سلام. اومدم اعلام زنده بودن کنم و از همه دوستان و رفقایی که پیگیری کردن تشکر. خوب خیلی باعث شرمندگی یه که آدم این همه مدت بیخیال وبلاگش بشه و اصلاْ نیاد سر بزنه و بعد ببینه یه سری از دوستاش کامنت گذاشتن و.. . واقعاْ خجالت می کشم الان از دوباره نوشتن اینجا! اما به هر حال هفته پیش شیراز ماموریت بودم و یه ماجرایی تو حافظیه پیش اومد که می خوام بنویسم.
حافظیه تو شب واقعاْ قشنگه. اما من تنها بودم و یه مقدار دلتنگ. یه نیمکت تو یه گوشه کاملاْ دنج پیدا کردم و لم دادن تو نیمکت، از این نیمکت هایی که زیر یکی از این درخت های مرکبات نصب کردن. کف زمین هم لامپ هایی نصب و روشن شده بود که اگر سرت رو بالا می کردی شاخ های پر برگ و میوه رو می دیدی، و من همین کار رو کرده بودم. نه آدم هایی که رد می شدن رو می دیدم، نه ساختمون ها و اینجور چیزها رو. فقط شاخه های درخت بود و برگ ها و نارنگی های آویزون (نارنگی بود؟ فک کنم نارنگی بود!). ولی از اونجایی که یه زن تنها به هر حال مجرمه مگر اینکه خلافش ثابت بشه سه تا سرباز یا پلیس یا هر چی اومدن من رو از حال خودم در آوردن. یکیشون لباس سبز پوشیده بود (که نمی دونم سرباز بود یا شاغل) و اون دوتای دیگه لباس خاکی (که حتماْ سرباز بودن) و درنهایت سرباز (پلیس؟) سبز پوش شروع کرد به سوال کردن و من برخلاف انتظار خودم خیلی خونسرد بودم.
لباس سبز: می تونیم کمکی کنیم؟ مشکلی پیش اومده؟
من: نه. چه مشکلی؟
لباس سبز: آخه اینجا خوابیده بودین {جانم؟؟؟؟؟ من فقط لم داده بودم که بتونم فقط آسمون رو ببینم و با مردمی که رد می شن کاری نداشته باشم!}، فکر کردم شاید مشکلی پیش اومده باشه.
من: نه، ممنون. هیچ مشکلی نیست.
لباس سبز: تنها هستین؟ {حالا دیگه کم کم می ره سر اصل مطلب و سوالایی که دلش می خواد می پرسه}
من: بله.
لباس سبز: اهل شیراز هستین؟
من: نه.
لباس سبز: از کجا اومدین؟
من: تهران.
لباس سبز: برای چه کاری اومدین اینجا؟ چرا تنها؟
من: ماموریت کاری دارم.
لباس سبز: شغلتون چیه؟ برای کجا کار می کنین؟
من: کارشناس فنی هستم و برای شرکت ....... کار می کنم.
لباس سبز: کی اومدین شیراز؟ کی برمی گردین؟
من: دیروز اومدم و جمعه شب بر می گردم.
لباس سبز: کجا اقامت دارین؟
من: هتل ..... .
لباس سبز: می تونم کارت شناساییتون رو ببینم؟
من: بفرمایید {گواهینامه ام رو بهش می دم}
لباس سبز: اممم. ممکنه یه کارت شناسایی مربوط به محل کارتون رو هم ببینم. {و من بازم یه کارت دیگه در می یارم و بهش می دم}
لباس سبز: مرسی. {و در حالي كه كارت شناسايي هام رو بهم پس مي ده} حالا جدي متولد ۵۹ هستي؟ خيلي خوب موندي هااااااا.
من: خيلي ممنون :O
لباس سبز: ببخشيد كه مزاحمتون شديم. شبتون بخير.
من: شب شما هم بخير {و به لباس سبز و همراهانش لبخند مي زنم}
خوب تا اينجاش زياد چيز خاصي نداشت. مكالمات يه ذره طولاني تر بود، اما مضمونش همون شبه بازجويي بود كه بالا نوشتم. به هر حال چيزي كه عجيب بود اين بود كه من خيلي خونسرد بودم، نه عصباني شدم، نه دعوا كردم، نه چيزي. شايد هم نمي خواستم شب خودم رو خراب كنم. دوباره برگشتم به حال خودم و درخت نارنگي و ميوه هاش و.. . اما چند دقيقه بعد بازم يكي صدام كرد و من رو از اون دنيا بيرون آورد. و البته اين بار هم همون سرباز (پليس؟) سبز پوش بود! اما اين بار تنها!!! به نيمكت اشاره كرد و پرسيد مي تونم اينجا بشينم؟ و خوب من هم موافقت كردم! مي تونستم از بعدش از اونجا بلند شم، اما دليلي براي اين كار هم نديدم. از من پرسيد مي تونيم كمي با هم صحبت كنيم و جالبه كه بازم به جاي عصبانيت و اينها لبخند من رو ديد!
لباس سبز: كجاي تهران زندگي مي كني؟
من: ........ .
لباس سبز: يعني مي شه كجاي تهران؟
من: غرب تهران حدوداً.
لباس سبز: يعني مي شه بالا شهر؟
من: {در حالي كه يك كم مي خندم} نه بابا.
لباس سبز: اما خيلي خوب موندي ها.
من: مرسي {باز هم مي خندم و ياد يه سري از دوستان جديد اين چند وقت اخير مي افتم}
لباس سبز: به خاطر آب و هواي تهرانه!
من: آب و هواي تهران؟؟؟؟؟ تهران كه خيلي هواش آلوده اس بابا. همه از آب و هواي تهران ناراحتن!
لباس سبز: نخير اينجوري نيست. من خودم بوشهري ام. اگه يه بوشهري 59ي ببيني فك مي كني پيرمرده، اما شما كه 59ي تهراني هستي اينقدر خوب موندي.
من: {در حالي كه بازم مي خندم} چي بگم. اما من جنوب رو خيلي دوست دارم.
لباس سبز: تا حالا كجاها بودي از جنوب؟ اصلاً تا حالا بوشهر اومدي؟ مي دوني چقدر گرمه؟
من: بله، بوشهر هم بودم. اوايل شهريور هم بود. اون خيابون ساحلي اش رو خيلي دوست دارم. اهواز و بندرعباس و قشم و كيش هم بودم. همه اشون رو هم دوست دارم.
لباس سبز: دقيقاً چه كاري مي كني اينجا تو ماموريت؟
{و من يك كم راجع به كارم براش توضيح مي دم}
لباس سبز: درآمدت چقدره؟
من: حدود ........... {راستش اينه كه يه عدد پرت و بي ربط مي گم}
لباس سبز: امممم. خوب من مي تونم فردا بعدازظهر يا جمعه در خدمتتون باشم؟
من: {در حالي كه لبخند مي زنم و دارم يك كم دروغ مي گم} اممم. راستش همكاران قراره من رو ببرن بيرون و از قبل زحمت كشيدن و برنامه ريزي كردن.
لباس سبز: خوب به هر حال اين شماره موبايل منه، اگر كاري چيزي داشتي حتماً خبرم كن.
من: خيلي ممنون. {و باز هم لبخند مي زنم}
خوب اين بود جريان دوستي من با يه سرباز (يا پليس؟) امنيت اجتماعي! البته يه كم مكالمات طولاني تر بود و من فقط خلاصه ايش رو نوشتم! هيچوقت فكر نمي كردم با يه سرباز (پليس؟) امنيت اجتماعي دوست بشم! اما شدم. خيلي هم گفتگوي خوبي بود و بعدش يك كم حالم بهتر شد، يعني دلتنگي ام كمتر شد!
ببينم يه سوالي. آيا كسي دوست داره من نوشتن سفرنامه رو ادامه بدم؟ خودم فكر مي كنم بعد اين همه فاصله ديگه خوندن نداشته باشه براي كسي! اما چون چندتا از دوستان دنبال مي كردن، اگر دوست داشته باشن بازم مي نويسم.