، از این نیمکت هایی که زیر یکی از این درخت های مرکبات نصب کردن. کف زمین هم لامپ هایی نصب و روشن شده بود که اگر سرت رو بالا می کردی شاخ های پر برگ و میوه رو می دیدی، و من همین کار رو کرده بودم. نه آدم هایی که رد می شدن رو می دیدم، نه ساختمون ها و اینجور چیزها رو. فقط شاخه های درخت بود و برگ ها و نارنگی های آویزون (نارنگی بود؟ فک کنم نارنگی بود!). ولی از اونجایی که یه زن تنها به هر حال مجرمه مگر اینکه خلافش ثابت بشه سه تا سرباز یا پلیس یا هر چی اومدن من رو از حال خودم در آوردن. یکیشون لباس سبز پوشیده بود (که نمی دونم سرباز بود یا شاغل) و اون دوتای دیگه لباس خاکی (که حتماْ سرباز بودن) و درنهایت سرباز (پلیس؟) سبز پوش شروع کرد به سوال کردن و من برخلاف انتظار خودم خیلی خونسرد بودم.

لباس سبز: می تونیم کمکی کنیم؟ مشکلی پیش اومده؟

من: نه. چه مشکلی؟

لباس سبز: آخه اینجا خوابیده بودین {جانم؟؟؟؟؟ من فقط لم داده بودم که بتونم فقط آسمون رو ببینم و با مردمی که رد می شن کاری نداشته باشم!}، فکر کردم شاید مشکلی پیش اومده باشه.

من: نه، ممنون. هیچ مشکلی نیست.

لباس سبز: تنها هستین؟ {حالا دیگه کم کم می ره سر اصل مطلب و سوالایی که دلش می خواد می پرسه}

من: بله.

لباس سبز: اهل شیراز هستین؟

من: نه.

لباس سبز: از کجا اومدین؟

من: تهران.

لباس سبز: برای چه کاری اومدین اینجا؟ چرا تنها؟

من: ماموریت کاری دارم.

لباس سبز: شغلتون چیه؟ برای کجا کار می کنین؟

من: کارشناس فنی هستم و برای شرکت ....... کار می کنم.

لباس سبز: کی اومدین شیراز؟ کی برمی گردین؟

من: دیروز اومدم و جمعه شب بر می گردم.

لباس سبز: کجا اقامت دارین؟

من: هتل ..... .

لباس سبز: می تونم کارت شناساییتون رو ببینم؟

من: بفرمایید {گواهینامه ام رو بهش می دم}

لباس سبز: اممم. ممکنه یه کارت شناسایی مربوط به محل کارتون رو هم ببینم. {و من بازم یه کارت دیگه در می یارم و بهش می دم}

لباس سبز: مرسی. {و در حالي كه كارت شناسايي هام رو بهم پس مي ده} حالا جدي متولد ۵۹ هستي؟ خيلي خوب موندي هااااااا.

من: خيلي ممنون :O

لباس سبز: ببخشيد كه مزاحمتون شديم. شبتون بخير.

من: شب شما هم بخير ‌{و به لباس سبز و همراهانش لبخند مي زنم}


خوب تا اينجاش زياد چيز خاصي نداشت. مكالمات يه ذره طولاني تر بود، اما مضمونش همون شبه بازجويي بود كه بالا نوشتم. به هر حال چيزي كه عجيب بود اين بود كه من خيلي خونسرد بودم، نه عصباني شدم، نه دعوا كردم، نه چيزي. شايد هم نمي خواستم شب خودم رو خراب كنم. دوباره برگشتم به حال خودم و درخت نارنگي و ميوه هاش و.. . اما چند دقيقه بعد بازم يكي صدام كرد و من رو از اون دنيا بيرون آورد. و البته اين بار هم همون سرباز (پليس؟) سبز پوش بود! اما اين بار تنها!!! به نيمكت اشاره كرد و پرسيد مي تونم اينجا بشينم؟ و خوب من هم موافقت كردم! مي تونستم از بعدش از اونجا بلند شم، اما دليلي براي اين كار هم نديدم. از من پرسيد مي تونيم كمي با هم صحبت كنيم و جالبه كه بازم به جاي عصبانيت و اينها لبخند من رو ديد!

لباس سبز: كجاي تهران زندگي مي كني؟

من: ........ .

لباس سبز: يعني مي شه كجاي تهران؟

من: غرب تهران حدوداً.

لباس سبز: يعني مي شه بالا شهر؟

من: ‌‌{در حالي كه يك كم مي خندم} نه بابا.

لباس سبز: اما خيلي خوب موندي ها.

من: مرسي ‌‌{باز هم مي خندم و ياد يه سري از دوستان جديد اين چند وقت اخير مي افتم}

لباس سبز: به خاطر آب و هواي تهرانه!

من: آب و هواي تهران؟؟؟؟؟ تهران كه خيلي هواش آلوده اس بابا. همه از آب و هواي تهران ناراحتن!

لباس سبز: نخير اينجوري نيست. من خودم بوشهري ام. اگه يه بوشهري 59ي ببيني فك مي كني پيرمرده، اما شما كه 59ي تهراني هستي اينقدر خوب موندي.

من:  ‌‌{در حالي كه بازم مي خندم} چي بگم. اما من جنوب رو خيلي دوست دارم.

لباس سبز: تا حالا كجاها بودي از جنوب؟ اصلاً تا حالا بوشهر اومدي؟ مي دوني چقدر گرمه؟

من: بله، بوشهر هم بودم. اوايل شهريور هم بود. اون خيابون ساحلي اش رو خيلي دوست دارم. اهواز و بندرعباس و قشم و كيش هم بودم. همه اشون رو هم دوست دارم.

لباس سبز: دقيقاً چه كاري مي كني اينجا تو ماموريت؟

 ‌‌{و من يك كم راجع به كارم براش توضيح مي دم}

لباس سبز: درآمدت چقدره؟

من: حدود ...........  ‌‌{راستش اينه كه يه عدد پرت و بي ربط مي گم}

لباس سبز: امممم. خوب من مي تونم فردا بعدازظهر يا جمعه در خدمتتون باشم؟

من:  ‌‌{در حالي كه لبخند مي زنم و دارم يك كم دروغ مي گم} اممم. راستش همكاران قراره من رو ببرن بيرون و از قبل زحمت كشيدن و برنامه ريزي كردن.

لباس سبز: خوب به هر حال اين شماره موبايل منه، اگر كاري چيزي داشتي حتماً خبرم كن.

من: خيلي ممنون.  ‌‌{و باز هم لبخند مي زنم}


خوب اين بود جريان دوستي من با يه سرباز (يا پليس؟) امنيت اجتماعي! البته يه كم مكالمات طولاني تر بود و من فقط خلاصه ايش رو نوشتم! هيچوقت فكر نمي كردم با يه سرباز (پليس؟) امنيت اجتماعي دوست بشم! اما شدم. خيلي هم گفتگوي خوبي بود و بعدش يك كم حالم بهتر شد، يعني دلتنگي ام كمتر شد!


ببينم يه سوالي. آيا كسي دوست داره من نوشتن سفرنامه رو ادامه بدم؟ خودم فكر مي كنم بعد اين همه فاصله ديگه خوندن نداشته باشه براي كسي! اما چون چندتا از دوستان دنبال مي كردن، اگر دوست داشته باشن بازم مي نويسم.


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 9:36 توسط روژ |
بر سر دوراهی!
یه پست فوری فوتی می ذاریم برای کسب راهنمایی!

بعد از اینکه من از کنفرانس برگشتم یه استادی از کشور چک به من ایمیل زد که رزومه ات رو تو کنفرانس دیدم و یه پوزیشن دکترا بهم پیشنهاد داد و اینا. بعد از چندتا ایمیل هم که رد و بدل کردیم یه سری نکات رو فهمیدم که ایناس:

۱- موضوع دکترا که چندان بیربط به رشته ام نیست، هر چند خیلی هم مرتبط با کارای الانم نیست. به هرحال چیزیه که من می تونم روش کار کنم. ازش بدم نمی یاد، اما بهترین انتخابم هم نیست.

۲- به من پول می ده. اما پولی که می ده به نظرم زیاد نیست. خودش می گه هزینه های زندگی و مسکن و اینها رو پوشش می ده، اما من نمی دونم واقعاْ اینطوره یا نه. هرچند به من گفته اگر کارم خوب باشه از بودجه تحقیقاتی اش هم بهم پول اضافه می ده، اما به هر حال نمی شه روش حساب کرد. و هرچند اگر گزینه خیلی عالی ای می بود حاضر بودم از پس انداز شخصی ام هم هزینه کنم اگر کم آوردم.

۳- باید در طول تحصیل زبان چک یاد بگیرم. هرچند که قرار گروه به انگلیسی کار کنه.

۴- خوب یاد گرفتن زبان چک، اگر جای خوبی برای موندن بعد از اتمام تحصیل باشه چیز زیاد بدی نیست. اما من نمی دونم اصلاْ اونجا کار هست وقتی این دوره تموم شد. اصلاْ برای یه خارجی جای خوبی برای زندگی هست؟ راحت می شه اجازه اقامت گرفت؟ و از اینجور چیزا!

۵- دانشگاه هاش چی؟ چقدر اعتبار دارن؟ کشورش چی؟ می دونم از نظر توریستی جای خیلی قشنگیه، اما برای زندگی چی؟!

خلاصه کسی ایده ای داره؟! از این جهت تو وبلاگ مطرح کردم که می بینم یه سری دوستان از کشورهای همسایه رفت و آدم دارن اینجا. می خواستم لطف کنن اگر ایده ای دارن کمکم کنن.

آها راستی یه مشکل دیگه ام هم اینه که من تا حالا هیچ جای دیگه اپلای نکردم، تازه یکی دو هفته است شروع کردم به ایمیل زدن به استادهای دانشگاه های امریکا و کانادا. هم می ترسم این فرصت از دست بره، هم می ترسم عجله کنم و فرصت های بهتر از دست بره!


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 17:22 توسط روژ |